اينهم از نتايج افزايش بي رويه پذيرش داشجو در برخي دانشگاهها
آخرین مدل حالگیری!!!
لورا پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون: لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست باعشق : روبرت دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون: روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.....
.
.
ادد لیست احمدی نژاد
| +| نوشته شده توسط قاطي در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 14:8 |
معمای آلبرت انیشتن در قرن نوزدهم میلادی : آیا شما باهوش هستید؟
آیا شما در زمره دو درصد افراد باهوش در دنیا هستید؟ پس مساله زیر را حل کنید و دریابید در میانه افراده باهوش جهان قرار دارید یا خیر! هیچگونه کلک و حقه ای در این مساله وجود ندارد، و تنها منطق محض می تواند شما را به جواب برساند. (موفق باشید)
۱) در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد. ۲) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند. ۳) این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند. سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟
راهنمایی: ۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند. ۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد. ۳) مرد دانمارکی چای می نوشد. ۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد. ۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد. ۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد. ۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد. ۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد. ۹) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند. ۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند. ۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند. ۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه می نوشد. ۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد. ۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند. ۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.
آلبرت انیشتن این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی ۹۸% از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند! شماچطور؟؟؟
ای ول به این صف دستشویی!
| +| نوشته شده توسط قاطي در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 14:6 |
آيا شما هم جزء افراد فراموشكار هستيد؟ آيا مي توانـيـد نام عناصر درس شيمي را بياد آويد؟و يا اينكه تاريخ اولين برخورد با همسرتان را بخاطر مي آوريد؟ مسلما خير. اين بدليل آن است كه حافظه بصورتي انتخابي عمل ميكـنـد. برخي از مسائل را بدليل اهميت بيشتر آسانـتـر از بـقـيـه به ذهن مي سپاريم. اما مغز قابليت بخـاطـر سپـردن هـر موضوعي را داشته و فقط به كمي تمرين و ممارست نيازدارد.
در ادامه مقاله با روشهاي بهبود حافظه آشنا خواهيدشد.
مسئله
بجاي پرداختن و وارد شدن به مطالب پيچيده روانشناسي در زمينه حافظه كوتاه مدت و بلند مدت، بيايد فقط قرار بگذاريم ديگر مسائلي كه نبايد فراموش مـي كرديـم را از قـلـم نيندازيم.
براي مثال هر كسي، شايد بجز معلم شيميتان، شما را به خاطر بياد نياوردن فرمول يك ماده خاص خواهد بخشيد. با اين حال ممكن است بخصوص هنگامي كه در تخت خواب خود مچاله شده ايد بدليل بخاطر نياوردن تلفن دوست خود كلافه و پريشان شويد. در زير مواردي را كه بايد سعي در بذهن سپردن آنها نماييد، آورده شده است:
- اسامي
- شماره هاي تلفن
- قيافه ها
- كارها
- قرارهاي ملاقات
- تاريخهاي تولد
- گفتگوها
- حقايق ( يا اكاذيب )
بياد نياوردن موارد فوق عمدتا نتيجه مبذول نداشتن توجه كافي مي بـاشد. اگـر بـرايـتان مهم بود هيچگاه فراموش نمي كرديد. ( اين جمله اي است كه مـعمـولا نـامـزدم بـه مـن ميگويد ) دفعه بعد كمي بيشتر سعي و دقت كرده و ببينيد تا چه اندازه بيشتر موفق تـر خواهيد شد. همچنين مخشص كنيد كه كدام حافظه را دارا ميباشيد: بصري يا سمعي. وقت پاسخ اين سؤال معلوم گرديد در موقيتي بهتر براي بهبود حافظه خود قرار خواهـيـد گرفت.
راه حل
در اين قسمـت نـكاتـي مهم جهت بهبود مهارتهاي به ذهن سپردن مسائل خاطر نشان شده است.
فعال باشيد
اين در مورد هر چيزي بايد اعمال شود، هنگاميكه در حال شنيدن، تفكر و مصالعه كـردن هستيد. سعي كنيد از مطالبي كه فرد ديگري به شما گفته، نكتـه برداري نـمـايـيـد. اگـر بيحال و غير فعال باشيد، مغزتان دچار كندي و تعلل خواهد گرديد و اگر بـراي فـعـال بـودن تلاش كنيد، ذهنتان آنچه كه در حال بين شدن است را ثبت نموده و راحت تر مي توانيد آرا بخاطر بسپاريد.
تمركز كنيد
به جزئيات دقت نماييد. در طول روز چيزهاي بسيار زيادي را مي شنويـم اما تنها آنهايي را بياد مي آوريم كه برايمان اهميت داشته اند. مسائل مورد اهمـيت خـود را گـستـرش و بسط دهيد تا بيشتر بتوانيد آنها را به ذهن بسپاريد. يك روش خوب اين است كه همه چيز را حياتي فرض كنيد. وانمود كنـيـد كـه يـك كـارآگـاه جنـايـي هستيد و هر آنچه كه در پيرامون شما در حال اتفاق افتادن است، حائز اهميت مي باشد.
ايجاد پيوستگي نماييد
بين آنچه كه ميخواهيد بياد بسپاريد و آنچه كـه قـبلا در ذهن داريد ارتباط به وجود آوريـد. اين ارتباط ميتواند يك رنگ، يك عدد يا يك كلمه هم قافـيـه بـاشـد. براي بـخـاطر داشـتن ليـستـي از چيزهاي مختلف، تصاويري كه هم قافيه با اعداد مي بـاشـنـد را بـراي خــود مجسم نماييد. براي مثال يك با "دك" هم قافيه است پس ميتوانيد در ذهن خود اولـيـن قلم ليست را با دك ضبط مجسم و مربوط كنيد. بهمين ترتيب بـراي عـدد دو كـه با "مـو" (درخت انگور) هم قافيه است انجام دهيد. همچنين ميتوانيد از كلمات مخفف، و تركيب اسامي و يا متصل نمودن اول حروف كلمات ( مانند حروف ابجد ) استفاده كنيد.
تكرار نماييد روش تنبيه معلم مدرستان را بياد داريد؟ هرگاه فردي دچار خطايي مي شـد، مـجبورش ميگرد چندين و چند بار مطلبي را بنويسد. تكرار به ما براي به ذهن سپردن مـوضـوعـات كمك كرده و باعث حك شدن افكار در مغزمان ميگردد. هرگاه فردي را ملاقات مي كـنـيـد، شروع به تكرار اسم او ذهن خود نماييد. وقتي كسي شماره تلفنش را بشمـا ميـدهـد، چندين بار آنرا روي كاغذ نوشته و با صداي بلند تكرار كنيد. اگر مي خـواهـيـد مـطلبي را حفظ كنيد كافي است آنرا چندين بار روي تكه اي كاغذ بنويسيد
| +| نوشته شده توسط قاطي در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 13:49 |
8خصوصيت يك مرد واقعي
ویژگی اول: یک مرد واقعی محکم و قوی است
یک مرد واقعی گریه نمی کند، زاری نمی کند، شکایت از چیزی نمی کند، بیمار نمیشود، و لازم نیست هر بار که عطسه کرد به پزشک مراجعه کند. یک مرد واقعی تصمیم می گیرد و با عواقب و نتایج این تصمیمات روزگار می گذراند. یک مرد واقعی مسئولیت اعمال و حرف های خود را بر عهده می گیرد. یک مرد واقعی، محکم و استوار است. و با سختی های زندگی مقابله می کند. یک مرد واقعی خشن و سرسخت است و از خود احساسات نشان نمی دهد. یک مرد واقعی ستون فقرات خانواده است و نمی تواند از خود ضعف نشان دهد. اگر از عنکبوت می ترسید، مسلماً یک مرد واقعی نیستید.
ویژگی دوم: یک مرد واقعی متمرکز است
یک مرد واقعی تفاوت بین مهم بودن چیزی و مهم نبودن آن را می فهمد. یک مرد واقعی وقت خود را صرف کارهای بیهوده ای که هیچ عایدی برای او ندارند، نمی کند. مطمئناً کارهای زیادی برای تفریح و سرگرمی وجود دارد، اما او باید برای انجام این کارها هم دلیل داشته باشد. یک مرد واقعی خود را روی قدرت، پول و خانواده اش متمرکز میکند. هیچگاه خود را روی سکس متمرکز نمی کند. سکس در نتیجه ی داشتن قدرت، پول و خانواده، خود به خود به سراغش می آید.
ویژگی سوم: یک مرد واقعی، اهمیت خانواده را درک می کند
یک مرد واقعی خانواده اش را قدرتمند نگاه می دارد و به تاریخچه ی خانوادگی خود اهمیت زیادی می دهد. یک مرد واقعی می داند که فرزندانش هدیه ای از جانب خداوند هستند و باید با آنها به خوبی رفتار کند، هرچند هر از گاهی باید برای آنها قوانین و مقرراتی تعیین کند.
ویژگی چهارم: یک مرد واقعی غیبت نمی کند
یک مرد واقعی دهانش را می بندد و اطلاعاتش را درمورد دیگران پیش خود نگاه میدارد. یک مرد واقعی در بحث های هیچ و پوچ شرکت نمی کند و درمورد چیزهایی که از آن اطلاع ندارد و مطمئن نیست حرف نمی زند.
ویژگی پنجم: یک مرد واقعی همیشه سر حرفش هست
هر وقت قولی بدهد، آن را عمل می کند. و اگر بداند که از عهده ی انجام قولی بر نمی آید، هیچوقت حرفش را نمی زند. یک مرد واقعی مردن را به شکستن عهدش ترجیح می دهد. او می داند که حرفش نیز باید به قدرت عملش باشد.
ویژگی ششم: یک مرد واقعی تلاش می کند تا الگو باشد
یک مرد واقعی همیشه به خود و دیگران احترام می گذارد، مگر اینکه مورد بی احترامی قرار گیرد. او الگو و نمونه ای برای پیروان خود و به خصوص فرزندانش است. من هیچوقت کارهایم را به خانه نمی آورم، به همین دلیل فرزندانم من را فقط به عنوان یک پدر میشناسند. شما نیز باید همین کار را بکنید. یک مرد واقعی هیچگاه اجازه نمی دهد که فرزندانش پی به ضعف های او ببرند.
ویژگی هفتم: یک مرد واقعی پول مورد نیازش را خود به دست می آورد
یک مرد واقعی در انتظار صدقات و نیکوکاری های دیگران نمی نشیند. و پول پدرش نیز برای او کفایت نمی کند. او خود در جستجوی روزی خود بر می آید و اگر از پدرانش به او ارثیه ای برسد، به جای هدر دادن آن، ده برابرش می کند.
ویژگی هشتم: یک مرد واقعی زن نما نیست
یک مرد واقعی در گوشهایش گوشواره نمی اندازد و موهایش را بلند نمی کند. روی سینه و شکمش را نمی تراشد. او می داند که به استثنای آرایشگرش، سایر ملزومات و نیازهای بهداشتی او باید توسط یک زن انجام گیرد. یک مرد واقعی باید حداقل سه دست کت و شلوار در کمد داشته باشد و حداقل
سه بار در هفته باید کت و شلوار بپوشد. یک مرد واقعی می داند که چطور باید شيك باشد
شخصيت سازشگر :
کلمات : موافقت آميز بدن : حالت رقت آميز درون : احساس بي ارزشي فرد سازشگر همواره سخنانش در جهت جلب توجه ديگران و خودشيريني است و سعي دارد از هر موضوعي که موجب ناخوشايندي ديگران شود ، معذرت خواهي کند و هرگز مخالفتي نشان ندهد . بطور کلي او « انسان بله » است . به نحوي صحبت مي کند که گويي قادر نيست براي شخص خود کاري انجام دهد و همواره احتياج دارد تا شخص ديگري کارهاي او را تأييد کند .
* شخصيت سرزنشگر : کلمات : مخالفت آميز بدن : وضع ملامت کننده دارد درون : احساس تنهائي و ناموفقي سرزنشگر ، ايرادگير و خودکامه و ارباب است . مانند بالا دستها رفتار مي کند و به نظر مي رسد که اينطور مي گويد « اگر تو نبودي ، همه کارها درست بود » احساس سفتي عضلات و اندام ها است . فشار خون هم در حال بالا رفتن است . صدا خشن ،گرفته و اغلب زير و بلند است . براي آنکه سرزنشگري تمام عيار باشيد ، بايد هر چه ممکن است با صداي بلندتر و رفتاري ستمگرانه تر رفتار کنيد . هر کس يا هر جزيي را خوار و پست کنيد .
* شخصيت حسابگر : کلمات : بيش از اندازه معقول بدن : حساب مي کند درون : احساس آسيب پذيري حسابگر بسيار مرتب و معقول است و اصلاً نشان نمي دهد که احساسات دارد . فردي است آرام ، خونسرد ، آسوده خاطر . او را مي توان با ماشين حسابگر يا کتاب لغت مقايسه کرد . بدنش خشک و سرد و از نظر ديگران بريده است . صدايش خشک و يکنواخت بوده ، کلماتي که به کار مي برد نيز به نظر انتزاعي مي رسد . زماني که حسابگر هستيد ، از طولاني ترين کلماتي که ممکن باشد ، استفاده مي کنيد حتي اگر معناي آنها را درست ندانيد . بدين طريق لااقل هوشمند جلوه مي کنيد . اما پس از تمام شدن قسمت اول ، ديگر کسي به حرف هاي شما گوش نخواهد کرد .
* شخصيت گيج : کلمات : نامربوط بدن : کج و نابجا درون : هيچ کس به من توجهي ندارد ،هيچ جا جايم نيست . هر عملي که از يک آدم گيج سر مي زند و هر حرفي که از دهانش خارج مي شود ، با آنچه ديگران مي گويند و کاري که مي کنند نامربوط است . هرگز جوابي به جا نمي دهد . احساس دروني او به افراد مات و مبهوت شباهت دارد . صدايش هم مرتب بالا و پائين مي رود . غالباً با کلماتش نمي خواند و ممکن است بي دليل آهسته وبلند شود . زيرا فکر اين فرد در هيچ جا متمرکز نيست .
*آدم همتراز در يک آدم همتراز ، نوعي کمال ، رواني گفتار ، سرحالي و سرگشادگي و در مجموع چيزي وجود دارد در حد کمال ، مي توانيد به چنين فردي اعتماد کنيد و مي دانيد که تکليفتان با او چيست ، ضمن آنکه از حضور او احساس لذت مي کنيد چنين وصفي يک وضعيت کمال و آزادي است . پاسخ آدم همتراز براي همه چيز واقعي است . اگر به کسي بگويد « از شما خوشم مي آيد » صدايش گرم است ، چشمش با شما است . اگر بگويد « واقعاً از دست شما فوق العاده عصباني هستم » صدايش نيز خشن و صورتش خشمگين و گرفته ، پيام يگانه و مستقيم است . پاسخ آدم همتراز به صورت کلي است نه جزئي . تمام بدن ، اعضاي حسي ، افکار و احساسات همه واکنش نشان مي دهند و اين وضع مثلاً با پاسخ حسابگرانه در تضاد است که هيچ عضوي جز دهان ، حرکتي که آنهم جزئي است ، نشان نمي دهد

نهــــــــــال آرزو
اي نهـــــــــال آرزو، خـــــوش زي کـــــه بار آوردهاي غنچــــــه بيباد صبا، گــــــل بي بهــــــــار آوردهاي باغبــــــانان تــــــو را امسال، سال خــــــرمي ست زين همــــايون ميوه، کز هــــــــر شاخسار آوردهاي شـــاخ و برگت نيکنـــامي، بيخ و بارت سعي و علم اين هنـــــــرها، جملـــــــه از آمــــــــــوزگار آوردهاي خــــرم آن کـــــاو وقت حاصل ارمغاني از تـــــو بــرد برگ دولت، زاد هستي تــــــــوش کــــــــار آوردهاي
*** غنچهاي زين شاخه، ما را زيب دست و دامن است همتي اي خواهـــران، تا فــــرصت کوشـيـدن است پستي نسوان ايــــران، جمـــــله از بيدانشيست مــــــرد يا زن، بــرتـــــــري و رتبت از دانستن است زين چـراغ معرفت کامــــروز اندر دست مـــــــاست شاهـــــراه سعي اقليـــــم سعادت، روشن است بـــــه کـه هـــــــر دختــــــــر بداند قدر علم آموختن تا نگويد کس پســر هوشيار و دختـــــر کودن است
*** زن ز تحصيل هنـــــــــر شد شهره در هـر کشوري بــــرنکرد از ما کسي زين خوابِ بيـــــــداري سري از چــــه نسوان از حقوق خويشتن بي بهـــــــرهاند نام اين قـــوم از چـــه، دور افتاده از هــــر دفتـــري دامـــن مــــــادر، نخست آموزگـــــار کــــودک است طفـــــل دانشور، کجــــــا پـــرورده نادان مــــــادري با چنين درمــــــاندگي، از مـــــاه و پروين بگـــذريم گــــر که مــــا را باشد از فضل و ادب بال و پــــري
| +| نوشته شده توسط قاطي در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 13:47 |
![]()
کلاس چهارم ، رياضي را اصلا دوست نداشتم مثلا معلم مدام توضيح مي داد که دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند اما من اصلا ياد نمي گرفتم شايد به همين خاطر بود که دل به تو بستم و شايد به همين خاطر بود که وقتي در جواب نگاه پر عطشم سکوت تلخي کردي دلم شکست چون ياد نگرفته بودم که دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند ...
هميشه مي گفت : اي دل ار عاشق شوي ديوانه اي چون خيلي قبولش داشتم اغلب سکوت مي کردم و در دلم حرفشو تاييد هميشه مي گفت : جنون فقط سهم مجنون بوده و عشق هم فقط براي شيرين حرفش به نظرم ديوانگي اومد اما شيرين بود ، دوسش داشتم قبولش کردم هميشه مي گفت : عاقل بيا و عاقل برو مبادا خودتو بسپري دست دلت که واي از اون روز به عقلم که رجوع کردم ديدم راست مي گه آدم همه کاراش بايد عاقلانه باشه روزي که دل بست شبيه مجنون شده بود که مدام تو گوشم زمزمه مي کرد : يک آن شد اين عاشق شدن ، دنيا همان يک لحظه بود ...

باز من قفس شدم ، تو پرنده اي هنوز من دوباره باختم ، تو برنده اي هنوز باز هم من و عطش ، ذره ذره سوختم تو شکوفه کردي و سخت زنده اي هنوز باز من زدوريت شب به شب گريستم تو نظاره کردي و واي خنده اي هنوز اين دل شکسته ام سهم بي کسي نبود من خداي بيدلي ، صاحب دلي هنوز بس که بي تاب شد خاطرات تو شکست مثل قلب و روح من شرحه شرحه اي هنوز زندگاني مرا تو سراب کرده اي باز هم مقصري ، بي بهانه اي هنوز من تمام خويش را وقف صبح کرده ام باز هم نيامدي ، ماه پاره اي هنوز ...
![]()
تو را که مي بينم ياد مهتاب مي افتم و آب ، تو مثل مهتاب زيبايي و من آن آب بي نصيبي که فقط عکس رخ تو در آن افتاده و بين من و تو چقدر فاصله هست ؛ مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست تو شايد اولين سيب سرخي باشي که از درخت افتاد ، تو شبيه ناگفته هاي شمسي و تمناهاي دل حافظ ، تو مثل آن ماه زيبايي هستي که چشمم مدام مي بيندش اما مي داند که هيچ وقت به آن نمي رسد . زيبايي زيبا ، زيباتر از ماه شب چهارده ، اصلا ماه پاره ترين تويي که ماه با تو برابري نمي کند ؛ زاخترم نظري سعد در رهست که دوش ميان ماه و رخ يار من مقابله بود تو چقدر شبيه لحظه لحظه عمر مجنوني وقتي که جنون نداشت و چقدر دوري از بي تابي هاي دل او آها ! فهميدم ، تو مثل همان درخت زيبايي هستي که همه محو زيبايي اويند و او بي تفاوت و غرق در غروري زيبا مي خرامد و بالا مي رود و چقدر دل مي شکند وقتي تحسينش مي کنند ؛ قامتش را سرو گفتم سر کشيد از من به خشم دوستان از راست مي رنجد نگارم چون کنم راستي تو همان ماهي قرمزي نيستي که يک بار به خوابم آمدي و درياي خشک وجود مرا سيراب بودن کردي و از آن پس من ماهي درياها شدم و تو درياي بيکران ، همان ماهي کوچکي که دچار آبي درياي بيکران تو شد ؛ نمي دانم خدايا ! مرا درياب که دل دريايي من بي تو مرداب است ...

| +| نوشته شده توسط قاطي در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 4:43 |
ما رو باش سپردیمش دل و چشمامونو به کی
اون که به زندگی میگه ، نمایش عروسکی
با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم
تقصیرمن چیه که عاشق چشم تو شدم...
![]()
این قصه تکراریست...، مثل حرف های هر شب ...
مثل همان بهانه ایی که هر شب برایشان می گریم... اصلا همه چیز تکراریست این روزا..، مثل خودم ، مثل آیینه که هر روز فقط یک چهره را به من می نمایاند... قاب خالی چهره ام ، مو های سفیدی که روزی عاشقانه سیاه بود... من از تکرار پی در پی خسته... من از اشک و آه خسته .. آه ، من از این زندگی خسته، حتی خدایان هم دگر سراغی از تنهای این کوچه ها نمی گیرند این انتظار خسته ، این بار با حسرت خو گرفته ، نفرین به من که هنوز هم در افسون عشق اولم... نفرین به این مردمان که فقط وعده دروغ می دهند ... نفرین به این مردمان که قلب شکسته ام را آزار می دهند نفرین به واژه ای که سر آغاز دوست داشتن بود
نفرین به این عشق ها ،
نفرین به من و این زندگیم ،
نفریت به این شهر ها با مردمانش..
![]()
| +| نوشته شده توسط قاطي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 23:33 |

یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازى کند.
برنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا؟» برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...!!


خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید. . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد
ارسطو : طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود .
موسي : و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوي خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همي گشت .
مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخي اجتنابناپذير بود.
خاتمي: چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند .
رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
شاگرد تنبل : والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه...
نيچه: چرا که نه؟
فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد. آيا در بچگي شصت خود را مي مکيديد؟
داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است .
همينگوي : براي مردن. در زير باران .
اينشتين : رابطهء مرغ و خيابان نسبي است.
سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمالشدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.
پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر .
خوانندهء آهنگهاي آبدوغخياري: چرا رفتي مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم ...
روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها.
حافظ: عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت .
کافکا : ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهي بيتوجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند و دستکم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود .
بيل کلينتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم.
فردوسي: بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه .
ناصرالدينشاه : يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهري: مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم .
طرفدار داستانهاي علمي - تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستي را ۷ متر و ۲۰ سانتيمتر به عقب راند.
اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟
جرج دبليو بوش : اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است .
سعدي : و مرغي را شنيدم که در آن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود. وي را گفتم: از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم .
احمد شاملو : و من مرغ را، در گوشههاي ذهن خويش، ميجويم . من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان. و من، تهي هستم، از گلايههاي دردمند سرخ.
رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
لات محل : به گور پدرش ميخنده! هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آي نفسکش
بودا : با اين پرسش طبيعت مرغانه خود را نفي ميکني.
پدرخوانده: جاي دوري نميتواند برود .
فروغ فرخزاد: از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد .
ماکياولي: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.
پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده .
هيتلر : اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد
فوتباليست : آفسايد بود آقا! ما هر چي به اين داور گفتيم بيانصاف قبول نکرد
کودک: که به اون طرف خيابون برسه !!!
| +| نوشته شده توسط قاطي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 23:30 |
شباهت ازدواج كردن و سربازي رفتن
آقايان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذكور جامعه ... آيا تا كنون با خود انديشيده ايد كه به چه دليل خدمت مقدس سربازي اجباريست ؟ چرا از قديم و نديم گفته اند كه تا خدمت نروي مرد نمي شوي ؟! چرا اكثر مردان موفق ، عامل اصلي اين موفقيتشان را ۲ سال خدمت سربازي مي دانند ؟! چرا ۹/۹۹درصد خانواده هاي دختر دار حاضر نيستند به پسري كه هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟! و چرا اكثر پسرهايي كه قبل از سربازي رفتن زن مي گيرند در آينده با مشكلاتي مواجه مي شوند؟! هدف از طرح اين سوالات ، آماده كردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پي بردن به عمق فاجعه ميباشد ! پاسخ تمام سوالات فوق در يك جمله خلاصه مي شود و آن اين است كه ( خدمت سربازي يك دوران آموزشي و تمريني است جهت آشنايي هر چه بيشتر و بهتر آقايان مجرد با زندگي زناشويي ! )بله ، درست شنيديد . شباهت هاي انكار ناپذير ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي آنقدر زياد است كه از ديرباز ، در اكثر كشور هاي دنيا خدمت سربازي اجباري را قرار دادند تا تمام افراد ذكور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشيد ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) براي ۲ سال طعم زندگي مشترك را بچشند تا در ۱۰۰ سال آينده ، زياد احساس رنج و عذاب نكنند !
و اما شباهتهاي ميان خدمت سربازي و زندگي زناشويي براي آقايان :
۱- چه در خدمت سربازي و چه در زندگي زناشويي ، چه بخواهي و چه نخواهي كچل خواهي شد و يا بعبارت بهتر ، كچلت خواهند كرد ! البته اين كچلي در خدمت سربازي توسط ماشين اصلاح و در زندگي مشترك توسط عواملي چون : استرس شديد ، سوء تغذيه ، كندن بصورت لاخ لاخ توسط همسر ، چپ شدن ماهيتابه روغن داغ روي سر و ... صورت مي گيرد ! نا گفته نماند كه اين كچلي در آقايان به نسبت نوع مو ، جنس ريشه مو ، عوامل ارثي و ... متفاوت است ولي به هر حال به قول معروف : دير و زود داره ولي بالاخره هممون كل پا مي شيم !
۲- شباهت بعدي در زمينه داشتن فرمانده و بعبارتي ، فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان
۳- شباهت سوم در اين نكته اقتصادي خلاصه مي شود كه چه سرباز و چه مرد متاهل ، ميزان پولي كه در آخر برج به دست او خواهد رسيد ، فقط به ميزانيست كه كفاف بر طرف كردن نيازهاي اساسي او را بدهد و چيزي جهت پس انداز كردن و يا خرج كردن در زمينه هايي غير از نيازهاي اساسي نخواهد ماند و در اين ميان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم كه جان بكنند و عرق بريزند ، فرقي به حال فرمانده يا همسرش نخواهد كرد و باطبع تاثيري در جهت افزايش مستمري آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر دو جا يكي بايد كار كنه تا اون يكي حال كنه ! ۴- از ديگر شباهتهاي موجود ميان اين دو قشر آسيب پذير جامعه ، شباهت در آرزو كردن است ! بدين معنا كه هر پسري پس از ورود به پادگان و خانه بخت است كه قدر زندگي در خانه پدري را مي فهمد از اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو مي كند كه اي كاش هنوز هم در كنار پدر و مادرش بسر مي برد و ايضا خودش را نيز لعنت خواهد كرد كه چرا قدر آن روزهاي شيرين را ندانسته است ! چرا كه در پادگان و خانه مشترك ديگر كسي غذاي مفت به او نمي دهد ، لباسهايش را نمي شويد و اتو نمي زند ، كسي نازش را نمي كشد و ... و فقط خود اوست كه مسئول انجام تمام كارهاي شخصي اش و نيز كارهاي چند نفر ديگر مي باشد !
۵- از ديگر شباهتها مي توان به اين نكته اشاره كرد كه اكثر سربازي رفته ها و اكثر مردان متاهل متفق
القول هستند كه در اين ايام ، هر روز به اندازه يكسال براي آنها مي گذرد و ثانيه ها حكم ساعت را پيدامي كنند كه به احتمال زياد دليل آن ، مواردي مشابه موارد فوق مي باشد !
۶- و در نهايت اينكه چند ماه پس از آنكه كارت پايان خدمت يا قباله ازدواج را دريافت كرديد ، صداي خواندن اين شعر معروف در گوشتان خواهد پيچيد كه : ( گول خوردي آي گول خوردي ! )زيرا آن موقع است كه تازه دوزاريتان جا مي افتد كه با اين كارت و قباله نه كاري به آدم مي دهند و نه وام ازدواج و نه خيلي از چيزهاي ديگر كه شما را به بهانه آنها در اين راه وارد كرده بودند ، پس متوجه خواهيد شد كه تنها مورد استفاده اي كه براي شما خواهند داشت اين است كه مي توانيد از آنها براي امانت دادن به كلوپ جهت كرايه فيلم استفاده نماييد !!!
و يا منزل مسكوني مشترك ( خانه بخت ) ، هر مردي يك فرمانبردار بي چون و چرا محسوب مي شود كه اگر طالب جان و سلامتي جسمي و روحيش مي باشد ، بايد تمام فرامين فرمانده و يا همسر خودرا بر روي تخم چشمانش بگذارد و هر گونه تخطي از دستورات فرمانده و همسر ، پاسخي جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازي ) و افتادن توي سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن دست توي چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بيرون ، گشنگي و تشنگي كشيدن و ... ( در زندگي زناشويي ) نخواهد داشت !
نوشداروی طرح ژنریک
زنده یاد سید حسن حسینی
در اتوبان سلوك
شاعري هروله اي كرد و گذشت
زاهدي چپ شد و مرد
عارفي پنچري روح گرفت!
*
شاعري شعر جهاني مي گفت
هم بدان گونه كه مي افتد و داني مي گفت
*
پيش چشم شاعر جدولي حل مي شد ، عشق مختل مي شد !
*
شاعري شايعه بود ، نقد تكذيبش مي كرد!
*
تاجري سر مي رفت ، شاعري حل مي شد ، ناقدي نيزه به دست ، در المپيك غم اول مي شد.!
*
شاعري خم مي شد
منشي قبله عالم مي شد !
*
شاعري خون مي گفت
زاهدي ايدر و ايدون مي گفت
قصه ليلي و مجنون مي گفت !
*
سالكي خسته به دنبال حقيقت مي رفت ، در مجاري ادراي گم مي شد !
*
شاعري مادر شد
پدر بچه خود را سوزاند ! *
شاعري ني مي زد
عارفي مي ناليد
زاهدي بست پياپي مي زد !
*
تاجري مجلس تفسير گذاشت
ابتدا فاتحه بر قرآن خواند!
*
تاجري قصه نويس
كودكان را به تفاهم مي خواند
مگسي روي گل لاله تقلا ميكرد!
*
تاجري اره برقي آورد
پاي يك منظره را امضا كرد
*
شاعري ضربت خورد
تاجري شعر شناس
در ته حجره خود
شربت خورد!
*
شاعري از غم دوران گله كرد
تاجري خنجر خواست
و سر حوصله
فکر صله کرد !
فرق نیمرو درست کردن آقایان و خانم ها

خانم ها چطور نیمرو درست میکنن؟
آقایون چطور نیمرو درست میکنن؟
| +| نوشته شده توسط قاطي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 23:27 |
من محتاج نگاه و لبخندی از روی عشقم . من محتاج زیبایی چشماتم تا وقتی نگام میکنه زیبایی خدا رو تو برقش ببینم . محتاج لبخند آسمونیتم تا وقتی لبای بهاریت مثل گل نیلوفر از هم باز میشه احساس کنم خونم داره گرم میشه . محتاج دستایی هستم که وقتی درد رو تو نگاهم میخونه و بی اختیار کمرم رو لمس میکنه بخدا قسم که درد یادم میره . دستایی که وقتی صورتمو لمس میکنه هر لحظه رو آتیش عشقم هیزم میریزه و من چقدر عاشق سوختن تو همین آتیشم . وقتی رو پرده سینما نگاه میکنم و حس میکنم داری یواشکی نگام میکنی دلم میخواد برگردم و بی اختیار لبم رو لبت بذارم و بگم گل من عاشقتم ...

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار این کار تست من همه جور تو میکشم
ني بودم و به دامن صحراي محبت بردميدم يادش بخير آن صبح دلكش كه بنفشة محجوب رعناي من چشم نازي به روي من گشود و تبسم دلنوازي نثار نگاه من كرد.
دايه نوشين پستان ابر، آغوش ناز گهواره خاك و لالائي دلانگيز نسيم به تربيت ما دم همّت گماشتند تا قدّي كشيديم و از طراوت شباب شاهدي يكتا گشتيم.
سپيده دمي بود كه نسيمي از بوستان عشق بر ما گذاشت و از يك دم افسونكاري بنفشه را ساحري و ني را شاعري آموخت. براي نخستين بار بنفشة محجوبم را در آغوش و خود را مست و مدهوش يافتم. از آن پس پيوسته دم عشق با ماست. بنفشة محجوب نگهت جانفزا و من ترانههاي عاشقانه خود را در آفاق سر ميدهم. ديگر از آن يكديگر هستیم. ـ حيات را دوست داریم و طبيعت را همآهنگ نغمة آرزوي خود ميپنداریم. بنفشه هر روزم تار موئي هديه [مي]كند و ني دمساز كمر خدمتش را به ميان ميبندد ـ ترانه من همان است كه او را دل ميخواست و آنچه دل او ميخواهد من همان مي سرایم ..و من دیوانه اش هستم مثل مجنون ..
ني محزون
امشب اي ماه به درد دل من تسكيني آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو من دارم و من ميدانم كه تو از دوري خورشيد چها ميبيني
تو هم اي باديه پيماي محبت چو من سر راحت ننهادي به سر باليني
هر شب از حسرت ماهي من و يكدامن اشگ تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني
همه در چشمة مهتاب غم از دل شويند امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن كه تام آينة بخت غبار آگيني
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد كه كند شكوه زهجران لب شيريني
كي بر اين كلبة طوفانزده سر خواهي زد اي پرستو كه پيامآور فروديني
شهريارا اگر آئين محبت باشد جاودان زي كه به دنياي بهشت آئيني
استاد شهریار
| +| نوشته شده توسط قاطي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 23:21 |
دو چیز برای نگران شدن وجود دارد:
یا حا لتان خوب است
یا مریض هستید، 
اگرسالم هستید که دیگر چیزی برای نگران شدن وجود ندارد،
اما اگر مریض هستید دو حالت دارد:
یا خوب می شوید
یا می میرید، 
اگر خوب شدید که دلیلی برای ناراحتی باقی نمی ماند.
اما اگر مردید تنها دو حالت دارد:
یا به بهشت می روید یا به جهنم.
اگر به بهشت بروید که دیگر جای نگرانی نیست،
اما اگر به جهنم بروید،سر گرم دست دادن وحال واحوال کردن با دوستان
قدیمی تان خواهید شد.
آن وقت دیگر برای نگران شدن وقت نخواهید داشت.
پس چرا نگران باشید؟!
    
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت کاش میموندی در کنارم
اخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو میدید داره از غصه میمیره
با خدارازو نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خورده شکسته گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا میگفت
غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت اخه این حرفا کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم میسوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثه باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزوش این بود که میمرد
برگ نیافتاد و نیافتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود
  
دارند میگذرندثانیه هادقیقه هاساعت هاروزا شبا ماه سال... 
یعنی تا کی ادامه داره نمیدونم ،یادمه یک بار یه نفر بهم گفت که هر آدمی تو زندگیش فقط یه دوران محدودی داره که بقیه زندگیش بر اساس اون دوران طی میشه یعنی به نتیجه اون دوران بستگی داره نمیدونم چرا این حرفش یادم اومد ولی به نظرم زیادم بی راه هم نمیگفت 
اگر چه نیستم اونی که باید باشم ولی تو بزرگتر از اونی هستی که به من خرده بگیری بهت نیاز دارم تنهام نذار خدا جون   
تا حالا به اين موضوع فكر كردين كه، كي ميشه قدر پدر رو دونست؟
پدرم اين جوري بود وقتي من :
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده . 5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه . 6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه. 10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت. 12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد. 14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله . 16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده . 18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه . 21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه. 25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته . 30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره . 40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره . 50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت ! امیدوارم که همه ما قدرپدر و مادر خود را بدانیم که بعدا افسوس خوردن فایده ای ندارد
مادر
تقدیم به همه ی مادران عزیز و مادر گل خودم
کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثه بچه گی هام لالای هاتو دوست دارم
سادگی ها تو دوست دارم ،خستگی هاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم
کاشکی رو طاقچه دلت آیینه و شمعدون میشدم
تو دشت ابری چشات یک قطره بارون میشدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم ![]()
بخواب که میخوام تو چشات ستاره ها رو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه
باغ گلهای اطلسی با تو برام چیدنیه
مادر بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
مادر تورو دوست دارم
نبض صداتو دوست دارم
مادر جان خیلی دوستت دارم
| +| نوشته شده توسط قاطي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 23:19 |
دخترا چه جورین؟؟؟؟؟؟؟؟
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم
مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون
بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی
کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران
حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم
نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به
تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی
می گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه!
خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه!
ما رو به اون چيزی که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ،
باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی
عشق از دیدگاه افراد مختلف
- عشق از ديد حاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفهاي بي ناموسي زدي (جمله ي عاشقانه : خداوند همه ي جوانان را به راه راست هدايت كند )
ـ عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول (جمله ي عاشقانه : آه عزيزم به اندازه ي سطح زير منحني دوست دارم)
ـ عشق از ديد بقال سر كوچه : والا دوره ي ما عشق .. نبود ننمون رفت و اين سكينه خانوم رو واسمون گرفت (جمله ي عاشقانه : سكينه شام چي داريم ...)
ـ عشق از ديد اصغر كاردي (در زندان) : مرامتو عشقه ، عشقي ( جمله ي عاشقانه : چاقو خوردتيم لوتي)
ـ عشق از ديد يك دختر دانش آموز كمي بي غم : آه عزيزم كاش الان پيشم بودي، بغلم ميكردي ، سرمو ميزاشتي رو شونه هات ( جمله ي عاشقانه : دوست دارم عزيزم )
ـ عشق از ديد مادر بزرگم : اين حرفهاي بد رو نزن ، راستي اين دختر اقدس خانوم خيلي دختر خانوم و با كمالاتيه ، تازه تحصيل كرده هم هست (جمله ي عاشقانه : بريم خواستگاری)
ـ عشق از ديد ... (خودتون ميفهميد از ديد كي ) : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينه ي عمل كردن دماغمو نميدي ... ، واسه ناهار بريم سورنتو، سالي با دوستش هم قراره بياد ، دوست سالي واسش يه ماتيز خريده ( به قول بعضي ها دوو منگل) تو حتي حاضر نيستي واسه من كه اين همه دوست دارم حتي يه پرايد بخري (جمله ي عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام و ... راستي دوست هم دارم)
ـ عشق از ديد كسي كه باراوله كه عاشق ميشه :عزيزم باور كن حتي يك لحضه بدون تو نميتونم زندگي كنم، تو واسم همه دنيایی ( جمله ي عاشقانه : فدات شم عزيزم خيلي خيلي دوست دارم )
ـ عشق از ديد كسي كه بار اولش نيست : عزيزم خيلي دوست دارم ، باور كن به خاطر تو شبها با پاي برهنه ميخوابم ( جمله ي عاشقانه : آه عزيزم ديرم شده بايد برم )
ـ عشق از ديد يك راننده : "راديات عشق من از برايت جوش آمده" ،" باور نداري بر آمپرم بنگر" ( جمله ي عاشقانه : عزيزم دوست دارم... بو بو بوغ )
ـ عشق از ديد بعضي ها : آه خدا يعني ميشه برم خواستگاريش ... (جمله ي عاشقانه : يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت ميكنم برم خواستگاريش جواب رد نده )
ـ عشق از ديد ارازل و اوباش : عشق .. سيخي چند ، برو بچه سوسول دلت خوشه ، خونه خالي نداري ... ( جمله ي عاشقانه : بوبوغ ... خانوم بيا بالا خوش ميگذره )
ـ عشق از ديد كسي كه در عشق شكست خورده : عشق يعني كشك ( جمله ي عاشقانه : برو كشكتو بساب )
| +| نوشته شده توسط قاطي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 23:9 |
ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره! ضدحال يعني بعد از کلي مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو! ضدحال يعني يه جلسه سر کلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه! ضدحال يعني با شکم گرسنه بري تو صف ژتون تموم کرده باشن! ضدحال يعني يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيري خاله مامانت فوت کنه! ضدحال يعني قبض تلفن بياد ....... تومن! ضدحال يعني بعد از کلي مخ زدن تو اينترنت همينکه بياي به نتيجه برسي اشتراکت تموم بشه ! ضدحال يعني با نمره 9.75 افتادن! ضدحال يعني يه مانتو خوشگل بخري همون روز اول گير کنه به صندلي پاره بشه! ضدحال يعني صبح ساعت 7 بري سر کلاس استاد نياد! ضدحال يعني داداش کوچيکت دوشاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق! ضدحال يعني بري عروسي خانمها و اقايون جدا باشن! ضدحال يعني تو اتاقت فيلم نگاه ميکني همينکه ميرسه جاي.........مامان بياد تو! ضدحال يعني نفر 1001 کنکور شدن! ضدحال يعني خواننده شدن ميناوند! ضدحال يعني فيلم ژاپني! ضدحال يعني عشق يه طرفه! ضدحال يعني گل خوردن دقيقه 90! ضدحال يعني صبح روزي که با دوستات ميخواي بري کوه بارون بياد! ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن! ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن! ضدحال يعني سلام کني جوابتو ندن! ضدحال يعني عينکت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشکنه! ضد حال يعني سر جلسه امتحان جوهر خودکارت تموم بشه! ضدحال يعني تاکسي سوار شي وسط راه بنزين تموم کنه! ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم کني! ضدحال يعني اونيکه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني! ضدحال يعني درس رو بلد نباشي و پنج دقيقه مونده به زنگ تفريح استاد اسمتو صدا كنه! ضدحال يعني يك قدمي خط پايان مسابقه دو به زمين بيفتي و آخر بشي! ضدحال يعني روز آخر خدمت سربازي اضافه خدمت بخوري! ضدحال يعني سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه!
تا کريسمس چند روز بيشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم براي خريد هديه کريسمس روز به روز بيشتر ميشد. من هم به فروشگاه رفته بودم و براي پرداخت پول هدايايي که خريده بودم، در صف صندوق ايستاده بودم. جلوي من دو بچه، پسري 5 ساله و دختري کوچکتر ايستاده بودند. پسرک لباس مندرسي بر تن داشت، کفشهايش پاره شده بود و چند اسکناس را در دستهايش ميفشرد. لباسهاي دخترک هم دست کمي از مال برادرش نداشت ولي يک جفت کفش نو در دست داشت. وقتي به صندوق رسيديم، دخترک آهسته کفشها را روي پيشخوان گذاشت، چنان رفتار ميکرد که انگار گنجينهاي پر ارزش را در دست دارد. صندوقدار قيمت کفشها را گفت: 6 دلار. پسرک پولهايش را روي پيشخوان ريخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت. بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر ميکنم بايد کفشها رو بگذاري سرجايش ... دخترک با شنيدن اين حرف به شدت بغض کرد و با گريه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: گريه نکن، شايد فردا بتوانيم پول کفشها را در بياوريم. من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کيفم بيرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترک دو بازوي کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادي گفت: متشکرم خانم ... متشکرم خانم. به طرفش خم شدم و پرسيدم: منظورت چي بود که گفتي: پس مامان تو بهشت با چي راه بره؟ پسرک جواب داد: مامان خيلي مريض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عيد کريسمس به بهشت بره! دخترک ادامه داد: معلم ديني ما گفته که رنگ خيابانهاي بهشت طلائي است، به نظر شما اگر مامان با اين کفش هاي طلائي تو خيابانهاي بهشت قدم بزنه، خوشگل نميشه؟ چشمانم پر از اشک شد و در حالي که به چشمان دخترک نگاه ميکردم، گفتم: چرا عزيزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با اين کفشها تو بهشت خيلي قشنگ ميشه!
داستان سیندرلا:
داستان طنز سیندرلا(نخونی از دستت رفته )
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود . سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب .
. آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند به سمت خونه ي پادشاه.
وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!!
شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود )
خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت ) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.
اگه حرف بدی تو داستان بود عذز می خوام
سلام دوستای خوشگلم. خوبید؟ می گم امروز از ساعت ۱۱ تا ۶و ۳۰ دقیقه دانشگام. خیلی دعا کنید امتحان ویژوال دارم. در ضمن یکی از دوستان گفتند هدفت از این نوشته ها چیه؟ هدفم اینه که هر چی دوستای گلم می پسندند براشون بنویسم و یه موضوع خاص نداره . تو چی می پسندی دوست خوبم؟
من نویسنده ی رمان و تاکنون چندین مقام هم اوردم. امروز هم قسمتی از رمانم رو براتون گذاشتم. نظر فراموش نشه........وگرنه رشد نمی کنم ها اسمش هست سرنوشت
نمی دونست کی زمانش می رسه که اونم مثل دو تا دوست قبلیش از خانواده اش جدا بشه و بره به دنیای بیرون . دیشب وقتی داشت باهاش حرف می زد قطرهای اشک از چشماش غلتید و ناپدید شد نمی تونست باور کنه که اونم اگه خودش نخواد از یارش جدا می شه و می ره تا شکم یکی دیگه رو سیر کنه. این کابوسی بود که نمی ذاشت اون یه شب رو راحت و اسوده بخوابه . هوا طوفانی بود باران به شدت می بارید حتی تصور نمی کرد که این قدر زود وقت رفتن رسیده باشه حتی فرصت خداحافظی هم نداشت . اون خیلی سریع تر و راحت تر از اونی که فکر کنی مرد گفته بود دنیای بیرون رو دوست نداره . فردا صبح توی بازار یکی فریاد می زد:
بیاین ماهی تازه دارم . همین دیشب گرفتم
| +| نوشته شده توسط قاطي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 23:7 |
تقدیم به کسی که عاشق سیبه
شاید تکراری باشه این مطلب ولی من دوستش دارم و منتظرم
۲۰ بار دیدمت،۱۹ بار بهت خندیدم،۱۸ بار به من اخم کردی، ۱۷ بار از دستم خسته شدی،ولی ۱۶ بار دیگه سعی کردم، و ۱۵ جمله ی عاشقونه رو به ۱۴ بار به ۱۳ زبون دنیا و ۱۲ لهجه و ۱۱ روز و روزی ۱۰ بار به کمک ۹ نفر به تو گفتم اما تو ۸ بار قهر کردی، ۷ بار صورتتو از من بر گردوندی، و من ۶ بار برات مردم، ۵ بار قربونت رفتم، و ۴ بار نازتو کشیدم، ۳ بار ناز کردی و ۲ بار جونم رو به لبم رسوند، تا فقط ۱ بار به من بگی(دوستم داری) پس بگو : ...............
(که آخرش هم گفتی دوستم نداری آرزوش به دلم موند باورت میشه؟ پینیکیو )
| +| نوشته شده توسط قاطي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 23:5 |
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دور یا نزدیک
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
ای دمت گرم و سرت خوش باش
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم، دشنام پس آفرینش، نغمه ی ناجور
نه رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست،مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد،برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است...
یه روزی تو لحظه لحظه ی زندگیم تورو دیدمو حست کردم،
وحالا سال هاست با عــشـــقــت زندگی می کنم،
با تــــــــــــــــــــــــــــــــــو!
×××××××××××××××××
بگذار تا شیطنت عشق
چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید
هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد
اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن...
×××××××××××××××××
خــــــــــــداونــــــــــــــدا !
با تمام کوچکی خود یک چیز از تو بیشتر دارم
و آن
خـــــــــــــــــدایــــــــــــــــــی
که من دارم
و تو نـــــــــــــــــــــداری...
یه روزی تو لحظه لحظه ی زندگیم تورو دیدمو حست کردم،
وحالا سال هاست با عــشـــقــت زندگی می کنم،
با تــــــــــــــــــــــــــــــــــو!
×××××××××××××××××
بگذار تا شیطنت عشق
چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید
هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد
اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن...
×××××××××××××××××
خــــــــــــداونــــــــــــــدا !
با تمام کوچکی خود یک چیز از تو بیشتر دارم
و آن
خـــــــــــــــــدایــــــــــــــــــی
که من دارم
و تو نـــــــــــــــــــــداری...
ی دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر می زند
.......................................................
آن پریشانی شب های دراز و غم دل
همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد
............................
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
برعبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند .
..............................................................................
من نمی دانم
که چرا می گویند، اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید،
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ،
کار ما شاید این است،
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
آسمان را بشناسیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پرو خالی بکنیم.
| +| نوشته شده توسط قاطي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 23:1 |
| +| نوشته شده توسط قاطي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 22:38 |
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود ودود
يا خزاني خالي از فريادو شور
مرگ من روزي فراخواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچون روزهاي دگر
سايه از امروز ها و ديروز ها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمر هاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
خاک ميخواند مرا هر دم به خويش
ميرسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بر روي گور غمناکم نهند
ميرهم از خويش وميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چو باد بان قايقي
در انتها دورو پنهان مي شود
ميشتابند ازپي هم بي شکيب
روزها ،هفته ها، ماه ها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راه ها
ليک پيکر سرد مرا
مي فشارد خاک دامنگير خاک
بي تو ،دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم مشويد از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه ها و نام ها...

| +| نوشته شده توسط قاطي در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 13:17 |
انتظار
مي داني انتظار يعني چه ؟
انتظار يعني
فريادي که در حنجره سکوت مي کند
آتشي که روحت را تبديده و کبود مي کند
ثانيه هايي که سرعت عبورشان
آرامتر از بلوغ يک شکوفه است
در سالهاي بي قراري و لحظه هاي چشم انتظاري
و نگاهت
هميشه خيره است به در به پنجره به جاده
و نگاهت هميشه بارانيست
انتظار يعني
يکنفر کنار راه ايستاده
يکنفر سرنوشتش را به دست باد داده
انتظار يعني
خسته نشو جانزن
چشم از جاده بر ندار
محکم باش و اميدوار
انتظار يعني انتظار


مهربونم تا کی می خوای بشینی و زل بزنی
به آینه به قاب عکس رو غصه هات پل بزنی
عزیز من تا کی می خوای خنده رو زندونی کنی
تا کی می خوای با گریه هات قلبمو ویرونی کنی
طاقت ندارم ببینم اشکهای مهربونتو
دل ندارم تا بشنوم سوز دل جوونتو
نمی تونم نگات کنم وقتی که اشک تو چشماته
امید من شنیدن دوست دارم از لبهاته
مهربونم دوست ندارم همسفرت غصه باشه
توغربت تنهایی هات خاطره هات شسته باشه
حتی اگه بگی برو می رم ولی دوستت دارم
فقط واسم اشکی نریز طاقت گریه ندارم
می رم یه گوشه می شینم خنده رو زندون می کنم
به حکم دل شکستگی قلبمو ویرون می کنم
| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 10:29 |
اگر كسی در سال 1385 در ایران بوده باشد و قضیه زهرا امیر ابراهیمی نشنیده باشد جای تعجب دارد!!! فیلم رابطه این دو نفر به سرعت نور در ایران توزیع شد و ناگهان همه جا بحث از "زهره شوكت" شد. اما قضیه زهرا و ح.ب چگونه بود؟ زهرا دختر موفقی در عرصه تلوزیون بود و در سالهای كوتاهی توانست موفقیت قابل توجهی بدست بیاورد تا جاییكه عنقریب در شرایط ورود به سینما قرار داشت. در سال 1382 و در حین ساخت مجموعه تلوزیونی مخصوص محرم سال 82 كه برای شبكه سه ساخته میشد با ح.ب كه دستیار كارگردان بود آشنا شد. در آن زمان ح.ب جوانی رعنا و جذاب برای زهرا بود و به سرعت این رابطه پا گرفت
 زهرا و ح.ب (نفر سمت چپ و ریشدار)
در ادامه این رابطه و اشتیاق فراوان زهرا در رابطه با ح.ب پای او به زندگی شخصی ح.ب باز شد. هم زهرا و هم ح.ب مصمم به ازدواج بودند، اما یك مورد تا اینجا پنهان مانده بود. خانواده ح.ب و زهرا اگرچه در جریان این رابطه بودند اما از جزییات این رابطه بی خبر بودند و آن را معمولی می پنداشتند در حالیكه زهرا و ح.ب عملا" تعلق به یكدیگر را حق خود می دانستند و از این حق استفاده می كردند!!!
 زهرا و ح.ب در منزل ح.ب
بر خلاف آنچه اعلام گردید مشكلی در ازدواج زهرا و ح.ب وجود نداشت و خانواده ها هم اشكالی در این رابطه نداشتند. اما گویا در اواخر سال 83 زهرا در سر راه مورد مناسب تری قرار میگیرد. گویا این مورد یكی از بازیگران سینما بوده است كه نام وی فاش نشده است؟؟؟
او حدود 18 ماه عملا" رابطه همسری با ح.ب داشت و از طرفی طولانی شدن رابطه و دلایلی دیگر این رابطه را به سردی پیش برده بود.
عدم تمایل زهرا به ادامه این رابطه با سیاستی هوشمندانه آغاز شد و سعی كرد در مدتی نسبتا" طولانی به این رابطه خاتمه دهد. اما با پی بردن ح.ب به رابطه جدید زهرا موضوع رنگ تازه ای یافت.
فیلم مذكور كه در سال 85 توزیع گردید در واقع در شش ماهه اول آشنایی زهرا و ح.ب تهیه شده بود. زهرا از وجود این فیلم كاملا" خبر داشت ولی ترجیح داد كه تا زمان مناسب سكوت كند. در نهایت این فیلم توسط ح.ب منتشر گردید. با توجه به اینكه او در برخی مراكز توزیع و تكثیر رفت و آمد داشت در شهریور 85 آن را پخش و خود به آذربایجان متواری شد و ...
امیرابراهیمی هم اكنون به عكاسی می پردازد و گهگاه نمایشگاه نیز برگزار میكند. او تا اواخر سال 2008 برای اقامت به یكی از كشورهای اسكاندیناوی خواهد رفت.
هفته دوم بهمن: آغاز مراسم بزرگ پیرشالیار(زه ماوننه و پیرشالیاری)
هفته دوم بهمن: آغاز مراسم بزرگ پیرشالیار(زه ماوننه و پیرشالیاری)
هر سال که ۴۵ روز از فصل زمستان مي گذرد مردم هورامان تخت راه خانه پير شاليار را در پيش مي گيرند تا در شادي جشن بزرگ پيرشاليار سهيم باشند.
شروع مراسم روز چهارشنبه است.اين مراسم سه روز به طول مي انجامد.بدين صورت است كه : از صبح روز اول دامداراني که دامهاي خود را براي قرباني در اين مراسم نذر کرده اند دامهاي خود را به جلو در خانه پيرشاليار مي آورند تا به دست متولين مراسم ذبح شوند.پس از ذبح قسمتي از گوشتها را بعنوان تبرک در بين مردم پخش مي کنند و بعضي از آن را هم براي غذاي مراسم به داخل خانه پير انتقال مي دهند.
بعد از ظهر دف ها را براي لحظاتي ديگر آماده مي کنند.نزديکي هاي ساعت۲:۳۰ الي ۳ مراسم شروع مي شود. و نوجوانان و جوانان و پيران دست در دست هم زنجيره اي بزرگ تشکيل مي دهند و با تسلسل جسم و درون اتحاد و همبستگي هميشگي خود را به نمايش مي گذارند.در حين اين رقص شادي (که به نوعي رقص عرفاني هم هست)عده اي دف مي نوازند و عده اي به خواندن قصيده هايي در مدح پيامبر و ... مي خوانند و گروه بزرگ رقص هم لفظ جلاله الله را زمزمه مي کنند.در اين سه روزه مردم هورامان تخت تمام کارهاي خود را تعطيل مي کنند و فقط و فقط وقت خودشان را در اين جشن باستاني صرف مي کنند.
غذاي مراسم( آش جو يا "هولوشينه تشي") همان غذايي است که 950سال پيش در مراسم پير شاليارپخت شده است.که از طعم لذيذي بر خوردار است .بعد ازخوردن غذا مردم به خانه هاي خود مي روند و غذايي که اضافي است به خانه ها مي برند تا ساير اعضاي خانواده بعنوان تبرک از آن بخورند.
درروز آخر ( بر خلاف دوروز پيش از آن که تا عصر مراسم برپاست)مردم تا شب به رقص مي پردازند و ساعاتي از شب را نيز در خانه پيرشاليارميگذرانند(که به اين شب (شب نشست"شه وونيشتي") گفته ميشود.در اين شب سخنرانان به سخنراني درمورد پير شاليار و بحثهاي مذهبي و عرفاني مي پردازند.بعد از آن سرودي يا قصيده اي خوانده مي شود وپايان جلسه با دعا ختم مي شود.
منشا شکل گيري اين مراسم:
ما از پدرانمان شنيده ايم :در قرن پنجم در اين سرزمين شخصي مي زيسته به نام پيرشاليار که ازهمان دوران کودکي و نوجواني اش روح بزرگي داشته و صاحب کرامات متعددي بوده است. وي نزد عمويش پرورش يافت چون پدر و مادرش را در دوران کودکي يا نوجواني از دست داده بود وبراي عمويش کار چوپاني و ديگر کارهاي آن زمان را انجام ميداد.نقل است هنگامي که عمويش متوجه کرامات او شد از اوبه خاطر کارهايي که بهش سپرده بود و در شان او نبوده معذرت خواهي کرد.پس از مدتي شهرت رياضت و پارسايي و کرامات پيرشاليار به خارج ازمحدوده هورامان رسيد .تا اينکه پادشاه بخارا از وجود چنين شخص بزرگي مطلع مي شود ودخترش(بهار خاتون) را که بيماري لاعلاجي داشته و پزشکان از درمان وي عاجز مانده بودند به هورامان تخت نزد پير شاليار مي آورد.هنگامي که وارد هورامان تخت مي شوند و به در دو کيلومتري خانه پير شاليارمي رسند پير شاليار "توجهي"به آنها مي نمايد و ديوي از بدن دختر جدا مي شود(که هم اکنون به اين مکان تنور و ديوا گفته مي شود) و گوشهاي دختر شنوا مي شود ولالي اش برطرف مي شود و شروع به تکلم مي کند.بعد از آن وارد خانه پير شاليار مي شوند و وي دختر را بطور کامل شفا ميدهد و پادشاه همانجا دخترش را به عقد وي در مي آورد (قبلا قول داده بود که هر کس دخترش را شفا دهد به عقدش در بياورد).و مردم جشن عروسي بزرگي براي پيرشاليار و بهار خاتون برپا ميکنند که مراسمي که امروز برگزار برگزار مي شود سالگرد همان روز است.
مشکلات مراسم:
1-نبود اقامتگاه براي ميهمانان:
بي توجهي مسئولان نسبت به موقعيت توريستي هورامان تخت به حدي است که تاکنون نينديشيده اند اقامتگاهي براي ميهمانان بسازند تا در چنين مراسمي براي گردشگران مشکل اقامت نداشته باشند وتعداد گردشگر بيشتري جذب بشوند
2-ضعيف بودن پوشش خبري مراسم:
روزنامه هاي کشوري و استان و شبکه هاي راديو و تلويزيوني استان مي بايست هر سال خبر برگزاري اين مراسم باستاني را پوشش ميدادند.
پيشنهادات به مسئولان:
۱- تهيه بروشور در باره شيوه مراسم و قدمت تاريخي آن :
در روز مراسم پيرشاليار بروشورهايي براي ميهمانان تهيه شود تا اطلاعاتي در مورد چگونگي اين مراسم داشته باشند
2- نصب تابلو بر سر در ورودي آرامگاه پيرشاليار :
۳- تحرير چکيده اي در باره پير شالياردر داخل آرامگاه: در داخل آرامگاه گزيده اي در باره زندگي پيرشاليار نوشته شود و در داخل قابي در داخل آرامگاه نصب شود.
| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 10:22 |
بعد از رفتنت...
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئیده
با حسرت جدا کردم
و تو در آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب
ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا،شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا،تاکی،برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت
وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
بامهربانی دانه بر می داشت
تمام لبهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسان چشمهایش خبس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو
تمام هستی از دست خواهد رفت
کسی حس کرد که من بی تو
هزاران بار در هر لحظه خواهد مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای تواَم
برگرد!!!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب تو خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟
شاید به رسم عادت و پروانگی مان باز برای شادی
و خوشبختی باغ قشنگ
آرزو هایت دعا کردم.
بدرقه
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ام مي کرد بهم چی گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت
نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم
تو تنها نيستي
تو کوله بارت عشق ميزارم که بگذري
قلب ميزارم که جا بدي
اشک ميدم که همراهيت کنه
و مرگ که بدوني برميگردي پيشم
دلواپس بارانم دلواپس نباریدنش در این هیاهوی هق هق من که بی بارش باران حریم پنهانی اشکهایم دریده خواهد شد
پ.ن:این آهنگ این روزا بدجوری مونسم شده! هم پر از احساسه هم پر از خاطره!
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آن که او دور چو دل به سينه نزديک به من هر آنکه نزديک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي که تر کنم گلويي به ياد آشنا من
ستاره ها نهفتم در آسمان ابري دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من
| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 10:20 |
75 بازی موبایل برای نوکیاوسونی اریکسون
| نام فایل |
حجم فایل |
دریافت فایل |
| 3D Buddy Racing.jar |
286 کیلوبایت |
دریافت |
| 4×4 Bigfoot Racing.jar |
131 کیلوبایت |
دریافت |
| Age Of Heroes 3.jar |
282 کیلوبایت |
دریافت |
| ALI The Penguin.jar |
146 کیلوبایت |
دریافت |
| Alpine Challenge 2.jar |
132 کیلوبایت |
دریافت |
| ANNO 1701.jar |
576 کیلوبایت |
دریافت |
| AquaPark.jar |
417 کیلوبایت |
دریافت |
| Arkanoid.jar |
138 کیلوبایت |
دریافت |
| Arthur.jar |
261 کیلوبایت |
دریافت |
| Aspahalt 3 SR.jar |
286 کیلوبایت |
دریافت |
| Battlefield of Tanks.jar |
195 کیلوبایت |
دریافت |
| Black Citadel 2.jar |
269 کیلوبایت |
دریافت |
| Brian Lara International Cricket 2007.jar |
374 کیلوبایت |
دریافت |
| Brother Bear.jar |
83 کیلوبایت |
دریافت |
| Bulldozer Inc.jar |
197 کیلوبایت |
دریافت |
| BurningTires 3D.jar |
392 کیلوبایت |
دریافت |
| ChessBuddy.jar |
213 کیلوبایت |
دریافت |
| Chessmaster.jar |
207 کیلوبایت |
دریافت |
| CStrike Mobile.jar |
266 کیلوبایت |
دریافت |
| Desperado Duel of Vengeance.jar |
301 کیلوبایت |
دریافت |
| Dirty Dances.jar |
325 کیلوبایت |
دریافت |
| DMan Saints Row.jar |
196 کیلوبایت |
دریافت |
| Duke Nukem - Bikini Project.jar |
444 کیلوبایت |
دریافت |
| EA Mobile Dakar 2007.jar |
223 کیلوبایت |
دریافت |
| EA Mobile Fight Night Round 3.jar |
490 کیلوبایت |
دریافت |
| Eon Domino Island 2.jar |
106 کیلوبایت |
دریافت |
| Gravity Defied.jar |
62 کیلوبایت |
دریافت |
| GRAW 2.jar |
332 کیلوبایت |
دریافت |
| Guilty Gear.jar |
273 کیلوبایت |
دریافت |
| GunFever.jar |
268 کیلوبایت |
دریافت |
| Hands On Mobile IQ Academy.jar |
108 کیلوبایت |
دریافت |
| Inca vs Chernobyl.jar |
101 کیلوبایت |
دریافت |
| Land Of The Dead Day.jar |
113 کیلوبایت |
دریافت |
| Lemonade Tycoon.jar |
270 کیلوبایت |
دریافت |
| Maya Temples Of Secrets.jar |
162 کیلوبایت |
دریافت |
| Medal Of Honor.jar |
132 کیلوبایت |
دریافت |
| Meet The Robinsons.jar |
419 کیلوبایت |
دریافت |
| Metal Slug.jar |
281 کیلوبایت |
دریافت |
| Might And Magic.jar |
151 کیلوبایت |
دریافت |
| Mission Impossible.jar |
189 کیلوبایت |
دریافت |
| Monkey Ball Tip.jar |
254 کیلوبایت |
دریافت |
| Nba live 2007.jar |
355 کیلوبایت |
دریافت |
| Need for drift.jar |
299 کیلوبایت |
دریافت |
| Need for Drifting 3D.jar |
313 کیلوبایت |
دریافت |
| NHL PowerShot Hockey 2.jar |
313 کیلوبایت |
دریافت |
| Nightclub 69.jar |
204 کیلوبایت |
دریافت |
| Ninja Mission.jar |
123 کیلوبایت |
دریافت |
| NOM.jar |
82 کیلوبایت |
دریافت |
| Pandora Bricks.jar |
135 کیلوبایت |
دریافت |
| Poetical.jar |
282 کیلوبایت |
دریافت |
| Prehistoryc Park.jar |
446 کیلوبایت |
دریافت |
| Prince of Persia 2T.jar |
187 کیلوبایت |
دریافت |
| Prince of Porn.jar |
269 کیلوبایت |
دریافت |
| Quest for Alliance.jar |
290 کیلوبایت |
دریافت |
| Roll-A-Round.jar |
180 کیلوبایت |
دریافت |
| Saints Row.jar |
120 کیلوبایت |
دریافت |
| Hospital.jar |
219 کیلوبایت |
دریافت |
| Snowy Mobile.jar |
176 کیلوبایت |
دریافت |
| Splinter Cell Double Agent.jar |
318 کیلوبایت |
دریافت |
| Spyro the Legend.jar |
270 کیلوبایت |
دریافت |
| STAB 2.jar |
295 کیلوبایت |
دریافت |
| Stalker 2.jar |
452 کیلوبایت |
دریافت |
| Stargate SG-1.jar |
324 کیلوبایت |
دریافت |
| Street soccer 2.jar |
202 کیلوبایت |
دریافت |
| Superbikes World Championship 2007.jar |
211 کیلوبایت |
دریافت |
| Teenage Mutant Ninja Turtles.jar |
163 کیلوبایت |
دریافت |
| Time Rider II.jar |
253 کیلوبایت |
دریافت |
| TMNT Power of Four.jar |
261 کیلوبایت |
دریافت |
| Tony Hawk’s Project 8.jar |
124 کیلوبایت |
دریافت |
| Townsmen 4.jar |
192 کیلوبایت |
دریافت |
| Trivial Pursuit Genu.jar |
134 کیلوبایت |
دریافت |
| Vasya Gigant.jar |
162 کیلوبایت |
دریافت |
| World Strongest Man.jar |
127 کیلوبایت |
دریافت |
| Worms Forts 3D.jar |
260 کیلوبایت |
دریافت |
| Worms.jar |
243 کیلوبایت |
دریافت |
| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 10:20 |
بوسه يعنی وصل شيرين دو لب
بوسه يعنی خلسه در اعماق شب
بوسه يعنی مستی از مشروب عشق
بوسه يعنی آتش و گرمای تب
بوسه يعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب , لذت از ديوانگی
بوسه يعنی حس طعم خوب عشق
طعم شيرينی به رنگ سادگی
بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه يعنی عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ای يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار می بايد نمود
بوسه يعنی عشق و آواز و سرود
بوسه يعنی وصل جانها از دولب
بوسه يعنی پر زدن , يعنی صعود
عشق را چگونه تفسیر می کنید؟
?How do you interpret love
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked Why do you like me..? Why do you love me?
I can't tell the reason... but I really like you
You can't even tell me the reason... how can you say you like me? How can you say you love me? I really don't know the reason, but I can prove that I love U Proof ? No! I want you to tell me the reason Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful, because your voice is sweet, because you are caring, because you are loving, because you are thoughtful, because of your smile, The Girl felt very satisfied with the lover's answer Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma The Guy then placed a letter by her side Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk? No! Therefore I cannot love you Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you Because of your smile, because of your movements that I love you Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore Does love need a reason? NO! Therefore!! I Still LOVE YOU... True love never dies for it is lust that fades away Love bonds for a lifetime but lust just pushes away Immature love says: "I love you because I need you" Mature love says "I need you because I love you" "Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
ترجمه
دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
دليلشو نميدونم ...اما واقعا" دوست دارم
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
صدات گرم و خواستنيه، هميشه بهم اهميت ميدي،
دوست داشتني هستي،
با ملاحظه هستي،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دليل ميخواد؟
نه!معلومه كه نه!! پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"
مرد جوانی که ادعا می کرد زیباترین قلب دنیا را دارد
جمعیت زیادی را در اطراف خود جمع کرده بود مردم به
قلب او نگاه کردند قلبش کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای
بر ان وارد نشده بود مرد جوان با کمال افتخار با صدایی
بلند به تعریف از قلب خود پرداخت وهمه تصدیق کردند
که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون
دیده اند
ناگهان پیر مردی جلو امد و گفت . جوان !قلب تو به
زیبایی قلب من نیست
مرد جوان ودیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند
قلب او با قدرت تمام می تپید اما شکل عجیبی داشت
قسمت هایی از قلب او برداشته شده وتکه هایی جایگزین
ان شده بود وانها به راستی جاهای خالی را به خوبی
پر نکرده بودند برای همین گوشهایی دندانه دندانه در ان
دیده می شد.
در برخی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ
تکه ای ان را پر نکرده بود مردم به قلب پیرمرد خیره
شده بودند با خود می گفتند که چطور او ادعا می کند که
زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان گفت حتما شوخی میکنی قلب خود را با
قلب من مقایسه کن قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و
خراش است .پیرمرد گفت درست است قلب تو سالم به
نظر می رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض
نمی کنم هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را
به او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او
بخشیده ام
گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که
به جای ان تکه بخشیده شده قرار داده ام اما چون این دو
ماند هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود
دارد که برایم عزیزند چرا که یاد اور عشق میان دو انسان
هستند.
برخی وقت ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام
اما انها چیزی از قلبشان را به من نداده اند این ها همین
شیارهای عمیق اند گر چه درداور هستند اما یاداور عشقی
هستند که داشته ام امیدوارم که انها هم روزی بازگردند و
این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش
بوده ام پر کنند
پس حالا می بینی که زیبا یی واقعی چیست؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی که اشک
از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت از قلب
جوان وسالم خود قطعه ای بیرون اورد وبا دست های لرزان
به پیرمرد تقدیم کرد پیرمرد ان قلب را گرفت ودر گوشه ای از
قلبش جای داد وبخشی از قلب پیر وزخمی خود را خود را به جای
قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد دیگر سالم نبود اما از
همیشه زیباتر به نظر می رسید. زیرا که عشق از قلب پیر مرد
به قلب او نفوذ کرده بود....
| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 10:16 |
بوي عطر خاك باران خورده دركهسار
آمدن
رفتن
دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن
پا به پاي شادمانيهاي مردم پاي كوبيدن
آري
تو می دانی دوستی چیست؟
تنهایی را چه معنی می کنی؟
تنهایی بهتر است یا دوستی؟
من اما زیباترین و خالص تری واژه ها و احساسات را در تنهایی یافته ام
از تمام دوستانم دل بریدم .... از همه
حال در تنهاترین لحظات زندگی ام استوار ایستاده ام....
از دوستی هایی که برای شکل گرفتنشان از خودم دور گشته ام بیزارم
از همه بریده ام تا در این دنیای مجازی , خودم باشم...
خودم... خود... این زیباترین واژه ی هستی
دیگر برای هیچ دوستی ارزشی قائل نخواهم شد....
در دشوارترین لحظات زندگی شان به یاریشان شتافتم....
اما هر زمان نیاز داشتم نبودند....
می روم تا اجبار بودنم بر آنان تحمیل نشود.
می دانی گاهی کلید ها بجای گشودن قفل ها در را قفل می کنند....
حال تنهایی را دوست دارم....
اجبار؟
نه این انتخاب خودم بود.....
| ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما |
|
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما |
| عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده |
|
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما |
| کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت |
|
به که نفروشند مستوری به مستان شما |
| بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر |
|
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما |
| با صبا همراه بفرست از رخت گلدستهای |
|
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما |
| عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم |
|
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما |
| دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید |
|
زینهار ای دوستان جان من و جان شما |
| کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند |
|
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما |
| دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری |
|
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما |
| ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو |
|
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما |
| گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست |
|
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما |
| ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی |
|
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما |
| میکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو |
|
روزی ما باد لعل شکرافشان شما |
| عاشق روی جوانی خوش نوخاستهام |
|
و از خدا دولت این غم به دعا خواستهام |
| عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش |
|
تا بدانی که به چندین هنر آراستهام |
| شرمم از خرقه آلوده خود میآید |
|
که بر او وصله به صد شعبده پیراستهام |
| خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز |
|
هم بدین کار کمربسته و برخاستهام |
| با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار |
|
در غم افزودهام آنچ از دل و جان کاستهام |
| همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا |
|
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاستهام |
گفتـی که می بوسم تو را، گفتم تمنا مـــی کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتــم که حاشا می کنم
گفتـــــــــی ز بخت بد اگر ناگه رقيبت آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سـروا می کنم
گفتــــــی که تلخی های می گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبـم آن را گــوارا مــی کنـم
گفتی چه می بينی بگو در چشم چون آيينه ام
گفتـم که من خود را در اوعـريان تماشا میکنم
گفتـــــی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتـــم که با يغماگـران باری مدارا می کنــم
گفتــــــی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سـودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويـم برو
گفتـم که صد سال دگر امروز و فــردا می کنم
گفتـــــی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتـم ز تو ديـوانه تر دانی که پيــدا می کنم
سیمین بهبهانی
آري زندگي
ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟ یا خرمن عنبری یا بار سوسنی ؟ سون نه ای که بر سر خورشید افسری گیسو نه ای که بر تن گلبرگ جوشنی زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی بستی به شب ره من مانا که شبروی بردی ز ره دل من مانا که رهزنی گه در پناه عارض آن مشتری رخی گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی دامی تو یا کمند ؟ ندانم براستی دانم همی که آفت جان و دل منی از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی همرنگ روزگار منی ای سیاه فام مانند روزگار مرا نیز دشمنی ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر ما را به جان گدازی چون برق خرمن ی ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه ؟ دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی ؟ رهی معیری
| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 10:12 |
شاید برایت اینگونه نوشته اند
جهان راهمین جا نگه دار ...
کمی جلوتر من آن طرف امروز پیاده می شوم کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار کسی از سایه های هر چه ناپیدا می اید از آن طرف کودکی و نزدیک پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار تو همان آشناترین صدای این حدودی که مرا میان مکث سفر به کودک ترین سایه ها می بری با دلم که هوای باغ کرده است با دلم که پی چند قدم شب زیر ماه می گردد و مرامی نشیند می نشینم و از یادمی روم می نشینم و دنیا را فکر می کنم آشناترین صدای این حدود پنجشنبه کنار غربت راه و مسافران چشم خیس دارم به ابتدای سفر می روم به انتهای هر چه در پیش رو می رسم گوش می کنی ؟ می خواهم از کنار همین پنجشنبه حرفی بزنم حالا که دارم از یاد می روم دارم سکوت می شوم می خواهم آشناترین صدای این حدود تازه شوم گوش می کنی؟ پیش روی سفر بالای نزدیک پنجشنبه برف گرفته است پیش روی سفر تا نه این همه ناپیدا تنها منم که آشناترین صدای این حدودم تنها منم که آشناترین صدای هر حدودم حالا هر چه باران است ، در من برف می شود هر چه دریاست ، در من آبی حالا هر چه پیری است ، در من کودک هر چه ناپیدا ، در من پیدا حالا هر چه هر روز و بعد از این هر چه پیش رو منم که از یاد می روم ، آغاز می شوم و پنجشنبه نزدیک من است جهان را همین جا نگهدار من پیاده می شوم ...
وقتی روزها به سرعت می گذرند وحتی ماه ها شبیه هم شده اند .
وقتی انقدر گرفتار زندگی شده ایکه خودت را هم فراموش کرده ای
وقتی به هیچ قانعی و ان را هم را نداری
رها شو
خدا را هم مواخذه نکن !
شاید برایت اینگونه نوشته اند .
تاریکی
دیدن چراغ های دور دست
پنجره ای که پرده های ضخیمش
به روی نامحرمان کشیده شده است
نا محرم!
چه واژه ی عبثی
نامحرمی که اگر چشمش ناپاک باشد
از پس پرده که چه بگویم
از خیال خود نیز رد می شود !
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

بسته بسته بسته دست از سرم بردار زندگی تمومش کن نمی خوام نمی خوام دیگه باهات بسازم ازت خسته شدم ازت بدم مییاد متنفرم ولم کن از آدمات از زیباییات از زشتییات از همه چیزت بدم مییاد چرا نمی زاری برم ازت راحت شم .

| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 9:54 |
وقتي كه بارون مياد هر چند تا قطره كه تونستي بگيري منو دوست داري و هر چند تا كه نتونستي بگيري من تو رو دوست دارم!
***
تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني... دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني!
***
روزي تو را محاکمه مي کنند
به حبس ابد محکوم ميشوي
جرمت مشخص نيست شواهد زيادي هم از جنايت وجود ندارد
فقط اثر انگشتت را روي قلبي يافته اند
***
اندازه يه قابلمه.......... با هر چي لب تو عالمه...... مي بوسمت يه عالمه...........
***
khoda be hameye fereshteha dastoor dad ta tooye behesht jam beshan ta behtarin fereshtaro entekhab kone vali behtarim fereshte jamoond chon dar hal khoondane inaie ke man neveshtam
***
man tooye donya seta doost daram ... khorshid ,mah va to. avali ro vaseye roozam mikham / dovomiro vaseye shabam mikham / vali to ro vaseye tak take lahzehaye zendegim mikham
***
badtarin dard in nist ke az eshghet door bashi.badtarin dard in nist ke be ooni ke doosesh dari naresi.badtarin dard in nist ke eshghet behet naro bezane.badtarin dard inam nist ke asheghe yeki bashi yo oon nadoone.badtarin dard ine ke yeki bemire oon vaght taze befahmi ke dooset dashte !!!!!!!!!!!!!! inam ye noe darde dige
***
Ye rooz Del ba khodesh ahd bast ke az in be baad sang misham , sang shod...........raft miyoone sanga neshast , ama...........asheghe ye sange dige shod
***
سکوتم را به باران هدیه کردم , تمام زندگی را گریه کردم , نبودی در فراق شانه هایت ، به هر خاکی رسیدم تکیه کردم.
***
افسوس که عشق جاودانه نیست.عشق گل سرخیست که طاقت طوفان را ندارد. عشق یک خاطره سبز است که از آمدن پاییز میترسد.
مهموني يه تو آسمون... خدا مي خواد قشنگ ترين فرشته رو انتخاب كنه ولي اون به اين جشن نمي رسه ... چون داره اين پيغامو مي خونه
***
من روي تو يه حساب ديگه باز كرده بودم. . . . . . . ناراحت نشو ولي تازه فهميدم تو يه ادم دو رويي هستي. . . . . يه روت گله و يه روت ماه...
***
من گمان می کردم دوستی4 فصلش همه آراستگیست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند من چه می دانستم....
***
خدايا تو خود ميداني انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه زجر ميكشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است
***
آن هنگام كه با بخار احساس وجودم روي جام دلت نوشتم دوستت دارم آيا دلت به حالم گريست؟!
***
خدايا به من توفيق: عشق، بي هوس تنهايي ، در انبوه جمعيت دوست داشتن ، بي آنکه دوست بداند عطا کن.
***
اگر بگریم گویند که عاشق است اگر بخندم گویند که دیوانه است پس می گریم و می خندم که بگویند یک عاشق دیوانه است
***
به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد.... به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد.... به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد.... به دلت بياموز اگه روزي تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکند ....
***
اگر كسي را دوست ميداري تركش كن. اگر قسمت تو باشد باز ميگردد. اگر هم باز نگشت يعني به تو تعلق نداشت. پس همان بهتر كه رفت...
***
دوست داشتن خيلي بهتر از عشق است. من هيچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترين قله هاي عشق پايين نمي اورم(دكتر علي شريعتي)
***
Hame migan 1sa@t yani 60 daghighe,1 daghighe yani 60 saniye,ama hichkas behem nagoft ke 1saniye bi to yani 60 sal
***
آنكه هر روز هوس سوختن ما مي كرد كاش امروز بود تماشا مي كرد!
***
گفتی ستاره موندنیست دیدی ستاره هم شکست؟! عهدی میون ما نبود عهد نبسته هم گسست . . .
Zendegi ejbar ast ... Marg entezar ast ... Eshgh 1 bar ast ... Jodaii doshvar ast ... Vali yade to tekrar Ast
*** Vaghty gofty andazeye 1 donya dooset daram taze fahmidam ke chera migan 2nya kochike !!!
***
Agar shekastane ghalb o ghoroor seda dasht asheghan sookoote shab ra viran mikardan
***
Vaghti Behem Gofti Ke Ta Akhare Omr Bahatam Taze Fahmidam Ke Chera Migan Donya 2 Ruze
***
Do chiz ra dost daram , gole sorkh va tora , gole sorkh ra baraye to va to ra baraye khodam
***
وقتی گلدون خونمون شکست !!
پدرم گفت: قسمت این بود...
مادرم گفت:هیف شد...
خواهرم گفت: قشنگ بود...
داداشم گفت : کاش دوتا داشتیم......
اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نبود..
***
توي زندگی 3 راه رو دنبال کن:
1.دوست داشتن را براي يک تجربه
2.عاشق شدن رو براي يک هدف
3.فراموش کردن رو براي قبول واقعيت!!
***
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست،
وفا آنست که نامت را همیشه روی لب دارم
***
Ashegh an nist ke yek del be sad yar dehad ***Ashegh anast ke sad del be yek yar dehad
***
bozorgtarin gonah ; SOKOOT, bozorgtarin shoja'at ;DOOST DASHTAN, bozorgtarin sarmaye ; YAR, bozorgtarin bala ; FARIB , bozorgtarin asrar ; SEDAGHAT, bozorgtarin eftekhar ; ASHEGH SHODAN
***
Midooni lezate zire baroon ghadam zadan chiye Ine ke kasi ashkato nemibine
***
Doroogh shokoofe miavarad amma mive nadarad pas mara andaki doost bedar vali toolani
در اين حريم شبانه ستم گرفته در اين شب خوف و خاكستر كه غم گرفته رفيق فروزان روشن رهايي من ستارهها را صدا بزن دلم گرفته
***
چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگری ببينی و هزار بار در خودت بشکنی و آن وقت آرام زير لبت بگويی: گل من باغچه ی نو مبارک
***
آنکه میخواهد روزی پريدن آموزد، نخست میبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند
***
بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید،تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید...
***
آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم...
 زندگی آب راهايی است به نام وفا... ميريزد به جويی به نام صفا... ميرود به رودی به نام عشق... ميرسد به دريايی به نام وداع...
***
غروب شد....خورشید رفت ....افتابگردان دنبال خورشید می گشت ... ناگهان ستاره ای چشمک زد .. افتابگردان سرش را پایین انداخت اری گلها هرگز خیانت نمی کنند
***
تا حالا از گرمای خورشید ناراحت شدی ؟! من هیچ وقت ناراحت نمیشم چون تو آتش عشق تو سوختم...
***
چشم های تو را دوست دارم ... نه به خاطر زیبائیشون ... بلکه به خاطر اینکه چشم های تو هستند...
***
عده اي دايم مي نالند که گل سرخ خار دارد ما يايد شاد باشيم که خارها گل دارند
***
كاش 1000 بار نوشتن دوستت دارم جريمه ي مدرسه ام بود
***
ازگل پرسيدم محبت چيست گفت : ازمن زيباتراست . ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت: ازمن سوزانتراست. ازشمع پرسيدم محبت چيست گفت:ازمن عاشقتراست. از خود محبت پرسيدم محبت چیست گفت: تنهايک نگاه است...
***
شراب را دوست دارم چون رنگ خون است خون را دوست دارم چون در رگ جريان دارد رگ را دوست دارم چون به قلب راه دارد قلب را دوست دارم چون جايگاه توست...
***
اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن...
***
اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن.
***
زندگی را دوست دارم نه در قفس. عشق را دوست دارم نه در هوس. تو را دوست دارم تا آخرین نفس...
به دست آوردن خوشبختي بزرگ ترين فتح زندگي است.
***
هر وقت تونستی برف رو سیاه کنی .پر کلاغ رو سفید کنی.آتیشو بوس کنی توی آب یه نفس عمیق بکشی .اون موقع منم میتونم فراموشت کنم...
***
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است...
***
وقتی دلم برات تنگ ميشه ميرم اون بالا پشت ابرا ريز ريز گريه ميکنم پس هر وقت ديدی داره بارون مياد بدون دلم برات خيلی تنگ شده.
***
اگه کسی رو دوست داشتی امتحانش کن که اگه دوستت داشته باشه امتحانت ميکنه.
***
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم.
***
دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم.
***
عشق،عشق مي آفريند. عشق زندگي مي آفريند. زندگي رنج به همراه دارد. رنج دلشوره مي آفريند. دلشوره جرات مي بخشد. جرات اعتماد به همراه دارد. اعتماد اميد مي آفريند. اميد زندگي مي بخشد. زندگي عشق مي آفريند. عشق عشق مي آفريند. (احمدشاملو)
***
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا |آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود.
***
اگه 1 روز نتونستی گناهه کسي رو ببخشی از بزرگيه گناهه اون نيست از کوچيکيه قلبه تو!
***
اگر در قلبتان عشق باشد٬ می توانيد هر روز معجزه کنيد...
عشق را دوست دارم نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تورادوست دارم تا آخرين نفس
***
اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود يا مرا با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا
***
روي دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع عشق آمد و گفت من بي سوادم
***
عشقي كه با پر مرغي بدست آيد با ساقه ي كاهي از دست مي رود امام صادق (ع)
***
مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني
***
هرگز نمي گيرد كسي در قلب من جاي تو را هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را خورشيد عشق تو هنوز سوزد مرا سر تا زپاي در كوي راه زندگي روشن كند راه مرا
***
اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن
***
خدايا او را كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش نگذار...
***
آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم...
***
آفتاب را به تو نمي دهم تا خرده خرده بشكافي اش و از آن هزار ستاره بسازي
***
در همه جاي اين زمين همنفسم كسي نبود زمين ديار غربت است از اين ديار خسته ام.
***
روزگاري يك تبسم يك نگاه بهتر از گرماي صدآغوش بود اين زمان بر هر كه دل بستم وليك آتش آغوش او خاموش بود
***
عشق حيات عاشق را تشكيل ميدهد والا معشوق تنها بهانه است
***
عشق مطبوع ترين بخش زندگي است وازدواج فاني كننده ي آن است
***
عشق تنها مرضي است كه بيمار از آن لذت ميبرد.
از تمام دنيا فقط چشمهايت را خواستم آيا آسمان سهم زيادي از دنياست؟
***
وقتي هستي نيستم , وقتي نيستي هستم , وقتي هستم نيستي, وقتي نيستم هستي اي همه ي نيست شده ي هستي من, هستي من نيست مي شود وقتي تو نيستي
***
عشق واقعي، ايثار است. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به دست آوردن، با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق ميورزيم
***
آن كس را كه دوست داريد آزاد بگذاريد اگر متعلق به تو باشد به پيش تو باز مي گردد و گرنه از اول هم براي تو نبوده است
***
لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق
***
داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند
***
عشق را به کسانی بدهید که لایق آن هستند نه تشنه آن زیرا تشنه روزی سیراب خواهد شد
***
در بازار بورس قلب تو / چند سهم باید خرید / تا ضربان به ظاهر منظمش / حتی ذره ای از سرمایه عشقم نسبت به تو را به باد فنا ندهد؟
***
عشق هرگز قادر به تملک نیست. عشق آزادی بخشیدن به دیگری است. هدیه ای نامشروط است، عشق معامله نیست

از جلوی گل فروشی رد میشدم دیدم قشنگترین گلش نیست , نگران شدم , پس تو کجایی؟
***
عشق می ورزیم چرا که او نخست به ما عشق ورزید چرا که خدا عشق است
***
فقط موجهای دریا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اینکه میدونن اگر برسن به ساحل میمیرن بازم بیقرار رسیدن
***
دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی
***
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد
***
اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است , غمی نیست . همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است.
***
ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی
***
ستاره به چشم کوچک می نماید , اما این گناه چشم است نه کوچکی ستاره , درستهایی که کمک میرسانند , مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.
***
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
***
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم
***
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود
***
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
***
آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چی؟ ماه میگه: یعنی اومدن دوبارهی تو ماه میگه؟ تو بگو عشق یعنی چی؟ آسمون میگه : انتظار دیدن تو
***
انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري
***
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
***
زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من,عقل نالید کجا حل شود مشکل من , مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من.
| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 1:58 |
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد / در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد / آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد.
تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست / ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهثمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...
مهر تو به مهر خاتم ندهم ،وصلت به دم مسیح مریم ندهم،عشقت به هزار باغ خرما ندهم،یکدم غم تو به هر دو عالم ندهم
سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم
تو رو خواستن اشتباه بود - تو رو دیدن یه گناه بود - دلم از گناه نترسید - که وجودت چون پناه بود
تو بودی باور من-تو یار و یاور من- تو بودی عشق اول-رفیق آخر من- تو بودی شور هستی-رفیق خوب مستی-تو بودی کعبه ی عشق-مثل خدا پرستی
اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند... بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز
من برنده ام ... چون نجواهایم را به ترانه های ماندگار تبدیل می کنم.
دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست ... اما اگه حرفاشون از دل باشه می تونه بزرگترین آدم ها رو بسازه
هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست
آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است که او را پایبند می کند
اگر برگ درخت در پاییز نمی افتاد، جایی برای روئیدن برگ های بهاری پیدا نمی شد.
آن کس که با داشته های خوب خود خوشحال نیست ، با برآورده شدن آرزوهایش نیز خوشحال نخواهد بود.
درازترین سفر با یک گام برداشتن آغاز می شود.
باران را دوست دارم ، چون بی هیچ چشم داشتی به زمین می آید. این فاصله را با تمام عشق طی می کند تا به ما اهالی خاک نوید تازگی و آبادانی بدهد.
جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.
وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد
زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انیشتن
صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني
نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست
بشنو از دل ، دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه ی دلبر شود
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...
مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.
وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني
راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟
صاحبخونه رسواي رسوا اومده اوني كه قهر كرده اينجا اومده صاحبخونه هر جا كه رفتم اومدم عاشقم اما چه كار كنم بدم صاحبخونه فداي مهمونات بشم خاك پاي عاشقات نور چشََم صاحبخونه در خونه ت در ميزنم من ميخوام دور سرت پر بزنم صاحبخونه چي ميشه تو خونه ت بيام نور خونه ت بگيره تو اين چشام صاحبخونه گرچه گناهامو ديدي هر چي باز از تو ميخوام به من ميدي صاحبخونه مهربونيت كشته منو آبرومو ميذارم پيشت گرو صاحبخونه به زندگيم صفا بده به دل اين بي وفا وفا بده صاحبخونه اخلاق من خيلي بده بدترين بلا سر من اومده صابخونه بلاي من گناهامه اوني كه رنجيده از من آقامه
| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 1:43 |
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سروسامانی من گوش کنید گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ؟ سوختم,سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که گرفتار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدنش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او شهر پر گشت زغوغای تماشایی او
این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد کی سربرگ من و بی سرو سامان دارد؟
تو اونجا ومن اینجا امان از دست دوری
من ماندم و رویاهام نه شوق ونه سروری
امان از درد دوری امان از درد دوری
هجرت اجباری اگه ازتو جدا کرده مرا
خیال نکن که لحظه ای عشقت رها کرده مرا
همش به خود امید میدم به طفل دل نوید میدم
میگم تموم شد حادثه فصل رهایی میرسه
امان امان امان از درد دوری امان از درد دوری
دفتری که بسته شد بازش نکنید
دلی که شکسته شد نازش نکنید
یاران شما را به خدا به عشق بی وفایی نکنید
یا این که وفا کنید تا آخر عمر
یا این که از اول آشنایی نکنید
چی آرزوی خوبه، مال تو هرچی که خاطره داری، مال من
اون روزای عاشقونه، مال تو
این شبای بیقراری، مال من
منمو، حسرت با تو ما شدن تو ای یو، بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه اول دوراهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود
می تونستم با تو باشم مثه سایه مثل رویا اما بیدارمو بی تو مثه تو تنهای تنها
این روزها سخت ترین روزهای زندگیم را سپری میکنم این شعر سهراب در ذهنم چرخ میزند شاید چون شرح حال من است گفتم بنویسم شاید آرامتر شوم:
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین، می رسد دست به سقف ملکوت. دیده ام، سهره بهتر می خواند. گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است. گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است. و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.) و نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست. مرگ وارونه یک زنجره نیست. مرگ در ذهن اقاقی جاری است. مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد. مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید. مرگ با خوشه انگور می آید به دهان. مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند. مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است. مرگ گاهی ریحان می چیند. مرگ گاهی ودکا می نوشد. گاه در سایه است به ما می نگرد. و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.
پرده را برداریم : بگذاریم که احساس هوایی بخورد. بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند. بگذاریم غریزه پی بازی برود. کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاریم که تنهایی آواز بخواند. چیز بنویسد. به خیابان برود.
ساده باشیم. ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ، کار ما شاید این است که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم. پشت دانایی اردو بزنیم. دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم. صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم. هیجان ها را پرواز دهیم. روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم. آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی". ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم. بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم. نام را باز ستانیم از ابر، از چنار، از پشه، از تابستان. روی پای تر باران به بلندی محبت برویم. در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم.
| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 1:35 |
روزها بسیاری از ما برای کارهای روزمرهمان وقت میگذاریم و حتی خیلیهایمان از این گله مندیم که وقت کم میآوریم. اما خوب است گاهی به وضعیت روحی و جسمی خودمان هم توجهی داشته باشیم و در روز وقتی هرچند کم را به خودمان اختصاص دهیم. این مطلب از بخش سلامت سایت بی بی سی انتخاب شده است.
میان زندگی و کارتان موازنه برقرار کنید
مهم است که بدون توجه به کارهای ناتمامتان بر زمانتان طوری مدیریت داشته باشید که در برنامهتان برای خود جایی باز کنید. برای این کار چند پیشنهاد داریم:
* فهرستی تهیه کنید. به نظر کار بیفایدهای میآید اما به شما کمک میکند تا منظم باشید و کارهای مهمترتان را دستهبندی کنید. به علاوه اینکه خط زدن کاری که انجام شده از فهرست واقعا هیجانانگیز است.
* واقع بین باشید. اگر کاری تمام صبح وقت میگیرد به خود نگویید که ۱۰ دقیقه بیشتر وقت نمیگیرد. دیگران از اینکه دیر کنید عصبانی میشوند و ترس از وقت کم آوردن غالبا باعث پیشرفت کاری نمیشود. در درجه اول با خودتان روراست باشید.
* کاری را به شخص دیگری محول کنید یا از کسی کمک بگیرید. اگر میتوانید از کسی تقاضای کمک کنید، بهتر است این کار را انجام دهید. برای اینکه به تنهایی مبارزه کنید به شما جایزهای نمیدهند، بلکه نتیجه نهایی کار است که مهم است و همچنین باهم کارکردن مهارتهای تیمی را آشکار میکند.
* به خودتان استراحت دهید. کار کردن مداوم بر روی مسئله مشابهی معجزه الهامبخشی را به دنبال نخواهد داشت. این کار تنها باعث میشود که احساس خستگی و بدبختی کنید و باعث عدم تمرکز بر روی مسئله میشود. پنج دقیقهای استراحت کنید و با روحیهای تازه بازگردید.
* زمانی برای خودتان را به عنوان پاداشی در مقابل کار خوبی که به انجام رساندهاید در برنامه بگنجانید. کار شما در درازمدت بسیار پربارتر خواهد بود.
به چشمهایتان استراحت دهید
خواب خوب شب حیاتیاست، اکثر افراد به هفت یا هشت ساعت خواب نیاز دارند.اگر به مقدار کافی نمیخوابید غالبا در چهرهتان نمایان میشود: پای چشمها گود افتاده و سیاه میشود. ممکن است احساس رخوت و بدخلقی کنید یا بسیار زودرنج شوید و حتی ممکن است موجب نقص دستگاه ایمنیتان شود.
اگر خوابتان نمیبرد، این راهکارها را امتحان کنید
* اگر مضطربید یا ذهنتان مشغول است قبل از رفتن به رختخواب، فهرستی از کارهای روز بعد تهیه کنید.
* اگر مسئلهای آزارتان میدهد میتوانید آن را بر روی کاغذ بیاورید، شاید ثبت آن مثلا در دفتر یادداشت های روزانه کمکی برای تخلیه ذهنتان باشد.
* سعی کنید تا قبل از درازکشیدن مسئله را از ذهنتان پاک کنید. برای این کار میتوانید مجلهای بخوانید، به موسیقی گوش دهید یا تلویزین تماشا کنید. غالبا هرچه مطلب یا برنامه هیجان کمتری داشته باشد بهتر است. اصلا وقت خوبی برای هیجان زده شدن نیست.
* تنشها را از خود دور کنید: با گرفتن حمام آب گرم با کف اسطوخودوس به ذهن و بدنتان آرامش دهید. گیاه اسطوخودوس از قرنها پیش بخاطر خاصیت آرامشبخشیاش مورد استفاده قرار میگرفتهاست.
* کافئین محرک است. پس از خوردن قهوه، چای یا نوشابه بعد از ۶ عصر خودداری کنید.
* از راحت بودن اتاق خوابتان مطمن شوید. زیاد گرم یا سرد نباشد. بعضی افراد باید وسایلشان را مرتب کنند تا با بهم ریختگی اتاق عصبی میشوند.
* به پشت بخوابید و به صدای نفس کشیدنتان گوش دهید. دو یا سه نفس عمیق بکشید و سپس به ریتم طبیعی بازگردید. سعی کنید تا راه افکارتان را سد کنید. اگر ذهنتان مجددا شروع به پرسه زدن کرد ممکن است بتوانید با تکرار کلمهای مثل؛ آرامش؛ به حالت عادی بازگردید.
اگر واقعا نمیتوانید بخوابید ممکن است دچار بیخوابی باشید که ناشی از اضطراب، افسردگی، مصرف دارو، یا بیماری جسمانی باشد. احتمالا پزشک عمومیتان بهترین راهکار عملی را به شما پیشنهاد خواهد کرد.
با اضطراب خداحافظی کنید
کامپیوترها از کار میافتند، حرکت قطارها لغو میشود، رابطهها از هم میپاشند، امتحانات خراب میشوند...در این صورت شما نمیتوانید انتظار زندگی خالی از اضطراب داشته باشید. همه افراد اضطراب دارند و این یکی از بزرگترین دلایل بیماریهای جسمانی و روانیاست. اما خبر خوب این است که میتوانید یاد بگیرید چطور با آن روبه رو شوید.
* سعی کنید کارهایی که موجی اضطراب شما میشوند را برای خود تجسم کنید: تغییرات ناگهانی، برخوردهای مردم، موقعیتهای اجتماعی یا تاخیرها. اگر الگویی را پیش روی خود ببینید یا علت را بشناسید مشکل تا نیمه حل شده است.
* با کسی که به او اعتماد دارید درباره هرچه که باعث اضطرابتان میشود صحبت کنید.غالبا بهتر است نگرانیهایتان را با کسی در میان بگذارید تا اینکه در خودتان انباشته کنید.
* تکنیکهای آرامش را امتحان کنید: تنفس عمیق، انقباضهای ملایم ماهیچهها و تجسم وقایع شادیآفرین یا مکانهای آرامش بخش. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به بخش سلامت بی بی سی مراجعه کنید.
* مثبتاندیش باشید. مضطرب شدن برای مسئلهای که امکان دارد بدتر شود بیفایده است. به همه نتایج احتمالی فکر کنید. واقعا بدترین چیزی که ممکن است پیش آید چیست؟
* سعی کنید جنبه خنده دار مسائل را ببینید یا زمانی را به خاطر آورید که از شدیدا خندیده بودید. ممکن است این کار به شما کمک کند تا افکار بد را از خود دور نگه دارد.
* مراحل دیگر را در برنامه بدنی سالمتر ما بخوانید: خوب غذا خوردن، ورزش کردن، خوابیدن به قدر کافی، یافتن موازنهای درست بین کار و زندگی و اینکه سعی نکنید خود را به استانداردهایی ناممکن برسانید همگی به شما کمک میکنند تا اضطراب کمتری را حس کنید.
* اضطراب طبیعیست اما برای همیشه به طول نمیانجامد!
| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 1:2 |
| من و اقا جان ¦ ان سوی پنجره , |
 |
| |
|
آقاجان گفت: "با مترو برویم!". میارزید. هم زمانش. هم هزینهاش. در ایستگاه مترو حدود پنجاه، شصت نفری در صف ایستاده بودند. کارت اعتباری داشتم ولی برای آقاجان باید بلیط میگرفتم. بعد از رد شدن از محل کنترل بلیط، روی سکو ، از قبل میدانستم که در واگن دقیقا کجا باز میشود. به آقاجان هم گفتم. این که میگویم آقاجان فکر نکنید که از آن پیرمردهای کت و شلوار قهوهای با کلاه شاپو و عصای دسته نقرهای ها! آقا جان از پیرمردی، فقط سفیدی موهایش و چندتایی هم چین و چروک صورتش را داشت، که امروز همه جوانها هم دارند. فرزی آقاجان در تمام فامیل زبانزد است.
آقا جان نگاهی به مسافران روی سکو و منتظر قطار کرد و گفت:" بریم واگن آخریه... اونجا بهتره..." مرد میان سالی که کنار آقاجان استاده بود به آقاجان نگاه عاقل به سفیهی انداخت. ذکری هم زیر لب زمزمه کرد و به آقاجون گفت: "حاج آقا! ازشما بعیده...حالا این جوونا بگن یه چیزی...!" آقاجان دستی به صورتش کشید و گفت:" ای آقا! مگه تو واگن آخر چی کار میکنن؟ خدمات خاصی به مردم میدن؟" - نه! واگن آخر خدمات خاصی به مردم نمیدن. مخصوص بنده و شما نیست! - بارک الله ... پس مترو هم بله... بحث داشت بالا می گرفت که پریدم وسط و گفتم: " آقاجون! واگن آخر مخصوص خانماست. مردا رو راه نمیدن." آقا جان نگاهی به مسافران واگن آخر انداخت و گفت :" مگه دو واگن اولی مال اونا نبود؟" یکی از پسرهای ریش آنکاردی و قیافه مامانی که کنار آقاجان ایستاده بود گفت:"آقاجون! مترو بعد از چندبار که از جلو و عقب تصادف کرد، به خاطر این که خسارت کمتر بشه واگن اول و آخر رو دادن خواهرا"...
صدای خشن مردی در ایستگاه پیچید که خط قرمز سکو، حریم ایمن شماست. لطفا از آن عبور نفرمایید. قطار رسید. مسافرها آماده هل دادن و فتح صندلیهای خالی بودند. آقاجان خوب توجیه بود. یکی از درها را نشان کرد و با آن دوید.خیالم جمع بود آقاجان هرجا بنشیند صندلی بغلی را هم برای من می گیرد. عجلهای برای داخل شدن نکردم. مادر و دختری به سکو رسیده بودند. دختر به مادرش گفت:" مامان زود باش بریم واگن آخری... الان درو می بنده..." مادره یک نگاه تند و تیزی به دختر کرد و گفت:" واگن آخر چرا؟ همین جا سوار می شیم...." - آخه مامان اینجا مردونه ست. - آخه و زهرمار! مگه حمومه که زنونه، مردونه باشه...بدو! تو نمی فهمی! وقتی ما بریم تو، مردا بلند می شن ما میشینیم.... آقا جان بلند گفت:" پسر بدو ، راه افتاد! تقریبا هجوم بردم به سمت در واگن. دلم گرم بود که پیش آقاجان صندلی ام محفوظ است.
***
داخل واگن دیدم همان مادر و دخترش کنار آقاجان نشستهاند. آقاجان گفت:" دیراومدی پسر! جایت را دادم به به خانما! ثواب داره پسر! ... غیرتت کجا رفته؟ " حرفهای آقاجان یعنی حدود پنجاه و پنج دقیقه سرپا ایستادن و لولیدن و هم نفس شدن با مسافران. ایستگاه پنجم دیگر در بسته نمیشد. اما دونفر با چه سختی سعی میکردند که از بین درهای در حال بسته شدن قطار عبور کنند. این قدر بدن مسافرها به هم گیر و گرفت داشت که اگر دستشان را هم به میله نمیگرفتند، نمیافتادند. راننده قطار هم دایم تذکر میداد که :"مسافران گرامی! لطفا مانع بسته شدن درب قطار نشوید." یکی با عصبانیت فریاد زد:"آقای محترم هل نده! اینجا خانم ایستاده..." آقاجان در حالی که محو صحبت های اجتماعی با مادر و دختر بود، بلند گفت:" بگو بیاد اینجا بشینه... جا هست!" آقا جان لجم را درآورده بود.
مردی که سینه به سینه ام در واگن ایستاده بود و تقریبا به هم چسبیده بودیم، شب قبل سیر و پیاز زیادی با غذایش خورده بود. به همین دلیل هم وقتی نفس می کشید، تنگی نفس می گرفتم... آقا جان هم که اصلا مرا یادش رفته بود. میخواستم جابه جا شوم. نمی شد.
ایستگاه هفتم یا هشتم بود که سه نفر میخواستند سوار قطار شوند. جا نبود. هم زمان با هم دستشان را به لبه ی داخلی در ورودی محکم کردند و فشار آوردند. یکی از آنها هم دایم می گفت :" آقا جا به جا شید. در چفت بشه، راه بیفتیم...." یکی از وسط های واگن داد زد :" آقا چفت شد! بگو راه بیفته..."
***
به ایستگاه مقصد که رسیدیم ندا را به آقاجان دادم و پریدم بیرون. اما مگر آقاجان دل می کند. آقا جان بعد از پیاده شدن ایستاد و به رفتن قطار از ایستگاه نگاه کرد. شاید هم یاد قطار دودی افتاده بود.
|
| |  | | |
ساعتی تنها شدم، آمد سراغم باز هم فکرتان دیوانهام میکرد از آغاز هم
دانه پاشیدی برایم دام گستردی سپس پای من در دام تو گیر است پس پرواز هم
دل مطیعت شد تو سرهنگی و من فرمانبرت هرچه میخواهی بگو فرمان بَرَد سرباز هم
شب که میآید دلم مانند کودک میشود شعر میگویم نمیخوابد به این آواز هم
وای! میترسم که هر شب، شب در آغوشم کشد ساعتی تنها شوم آیی سراغم باز هم
+++
آسمان گرم تماشای من و توست ببین روی ساحل همه جاپای من و توست ببین
موج آمد که به ما سرزند اما برگشت دید دریا به تماشای من و توست ببین
دست در دست تو دادم که همه پی ببرند زندگی لحظهی حالای من و توست ببین
موج میآید و لبخند و گلولای و نسیم مثل لبخند تسلای من وتوست ببین
حاضر هستی که دلی هم به دل آب زنیم؟ قایقی هست مهیای من و توست ببین
باید از بر کنم این خاطرهی هر شبم است ماجرایی که معنای من و توست ببین
+++
برای اینکه بفهمی دلم اسیر تو شد غزل سرودم و دیدی؛ چه دستگیر تو شد؟
هوا هوای بهار است و من زمستانی دلم گرفته عزیزم، چرا اسیر تو شد
هزار مرتبه گفتم که عاشقت نشوم دوباره عاشق چشمان بینظیر تو شد
هنوز اول راهم به انتها نرسد دلی که منحرف از سیر در مسیر تو شد
اگرچه منحرف از راه میروم چه شود پیادهام برسد انتها وزیر تو شد
تو شاه صفحهی شطرنج و من وزیر شوم وگر نه، چون رخِ دلبسته گوشهگیر تو شد
"> یکی بود ، یکی نبود. زیرگنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روباه گرسنه و بی نوایی بود که در کتابها خوانده بود وقتی کلاغ قالب پنیر پیدا می کند، از میان آن همه درخت و آن همه راه از قصد می رود روی درختی می نشیند که سرراه عبور روباه باشد. بیچاره روباه زود باور که فکر می کرد هر چه درکتاب بنویسند درست است، این بود که به جای شکار کردن و مرغ و خروس گرفتن تصمیم گرفت فقط راه برود و بالای درخت ها را نگاه کند تا اگر کلاغی بر آن نشسته باشد با شعر خواندن و همان کلک های قدیمی، قالب پنیر کلاغ را به چنگ بیاورد ( تازه این طوری خطرش هم کمتر است. چون اگر مرغ و خروس شکار می کرد، سگهای دهکده تعقیبش می کردند. آنوقت مجبور بود یا سهم شان را بدهد یا طاقت زخم دندان هایشان را را داشته باشد.) بله، روباه خوش خیال خیلی راهها را جستجو کرد، اما روی هیچ درختی کلاغی نبود. داشت کم کم ناامید می شد.( وای! ناامیدی! چه چیز بدی! واه واه!) ناگهان چشمش به کلاغی افتاد با مهارت تمام روی شاخه درختی فرود آمد. روباه آنقدر خسته و گرسنه بود که با عجله زیر درخت رفت و بدون توجه به منقار کلاغ ( این خیلی مهم است. حالا بعدا معلوم می شود که چرا همه روباه ها باید قبل از هر اقدامی به منقار کلاغ نگاه کنند.) بله! بدون توجه به منقار کلاغ شروع کرد به شعر خواندن :
نشسته روی درختی کلاغ زیبایی بیا ببین چه سری،مرحباعجب پایی!
به نغمه خوانی و آواز بهتر از بلبل عجب صدای خوشی، نغمه دل آرایی
پرش سیاه تر از شب شبیه بخت من است دمش کشیده تر از قد سرو بالایی
تو ای کلاغ که طاووس بوستان منی ...
ناگهان کلاغ قارقاری کرد و زد زیر خنده. روباه که منتظر همین لحظه بود، پرید تا قالب پنیر را بردارد، اما قالب پنیری در کار نبود، چون اصلا روباه توجه نکرده بود که کلاغ چیزی به منقار نگرفته و همین طوری روی شاخه درخت نشسته (ما که گفتیم اگر روزی روزگاری روباه گرسنه ای را دیدید، یادتان نرود باید قبل از هر اقدامی به منقار کلاغ ها توجه کافی داشته باشید. از ما گفتن بود!) روباه خیلی ناراحت بود. آنقدر که نتوانست بقیه شعرش را بخواند و شروع کرد به شعر خواندن درباره بخت بد خودش:
آه از بخت سیاه ما و از منقار خالی مرده گویی بخت ما در روزگار خشکسالی
کاشکی هرگز نمی دیدم کلاغی بر درختی ...
کلاغ فریاد زد: آقا روباهه، بیخود خودت را ناراحت نکن، تقصیر خودت است، باید حواست را جمع کنی و برای کلاغی که پنیر ندارد، شعر نخوانی. تازه این کلک هم خیلی قدیمی شده، برای سیر کردن شکم باید راه دیگری پیدا کنی. اما از من به تو نصیحت؛ برای کلاغ ها شعر نخوان، پنیری که از منقار کلاغ بیفتد، این همه نمی ارزد. کلاغ این را گفت و پر زد و رفت. روباه ناامید و غمگین راه افتاد. با خودش حرف می زد و غرغر می کرد: می گوید برای کلاغ ها شعر نخوان. بله، من خودم هم این را می دانم که پرندگان خیلی زیبا هستند و شعر به درد آنها می خورد، اما اولا در داستان کتاب همین روباه و کلاغ آمده، بعد هم فقط کلاغ ها قالب پنیر و گردو و این جور چیزها به منقارشان است. *** باورش نمی شد، چشمهایش را مالید، اما خواب نبود. درست روبروی او بر شاخه درخت کلاغ سیاهی نشسته بود و یک قالب سفید رنگ تر و تمیز که احتمالا ( این احتمالا را یادتان باشد!) پنیر بود به منقار داشت. روباه رفت زیر درخت و گفت: سلام جناب کلاغ! لطفا چند لحظه صبر کنید تا من سر چشمه آبی به سر و صورتم بزنم و برگردم. کلاغ سری تکان داد. روباه رفت تا با شستن صورت خوب حواسش را جمع کند و اگر احتمالا در خواب است، بیدار شود.. به هر حال آبی به سر و صورتش زد و برگشت. اما درست می دید. جاده، کلاغ، قالب پنیر، شاخه درخت. روباه با خوشحالی خیلی زیاد ( شاید از خیلی زیاد هم بیشتر ) پای درخت رفت و با حرکات موزون ( همین حرکات موزون! کور بشود هر کسی که فکر کند روباه از خوشحالی داشت می رقصید.) بله! با حرکات موزون آواز خوانی را شروع کرد:
مرحبا بر بخت و بر اقبال روباهی چو من شد پنیر این کلاغه مال روباهی چو من
کلاغ منقارش را باز کرد تا بگوید این قالب پنیر نیست، اما باز کردن منقار همان و افتادن قالب سفید همان. روباه آنقدر ذوق زده بود که قالب را برداشت و فرار کرد. کلاغ خنده اش گرفته بود و برای دیدن حال و روز روباه به دنبال او پرواز کرد و رفت. *** روباه دراز به دراز روی زمین افتاده بود و از دهانش کف بیرون می زد، کلاغ کنار او نشسته بود و با نگرانی نگاهش می کرد، اما خنده اش را نمی توانست نگاه دارد. روباه با ناله ای ضعیف گفت: پنیر هم پنیرهای قدیم، آه چه تلخ و بدمزه بود، وای دلم ... مادر جان به دادم برس ... و با هر جمله کف سفیدی از دهانش بیرون زد. کلاغ جلوی خنده اش را گرفت وگفت: آقا روباهه شما خودش را ناراحت نکن، خوب مثل اینکه عجله داشتید. من سعی کردم به شما بگویم که این قالب سفید پنیر نیست بلکه صابون است، اما شما صبر نکردید. ( معلوم می شود که صبر هم چیز خیلی مهمی باید باشد.) راستی یک چیز دیگر، البته شاید الان وقتش نباشد اما این را بگویم و بروم که خیلی عجله دارم ؛ آقا روباهه، شما که به این قشنگی شعر می گویی، چرا برای کلاغ ها ... این را که گفت، روباه آه بلندی کشید و یک عالمه کف سفید از دهانش بیرون زد.

این معاشقه ی بی نظیری كه راه افتاده ، حالا زیبا تر هم می شود . یادت می آید یا نه؟ این قصه از یك دست رها شده شروع شد . دستم را نگرفتی تا عاشقانه ها آغاز شوند . من آن نگرفتن را با تمام نجابتی كه از چشمهایت می بارید ، نه به حساب نجابت ، كه به حساب غرور گذاشتم . تو ، به همین سادگی ، معشوقه ی مغرور این عاشق همیشه غمگین شدی ... . قصه ، البته ، قصه ی عجیبی بود . معاشقه ها ، همه ، غریب بودند . من ، نه خنده های بی نهایت دوست داشتنی ات ، كه آن غم پنهان پشت خنده ها را تصویر می كردم و تو همیشه به خاطر این كشف شدن بی هنگام بر افروخته می شدی . عاشقانه های من ، شاید تنها عاشقانه های دنیا بودند كه به جای بالا بردن ، معشوقه را تحقیر می كردند ... بر عكس همه ی عاشق های دنیا ، من هیچ وقت آرزوی بوسیدن معشوقه را نداشتم . آرزوی من خیلی ساده تر از این حرفها بود : دوست داشتم روبرو بنشانمت و فقط تماشایت كنم . تو ناز كنی و من هم برای نازهای تو غزل بسازم . آرزوی من ، با همه ی سادگی اش ، البته یك آرزوی دست نیافتنی بود ... . تمام سعی ات را كردی كه بزرگترین آرزوی زندگی من را دست نیافتنی تر كنی . هر روز من را به یك سرزمین جدید تبعید می كردی ، به خیال اینكه دیگر پیدایت نكنم . ساده بودی اما ! راحت تر از هر چه تصورش را كنی فریبت می دادم و دنبال خودم تا تبعید گاه می كشاندمت . تو با این كارهایت فقط قصه را پیچیده تر می كردی ... . به خنده های من اخم می كردی ، به خیال اینكه دورم كنی . دیوانه بودی كه نمی فهمیدی من عاشق این ابرو كج كردن های تو هستم ، دیوانه بودی و نمی فهمیدی و اشتباه می كردی ... . چه لذتی می بردی از شلوغی ! آرایشت همیشه شلوغ ترین آرایش ممكن بود ، كارهایت ، شلوغ ترین كارهایی كه از یك معشوقه می تواند سر بزند . خودت را دلقك كرده بودی تا هیچ وقت آن غمی كه پشت چشمهایت پنهان شده ” لو“ نرود . این وسط ، من ، به خاطر كشف كردن آن غم پنهان ، محكوم به حذف شدن بودم ... . معاشقه ی بی نظیری شده : من تحقیرت می كنم ، تو برافروخته می شوی ، من تحقیرت می كنم ، تو بر افروخته می شوی ، این وسط بالاخره یك نفر كم می آورد و این قصه را با تمام غربتی كه دارد تمام می كند ... .
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
من آدم عاشقی نیستم این ها نوشته های یک دل سردرگم هست که هیچ وقت عاشق نشده...............

| بی مونس ¦ دوستی , |
 |
| |
|
همدم روزهای تكراری بی مونس هنوز ! سلام من ساكن فصل خستگی ام. بس كه بی كسی از سر و كول دلم بالا رفت، جاپای تمام قدم زدنهایش روی دل وامانده من ذُق ذُق می كند! دیگر یادم نمی آید اهل كجا بودم و چه شد. دیگر یادم نمی آید كه چه طوفانی از كجا بر خاست ... فقط در بحبوحه این روزهای دلگیر یادم می آید كه … عجب بهشتی بود !! عجب نسیمی!! … هی روزگار ! همه عالم حیران حیران من شده اند و خودم حیران حیرانی دلم و دل بیچاره هم حیران تو !! این تسلسل دیوانه وار قشنگ نیست ؟! نه! انصافا بگو كجای این تسلسل بد است ؟! …گور پدر منطق!! مثل همیشه ... ... مثل همیشه ! همیشه ای كه از چشم تو آغاز شد ! ... مثل هنوز! هنوزی كه دلم بی تو تمام شد!!
*

| | |
قلب تو بر حریری نرم و آرام خوابیده است او را باید با ضربه های عشق و ایمان به هوش آورد و بیدار كرد باید در زندگی چیزی باشد كه دل آدمی بخاطر آن تپیده تا افسرده نشود.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را گاه زخمی که به پاداشته ام زیروبم های زمین را به من اموخته است گاه در بستر بیماری من حجم گل چندبرابر شده است وفزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس وچه معبر ظریفی است سهراب عزیز وچه نیک تعبیر میکند هذیان تب الوده شبهای بیماری را

توی قطار نشسته باشی و بخواهی چیزهایی را که قبلا نوشته بودی ، پاکنویس کنی ؛ قطاری که قیمت بلیتش جهت رفاه حال ملت از دو هزار تومان به سه هزار و سیصد تومان افزایش یافته کرده است .
دوستی می گفت : « گریه کردن هم دل خوش می خواهد . »
توی یک بزرگراه بزرگ که ماشینها با سرعت بالا حرکت می کنند داری پیاده رد می شوی و هر لحظه هم احتمال می دهی یکی از ماشینهایی که دارند می روند یک لحظه دچار انحراف شود و یک لحظه همه جا تاریک شود و چشم که باز کنی ببینی همه جا سفید است و از جایت نتوانی تکان بخوری و انگشتان پای چپت که بعدا با همه پرده پوشیهای پرستار مهربان و زیبا و فک و فامیلت بفهمی از زانو قطع شده است ؛ بخارد ، توی دستانت پلاتین کار گذاشته اند و یک چیزی به اسم نخاع در تو قطع شده و با ضعف شدید بینایی که برایت پیش آمده برای خوردن ، آشامیدن و مهمتر از همه قضای حاجت ، محتاج دیگرانی !
ای مادر ! ... دلت برای تمام کودکیهایت تنگ شده روزهایی که فکر می کردی خواب بعدازظهر بالاترین ظلمی است که بر تو می شود و شبهایی که پدر نبود یعنی جبهه بود ، مادر دستت را می گرفت ، به ایوان می آورد و می گفت : « از ماه سراغ بابایت را بگیر » ترجمه اش چیزی به این مضمون می شود : « شکوفه ماه ! بابایم را ندیده ای ؟ » و با این کار فکر می کرد تو را آرام می کند ولی خبر نداشت که همه ی دلتنگیهای عالم را روی دلت آوار می کند .
روزگار پست تر از آنی بود که فکرش را می کردی . هر روز تو سری خوردن و هر روز یک بلای جدید که باید ( دقت کنید باید ! ) به سرت بیاید . دچار یک روزمرّه گی و روزمرگی اساسی می شوی و هر روز تکرار و تکرار و ... تکرار ! پلشتی ، پلیدی ، نکبت و کثافت همه جا را گرفته و گاهی وقتها گیر آدمهای آشغالی می افتی که یک کلمه دهن به دهن شدن با آنها به لعنت خدا نمی ارزد .
دست می کنی توی جیبت و می بینی سر و ته پولی که داری ۲۶۵ تومان است و تو هم رویت نمی شود ، یعنی غرورت ( نخندید ) اجازه نمی دهد از خانواده پول بگیری . بعد با خودت تصمیم می گیری هر روز بجز اتوبوس های شرکت واحد و اتوبوس های باقیمانده از جنگ جهانی دوم سرویسهای دانشگاه سوار چیز دیگری نشوی و اصلا هم برایت مهم نباشد که دختر و پسر توی اتوبوس زورچپان شده اند ؛ ماخوذ به حیا شوی . تخم مرغ هم که گران شده و مجبوری به یک عدد آن ، آن هم آب پز ( بدون مصرف روغن ) قناعت کنی ، با آن بوی گندش که دل و روده ات را درهم می پیچد .
شاسی ضبط را فشار می دهی و ارواح فامیل معروف پدری ات! می خواهی موسیقی گوش کنی ؛ شجریان ، اصفهانی ، آریان ۲ ، سیاوش ، معین ، هایده ، ابی و ... همه را امتحان می کنی اما هیچکدام - خودشان را هم که بکشند - نمی توانند آرامت کنند . می روی روی تخت دراز می کشی ، چشمهایت را می بندی و برای فرار از وضع موجود تمام تلاشت را می کنی که بخوابی .
خواب ! ... چشم ها را که به هم می گذاری ، شروع می شود رویاها ، و چقدر شیرینند همه چیزهایی که توی بیداری نمی توانی به آنها برسی . مثلا انگیزه ات توی دانشکده که فارغ التحصیل شده را می بینی که توی ویلای شمال کنار شومینه دارید نسکافه می خورید و هنوز کام اول را از فنجان نگرفتی ؛ صدای اعصاب به هم ریز ساعت زنگی بیدارت می کند که بلند شو مثلا قسطت را به خدا بپرداز و آماده شو که ساعت ۸ کلاس داری !
کلاس ! ... دانشگاه از مسخره ترین چیزهایی است که کشف شده است . استادها که عشقی درس می دهند و تو هم که عشقی درس می خوانی . در واقع نمی خوانی . خانواده هم که دل خوش کرده اند که بچه شان دانشجو است و توی فلان دانشگاه درس می خوانی . آن هم فقط و فقط شبهای امتحان برای پاس کردن واحدهای مزخرف ترمهای مزخرفتر از آنها !
اگر بنشینی به بدبختیهایت فکر کنی ؛ می بینی که بیچاره تر از تو اگر پیدا بشود ، همان خودت هستی . بالاخره آدم باید در یک کاری ، چیزی ، رتبه ای بیاورد و این هم سهم توست .
چشم که باز کردی ، شروع کردی به گریه کردن ، دلت خوش بود که همه چیز درست می شود . کمی که بزرگتر شدی ، اگر جیش را نمی گفتی ، کتک می خوردی و گریه می کردی و یعنی دلت خوش بود درست شدن نزدیک است . کمی بزرگتر که شدی ( از بزرگتر قبلی کمی بزرگتر ! ) تکلیفهای مدرسه را که حوصله نداشتی انجام بدهی ، باز کتک می خوردی . هم از معلم ، هم به قول مدیر از اولیاء ... و گریه ! بزرگتر که شدی ، توالی بین گریه هایت کم و کمتر شد و مثلا هروقت عاشق می شدی و اصولا هیچ وقت به نتیجه نمی رسید ؛ گریه می کردی . بعدها آنقدر توالی گریه هایت کم شد که اصلا یادت نمی آید آخرین باری که گریه کردی کی بود ؟ یعنی : دلخوشیهایت هی کم و کمتر شد و حالا اینجایی که داری به زمین و زمان بد و بیراه می گویی .
دوستی می گفت : « گریه کردن هم دل خوش می خواهد . » ما این یک قلم را نداریم

| +| نوشته شده توسط قاطي در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 0:44 |
|
عشق واقعی |
|
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
Why do you like me..? Why do you love me? چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
I can't tell the reason... but I really like you دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
You can't even tell me the reason... how can you say you like me? تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
How can you say you love me? چطور میتونی بگی عاشقمی؟
I really don't know the reason, but I can prove that I love U من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
Proof ? No! I want you to tell me the reason ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful, باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
because your voice is sweet, صدات گرم و خواستنیه،
because you are caring, همیشه بهم اهمیت میدی،
because you are loving, دوست داشتنی هستی،
because you are thoughtful, با ملاحظه هستی،
because of your smile, بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
The Guy then placed a letter by her side پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk? عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
Because of your smile, because of your movements that I love you گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
Does love need a reason? عشق دلیل میخواد؟
NO! Therefore!! نه!معلومه كه نه!!
I Still LOVE YOU... پس من هنوز هم عاشقتم
True love never dies for it is lust that fades away عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
Immature love says: "I love you because I need you" "عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
Mature love says "I need you because I love you" "ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays" "سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه
فقط خواستم زبانتون تقویت بشه  |
|
1=1؟؟؟؟ |
|
|
معلم پای تخته داد می زد - صورتش از خشم گلگون بود - دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسم می کردند. وان یکی دیگر جوانان را ورق می زد – برای اینکه بی خود هیاهو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد. با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود٬ تساوی را چنین نوشت:
یک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست! همیشه یک نفر باید به پا خیزد! به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت.
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و فاقد زر داشت پایین بود.
اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود و آن سیه چرده که می نالید پایین بود.
اگر یک فرد انسان واحد یک بود٬ این تساوی زیرو رو می گشت.
حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود٬ نان و مال مفت خوران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کسی دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
پس که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود پس چه کسی آزادگان را در قفس می کرد؟
.
.
.
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خود بنویسید یک با یک برابر نیست |
| +| نوشته شده توسط قاطي در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 19:50 |
سیر تاریخی مهریه!!!!!!!!!!!!!!
 دسته:
عصر شكار: 20 كيلو گوشت دايناسور، 40 كيلو گوشت اژدها. نتيجه: دايناسورها منقرض شدند
عصر كشاورزي: 24 دست تبر سنگي، 24 دست تيغه و داس جنگي. نتيجه: افزايش قتل به دليل دم دست بودن داس برای خانوم ها
عصر فلز: 70 ورقه مسي، 50 تا خنجر مفرغي و سرگرز آهني. نتيجه: افزايش شکستگی سر مردان به دليل تماس با گرز آهنی
عصر بخار: 30 هزارتومان و بخار کردن آب حوض خانه عروس خانوم نتيجه: کمبود آب و جيره بندی شدن آب
عصر صنعت: 1 ميليون پول، 14 سكه طلا، يك اتومبيل و هرچی که با ص شروع ميشد نتيجه: بنا به درخواست آقايان توليد ژيان آغاز شد
عصر كامپيوتر: هم وزن عروس خانم سكه طلا!!! نتيجه: هرچی عروس خانوم مانکن تر باشد بهتر است
نتيجه گيری کلی: بابا بگو نميخوايم زن بهت بديم ديگه... اين کارها يعنی چی؟؟ عامل اصلی انقراض دايناسور ها==> عروس ها عامل اصلی کشته شدن مردها==> عروس ها عامل اصلی ناقص شدن مردها==> عروس ها عامل اصلی کمبود آب در تابستان ها==> عروس ها عامل اصلی افزايش ماشين های فرسوده در سطح شهر==> عروس ها عامل اصلی افزايش چاقی و افزايش بيماری ها==> عروس ها
الهی دورت بگردم ... الهی خودکارتو بخورم ..!!!

نمونه های یک جلسه غیر علنی ..!!!

ازدواج، يعني همين! دسته:
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟ استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟ شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم. استاد گفت : عشق يعني همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم. استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!!
خواستگاری خر
خری آمد به سوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان ز بین این همه خرهای خوشگل یکی را کن نشان چون نیست مشکل خرک از شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود و پشتکی زد بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت خر همسایه را عاشق شدم من به زیبایی نباشد مثل او زن بگفت مادر برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار طلا با پول نقدش خریداری نمودند یک طویله همانطوری که رسم است در قبیله خر عاقد کتاب خود گشایید وصال عقد ایشان را نمایید دوشیزه خر خانم آیا رضایی به عقد ایشان در نمایید یکی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم به گل چیدن برفته برای بار سوم خر بپرسید که خر خانم سرش یکباره جنبید خران عرعر کنان شادی نمودند به یونجه کام خود شیرین نمودند به امید خوشی و شادمانی برای این دو خر در زندگانی
    یک روز احمدی نژاد و آقای کروبی و خانم گوهر الشریعه دستغیب داشتند برای افتتاح یک تونل جدید مترو می رفتند. اتفاقا هدیه تهرانی هم به عنوان نماینده هنرمندان با آنها بود. در همین موقع قطار وارد تونل شد و همه جا تاریک شد.   
اول صدای یک ماچ آمد و بعد صدای خوردن یک سیلی محکم. قطار از تونل بیرون آمد و احمدی نژاد صورتش را که به دلیل خوردن سیلی سرخ شده بود، با دستش پنهان کرده بود. همه زیر چشمی به هم نگاه کردند و هیچ کس هیچ حرفی نزد.    
گوهر الشریعه دستغیب با خودش فکر می کرد: این احمدی نژاد احمق می خواست هدیه تهرانی را ببوسد، او هم با سیلی زد توی صورتش.    
هدیه تهرانی با خودش فکر می کرد: این احمدی نژاد احمق می خواست مرا ببوسد، اما اشتباها گوهرالشریعه دستغیب را بوسید، او هم با سیلی زد توی گوشش.    
احمدی نژاد داشت با خودش فکر می کرد: این حاج آقا کروبی هدیه تهرانی را بوسید، او هم فکر کرد من او را بوسیدم، محکم زد توی گوش من.    
آقای کروبی هم داشت با خودش فکر می کرد: اگر وارد یک تونل دیگر بشویم، دوباره صدای بوسیدن در می آورم و یک سیلی محکم دیگر می زنم توی گوش احمدی نژاد.    
HyperTerminal آموزش
HyperTerminal چیست؟
HyperTerminal برنامه ای در ویندوز است که توسط آن می توانید با استفاده از خط تلفن و بدون نیاز به اینترنت فایلهایی را به دوستان خود فرستاده و یا دریافت کنید و یا حتی به راحتی با آنها چت کنید با این برنامه دیگر در بسیاری از مواقع نیاز به اتصال به اینترنت و خرج کارت را ندارید بنابرین قادرید هزینه های غیر ضروری خود را کاهش دهید...محیط این برنامه بسیارساده طراحی شده و شما با یکی دو بار کار کردن با برنامه می توانید کاملا برآن تسلط داشته باشید
نحوه استفاده از HyperTerminal
برای اجرای برنامه مسیر زیر رو دنبال کنید:
Start >All Programs > Accssesorise > Communications > HyperTerminal
در کادر باز شده نامی برای اتثال خود انتخاب کنید و از قسمت Icon هم یک آیکون به دلخواه انتخاب کنید و ok بزنید .
در پنجره Connect To از منوی کشویی Country/Region کشور عزیزمون Iran رو انتخاب کنید AreaCode کد کشور و PhoneNumber شمار تلفن تماس و از منوی Connecting ابزار مورد نظر که در اینجا مودم است رو انتخاب کنید و بزنید ok.
نکته: در قسمت PhoneNumber باید شماره تلفن کسی را که می خواهید با او تماس بگیرید وارد کنید
در پنجرهConnect کافیست که Dail رو بزنید تا با شخص مورد نظر تماس بر قرار شود(فقط فکر بد به سرتون نزنه....!!! )
تنظیماتی که فرد گیرنده باید انجام دهد:
فرد گیرنده کافیست فقط پس از اجرای برنامه ، در پنجره اصلی برنامه از منوی Call گزینه Wait For A Call رو کلیک کند
نحوه چت کردن با برنامه HyperTerminal
به محض این که اتصال با شخص مورد نظر انجام شد(فکر بد نکنید...!) شما هر حرفی را که در بخش سفید رنگ و خالی برنامه تایپ بر روی مانیتور شخص مورد نظر دیده میشود ، در این برنامه(مثل یاهو مسنجر) خبری از دکمه Send وجود ندارد و در نتیجه سرعت تایپ کردن شما لو می رود....!!!!!!
نحوه ارسال فایل
برای مشخص کردن فایل ارسالی از منوی Transfer گزینه Send File راانتخاب کنید تا کادر محاوره Send File ظاهر شود.
در کادر ظاهر شده برای انتخاب فایل مورد نظر بر روی Brows کلیک کنید تا کادر Select File To Send ظاهر شود.
در کادر باز شده کافیست فایل مورد نظر خود را انتخاب کرده و Open رو بزنید و در کادر محاوره Send File بر روی Send کلیک کنید تا فایل ارسال شود...
مشخص کردن محلی برای ذخیره کردن فایل دریافتی
برای انجام این کار هم شما باید از منوی Transfer گزینه Receive File رو انتخاب کنید و در کادر باز شده با کلیک بر روی Browse میتونید محل مورد علاقه تون رو انتخاب کنید.
نحوه ذخیره سازی و فقط اتصال
برای ذخیره سازی اتصال میتونید در هنگام خروج با زدن کلید سیو اتصالتون رو ذخیره کنید.
برای قطع ارتباط هم کافیست روی دکمه Disconnect کلیک کنید.
مرگهاي باورنكردني
از قديم و نديم گفتهاند، مرگ حق است و پيمانه هر كس زماني كه پر شود، ديگر چارهاي جز رفتن ندارد. ولي چگونه مردن اهميت خاص خودش را دارد. بعضيها خيلي عادي و با آمادگي ذهني كامل اطرافيان از دنيا ميروند و بعضي ديگر خيلي غيرمنتظره و اتفاقي ميميرند. در اين جا به برخي از مرگهاي غيرمنتظره و باورنكردني اشاره ميكنيم:
مـرده پيـــروز: «فرانـك هايس» معروف به «جاكي» يك اسبسوار معروف كه در مسابقات اسبسواري مختلفي شركت كرده بود. او در آخرين مسابقه خود دچار حمله قلبي شد و روي اسب از دنيا رفت ولي اسب همچنان به دويدن ادامه داد و «هايس» را اولين «مرده پيروز» ميدان اسبسواري كرد.(1953)
همكلاسي خوشمزه: يك زن 25 ساله هلندي به نام «رنه هارت ولت» كه در شهر پاريس مشغول به تحصيل بود با يكي از همكلاسيهاي ژاپني خود به نام «ايزي ساگاوا» دوست شد.مدتي بعد «ايزي»، «رنه» را براي شام به منزل خود دعوت كرد. وقتي «رنه» دعوت «ايزي» را پذيرفت، هرگز تصورش را نميكرد كه شام آن شب خود او خواهد بود. ايزي در خونسردي كامل رنه را كشت و گوشت بدنش را براي شام پخت و خورد. او مدتي بعد دستگير شد ولي به دليل نامساعد بودن وضعيت جسماني در دادگاه حضور نيافت و كمي بعد به كشورش ژاپن فرستاده شد. او پانزده ماه بعد، از زندان ژاپن آزاد شد!(1981)
خبر خوش همسر: « فرانسيس فيبر» برنده لوكزامبورگي مسابقه دوچرخهسواري «توردو فرانس» در زمان جنگ جهاني اول در اثر شنيدن يك خبر خوش جان خود را از دست داد. در آن زمان او درون سنگر نشسته بود كه همسرش با بيسيم به او خبر داد دخترشان به دنيا آمده است. فرانسيس از شنيدن اين خبر آنچنان خوشحال شد كه به هوا پريد و در همان زمان مورد اصابت گلوله يك سرباز آلماني قرار گرفت و مرد.(1915)
شاهزادهاي كه خانوادهاش را دوست نداشت: روز اول ماه ژوئن، شاهزاده «دينپدرا» وليعهد كشور نپال از برنامه ازدواجي كه خانواده براي او ترتيب داده بودند، خشمگين شد و سر ميز شام تقريبا همه اعضاي خانواده را به گلوله بست در اين قتل عام پدر پادشاه او هم كشته شد ولي طبق قوانين و سنت نپال دينپدرا كه خودش هم به شدت زخمي شده بود، تاج پادشاهي را بر سرگذاشت و سه روز بعد از دنيا رفت.(2001)
مرگ شعبدهباز: «تامي كوپر» شعبدهباز معروفي در كشور انگليس بود. او در حال اجراي يك برنامه روتين تلويزيوني بود كه از دنيا رفت. بيشتر تماشاگران و حاضران در استوديو تا مدتي فكر ميكردند اين هم بخشي از نمايش تامي كوپر شعبدهباز است.(1984)
نخستوزير، شنا بلد نيست: «هارولد هالت» نخستوزير وقت كشور استراليا در ساحل شهر ملبورن در حال شنا بود كه ناپديد شد و جسد او هرگز پيدا نشد.(1967)
ملخ هليكوپتر: «ويك مارو» هنرپيشه دهه هفتاد آمريكا در حال بازي در صحنهاي از فيلم «منطقه گرگ و ميش» بود. در اين صحنه او بايد به همراه دو هنرپيشه خردسال فيلم «ميكا دينله» و «رنه شين ييچن» سوار بر يك هليكوپتر ميشدند ولي در برابر چشمان حيرتزده عوامل پشت صحنه، ملخ هليكوپتر به او اصابت كرد و سرش را از بدن جدا كرد. در اين حادثه دو كودك هنرپيشه هم جان خود را از دست دادند.(1982)
خلالدندان مرگآور: «شرود اندرسون» نويسنده از همه جا بيخبر در يك مهماني شركت كرده بود. او پس از صرف غذا دندانهايش را با يك خلال دندان معمولي پاك ميكرد كه ناگهان خلال دندان به گلويش پريد و اندرسون در اثر عفونت ناشي از خلال دندان از دنيا رفت. (1941)
هواپيماي جنگي و مرگ نوجوان: يك هواپيماي جنگنده ميگ 2300 كه در آسمان كشور بلژيك پرواز ميكرد، دچار مشكل شد. خلبان و دستيارش با چتر نجات از هواپيما پايين پريدند و جان خود را نجات دادند ولي هواپيما كه روي سيستم پرواز اتوماتيك تنظيم شده بود به پرواز خود ادامه داد و كمي جلوتر به زمين سقوط كرد. ولي نكته اينجاست كه اين هواپيماي خالي نزديك يك نوجوان بلژيكي از همهجا بيخبر افتاد. و منجر به مرگ او شد. (1989)
خودكشي سياستمدارانه: «بود دوير» يك سياستمدار جمهوريخواه بود كه در يك مصاحبه تلويزيوني مطبوعاتي اقدام به خودكشي كرد. او كه متوجه شده بود به خاطر افشاي شركت او در يك توطئه سياسي محكوم به 55 سال حبس ميشود بلافاصله با يك هفت تير به خودش شليك كرد.(1987)
آپولو 1: سه فضانورد سفينه آپولو 1 سوار بر آن در حال انجام يك تمرين كوتاهمدت و ساده بودند كه ناگهان اين سفينه آتش گرفت و هر سه خدمه آن جان خود را از دست دادند.(1967)
مسابقه اتومبيلراني: «جيجي پاري توماس» راننده اتومبيلهاي مسابقه در انگلستان بر اثر اصابت زنجير موتور اتومبيل خودش به شدت مجروح شد و در دم جان سپرد، او ميخواست ركورد سرعت قبلي خودش را بشكند ولي در اواسط راه زنجير موتور در رفت و مثل شلاق به پاي توماس خورد و باعث مرگ فوري او شد ولي پاي او همچنان روي پدال گاز ماند و اتومبيل به خط پايان رسيد. او در آن روز توانست با سرعت 171 مايل بر ساعت ركورد سال گذشته خودش را بشكند.(1927)
ورود نامناسب: «اوون هارت» كشتيگير محبوب آمريكايي قرار بود آن شب در يك مسابقه نفسگير ملي برنده ميدان باشد ولي خبر نداشت كه اجل به او مهلت ورود به دايره طلايي را نخواهد داد. ازدحام جمعيت حاضر در استاديوم به حدي زياد بود كه دستاندركاران، بازيكنان را با استفاده از يك كابل از شيرواني استاديوم به وسط زمين ميفرستادند در آن شب هم اوون هارت در حال پايين آمدن با كابل بود كه از ارتفاع 23 متري به پايين سقوط كرد و جان خود را از دست داد.(1999
دخترک فال فروش
آینده را میفروخت ٬ با دستانی یخ زده و چکمه ای سبز که چون جزئی جدا نشدنی از زندگی اش سالها بود که پا به پای او در خیابان های خالی از شادی قدم مینهاد. با چشمانی سیاه که هر روز به هزاران چشم خالی از عاطفه ملتماسانه خیره میماندند. با دهانی که هرگز به لبخند گشوده نشده بود و از روی عادت فریاد میزد : فال حافظ ٬ فال حافظ خسته از این دنیای شلوغ و خسته از آدمها٬ به خدایی فکر میکرد که میگفتند در همین نزدیکی هاست و می اندیشید ٬ به چه جرمی ٬ به چه گناهی لبخند را از او ربوده بودند؟ چگونه آن خدای مهربان و عادل این همه فقر و بدبختی و این روزگار و سرنوشت تیره را برای او مجاز میدانست؟ جرمش چه بود؟ دخترک فال فروش...
روابط اینترنتی
خیلی ناراحتم باید به خودم عادت بدم که به کسی عادت نکنم می دونید خیلی سخته خیلی.
بچه محلای گلم اتفاقا این آپ من هم در مورد روابط اینترنتی هست. این که باید چطوری با دوستای چتی و اینترنتیمون برخورد کنیم و اصلا ایا این روابط برای ما مفیده یا نه.
ببینید من نمی خوام مثل مادربزرگا نصیحتتون کنم یعنی اصلا در حدی نیستم که بخوام کسیو نصیحت کنم. مطمئنا همه ی شما چیزایی رو که می خوام بگم می دونید ولی ما آدما گاهی لازم داریم چیزایی رو که خودمون می دونیم کسی یادمون بندازه چون فراموش می کنیم.
همه ی شما می دونید که حدود 6 یا 7 سالی میشه که اینترنت تو ایران رونق پیدا کرده و هر روز افراد زیادی وارد اینترنت می شن وبه سایت های مختلف سرک می کشن، تحقیق می کنن ،برای دوستان و بستگانشون ایمیل میدن، چت می کنن. این بین هم دوستای اینترنتی زیادی پیدا می کنن و با اون ها اشنا میشن ،چت می کنن، شماره موبایل و تلفن رد و بدل می کنن، ادرس میدن و..... گاهی مواقع این اشنایی ها و دوستی ها منجر به عشق های مجازی میشه . دختر و پسر هایی که تو نت با هم اشنا میشن و چت می کنند و یه دل نه صد دل وابسته ی هم میشن. هر روز به نت میان تا خبر یا ایمیلی از عشق جدیدشون دریافت کنند . روز ها وهفته ها با عشق مجازیشون پشت کامپیوتر و توی نت سر می کنن و از خونواده هاشون دور میشن تو فکر این هستند که ایا این رابطه و دوستی رو ادامه بدن یا نه یا مثلا امروز به عشق مجازیشون چی بگن؟ شماره بدن یانه و هزار جور فکر دیگه. ولی بعد از گذشت چند هفته وچند ماه یه دفعه متوجه میشن که دیگه از اون عشق مجازیشون خبری نیست نه ایمیلی نه افی نه...... همه چیز تموم میشه و میره به این راحتی . در این بین اون همه وقت و فکر ارزشمندی که صرف جواب دادن به ایمیل ها و اف ها بوده نمو د پیدا می کنه .
ببینید از نظر من افراد ی که وارد نت می شوند دو نوع هستند:
دسته ی اول افرادی هستند که رابطه ها برای اون ها هیچ معنی نداره و فقط برای این که اوقات بیکاریشون رو پر کنن و حرفی زده باشن یا بخوان احساسات بقیه رو به بازی بگیرن وارد نت میشن و چت می کنن. براشون فرقی نداره چی تایپ می کنن اصلا طرف مقابلشون کیه.
دسته ی دوم افرادی هستن که خیلی تحت تاثیر احساساتشون قرار می گیرن . خیلی زود به دیگران به خصوص جنس مخالفشون وابسته میشن و همیشه منتظر دریافت ایمیل یا افی از عشق مجازیشون یعنی اونی که خیلی بهش عادت کردن هستند همیشه به اون فکر می کنند و بدون این که حتی یک بار هم اون رو دیده باشن به اون وابسته میشن و شب و روزشون رو با فکر عشق مجازیشون سر می کنن.
به نظر شما کدوم یکی از این رابطه ها درسته و به سود دو طرفه؟
به نظر من هیچ کدوم از این رابطه های اینترنتی به درد بخور نیستن . همیشه باید یه حد تعادلی واسه هر چیزی وجود داشته باشه توی رابطه ها و دوستی های اینترنتی هم همین طور.
مثلا تا حالا با خودتون فکر کردین که چقدر چرت و پرت توی این چت کردناتون رد و بدل می کنین؟ ما ها یاد گرفتیم که همیشه جنبه نادرست و بد یک قضیه رو نگاه کنیم.
وقتی هم که چت می کنیم هیچ سودی از این رابطه ی دو طرفه نمیبریم.
من نمی گم چت چیز بدیه چت نکنید ،نه، من می گم که به جای گفتن چرت و پرت هایی که همش وقت تلف کنه سعی کنید که چیزی یاد بگیرید
به نظر شما بهتر نیست از همین الان و از همین حالا تصمیم بگیرید که از پدیده ی چت و اینترنت فقط و فقط در جهت مناسب و درستش استفاده کنید و بیخودی وقتتون رو صرف ایمیل های بی مورد و چت هایی که شما رو از کار و زندگی دور می کنند و چیزی به اطلاعات شما اضافه نمی کنند نکنید؟!.
خب من دیگه خیلی پر حرفی کردم. ولی ازتون یه خواهش دارم و اونم اینه که هیچ وقت اسیر عشق های مجازی و اینترنتی نشین چون سر و ته نداره.
توی دنیای نت دروغ و نیرنگ و ریا زیاد هست حواستون حسابی جمع باشه.
به حرفام فکر کنید
| +| نوشته شده توسط قاطي در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 19:40 |
حقایقی تلخ در مورد مردان ________________________________________ 1- مردان خوب، زشت هستند. 2- مردان خوش قیافه، خوب نیستند. 3- مردان خوب و خوش قیافه به جنس موافق تمایل دارند. 4- مردان خوب، خوش قیافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند. 5- مردانی که آنچنان خوش قیافه نیستند، ولی خوبند، پولدار نیستند. 6- مـردانی که آنچنان خوش قیافه نیستند، ولی پولدار و خوبند، تصور می کنـنـد مـا (خانمها)بـه دنبال مال آنها هستیم. 7- مردان خوش قیافه و بی پول، بدنبال پول ما (خانمها)هستند. 8- مردان خـوش قـیافه، که آنچنان خوب نیستند و تا حدی به جنس مخالف علاقمندند، تصور نمیکنند که ما (خانمها)به اندازه کافی زیبا هستیم. 9- مردانی که تصور می کـنـنـد مـا (خانمها)زیـبـا هستـیم، به جنس مخالف علاقمندند، تا حدی خوش قیافه و پولدار هستند، آدمهایی ترسو و بزدل میباشند. 10- مردانی که تا حدی خوش قیافه هستند، تاحـدی خـوب هستند، مقداری پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتی هسـتند، و هرگز اولین قدم را برنمی دارند ( برای آشنایی پیش قدم نمی شوند). 11- مردانی که هرگز قدم اول را برنمیدارند، زمانی که ما پیش قدم می شـویم، اتوماتیک وار علاقه را در ما (خانمها)از بین میبرند
| +| نوشته شده توسط قاطي در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 11:9 |
عشق از دیدگاه افراد مختلف
- عشق از ديد حاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفهاي بي ناموسي زدي (جمله ي عاشقانه : خداوند همه ي جوانان را به راه راست هدايت كند )
ـ عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول (جمله ي عاشقانه : آه عزيزم به اندازه ي سطح زير منحني دوست دارم)
ـ عشق از ديد بقال سر كوچه : والا دوره ي ما عشق .. نبود ننمون رفت و اين سكينه خانوم رو واسمون گرفت (جمله ي عاشقانه : سكينه شام چي داريم ...)
ـ عشق از ديد اصغر كاردي (در زندان) : مرامتو عشقه ، عشقي ( جمله ي عاشقانه : چاقو خوردتيم لوتي)
ـ عشق از ديد يك دختر دانش آموز كمي بي غم : آه عزيزم كاش الان پيشم بودي، بغلم ميكردي ، سرمو ميزاشتي رو شونه هات ( جمله ي عاشقانه : دوست دارم عزيزم )
ـ عشق از ديد مادر بزرگم : اين حرفهاي بد رو نزن ، راستي اين دختر اقدس خانوم خيلي دختر خانوم و با كمالاتيه ، تازه تحصيل كرده هم هست (جمله ي عاشقانه : بريم خواستگاری)
ـ عشق از ديد ... (خودتون ميفهميد از ديد كي ) : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينه ي عمل كردن دماغمو نميدي ... ، واسه ناهار بريم سورنتو، سالي با دوستش هم قراره بياد ، دوست سالي واسش يه ماتيز خريده ( به قول بعضي ها دوو منگل) تو حتي حاضر نيستي واسه من كه اين همه دوست دارم حتي يه پرايد بخري (جمله ي عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام و ... راستي دوست هم دارم)
ـ عشق از ديد كسي كه باراوله كه عاشق ميشه :عزيزم باور كن حتي يك لحضه بدون تو نميتونم زندگي كنم، تو واسم همه دنيایی ( جمله ي عاشقانه : فدات شم عزيزم خيلي خيلي دوست دارم )
ـ عشق از ديد كسي كه بار اولش نيست : عزيزم خيلي دوست دارم ، باور كن به خاطر تو شبها با پاي برهنه ميخوابم ( جمله ي عاشقانه : آه عزيزم ديرم شده بايد برم )
ـ عشق از ديد يك راننده : "راديات عشق من از برايت جوش آمده" ،" باور نداري بر آمپرم بنگر" ( جمله ي عاشقانه : عزيزم دوست دارم... بو بو بوغ )
ـ عشق از ديد بعضي ها : آه خدا يعني ميشه برم خواستگاريش ... (جمله ي عاشقانه : يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت ميكنم برم خواستگاريش جواب رد نده )
ـ عشق از ديد ارازل و اوباش : عشق .. سيخي چند ، برو بچه سوسول دلت خوشه ، خونه خالي نداري ... ( جمله ي عاشقانه : بوبوغ ... خانوم بيا بالا خوش ميگذره )
ـ عشق از ديد كسي كه در عشق شكست خورده : عشق يعني كشك ( جمله ي عاشقانه : برو كشكتو بساب )
| +| نوشته شده توسط قاطي در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 11:6 |
داستان سیندرلا :
داستان طنز سیندرلا(نخونی از دستت رفته )
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود . سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب .
. آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند به سمت خونه ي پادشاه.
وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!!
شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود )
خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت ) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.
اگه حرف بدی تو داستان بود عذز می خوام
سلام دوستای خوشگلم. خوبید؟ می گم امروز از ساعت ۱۱ تا ۶و ۳۰ دقیقه دانشگام. خیلی دعا کنید امتحان ویژوال دارم. در ضمن یکی از دوستان گفتند هدفت از این نوشته ها چیه؟ هدفم اینه که هر چی دوستای گلم می پسندند براشون بنویسم و یه موضوع خاص نداره . تو چی می پسندی دوست خوبم؟
من نویسنده ی رمان و تاکنون چندین مقام هم اوردم. امروز هم قسمتی از رمانم رو براتون گذاشتم. نظر فراموش نشه........وگرنه رشد نمی کنم ها اسمش هست سرنوشت
نمی دونست کی زمانش می رسه که اونم مثل دو تا دوست قبلیش از خانواده اش جدا بشه و بره به دنیای بیرون . دیشب وقتی داشت باهاش حرف می زد قطرهای اشک از چشماش غلتید و ناپدید شد نمی تونست باور کنه که اونم اگه خودش نخواد از یارش جدا می شه و می ره تا شکم یکی دیگه رو سیر کنه. این کابوسی بود که نمی ذاشت اون یه شب رو راحت و اسوده بخوابه . هوا طوفانی بود باران به شدت می بارید حتی تصور نمی کرد که این قدر زود وقت رفتن رسیده باشه حتی فرصت خداحافظی هم نداشت . اون خیلی سریع تر و راحت تر از اونی که فکر کنی مرد گفته بود دنیای بیرون رو دوست نداره . فردا صبح توی بازار یکی فریاد می زد:
بیاین ماهی تازه دارم . همین دیشب گرفتم
چه طور بود خوشتون اوم؟راستی مامانم رفته تهران. و من اقای پدر تنها به سر می بریم می دونید که من تنها هستم و خواهران عزیزم همه به خانه بخت فرود امدند. دیروز نیاز خوشگله اومد و بهم فیزیک یاد داد. خیلی روز خوبی بود. برای اولین بار تونستیم وقتی پیش هم هستیم عین دو تا ادم درس بخونیم
سلام گلشیفته جان؛این روزها نام تو را از خیلیها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و حجابت را از سر برداشته ای و...
گلشیفته جان،وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته،نقش پنهانی ا ست از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نورو گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن كه فرزندش "باشد."مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذكری الهی،در خانه نور می پراكند. یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملاقلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانیها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد. اما حالا تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلمهایهالیوود شوی. گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه،اما می خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كههالیوود كجاست؟ می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیسهای سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیایهالیوودیها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلابهایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایههای خانوادهها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفتها چشمت را كور نكند. دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می كند؟گلشیفته جان،دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برقهالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت،طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربینهای عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند،دستشان درد نكند،خیلی هم خوب است كه به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملاقلی پور به تو یاد داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟ فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصتهای درخشانهالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملاقلی پور درك كرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش.
دخترا چه جورین؟؟؟؟؟؟؟؟
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم
مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون
بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی
کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران
حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم
نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به
تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی
می گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه!
خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه!
ما رو به اون چيزی که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ،
باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی
| +| نوشته شده توسط قاطي در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 11:5 |
آيين عشق و زندگي به سبك كامپيوتري ! جمعه سوم آبان 1387 19:21
| +| نوشته شده توسط قاطي در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 11:1 |
از طلا بودن پشیمان گشته ایم / مرحمت فرموده ما را مس کنید
از دوستان عزیزی که با وجود سکوت های من، از تلاش های خستگی ناپذیرشان دست برنداشته و پیوسته هر تیری که از آسمان خیال شان گذشته را نیزه ای پنداشته اند که از سوی من، پیشانی آنها را هدف گرفته و پچپچه های شان را آنقدر ادامه داده اند که در کامنت هایی با اسامی جعلی یا حقیقی به تهدید من در زندگی خصوصی یا حرفه ای پرداخته اند، متشکرم که این سنت فرهنگی را که از دیر باز در این مملکت شایع بوده، همچنان پاس می دارند و از صمیم قلب، به تمام لحظاتی که این عزیزان، فارغ از مشغله های تعطیلی ناپذیر زندگی، صرف امور فوف الذکر می کنند، غبطه می خورم.
باشد که در ایام آتی، فرصتی دست دهد تا سر صبر ، ما نیز این مقولات را تجربه کنیم تا به عمق بهجت آفرینی لحظات سرکشی به زندگی دیگران و دخالت در اموری که هیچ ربطی به ما ندارد، پی ببریم. فی الحال به کلیکی روی آیکن"حذف" کامنت ها بسنده می کنم تا در این تاریکی ،حضرت حق چه خواهد و چه پیش آید.
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 1:3 |
از بعد بعید آمده ای و
چمدان های خسته ات را
باور نمی کنم که کار تمام شد!
من فقط به اتفاق فکر می کردم و
آمدنت
به معجزه می ماند در تاریکی زمین.
از انگشت هایت
از بند بندانگشت هایت که مچاله می شوند در جیب
شعر می چکد و اضطراب.
تا چروک های این ملحفه را باز می کنم
حرف بزن!
تا کار بعدِ
بعدِ
بعدیت شروع نشده است.
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 1:2 |
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از اغاز این مردن نگو
کاش میشد در تو گم شد این همه
کاش میشد تا همیشه با تو بود ...
کاش میشد کاش های زندگی
گم شوند پشت نقاب بندگی
کاش میشد کاش ها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند ...
دارم دلی شکسته و موجی ز اشک و خون
با قایق شکسته به دریا نشسته ام
ای اسمان مخند به بخت سیاه من
خالم که روی چهره ی زیبا نشسته ام ...
تماشایی ترین تصویر دنیا میشوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان میشوی گاهی و پیدا میشوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز نا چاریست گر هم صحبت ما میشوی گاهی...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی،
دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی
روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه،
با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه
بارون میباره و تو رو دوباره پیشم می بینم،
اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم
قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من،
شبای جمعه که میاد بیای سرِ مزارِ من
دوباره باز یاد چشات زمزمه ی نبودنم،
ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم
خاک سرِ مزارِ من نشونی از نبودنم ،
دستای نامردم شهر جنازه ام ربودنه
به زیر خاکمو هنوز نرفتی از یاد من ،
غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من
دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم ،
رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد. من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد. او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است. اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم... تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛ ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي... مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي... يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،... هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...
***********************************

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن
کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد
منتظر توست
اشکهاي تو را پاک مي کند
و دستهايت را صميمانه مي فشارد
تو را دوست دارد
به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند
باور کن که با او هرگز تنها نيستي
هرگز
فقط کافي است عاشقانه به آسمان نگاه کني
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو باعث شدی یه چیزو بفهمم
بفهمم عشق یعنی چی.....
بفهمم دل کجاست ........
بفهمم وقتی کسی عاشق میشه چه حالی داره ....
بفهمم درد عشق چیه ....
بفهمم که عاشق شدن یعنی مردن.......
حالا میدونم ...
عشق یعنی تشنگی
عشق یعنی نیاز
عشق یعنی التماس
عشق یعنی ارزو
عشق یعنی خواشتن و بدست نیاوردن
عشق یعنی دویدن ونرسیدن
عشق یعنی شکستن دل
فهمیدم عاشق کیه
عاشق یعنی دیوونه
عاشق یعنی یه کور که فقط یه نفرو میبینه
عاشق یعنی یه کر که فقط صدای یه نفرو میشنوه
عاشق یعنی کسی که شیشه عمرشو فقط داده دست یه نفر
عاشق یعنی
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

تقدیم به عشقم به خاطر تو سکوت را در شب،
شب را در تاریکی دوست دارم
به خاطر تو قلب را در سینه و تو را در قلب دوست دارم
نمی گویم برایت میمیرم به خاطرت زندگی میکنم
......................................
هر شب روشن که ماه دلربا خندد ای عجب در چهره ی مهتاب میبینم تویی
خواب نا آرام من آیینه ی تصویر توست رو به هر سو مینهم میبینم تویی
........................................
ای ماه سپیده روشن شب روشن چه کنی تو محفل ما
کین ماه که نازنین دلهاست برد دل از غم و غم از دل ما
..........................................
اگر در خواب میدیدم غم روز جدایی را به دل هرگز نمیکردم خیال آشنایی را
............................................
آنکه مرا از چشم تو انداخت بی تقصیر چشم دارم که به این درد گرفتار شود
............................................
ز رغیب دیو سیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
............................................
اگر آمد به جانم هر سه یک بار غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دارد غم یار و غم یار و غم یار
...........................................
دوباره با یار دیداری تازه گشتن
غمها برون بردن و باز او را ترک گفتن
وای بر من که
وای بر من که چه قدر میترسم از این غم دلسوز جدایی ها
ای خدا یعنی من
باید پشیمان باشم از این آشنایی ها !!!
............................................
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
..........................................
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن چرا گریه نمیکنم بی تو .....،
یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو ......،
همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه
اجازه ی زیستن در چشمان تو را داشته باشم.
............................................
اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است....
اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است....
اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است .
...........................................
آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرم از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
من آمده بودم که تا مرز رسیدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم
............................................
یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و گدازی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده ی عشق جز برای دل محجوب دعایی نکنیم
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر چه در خود شکستیم صدایی نکنیم
...........................................
خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی اما ندونه ...
خیلی سخته که عزیز ترین کست ازت بخوا که فراموشش کنی ( آخه چرا )
خیلی سخته که عشق را از نگاه کسی بخونی ، اما نتونه بهت بگه ...
............................................
زمان ! به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست .....
بوسیدن قول ماندن نیست ......
و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست
...........................................
عزیزم بدان که همیشه غمگین ترین لحظات را عزیز ترین کسانمان به ما هدیه میدهند
...........................................
این حکم بدون شاه دل در دستم دل خسته شدم ولی هنوز هستم
من منتظرم بیا دلم را بردار تا عهد میان دل خود نشکستم
.............................................
یک روز عشقت رو دزدیدم و برای اینکه جای مطمئنی داشته باشه آن را در قلبم
پنهان کردم . غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن قلبم را خواهی شکست .
...........................................
حضرت علی (ع) میفرماید: بیچاره ترین آدم کسی هست که دوستی ندارد
و بیچاره تر از آن کسی هست که دوستی را که دارد به رایگان از دست بدهد.
...........................................
خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت خواهشی دارم
تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نزار
........................................
گریان به کنج خلوت دل میبرم پناه آیا رسد به گوش خدا ناله های من:
در خویش میگریزم و فریاد میزنم
یار من به من برسان ! ای خدای من
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
نميدونم ، همزبونم كه كدوم حرف تو رو آزرد يا كدوم ترانه من تو رو مثل گلي پژمرد نميدونم ، نميدونم كه چي گفتم تو شنيدي چه خطايي سر زد از من كه تو از من دل بريدي اگه روزي تو نباشي ، بين ما راهي نباشه نميدونم چي مي تونه كه برام مثل تو باشه اگه روزي تو نباشي ، يا بري از من جدا شي نميدونم تو مي توني عاشقي دوباره باشي اين پرنده دل من ، نمي تونه پر بگيره تو رو مي خواد در كنارش بال و پر از سر بگيره آخه حيف پر نگيره ، پشت ابرارو نبينه حيف اينجا تك و تنها تو قفس بي كسي بشينه

کسی را که خیلی دوست داری زود از دست میدی پیش از اونكه خوب نگاش کنی
پیش از اونكه تموم حرفهاتو بهش بگی
پیش از اونكه همه لبخندهاتو بهش نشون بدی
مثل پروانه ای زیبا بال میگیره و دور میشه
فکر میکردی میتونی تا آخرین روزی که زمین به دور خودش میچرخه
و
خورشید از پشت کو ه ها سرک میکشه در کنارش باشی
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
اگرچه ساز تــو غزل، نــــــوا دگر نمي دهد به گوش جان ما ولي، دوصد ترانه مي دهد نواي عشق كجا شود؟ كه ساز تو جدا دهد دل از به جان كشيدنت، غزل بهانه مي دهد
اگرچه اين كرشمه ها ، زند به دل هر آتشی صفاي مــِي پياله را، بوسه ي چانه مي دهد درخشش دوآينه،زمستي شبانه است وفاي پلك عاشقان ، غم زمانه مي دهد
از اين هنر نباشدم ، كه چشم اتشم شود عجب غزل سروده اي،بوي زنانه مي دهد به سينه ي چروك خود ، ندارم از ازل كسي دگر كجا كسي مرا، ره ام به خانه مي دهد؟
سه تار بي وفاي من! وفايت همچو يارمن شرار التماس و غم ، زدل زبانه مي دهد كجا روي زپيش من ، كه توسنی خميده ام خداهم از وجود تو ، غزل نشانه مي دهد
"و ماه
دهان زنی زیباست
که در چهارده شب
حرفش را کامل می کند
و ماهی سیاه کوچولو
که روز از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود
حالا در شقیقه هایم می چرخد"
- تکه ای از شعر "تن دادن" از همین کتاب-
روایتش از مرگ "فروغ" را دوست دارم و حس عجیبی که در آن؛
"روز
مست مردن بود و
خاک، مست تو"
حس های ظریف روزمره؛
" ماری بزرگ مرا خورده است
من اما فکر می کنم
باید در ایستگاه صادقیه پیاده شوم"
- از شعر "صدای پای زهر"-
و ... سطر ها و شعر های بسیاری از این دفتر را دوست دارم. در زمانه ای که برخی از شاعران ما دچار بازی های زبانی هستند، برخی قصد کرده اند که شعر بگویند، برخی تمام خواسته های تجربه نکرده را شعر می نویسند و تمام مردم این سرزمین، پدربزرگ شاعری دارند که مجموعه ای منتشر نکرده، "عبدالملکیان" با سادگی زبان و ظرافت حس و اندیشه و تصاویر بکرش، شعر را به ذهن ما می آورد. کافی است کتابش را ورق بزنید.
" سطر ها در تاریکی جا عوض می کنند" را مروارید منتشر کرده است.
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 1:2 |
|
|
دلتنگی هاتو برداربه روی قلبم بذار
تکیه بده روی شونم ، توی این مسیر دشوار
اگه منو نمی خوای حرف دلم رو گوش کن
فقط برای یکبار ، بعدش.............. خدانگهدار
تنهایی خیلی سخته وقتی چشامم براه
وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه
تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم با این دل شکستم
دلتنگی هامو بردار پیش خودت نگهدار
هر وقت که تنها شدی منو بیادت بیار
داری می ری نمی خوام وقت تو رو بگیرم
این حرف آخرمن ...دوستت دارم...دوستت دارم ، میمیرم
تنهایی خیلی درده اگه نیای تو خوابم
وقتی تو اضطرابم، تو هم ندی جوابم
تنهایی خیلی سرده، وقتی پیشم نباشی
آتیشم نباشی ،بیدار میشم نباشی
تنهایی خیلی سردمه.......................(خدا).
###############################
یه زمان خیلی سال پیش وقتی آدم ها ناراحت میشدن یه چیزی از گوشه ی چشمشون مثل یه قطره می چکید احساس قشنگی داشت ولی هیچکس اسمش رو نمی دونست بعدا همی عاشقها جمع شدن و اسم این قطره رو گذاشتند اشک و اسم این احساس رو گریه!
گریه کن برای دردهام گریه کن برای خونه گریه کن برای این دل که نمی تونه بمونه گریه کن برای دردهام گریه آغاز جنونه گریه کن اگه می تونی که تو دل غمی نمونه اگه میشنوی صدامو یا که میبینی نگامو دل من تنهای تنهاست تو ندیدی گریه هامو گریه کن برای رفتن گریه کن برای مردن گریه کن برای قلبی که با چشمهای تو سوختن اگه می شنوی صدامو یا که میبینی نگامو دل من تنهای تنهاست تو ندیدی گریه هامو.........................
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ |
|
|
میروم شاید كمی حال شما بهتر شود ...............میگذارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه میترسی برو دیوانگیهای مرا ............... آنچنان فریاد كن تا گوش عالم كر شود
میروم دیگر نمیخواهم برای هیچ كس ............. حالت غمگین چشمانم ملالآور شود
باید این بازندهی هر بار – جان عاشقم – ............تا به كی بازیچه این دست بازیگر شود
ماندنم بیهوده است امكان ندارد هیچ وقت ............ این منِ دیرینِ من یك آدم دیگر شود
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست/ آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب/ در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟/ بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است/ مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مساله دوری و عشق/ و سکوت تو جواب همه مساله هاست
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
گفتی بمان می خواستم اما نمی شد ... گفتی بخند بغض گلویم وا نمی شد
گفتم که میترسم من از سحر نگاهت ... گفتی نترس ای خوب من اما نمی شد
می خواستم نا گفته هایم را بگویم ... یا بغض می آمد سراغم یا نمی شد
گفتی که تا فردا خدا حافظ ولی آه ... آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ |
|
|
مرد ...> بذار برات بگم گلم ......بدون تو مرده دلم
آرزوم و رو تن ماه........ نوشتم و منتظرم
منتظر یه اتفاق .........حادثه ی عبور تو
من موندم تو فاصله ها .....با حسرت حضور تو
حالا با حسرت دلم.......یه دنیا دلتنگت شدم
دل و به دریا زدم و غرق موج دیبات شدم
ساحل من تو بودی و تو خوابم هم نیومدی
ببین چه ساده میمیرم .....تو حسرت تو لعنتی
خواستم نری و بمونی و زخم شب و مرحم کنی
تو رفتی و نموندی و تب منو بیشتر کنی
خواستی منو دکم کنی ..... گفتی میخوای ترکم کنی
از عشق تو میسوختم و تو میخواستی سردم کنی
این عاشق بی قایق تو این دریای بی ساحل
تو رویاهام میبینمت توی خیالهای نازت
نگای تو و صدای تو اشکای من به یاد تو
تو این دریای بی ساحل قصه ی عشق برای تو
دختر....>حالا نگای تو و صدای تو از خاطره هامو میگم
این روزا آرزو شده حتی خواب منو دیدن
دنبال چشمای منی میخوای چیو پیدا کنی
تو این دریای بی ساحل بی خودی پارو میزنی
مرد....>موج نگات سخره ی دل.....شکسته قایق منو
باز هم میخوام زنده کنم ....رویای با تو بودن و
فرصت بده یه بار دیگه بیام پیشت ببینمت
آرزوم قبل مردن یه بار دیگه ببوسمت
به روم نیار که میدونم هيچ وقت به تو نميرسم
بدون شك تو رويايي آره منم يه كابوسم
خاطرات و ورق بزن از تو نگاه سرد من
به من بگو چرا آخه چي بود گناه من
دختر.....>تقدير واسه شكستن ....ورق زد و منو ربود
تو موندي و دريا وموج..... تو دل اين شب كبود
دستت بهم نميرسه ازت يه دنيا دور شدم
فاصله شد يه كهكشون ...رفتم و آرزو شدم
به آرزو فكر نكن تو اين شباي سوت و كور
تو حسرت ديدار من تو موندي و يه راه دور
فكرمو از ياد ببر ....دلخوش به بودنم نباش
خاطره هات از ياد ميرن ... آروم آروم يواش يواش
مرد....>خواهش دستاي نسيم شب و به صبح ميرسونه
عاقبت من چي ميشه تو ندوني كي ميدونه
آرزوهامو خط زدم ته ترانه رسيدم
آخر قصه مون اينه تو نمياي من ميميرم

من با توام هر جا که هستي حتي اگر با هم نباشيم
حتي اگر يک لحظه يک روز با هم در اين عالم نباشيم
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤


|
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:57 |
غزل بیا که ساز ما دگر نوا نمی دهد به جان کشم به تاره اش ولی صدا نمی دهد بیا بر ِ سه تار من غزل بشین کنار من که او نوای عشق را به من جدا نمی دهد...
چه آتشی به دل زند کرشمه های نغمه اش پیاله با خرابی اش چنین صفا نمی دهد تمام هستی ام شود درخشش دو آینه چه سود ضرب پلک او به من وفا نمی دهد...
دو آفتاب آتشین به زیر ابر پلک تو عبث امید خامشی که آشنا نمی دهد گرفته یار تازه را بغل به پا شود کنون برون رود خدافظی ولی به ما نمی دهد
به دست یار بی وفا سه تار با وفای من برو که این جهان غزل به بی نوا نمی دهد چه سود التماس دل به زیر سرو قامتش؟ که آرزوی رفته را به من خدا نمی دهد....
---------------------------------------------------------
|
|
دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم
دوست دارم عشق باشم در قلبت جایی بگیرم
دوست دارم شمع باشم و به یاد تو بسوزم
دوست دارم اشک باشم تا که در چشمت بریزم
دوست دارم هر چه هستم هر چه باشم با تو باشم با تو باشم....
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

به من گفت اگر مرا دست داری قلبت رو از سینه بیرون بیاور و به من بده.
من در آرزوی رسیدن به او قلبم را بیرون آوردم و روبرویش گرفتم
اما او قلبم رو ندید و در دور دست ها به دنبال عاشقی دیوانه می گشت
و نمی دانست که قلب من فقط برای او می تپد
و دیوانه تر از من کسی نیست و عاشقتر از قلب من...
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
كردم تا
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
|
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:56 |
| ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍاس ام اس جددددیددد |
|
اگه کوه باشی استواری ، اگه دریا باشی روانی، اگه رود باشی بلندی ، اگه آسمان باشی وسیعی، اگه خورشید باشی پر حرارتی ، اگه آدم باشی یه اس ام اس میفرستی !!!
میگن : گوشه آسمون نوشته ٬ هرکی یارش خوشگله ٬ جاش تو بهشته . خدائیش چه شانسی داریاااااا مفتی مفتی داری میری بهشت !!!
از اداره برق شاکی خصوصی داری ! میگن پای تیر برق ریدی و فرار کردی !!!
دلم برات تنگ شده بود ، حالا می فهمم چرا ! مال ِکش ِشلوارم بود!!
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
هندوانه كاشتیم اما كدو برداشتیم
می دونی سلول های مغزت چه قدره ؟
یکی ؟
دو تا ؟
سه تا ؟
شاید هم هزار تا ! شاید هم به میلیارد برسه ، اصلاْ شاید سلول نداشته باشی ، چون نمی دونی من الان سرکارت گذاشتم !!!
(اس ام اس مخصوص نیمه شب) بیداری؟ خره! بگیر بخواب... این وقت شب که آدم SMS چک نمی کنه!
(این مسیج مخصوص ساعت 3 بامداد است) ببخشید عزیزم كه این موقع شب مزاحم خوابت شدم چون یه سوال مهم برام پیش اومده، می خواستم بدونم «هواپیما بوق داره؟
زمین ممكنه متوقف بشه ٬ پرنده ها ممكنه از حركت باز بایستند ، شمع ها ممكنه ذوب شوند٬ ماهیها ممكنه دیگه شنا نكنند،
قلب ها ممكنه از تپیدن بایستند ٬ اما ٬مغز تو هیچوقت از حركت نمی ایسته ٬ چون هیچ وقت اصلا شروع به كار نكرده !!!
|
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:55 |
دفتر ششم
53. دزد بر سر چاه شخصي يك قوچ داشت، ريسماني به گردن آن بسته بود و دنبال خود ميكشيد. دزدي بر سر راه كمين كرد و در يك لحظه، ريسمان را از دست مرد ربود و گوسفند را دزديد و برد. صاحب قوچ، هاج و واج مانده بود. پس از آن، همه جا دنبال قوچ خود ميگشت، تا به سر چاهي رسيد، ديد مردي بر سر چاه نشسته و گريه ميكند و فرياد ميزند: اي داد! اي فرياد! بيچاره شدم بد بخت شدم. صاحب گوسفند پرسيد: چه شده كه چنين ناله ميكني ؟ مرد گفت : يك كيسة طلا داشتم در اين چاه افتاد. اگر بتواني آن را بيرون بياوري، 20% آن را به تو پاداش ميدهم. مرد با خود گفت: بيست سكه، قيمت ده قوچ است، اگر دزد قوچم را برد، اما روزي من بيشتر شد. لباسها را از تن در آورد و داخل چاه رفت. مردي كه بر سر چاه بود همان دزدي بود كه قوچ را برده بود. بلافاصله لباسهاي صاحب قوچ را برداشت و برد. *** 54. عاشق گردو باز در روزگاران پيش عاشقي بود كه به وفاداري در عشق مشهور بود. مدتها در آرزوي رسيدن به يار گذرانده بود تا اينكه روزي معشوق به او گفت: امشب برايت لوبيا پختهام. آهسته بيا و در فلان اتاق منتطرم بنشين تا بيايم. عاشق خدا را سپاس گفت و به شكر اين خبر خوش به فقيران نان و غذا داد. هنگام شب به آن حجره رفت و به اميد آمدن يار نشست. شب از نيمه گذشت و معشوق آمد. ديد كه جوان خوابش برده. مقداري از آستين جوان را پاره كرد به اين معني كه من به قوْلَم وفا كردم. و چند گردو در جيب او گذاشت به اين معني كه تو هنوز كودك هستي، عاشقي براي تو زود است، هنوز بايد گردو بازي كني. آنگاه يار رفت. سحرگاه كه عاشق از خواب بيدار شد، ديد آستينش پاره است و داخل جيبش چند گردو پيدا كرد. با خود گفت: يار ما يكپارچه صداقت و وفاداري است، هر بلايي كه بر سر ما ميآيد از خود ماست. *** 55. پيرزن و آرايش صورت پيرزني 90 ساله كه صورتش زرد و مانند سفرة كهنه پر چين و چروك بود. دندانهايش ريخته بود قدش مانند كمان خميده و حواسش از كار افتاده، اما با اين سستي و پيري ميل به شوهر و شهوت در دل داشت. و به شكار شوهر علاقة فراوان داشت. همسايهها او را به عروسي دعوت كردند. پيرزن، جلو آيينه رفت تا صورت خود را آرايش كند، سرخاب بر رويش ميماليد اما از بس صورتش چين و چروك داشت، صاف نميشد. براي اينكه چين و چروك ها را صاف كند، نقشهاي زيباي وسط آيهها و صفحات قرآن را ميبريد و بر صورتش ميچسباند و روي آن سرخاب ميماليد. اما همينكه چادر بر سر ميگذاشت كه برود نقشها از صورتش باز ميشد و ميافتاد. باز دوباره آنها را ميچسباند. چندين بار چنين كرد و باز تذهيبهاي قرآن از صورتش كنده ميشد. ناراحت شد و شيطان را لعنت كرد. ناگهان شيطان در آيينه، پيش روي پيرزن ظاهر شد و گفت: اي فاحشة خشك ناشايست! من كه به حيلهگري مشهور هستم در تمام عمرم چنين مكري به ذهنم خطور نكرده بود. چرا مرا لعنت ميكني تو خودت از صد ابليس مكارتري. تو ورقهاي قرآن را پاره پاره كردي تا صورت زشتت را زيبا كني. اما اين رنگ مصنوعي صورت تو را سرخ و با نشاط نكرد. *مولوي با استفاده از اين داستان ميگويد: اي مردم دغلكار! تا كي سخنان خدا را به دروغ بر خود ميبنديد. دل خود را صاف كنيد تا اين سخنان بر دل شما بنشيند و دلهاتان را پر نشاط و زيبا كند. *** 56. خياط دزد قصهگويي در شب، نيرنگهاي خياطان را نقل ميكرد كه چگونه از پارچههاي مردم ميدزدند. عدة زيادي دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش ميدادند. نقال از پارچه دزدي بيرحمانة خياطان ميگفت. در اين زمان تركي از سرزمين مغولستان از اين سخنان به شدت عصباني شد و به نقال گفت: اي قصهگو در شهر شما كدام خياط در حيلهگري از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خياطي است به نام "پورشش" كه در پارچه دزدي زبانزد همه است. ترك گفت: ولي او نميتواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زيركتر از تو هم فريب او را خوردهاند. خيلي به عقل خودت مغرور نباش. ترك گفت: نميتواند كلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند ميتواند. ترك گفت: سر اسب عربي خودم شرط ميبندم كه اگر خياط بتواند از پارچة من بدزدد من اين اسب را به شما ميدهم ولي اگر نتواند من از شما يك اسب ميگيرم. ترك آن شب تا صبح از فكر و خيال خياط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچة اطلسي برداشت و به دكان خياط رفت. با گرمي سلام كرد و استاد خياط با خوشرويي احوال او را پرسيد و چنان با محبت برخورد كرد كه دل ترك را به دست آورد. وقتي ترك بلبلزباني خياط را ديد پارچة اطلس استانبولي را پيش خياط گذاشت و گفت از اين پارچه براي من يك لباس جنگ بدوز، بالايش تنگ و پاينش گشاد باشد. خياط گفت: به روي چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت ميكنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن كار داستانهايي از اميران و از بخششهاي آنان ميگفت. و با مهارت پارچه را قيچي ميزد. ترك از شنيدن داستانها خندهاش گرفت و چشم ريز بادامي او از خنده بسته ميشد. خياط پارهاي از پارچه را دزديد و زير رانش پنهان كرد. ترك از لذت افسانه، ادعاي خود را فراموش كرده بود. از خياط خواست كه باز هم لطيفه بگويد. خياط حيلهگر لطيفة ديگري گفت و ترك از شدت خنده روي زمين افتاد. خياط تكة ديگري از پارچه را بريد و لاي شلوارش پنهان كرد. ترك براي بار سوم از خياط خواست كه بازهم لطيفه بگويد. باز خياط لطيفة خنده دارتري گفت و ترك را كاملاً شكارخود كرد و باز از پارچه بريد. بار چهارم ترك تقاضاي لطيفه كرد خياط گفت: بيچاره بس است، اگر يك لطيفة ديگر برايت بگويم قبايت خيلي تنگ ميشود. بيشتر از اين بر خود ستم مكن. اگر اندكي از كار من خبر داشتي به جاي خنده، گريه ميكردي. هم پارچهات را از دست دادي هم اسبت را در شرط باختي. *** 57. خواب حلوا روزي يك يهودي با يك نفر مسيحي و يك مسلمان همسفر شدند.در راه به كاروانسرايي رسيدند و شب را در آنجا ماندند. مردي براي ايشان مقداري نان گرم و حلوا آورد. يهودي و مسيحي آن شب غذا زياد خورده بودند ولي مسلمان گرسنه بود. آن دو گفتند ما سير هستيم. امشب صبر ميكنيم، غذا را فردا ميخوريم. مسلمان گفت: غذا را امشب بخوريم و صبر باشد براي فردا. مسيحي و يهودي گفتند هدف تو از اين فلسفه بافي اين است كه چون ما سيريم تو اين غذا را تنها بخوري. مسلمان گفت: پس بياييد تا آن را تقسيم كنيم هركس سهم خود را بخورد يا نگهدارد. آن دو گفتند اين ملك خداست و ما نبايد ملك خدا را تقسيم كنيم.مسلمان قبول كرد كه شب را صبر كنند و فردا صبح حلوا را بخورند. فردا كه از خواب بيدار شدند گفتند هر كدام خوابي كه ديشب ديده بگويد. هركس خوابش از همه بهتر باشد. اين حلوا را بخورد زيرا او از همه برتر است و جان او از همة جانها كاملتر است. يهودي گفت: من در خواب ديدم كه حضرت موسي در راه به طرف من آمد و مرا با خود به كوه طور برد. بعد من و موسي و كوه طور تبديل به نور شديم. از اين نور، نوري ديگر روييد و ما هر سه در آن تابش ناپديد شديم. بعد ديدم كه كوه سه پاره شد يك پاره به دريا رفت و تمام دريا را شيرين كرد يك پاره به زمين فرو رفت و چشمهاي جوشيد كه همة دردهاي بيماران را درمان ميكند. پارة سوم در كنار كعبه افتاد و به كوه مقدس مسلمانان (عرفات) تبديل شد. من به هوش آمدم كوه برجا بود ولي زير پاي موسي مانند يخ آب ميشد. مسيحي گفت: من خواب ديدم كه عيسي آمد و مرا به آسمان چهارم به خانة خورشيد برد. چيزهاي شگفتي ديدم كه در هيچ جاي جهان مانند ندارد. من از يهودي برترم چون خواب من در آسمان اتفاق افتاد و خواب او در زمين. مسلمان گفت: اما اي دوستان پيامبر من آمد و گفت برخيز كه همراه يهوديات با موسي به كوه طور رفته و مسيحي هم با عيسي به آسمان چهارم. آن دو مرد با فضيلت به مقام عالي رسيدند ولي تو ساده دل و كودن در اينجا ماندهاي. برخيز و حلوا را بخور. من هم ناچار دستور پيامبرم را اطاعت كردم و حلوا را خوردم. آيا شما از امر پيامبر خود سركشي ميكنيد؟ آنها گفتند نه در واقع خواب حقيقي را تو ديدة نه ما. *** 58. شتر گاو و قوچ و يك دسته علف شتري با گاوي و قوچي در راهي ميرفتند. يك دسته علف شيرين و خوشمزه پيش راه آنها پيدا شد. قوچ گفت: اين علف خيلي ناچيز است. اگر آن را بين خود قسمت كنيم هيچ كدام سير نميشويم. بهتر است كه توافق كنيم هركس كه عمر بيشتري دارد او علف را بخورد. زيرا احترام بزرگان واجب است. حالا هركدام تاريخ زندگي خود را ميگوييم هركس بزرگتر باشد علف را بخورد. اول قوچ شروع كرد و گفت: من با قوچي كه حضرت ابراهيم بجاي حضرت اسماعيل در مكه قرباني كرد در يك چراگاه بودم. گاو گفت: اما من از تو پيرترم، چون من جفت گاوي هستم كه حضرت آدم زمين را با آنها شخم ميزد. شتر كه به دروغهاي شاخدار اين دو دوست خود گوش ميداد، بدون سر و صدا سرش را پايين آورد و دستة علف را به دندان گرفت و سرش را بالا برد و در هوا شروع كرد به خوردن. دوستانش اعتراض كردند. او پس از اينكه علف را خورد گفت: من نيازي به گفتن تاريخ زندگي خود ندارم. از پيكر بزرگ و اين گردن دراز من چرا نميفهميد كه من از شما بزرگترم. هر خردمندي اين را ميفهمد. اگر شما خردمند باشيد نيازي به ارائة اسناد و مدارك تاريخي نيست. ** * 59. صياد سبزپوش پرندهاي گرسنه به مرغزاري رسيد. ديد مقداري دانه بر زمين ريخته و دامي پهن شده و صيادي كنار دام نشسته است. صياد براي اينكه پرندگان را فريب دهد خود را با شاخ و برگ درختها پوشيده بود. پرنده چرخي زد و آمد كنار دام نشست. از صياد پرسيد: اي سبزپوش! تو كيستي كه در ميان اين صحرا تنها نشستهاي؟ صياد گفت: من مردي راهب هستم از مردم بريدهام و از برگ و ساقة گياهان غذا ميخورم. پرنده گفت: در اسلام رهبانيت و جدايي از جامعه حرام است. چگونه تو رهبانيت و دوري از جامعه را انتخاب كردهاي؟ از رهبانيت به در آي و با مردم زندگي كن. صياد گفت: اين سخن تو حكم مطلق نيست؟ زيرا اِنزوايِ از مردم هرچه بد باشد از همنشيني با بدان بدتر نيست. سنگ و كلوخ بيابان تنهايند ولي به كسي زياني نميرسانند و فريب هم نميخورند. مردم يكديگر را فريب ميدهند. پرنده گفت: تو اشتباه فكر ميكني؟ اگر با مردم زندگي كني و بتواني خود را از بدي حفظ كني كار مهمي كردهاي و گرنه تنها در بيابان خوب بودن و پاك ماندن كار سختي نيست. صياد گفت: بله، اما چه كسي ميتواند بر بديهاي جامعه پيروز شود و فريب نخورد؟ براي اينكه پاك بماني بايد دوست و راهنماي خوبي داشته باشي. آيا در اين زمان چنين كسي پيدا ميشود؟ پرنده گفت: بايد قلبت پاك و درست باشد. راهنما لازم نيست. اگر تو درست و صادق باشي، مردم درست و صادق تو را پيدا ميكنند. بحث صياد و پرنده بالا گرفت و پرنده چون خيلي گرسنه بود يكسره به دانهها نگاه ميكرد. از صياد پرسيد: اين دانهها از توست؟ صياد گفت: نه، از يك كودك يتيم است. آنها را به من سپرده تا نگهداري كنم.حتماً ميداني كه خوردن مال يتيم در اسلام حرام است. پرنده، چون از گرسنگي طاقتش طاق شده بود گفت: من از گرسنگي دارم ميميرم و در حال ناچاري و اضطرار، شريعت اجازه ميدهد كه به اندازة رفع گرسنگي از اين دانهها بخورم. صياد گفت: اگر بخوري بايد پول آن را بدهي. صياد پرنده را فريب داد و پرنده كه از گرسنگي صبر و قرار نداشت، قبول كرد كه بخورد و پول دانهها را بدهد. همينكه نزديك دانهها آمد در دام افتاد و آه و نالهاش بلند شد. *** 60. دوستي موش و قورباغه موشي و قورباغهاي در كنار جوي آبي باهم زندگي ميكردند. روزي موش به قورباغه گفت: اي دوست عزيز، دلم ميخواهد كه بيشتر از اين با تو همدم باشم و بيشتر با هم صحبت كنيم، ولي حيف كه تو بيشتر زندگيات را توي آب ميگذراني و من نميتوانم با تو به داخل آب بيايم. قورباغه وقتي اصرار دوست خود را ديد قبول كرد كه نخي پيدا كنند و يك سر نخ را به پاي موش ببندند و سر ديگر را به پاي قورباغه تا وقتي كه بخواهند همديگر را ببينند نخ را بكشند و همديگر را با خبر كنند. روزي موش به كنار جوي آمد تا نخ را بكشد و قورباغه را براي ديدار دعوت كند، ناگهان كلاغي از بالا در يك چشم به هم زدن او را از زمين بلند كرد و به آسمان برد. قورباغه هم با نخي كه به پايش بسته شده بود از آب بيرون كشيده شد و ميان زمين و آسمان آويزان بود. وقتي مردم اين صحنه عجيب را ديدند با تعجب ميپرسيدند عجب كلاغ حيلهگري! چگونه در آب رفته و قورباغه را شكار كرده و با نخ پاي موش را به پاي قورباغه بسته؟!! قورباغه كه ميان آسمان و زمين آويزان بود فرياد ميزد اين است سزاي دوستي با مردم نا اهل
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:54 |
دفتر پنجم
42. اشك رايگان يك مرد عرب سگي داشت كه در حال مردن بود. او در ميان راه نشسته بود و براي سگ خود گريه ميكرد. گدايي از آنجا ميگذشت، از مرد عرب پرسيد: چرا گريه ميكني؟ عرب گفت: اين سگ وفادار من، پيش چشمم جان ميدهد. اين سگ روزها برايم شكار ميكرد و شبها نگهبان من بود و دزدان را فراري ميداد. گدا پرسيد: بيماري سگ چيست؟ آيا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگي ميميرد. گدا گفت: صبر كن، خداوند به صابران پاداش ميدهد. گدا يك كيسة پر در دست مرد عرب ديد. پرسيد در اين كيسه چه داري؟ عرب گفت: نان و غذا براي خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نميدهي تا از مرگ نجات پيدا كند؟ عرب گفت: نانها را از سگم بيشتر دوست دارم. براي نان و غذا بايد پول بدهم، ولي اشك مفت و مجاني است. براي سگم هر چه بخواهد گريه ميكنم. گدا گفت : خاك بر سر تو! اشك خون دل است و به قيمت غم به آب زلال تبديل شده، ارزش اشك از نان بيشتر است. نان از خاك است ولي اشك از خون دل. *** 43. پر زيبا دشمن طاووس طاووسي در دشت پرهاي خود را ميكند و دور ميريخت. دانشمندي از آنجا ميگذشت، از طاووس پرسيد : چرا پرهاي زيبايت را ميكني؟ چگونه دلت ميآيد كه اين لباس زيبا را بكني و به ميان خاك و گل بيندازي؟ پرهاي تو از بس زيباست مردم براي نشاني در ميان قرآن ميگذارند. يا با آن باد بزن درست ميكنند. چرا ناشكري ميكني؟ طاووس مدتي گريه كرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فريب رنگ و بوي ظاهر را ميخوري. آيا نميبيني كه به خاطر همين بال و پر زيبا، چه رنجي ميبرم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من ميرسد. شكارچيان بي رحم براي من همه جا دام ميگذارند. تير اندازان براي بال و پر من به سوي من تير مياندازند. من نميتوانم با آنها جنگ كنم پس بهتر است كه خود را زشت و بد شكل كنم تا دست از من بر دارند و در كوه و دشت آزاد باشم. اين زيبايي، وسيلة غرور و تكبر است. خودپسندي و غرور بلاهاي بسيار ميآورد. پر زيبا دشمن من است. زيبايان نميتوانند خود را بپوشانند. زيبايي نور است و پنهان نميماند. من نميتوانم زيبايي خود را پنهان كنم، بهتر است آن را از خود دور كنم. *** 44. آهو در طويله خران صيادي، يك آهوي زيبا را شكار كرد واو را به طويلة خران انداخت. در آن طويله، گاو و خر بسيار بود. آهو از ترس و وحشت به اين طرف و آن طرف ميگريخت. هنگام شب مرد صياد، كاه خشك جلو خران ريخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگي كاه را مانند شكر ميخوردند. آهو، رم ميكرد و از اين سو به آن سو ميگريخت، گرد و غبار كاه او را آزار ميداد. چندين روز آهوي زيباي خوشبو در طويلة خران شكنجه ميشد. مانند ماهي كه از آب بيرون بيفتد و در خشكي در حال جان دادن باشد. روزي يكي از خران با تمسخر به دوستانش گفت: اي دوستان! اين امير وحشي، اخلاق و عادت پادشاهان را دارد، ساكت باشيد. خر ديگري گفت: اين آهو از اين رميدنها و جستنها، گوهري به دست آورده و ارزان نميفروشد. ديگري گفت: اي آهو تو با اين نازكي و ظرافت بايد بروي بر تخت پادشاه بنشيني. خري ديگر كه خيلي كاه خورده بود با اشارة سر، آهو را دعوت به خوردن كرد. آهو گفت كه دوست ندارم. خر گفت: ميدانم كه ناز ميكني و ننگ داري كه از اين غذا بخوري. آهو گفت: اي الاغ! اين غذا شايستة توست. من پيش از اينكه به اين طويلة تاريك و بد بو بيايم در باغ و صحرا بودم، در كنار آبهاي زلال و باغهاي زيبا، اگرچه از بد روزگار در اينجا گرفتار شدهام اما اخلاق و خوي پاك من از بين نرفته است. اگر من به ظاهر گدا شوم اما گدا صفت نمي شوم. من لاله سنبل و گل خوردهام. خر گفت: هرچه ميتواني لاف بزن. در جايي كه تو را نميشناسند ميتواني دروغ زياد بگويي. آهو گفت : من لاف نميزنم. بوي زيباي مشك در ناف من گواهي ميدهد كه من راست ميگويم. اما شما خران نميتوانيد اين بوي خوش را بشنويد، چون در اين طويله با بوي بد عادت كرده ايد. *** 45. پوستين كهنه در دربار اياز، غلام شاه محمود غزنوي (پادشاه ايران) در آغاز چوپان بود. وقتي در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتي رسيد، چارق و پوستين دوران فقر و غلامي خود را به ديوار اتاقش آويزان كرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق ميرفت و به آنها نگاه ميكرد و از بدبختي و فقر خود ياد ميآورد و سپس به دربار ميرفت. او قفل سنگيني بر در اتاق ميبست. درباريان حسود كه به او بدبين بودند خيال كردند كه اياز در اين اتاق گنج و پول پنهان كرده و به هيچ كس نشان نميدهد. به شاه خبر دادند كه اياز طلاهاي دربار را در اتاقي براي خودش جمع و پنهان ميكند. سلطان ميدانست كه اياز مرد وفادار و درستكاري است. اما گفت: وقتي اياز در اتاقش نباشد برويد و همه طلاها و پولها را براي خود برداريد. نيمه شب، سي نفر با مشعلهاي روشن در دست به اتاق اياز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شكستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چيزي نيافتند. فقط يك جفت چارق كهنه و يك دست لباس پاره آنجا از ديوار آويزان بود. آنها خيلي ترسيدند، چون پيش سلطان دروغزده ميشدند. وقتي پيش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالي آمديد؟ گنجها كجاست؟ آنها سرهاي خود را پايين انداختند و معذرت خواهي كردند.سلطان گفت: من اياز را خوب ميشناسم او مرد راست و درستي است. آن چارق و پوستين كهنه را هر روز نگاه ميكند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را هميشه به ياد بياورد. *** 46. روز با چراغ گرد شهر راهبي چراغ به دست داشت و در روز روشن در كوچه ها و خيابانهاي شهر دنبال چيزي ميگشت. كسي از او پرسيد: با اين دقت و جديت دنبال چه ميگردي، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفتهاي؟ راهب گفت: دنبال آدم ميگردم. مرد گفت اين كوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله، ولي من دنبال كسي ميگردم كه از روح خدايي زنده باشد. انساني كه در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنين آدمي ميگردم. مرد گفت: دنيال چيزي ميگردي كه يافت نميشود. "ديروز شيخ با چراغ در شهر ميگشت و ميگفت من از شيطانها وحيوانات خسته شدهام آرزوي ديدن انسان دارم. به او گفتند: ما جستهايم يافت نميشود، گفت دنبال همان چيزي كه پيدا نميشود هستم و آرزوي همان را دارم. *** 47. ليلي و مجنون مجنون در عشق ليلي ميسوخت. دوستان و آشنايان نادان او كه از عشق چيزي نميدانستند گفتند ليلي خيلي زيبا نيست. در شهر ما دختران زيباتر از و زيادند، دختراني مانند ماه، تو چرا اينقدر ناز ليلي را ميكشي؟ بيا و از اين دختران زيبا يكي را انتخاب كن. مجنون گفت: صورت و بدن ليلي مانند كوزه است، من از اين كوزه شراب زيبايي مينوشم. خدا از اين صورت به من شراب مست كنندة زيبايي ميدهد.شما به ظاهر كوزة دل نگاه ميكنيد. كوزه مهم نيست، شراب كوزه مهم است كه مست كننده است. خداوند از كوزة ليلي به شما سركه داد، اما به من شراب داد. شما عاشق نيستيد. خداوند از يك كوزه به يكي زهر ميدهد به ديگري شراب و عسل. شما كوزة صورت را ميبينيد و آن شراب ناب با چشم ناپاك شما ديده نميشود. مانند دريا كه براي مرغ آبي مثل خانه است اما براي كلاغ باعث مرگ و نابودي است. *** 48. گوشت و گربه مردي زن فريبكار و حيلهگري داشت. مرد هرچه ميخريد و به خانه ميآورد، زن آن را ميخورد يا خراب ميكرد. مرد كاري نميتوانست بكند. روزي مهمان داشتند مرد دو كيلو گوشت خريد و به خانه آورد. زن پنهاني گوشتها را كباب كرد و با شراب خورد. مهمانان آمدند. مرد به زن گفت: گوشتها را كباب كن و براي مهمانها بياور. زن گفت: گربه خورد، گوشتي نيست. برو دوباره بخر. مرد به نوكرش گفت: آهاي غلام! برو ترازو را بياور تا گربه را وزن كنم و ببينم وزنش چقدر است. گربه را كشيد، دو كيلو بود. مرد به زن گفت: خانم محترم! گوشتها دو كيلو بود گربه هم دو كيلو است. اگر اين گربه است پس گوشت ها كو؟ اگر اين گوشت است پس گربه كجاست؟ *** 49. باغ خدا، دست خدا، چوب خدا مردي در يك باغ درخت خرما را با شدت تكان ميداد و بر زمين ميريخت. صاحب باغ آمد و گفت اي مرد احمق! چرا اين كار را ميكني؟ دزد گفت: چه اشكالي دارد؟ بندة خدا از باغ خدا خرمايي را بخورد و ببرد كه خدا به او روزي كرده است. چرا بر سفرة گستردة نعمتهاي خداوند حسادت ميكني؟ صاحب باغ به غلامش گفت: آهاي غلام! آن طناب را بياور تا جواب اين مردك را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او ميزد. دزد فرياد برآورد، از خدا شرم كن. چرا ميزني؟ مرا ميكشي. صاحب باغ گفت: اين بندة خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا ميزند. من ارادهاي ندارم كار، كار خداست. دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست ميگويي اي مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاكم نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار. *** 50. جزيرة سبز و گاو غمگين جزيرة سرسبز و پر علف است كه در آن گاوي خوش خوراك زندگي ميكند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را ميخورد و چاق و فربه ميشود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است يكسره در غم فرداست.آيا فردا چيزي براي خوردن پيدا خواهم كرد؟ او از اين غصه تا صبح رنج ميبرد و نميخوابد و مثل موي لاغر و باريك ميشود. صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا كمر گاو ميرسند. دوباره گاو با اشتها به چريدن مشغول ميشود و تا شب ميچرد و چاق و فربه ميشود. باز شبانگاه از ترس اينكه فردا علف براي خوردن پيدا ميكند يا نه؟ لاغر و باريك ميشود. ساليان سال است كه كار گاو همين است اما او هيچ وقت با خود فكر نكرده كه من سالهاست از اين علفزار ميخورم و علف هميشه هست و تمام نميشود، پس چرا بايد غمناك باشم؟ *تفسير داستان: گاو، رمزِ نفسِ زياده طلبِ انسان است و صحرا هم اين دنياست. آدميزاد، بيقرار و ناآرام و بيمناك است *** 51. دستگيريِ خرها مردي با ترس و رنگ و رويِ پريده به خانهاي پناه برد. صاحبخانه گفت: برادر از چه ميترسي؟ چرا فرار ميكني؟ مردِ فراري جواب داد: مأموران بيرحم حكومت، خرهاي مردم را به زور ميگيرند و ميبرند. صاحبخانه گفت: خرها را ميگيرند ولي تو چرا فرار ميكني؟ تو كه خر نيستي؟ مردِ فراري گفت: مأموران احمقاند و چنان با جديت خر ميگيرند كه ممكن است مرا به جاي خر بگيرند و ببرند. *** 52. خواجة بخشنده و غلام وفادار درويشي كه بسيار فقير بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را ميديد كه جامههاي زيبا و گران قيمت بر تن دارند و كمربندهاي ابريشمين بر كمر ميبندند. روزي با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدايا! بنده نوازي را از رئيس بخشندة شهر ما ياد بگير. ما هم بندة تو هستيم. زمان گذشت و روزي شاه خواجه را دستگير كرد و دست و پايش را بست. ميخواست بيند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان ميپرسيد آنها چيزي نميگفتند. يك ماه غلامان را شكنجه كرد و ميگفت بگوييد خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگوييد گلويتان را ميبرم و زبانتان را از گلويتان بيرون ميكشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل ميكردند و هيچ نميگفتند. شاه آنها را پاره پاره كرد ولي هيچ يك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبي درويش در خواب صدايي شنيد كه ميگفت: اي مرد! بندگي و اطاعت را از اين غلامان ياد بگير. ***
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:54 |
دفتر چهارم
30. درويش يكدست درويشي در كوهساري دور از مردم زندگي ميكرد و در آن خلوت به ذكر خدا و نيايش مشغول بود. در آن كوهستان، درختان سيب و گلابي و انار بسيار بود و درويش فقط ميوه ميخورد. روزي با خدا عهد كرد كه هرگز از درخت ميوه نچيند و فقط از ميوههايي بخورد كه باد از درخت بر زمين ميريزد. درويش مدتي به پيمان خود وفادار بود، تا اينكه امر الهي، امتحان سختي براي او پيش آورد. تا پنج روز، هيچ ميوهاي از درخت نيفتاد. درويش بسيار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگي بر او غالب شد. عهد و پيمان خود را شكست و از درخت گلابي چيد و خورد. خداوند به سزاي اين پيمان شكني او را به بلاي سختي گرفتار كرد. قصه از اين قرار بود كه روزي حدود بيست نفر دزد به كوهستان نزديك درويش آمده بودند و اموال دزدي را ميان خود تقسيم ميكردند. يكي از جاسوسان حكومت آنها را ديد و به داروغه خبر داد. ناگهان مأموران دولتي رسيدند و دزدان را دستگير كردند و درويش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگير كردند. بلافاصله، دادگاه تشكيل شد و طبق حكم دادگاه يك دست و يك پاي دزدان را قطع كردند. وقتي نوبت به درويش رسيد ابتدا دست او را قطع كردند و همينكه خواستند پايش را ببرند، يكي از مأموران بلند مرتبه از راه رسيد و درويش را شناخت و بر سر مأمور اجراي حكم فرياد زد و گفت: اي سگ صفت! اين مرد از درويشان حق است چرا دستش را بريدي؟ خبر به داروغه رسيد، پا برهنه پيش شيخ آمد و گريه كرد و از او پوزش و معذرت بسيار خواست.اما درويش با خوشرويي و مهرباني گفت : اين سزاي پيمان شكني من بود من حرمت ايمان به خدا را شكستم و خدا مرا مجازات كرد. از آن پس در ميان مردم با لقب درويش دست بريده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهايي و به دور از غوغاي خلق در كلبهاي بيرون شهر به عبادت و راز و نياز با خدا مشغول بود. روزي يكي از آشنايان سر زده، نزد او آمد و ديد كه درويش با دو دست زنبيل ميبافد. درويش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بي خبر پيش من آمدي؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتياق تاب دوري شما را نداشتم. شيخ تبسم كرد و گفت: ترا به خدا سوگند ميدهم تا زمان مرگ من، اين راز را با هيچكس نگويي. اما رفته رفته راز كرامت درويش فاش شد و همة مردم از اين راز با خبر شدند. روزي درويش در خلوت با خدا گفت: خدايا چرا راز كرامت مرا بر خلق فاش كردي؟ خداوند فرمود: زيرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و ميگفتند او رياكار و دزد بود و خدا او را رسوا كرد. راز كرامت تو را بر آنان فاش كردم تا بدگماني آنها بر طرف شود و به مقام والاي تو پي ببرند. *** 31. خرگوش پيامبر ماه گلهاي از فيلان گاه گاه بر سر چشمة زلالي جمع ميشدند و آنجا ميخوابيدند. حيوانات ديگر از ترس فرار ميكردند و مدتها تشنه ميماندند. روزي خرگوش زيركي چاره انديشي كرد و حيلهاي بكار بست. برخاست و پيش فيلها رفت. فرياد كشيد كه : اي شاه فيلان ! من فرستاده و پيامبر ماه تابانم. ماه به شما پيغام داد كه اين چشمه مال من است و شما حق نداريد بر سر چشمه جمع شويد. اگر از اين ببعد كنار چشمه جمع شويد شما را به مجازات سختي گرفتار خواهم كرد. نشان راستي گفتارم اين است كه اگر خرطوم خود را در آب چشمه بزنيد ماه آشفته خواهد شد. و بدانيد كه اين نشانه درست در شب چهاردهم ماه پديدار خواهد شد. پادشاه فيلان در شب چهاردهم ماه با گروه زيادي از فيلان بر سر چشمه حاضر شدند تا ببينند حرف خرگوش درست است يا نه؟ همين كه پادشاه خرطوم خود را به آب زد تصوير ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد. شاه پيلان فهميد كه حرفهاي خرگوش درست است. از ترس پا پس كشيد و بقية فيلها به دنبال او از چشمه دور شدند.
*** 32. زن بد كار و كفشدوز روزي يك صوفي ناگهاني و بدون در زدن وارد خانه شد و ديد كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقي دربسته تنهايند و با هم جفت شدهاند. معمولا صوفي در آن ساعت از مغازه به خانه نميآمد و زن بارها در غياب شوهرش اينكار را كرده بود و اتفاقي نيفتاده بود. ولي صوفي آن روز بيوقت به خانه آمد. زن و مرد كفشدوز بسيار ترسيدند. زن در خانه هيچ جايي براي پنهان كردن مرد پيدا نكرد، زود چادر خود را بر سر مرد بيگانه انداخت و او را به شكل زنان درآورد و در اتاق را باز كرد. صوفي تمام اين ماجرا را از پشت پنجره ديده بود، خود را به ناداني زد و با خود گفت: اي بيدينها! از شما كينه ميكشم ولي به آرامي و با صبر. صوفي سلام كرد و از زنش پرسيد: اين خانم كيست؟ زنش گفت: ايشان يكي از زنان اشراف و ثروتمند شهر هستند، من در خانه را بستم تا بيگانهاي ناآگاهانه وارد خانه نشود. صوفي گفت : ايشان از ما چه خدمتي ميخواهند، تا با جان و دل انجام دهم؟ زن گفت: اين خانم تمايل دارد با ما قوم و خويش شود. ايشان پسري بسيار زيبا و باهوش دارد و آمده تا دختر ما را ببيند و براي پسرش خواستگاري كند، اما دختر به مكتبخانه رفته است. صوفي گفت: ما فقير و بينوا هستيم و همشأن اين خانوادة بزرگ و ثروتمند نيستيم، چگونه ميتوانيم با ايشان وصلت كنيم. در ازدواج بايد دو خانواده با هم برابر باشند. زن گفت: درست ميگويي من نيز همين را به خانم گفتم و گفتم كه ما فقير و بينوا هستيم؛ اما او ميگويد كه براي ما اين مسأله مهم نيست ما دنبال مال وثروت نيستيم. بلكه دنبال پاكي و نيكي هستيم. صوفي دوباره حرفهاي خود را تكرار كرد و از فقيري خانوادة خود گفت. زن صوفي خيال ميكرد كه شوهرش فريب او را خورده است، با اطمينان به شوهرش گفت: شوهر عزيزم! من چند بار اين مطلب را گفتهام و گفتهام كه دختر ما هيچ جهيزيهاي ندارد ولي ايشان با قاطعيت ميگويد پول و ثروت بي ارزش است، من در شما تقوي و پاكي و راستي ميبينم. صوفي، رندانه در سخني دو پهلو گفت: بله ايشان از همة چيز زندگي ما باخبرند و هيچ چيز ما بر ايشان پوشيده نيست. مال و اسباب ما را ميبيند و ميبيند خانة ما آنقدر تنگ است كه هيچ چيز در آن پنهان نميماند. همچنين ايشان پاكي و تقوي و راستي ما را از ما بهتر ميداند. پيدا و پنهان و پس و پيش ما را خوب ميشناسد. حتماً او از پاكي و راستي دختر ما هم خوب آگاه است. وقتي كه همه چيز ما براي ايشان روشن است، درست نيست كه من از پاكي وراستي دخترم بگويم و از دختر خود تعريف كنم!! *** 33. تشنه صداي آب آب در گودالي عميق در جريان بود و مردي تشنه از درخت گردو بالا رفت و درخت را تكان ميداد. گردوها در آب ميافتاد و همراه صداي زيباي آب حبابهايي روي آب پديد ميآمد، مرد تشنه از شنيدن صدا و ديدن حباب لذت ميبرد. مردي كه خود را عاقل ميپنداشت از آنجا ميگذشت به مرد تشنه گفت : چه كار ميكني؟ مرد گفت: تشنة صداي آبم. عاقل گفت: گردو گرم است و عطش ميآورد. در ثاني، گردوها درگودال آب ميريزد و تو دستت به گردوها نميرسد. تا تو از درخت پايين بيايي آب گردوها را ميبرد. تشنه گفت: من نميخواهم گردو جمع كنم. من از صداي آب و زيبايي حباب لذت ميبرم. مرد تشنه در اين جهان چه كاري دارد؟ جز اينكه دائم دور حوض آب بچرخد، مانند حاجيان كه در مكه دور كعبه ميگردند. شرح داستان: اين داستان سمبوليك است. آب رمز عالم الهي و صداي آب رمز الحان موسيقي است. مرد تشنه، رمز عارف است كه از بالاي درخت آگاهي به جهان نگاه ميكند. و در اشياء لذت مادي نميبيند.بلكه از همه چيز صداي خدا را ميشنود. مولوي تشنگي و طلب را بزرگترين عامل براي رسيدن به حقيقت ميداند. *** 34. شاهزاده و زن جادو پادشاهي پسر جوان و هنرمندي داشت. شبي در خواب ديد كه پسرش مرده است، وحشتزده از خواب برخاست، وقتي كه ديد اين حادثه در خواب اتفاق افتاده خيلي خوشحال شد. و آن غم خواب را به شادي بيداري تعبيركرد؛ اما فكر كرد كه اگر روزي پسرش بميرد از او هيچ يادگاري ندارد. پس تصميم گرفت براي پسرش زن بگيرد تا از او نوهاي داشته باشد و نسل او باقي بماند. پس از جستجوهاي بسيار، بالاخره پادشاه دختري زيبا را از خانوادهاي پاك نژاد و پارسا پيدا كرد، اما اين خانوادة پاك نهاد، فقير و تهيدست بودند. زن پادشاه با اين ازدواج مخالفت ميكرد. اما شاه با اصرار زياد دختر را به عقد پسرش در آورد. در همين زمان يك زن جادوگر عاشق شاهزاده شد، و حال شاهزاده را چنان تغيير داد كه شاهزاده همسر زيباي خود را رها كرد و عاشق اين زن جادوگر شد. جادو گر پير زن نود سالهاي بود مثل ديو سياه و بد بو. شاهزاده به پاي اين گنده پير ميافتاد و دست و پاي او را ميبوسيد. شاه و درباريان خيلي نارحت بودند. دنيا براي آنها مثل زندان شده بود. شاه از پزشكان زيادي كمك گرفت ولي از كسي كاري ساخته نبود. روز به روز عشق شاهزاده به پيرزن جادو بيشتر ميشد، يكسال شاهزاده اسير عشق اين زن بود. شاه يقين كرد كه رازي در اين كار هست. شاه دست دعا به درگاه خدا بلند كرد و از سوز دل دعا كرد. خداوند دعاي او را قبول كرد و ناگهان مرد پارسا و پاكي كه همة اسرار جادو را ميدانست، پيش شاه آمد و شاه به او گفت اي مرد بزرگوار به دادم برس. پسرم از دست رفت. مرد ربّاني گفت: نگران نباش، من براي همين كار به اينجا آمدهام. هرچه ميگويم خوب گوش كن! و مو به مو انجام بده. فردا سحر به فلان قبرستان برو، در كنار ديوار، رو به قبله، قبر سفيدي هست آن قبر را با بيل و كلنگ باز كن، تا به يك ريسمان برسي. آن ريسمان گرههاي زيادي دارد. گرهها را باز كن و به سرعت از آنجا برگرد. فردا صبح زود پادشاه طبق دستور همة كارها را انجام داد. به محض اينكه گرهها باز شد شاهزاده به خود آمد و از دام زن جادو نجات يافت. و به كاخ پدرش برگشت. شاه دستور داد چند روز در سراسر كشور جشن گرفتند و شادي كردند. شاهزاده زندگي جديدي را با همسر زيبايش آغاز كرد و زن جادو نيز از غصه، دق كرد و مرد. *** 35. پرده نصيحتگو يك شكارچي، پرندهاي را به دام انداخت. پرنده گفت: اي مرد بزرگوار! تو در طول زندگي خود گوشت گاو و گوسفند بسيار خوردهاي و هيچ وقت سير نشدهاي. از خوردن بدن كوچك و ريز من هم سير نميشوي. اگر مرا آزاد كني، سه پند ارزشمند به تو ميدهم تا به سعادت و خوشبختي برسي. پند اول را در دستان تو ميدهم. اگر آزادم كني پند دوم را وقتي كه روي بام خانهات بنشينم به تو ميدهم. پند سوم را وقتي كه بر درخت بنشينم. مرد قبول كرد. پرنده گفت: پند اول اينكه: سخن محال را از كسي باور مكن. مرد بلافاصله او را آزاد كرد. پرنده بر سر بام نشست.. گفت پند دوم اينكه: هرگز غم گذشته را مخور.برچيزي كه از دست دادي حسرت مخور. پرنده روي شاخ درخت پريد و گفت : اي بزرگوار! در شكم من يك مرواريد گرانبها به وزن ده درم هست. ولي متأسفانه روزي و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت ميشدي. مرد شگارچي از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شد و آه و نالهاش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصيحت نكردم كه بر گذشته افسوس نخور؟ يا پند مرا نفهميدي يا كر هستي؟پند دوم اين بود كه سخن ناممكن را باور نكني. اي ساده لوح ! همة وزن من سه درم بيشتر نيست، چگونه ممكن است كه يك مرواريد ده درمي در شكم من باشد؟ مرد به خود آمد و گفت اي پرندة دانا پندهاي تو بسيار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو. پرنده گفت : آيا به آن دو پند عمل كردي كه پند سوم را هم بگويم. پند گفتن با نادان خوابآلود مانند بذر پاشيدن در زمين شورهزار است. *** 36. مور و قلم مورچهاي كوچك ديد كه قلمي روي كاغذ حركت ميكند و نقشهاي زيبا رسم ميكند. به مور ديگري گفت اين قلم نقشهاي زيبا و عجيبي رسم ميكند. نقشهايي كه مانند گل ياسمن و سوسن است. آن مور گفت: اين كار قلم نيست، فاعل اصلي انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا ميدارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلي انگشت نيست؛ بلكه بازو است. زيرا انگشت از نيروي بازو كمك ميگيرد. مورچهها همچنان بحث و گفتگو ميكردند و بحث به بالا و بالاتر كشيده شد. هر مورچة نظر عالمانهتري ميداد تا اينكه مسأله به بزرگ مورچگان رسيد. او بسيار دانا و باهوش بود گفت: اين هنر از عالم مادي صورت و ظاهر نيست. اين كار عقل است. تن مادي انسان با آمدن خواب و مرگ بي هوش و بيخبر ميشود. تن لباس است. اين نقشها را عقل آن مرد رسم ميكند. مولوي در ادامه داستان ميگويد: آن مورچة عاقل هم، حقيقت را نميدانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا يك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همين عقل زيرك بزرگ، نادانيها و خطاهاي دردناكي انجام ميدهد. *** 37. مرد گِلْْْْْْْْْْْْْخوار مردي كه به گل خوردن عادت داشت به يك بقالي رفت تا قند سفيد بخرد. بقال مرد دغلكاري بود. به جاي سنگ، گل در ترازو گذاشت تا سبكتر باشد و به مشتري گفت : سنگ ترازوي من از گل است. آيا قبول ميكني؟ مرد گلخوار با خود گفت : چه بهتر!. گل ميوة دل من است. به بقال گفت: مهم نيست، بكش. بقال گل را در كفّه ترازو گذاشت و شروع كرد به شكستن قند، چون تيشه نداشت و با دست قند را ميشكست، به ظاهر كار را طول داد. و پشتش به گلخوار بود، گلخوار ترسان ترسان و تندتند از گل ترازو ميخورد و ميترسيد كه بقال او را ببيند، بقال متوجه دزدي گلخوار از گل ترازو شده بود ولي چنان نشان ميداد كه نديده است. و با خود ميگفت: اي گلخوار بيشتر بدزد، هرچه بيشتر بدزدي به نفع من است. چون تو ظاهراً از گل من ميدزدي ولي داري از پهلوي خودت ميخوري. تو از فرط خري از من ميترسي، ولي من ميترسم كه توكمتر بخوري. وقتي قند را وزن كنيم ميفهمي كه چه كسي احمق و چه كسي عاقل است.مثل مرغي كه به دانه دل خوش ميكند ولي همين دانه او را به كام مرگ ميكشاند. *** 38. دزد و دستار فقيه يك عالم دروغين، عمامهاش را بزرگ ميكرد تا در چشم مردم عوام، او شخص بزرگ و دانايي بنظر بيايد. مقداري پارچه كهنه و پاره، داخل عمامة خود ميپيچيد و عمامة بسيار بزرگي درست ميكرد و بر سر ميگذاشت. ظاهر اين دستار خيلي زيبا و پاك و تميز بود ولي داخل آن پر بود از پارچه كهنه و پاره. يك روز صبح زود او عمامة بزرگ را بر سر گذاشته بود و به مدرسه ميرفت. غرور و تكبر زيادي داشت. در تاريكي و گرگ و ميش هواي صبح، دزدي كمين كرده بود تا از رهگذران چيزي بدزدد. دزد چشمش به آن عمامة بزرگ افتاد، با خودش گفت: چه دستار زيبا و بزرگي! اين دستار ارزش زيادي دارد. حمله كرد و دستار را از سر فقيه ربود و پا به فرار گذاشت. آن فقيهنما فرياد زد: اي دزد حرامي! اول دستار را باز كن اگر در آن چيز ارزشمندي يافتي آن را ببر. دزد خيال ميكرد كه كالاي گران قيمتي را دزديده و با تمام توان فرار ميكرد. حس كرد كه چيزهايي از عمامه روي زمين ميريزد، با دقت نگاه كرد، ديد تكه تكههاي پارچه كهنه و پاره پارههاي لباس از آن ميريزد. با عصبانيت آن را بر زمين زد و ديد فقط يك متر پارچة سفيد بيشتر نيست. گفت: اي مرد دغلباز مرا از كار و زندگي انداختي. *** 39. گوهر پنهان روزي حضرت موسي به خداوند عرض كرد: اي خداي دانا وتوانا ! حكمت اين كار چيست كه موجودات را ميآفريني و باز همه را خراب ميكني؟ چرا موجودات نر و مادة زيبا و جذاب ميآفريني و بعد همه را نابود ميكني؟ خداوند فرمود : اي موسي! من ميدانم كه اين سؤال تو از روي ناداني و انكار نيست و گرنه تو را ادب ميكردم و به خاطر اين پرسش تو را گوشمالي ميدادم. اما ميدانم كه تو ميخواهي راز و حكمت افعال ما را بداني و از سرّ تداوم آفرينش آگاه شوي. و مردم را از آن آگاه كني. تو پيامبري و جواب اين سؤال را ميداني. اين سؤال از علم برميخيزد. هم سؤال از علم بر ميخيزد هم جواب. هم گمراهي از علم ناشي ميشود هم هدايت و نجات. همچنانكه دوستي و دشمني از آشنايي برميخيزد. آنگاه خداوند فرمود : اي موسي براي اينكه به جواب سؤالت برسي، بذر گندم در زمين بكار. و صبر كن تا خوشه شود. موسي بذرها را كاشت و گندمهايش رسيد و خوشه شد. داسي برداشت ومشغول درو كردن شد. ندايي از جانب خداوند رسيد كه اي موسي! تو كه كاشتي و پرورش دادي پس چرا خوشهها را ميبري؟ موسي جواب داد: پروردگارا ! در اين خوشهها، گندم سودمند و مفيد پنهان است و درست نيست كه دانههاي گندم در ميان كاه بماند، عقل سليم حكم ميكند كه گندمها را از كاه بايد جدا كنيم. خداوند فرمود: اين دانش را از چه كسي آموختي كه با آن يك خرمن گندم فراهم كردي؟ موسي گفت: اي خداي بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درك عطا فرمودهاي. خداوند فرمود : پس چگونه تو قوة شناخت داري و من ندارم؟ در تن خلايق روحهاي پاك هست، روحهاي تيره و سياه هم هست. همانطور كه بايد گندم را از كاه جدا كرد بايد نيكان را از بدان جدا كرد. خلايق جهان را براي آن ميآفرينم كه گنج حكمتهاي نهان الهي آشكار شود. *خداوند گوهر پنهان خود را با آفرينش انسان و جهان آشكار كرد پس اي انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمايان كن. *** 40. روي درخت گلابي زن بدكاري ميخواست پيش چشم شوهرش با مرد ديگري همبستر شود. به شوهر خود گفت كه عزيزم من ميروم بالاي درخت گلابي و ميوه ميچينم. تو ميوه ها را بگير. همين كه زن به بالاي درخت رسيد از آن بالا به شوهرش نگاه كرد و شروع كرد بهگريستن. شوهر پرسيد: چه شده؟ چرا گريه ميكني ؟ زن گفت: اي خود فروش! اي مرد بدكار! اين مرد لوطي كيست كه بر تو افتاده است؟ و تو مانند زنان در زير او خوابيدهاي؟ شوهر گفت: مگر ديوانه شدهاي يا سرگيجه داري؟ اينجا غير من هيچكس نيست. زن همچنان حرفش را تكرار ميكرد و ميگريست. مرد گفت: اي زن تو از بالاي درخت پايين بيا كه دچار سرگيجه شدهاي و عقلت را از دست دادهاي. زن از درخت پايين آمد و شوهرش بالاي درخت رفت. در اين هنگام زن بلافاصله مرد فاسق را در آغوش كشيد و با او به عشقبازي پرداخت. شوهرش از بالاي درخت فرياد زد: اي زن بدكاره! آن مرد كيست كه تو را در آغوش گرفته و مانند ميمون روي تو پريده است؟ زن گفت: اينجا غير من هيچكس نيست، حتماً تو هم سر گيجه گرفتة ! حرف مفت ميزني. شوهر دوباره نگاه كرد و ديد كه زنش با مردي جمع شده. همچنان حرفهايش را تكرار ميكرد و به زن پرخاش ميكرد. زن ميگفت: اين خيالبافيها از اين درخت گلابي است. من هم وقتي بالاي درخت بودم مثل تو همه چيز را غير واقعي ميديدم. زود از درخت پايين بيا تا ببيني كه همه اين خيالبافيها از اين درخت گلابي است. *سخن مولوي: در هر طنزي دانش و نكتة اخلاقي هست. بايد طنز را با دقت گوش داد. در نظر كساني كه همه چيز را مسخره ميكنند هر چيز جدي، هزل است و برعكس در نظر خردمندان همه هزلها جدي است. درخت گلابي، در اين داستان رمز وجود مادي انسان است و عالم هوا و هوس و خودخواهي است. در بالاي درخت گلابي فريب ميخوري. از اين درخت فرود بيا تا حقيقت را با چشم خود ببيني. *** 41. دباغ در بازار عطر فروشان روزي مردي از بازار عطرفروشان ميگذشت، ناگهان بر زمين افتاد و بيهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر كسي چيزي ميگفت، همه براي درمان او تلاش ميكردند. يكي نبض او را ميگرفت، يكي دستش را ميماليد، يكي كاه گِلِ تر جلو بيني او ميگرفت، يكي لباس او را در ميآورد تا حالش بهتر شود. ديگري گلاب بر صورت آن مرد بيهوش ميپاشيد و يكي ديگر عود و عنبر ميسوزاند. اما اين درمانها هيچ سودي نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هركسي چيزي ميگفت. يكي دهانش را بو ميكرد تا ببيند آيا او شراب يا بنگ يا حشيش خورده است؟ حال مرد بدتر و بدتر ميشد و تا ظهر او بيهوش افتاده بود. همه درمانده بودند. تا اينكه خانوادهاش باخبر شدند، آن مرد برادر دانا و زيركي داشت او فهميد كه چرا برادرش در بازار عطاران بيهوش شده است، با خود گفت: من درد او را ميدانم، برادرم دباغ است و كارش پاك كردن پوست حيوانات از مدفوع و كثافات است. او به بوي بد عادت كرده و لايههاي مغزش پر از بوي سرگين و مدفوع است. كمي سرگين بدبوي سگ برداشت و در آستينش پنهان كرد و با عجله به بازار آمد. مردم را كنار زد، و كنار برادرش نشست و سرش را كنار گوش او آورد بگونهاي كه ميخواهد رازي با برادرش بگويد. و با زيركي طوري كه مردم نبينند آن مدفوع بد بوي را جلو بيني برادر گرفت. زيرا داروي مغز بدبوي او همين بود. چند لحظه گذشت و مرد دباغ بهوش آمد. مردم تعجب كردند وگفتند اين مرد جادوگر است. در گوش اين مريض افسوني خواند و او را درمان كرد.
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:53 |
دفتر سوم
19. شغال در خُمّ رنگ شغالي به درونِ خم رنگآميزي رفت و بعد از ساعتي بيرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتي آفتاب به او ميتابيد رنگها ميدرخشيد و رنگارنگ ميشد. سبز و سرخ و آبي و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتيام, پيش شغالان رفت. و مغرورانه ايستاد. شغالان پرسيدند, چه شده كه مغرور و شادكام هستي؟ غرورداري و از ما دوري ميكني؟ اين تكبّر و غرور براي چيست؟ يكي از شغالان گفت: اي شغالك آيا مكر و حيلهاي در كار داري؟ يا واقعاً پاك و زيبا شدهاي؟ آيا قصدِ فريب مردم را داري؟ شغال گفت: در رنگهاي زيباي من نگاه كن, مانند گلستان صد رنگ و پرنشاط هستم. مرا ستايش كنيد. و گوش به فرمان من باشيد. من افتخار دنيا و اساس دين هستم. من نشانة لطف خدا هستم, زيبايي من تفسير عظمت خداوند است. ديگر به من شغال نگوييد. كدام شغال اينقدر زيبايي دارد. شغالان دور او جمع شدند او را ستايش كردند و گفتند اي والاي زيبا, تو را چه بناميم؟ گفت من طاووس نر هستم. شغالان گفتند: آيا صدايت مثل طاووس است؟ گفت: نه, نيست. گفتند: پس طاووس نيستي. دروغ ميگويي زيبايي و صداي طاووس هدية خدايي است. تو از ظاهر سازي و ادعا به بزرگي نميرسي. *** 20. مرد لاف زن يك مرد لاف زن, پوست دنبهاي چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبيل خود را چرب ميكرد و به مجلس ثروتمندان ميرفت و چنين وانمود ميكرد كه غذاي چرب خورده است. دست به سبيل خود ميكشيد. تا به حاضران بفهماند كه اين هم دليل راستي گفتار من. امّا شكمش از گرسنگي ناله ميكرد كه اي درغگو, خدا , حيله و مكر تو را آشكار كند! اين لاف و دروغ تو ما را آتش ميزند. الهي, آن سبيل چرب تو كنده شود, اگر تو اين همه لافِ دروغ نميزدي, لااقل يك نفر رحم ميكرد و چيزي به ما ميداد. اي مرد ابله لاف و خودنمايي روزي و نعمت را از آدم دور ميكند. شكم مرد, دشمن سبيل او شده بود و يكسره دعا ميكرد كه خدايا اين درغگو را رسوا كن تا بخشندگان بر ما رحم كنند, و چيزي به اين شكم و روده برسد. عاقبت دعاي شكم مستجاب شد و روزي گربهاي آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دويدند ولي گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اينكه پدر او را تنبيه كند رنگش پريد و به مجلس دويد, و با صداي بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبهاي كه هر روز صبح لب و سبيلت را با آن چرب ميكردي. من نتوانستم آن را از گربه بگيرم. حاضران مجلس خنديدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزي كردند و غذايش دادند. مرد ديد كه راستگويي سودمندتر است از لاف و دروغ. *** 21. مارگير بغداد مارگيري در زمستان به كوهستان رفت تا مار بگيرد. در ميان برف اژدهاي بزرگ مردهاي ديد. خيلي ترسيد, امّا تصميم گرفت آن را به شهر بغداد بياورد تا مردم تعجب كنند, و بگويد كه اژدها را من با زحمت گرفتهام و خطر بزرگي را از سر راه مردم برداشتهام و پول از مردم بگيرد. او اژدها را كشان كشان , تا بغداد آورد. همه فكر ميكردند كه اژدها مرده است. اما اژدها زنده بود ولي در سرما يخ زده بود و مانند اژدهاي مرده بيحركت بود. دنيا هم مثل اژدها در ظاهر فسرده و بيجان است اما در باطن زنده و داراي روح است. مارگير به كنار رودخانة بغداد آمد تا اژدها را به نمايش بگذارد, مردم از هر طرف دور از جمع شدند, او منتظر بود تا جمعيت بيشتري بيايند و او بتواند پول بيشتري بگيرد. اژدها را زير فرش و پلاس پنهان كرده بود و براي احتياط آن را با طناب محكم بسته بود. هوا گرم شد و آفتابِ عراق, اژدها را گرم كرد يخهاي تن اژدها باز شد، اژدها تكان خورد، مردم ترسيدند، و فرار كردند، اژدها طنابها را پاره كرد و از زير پلاسها بيرون آمد, و به مردم حمله بُرد. مردم زيادي در هنگام فرار زير دست و پا كشته شدند. مارگير از ترس برجا خشك شد و از كار خود پشيمان گشت. ناگهان اژدها مارگير را يك لقمه كرد و خورد. آنگاه دور درخت پيچيد تا استخوانهاي مرد در شكم اژدها خُرد شود. شهوتِ ما مانند اژدهاست اگر فرصتي پيدا كند, زنده ميشود و ما را ميخورد. *** 22. فيل در تاريكي شهري بود كه مردمش, اصلاً فيل نديده بودند, از هند فيلي آوردند و به خانة تاريكي بردند و مردم را به تماشاي آن دعوت كردند, مردم در آن تاريكي نميتوانستند فيل را با چشم ببينيد. ناچار بودند با دست آن را لمس كنند. كسي كه دستش به خرطوم فيل رسيد. گفت: فيل مانند يك لولة بزرگ است. ديگري كه گوش فيل را با دست گرفت؛ گفت: فيل مثل بادبزن است. يكي بر پاي فيل دست كشيد و گفت: فيل مثل ستون است. و كسي ديگر پشت فيل را با دست لمس كرد و فكر كرد كه فيل مانند تخت خواب است. آنها وقتي نام فيل را ميشنيدند هر كدام گمان ميكردند كه فيل همان است كه تصور كردهاند. فهم و تصور آنها از فيل مختلف بود و سخنانشان نيز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعي ميبود. اختلاف سخنان آنان از بين ميرفت. ادراك حسي مانند ادراك كف دست, ناقص و نارسا است. نميتوان همه چيز را با حس و عقل شناخت. *** 23. معلم و كودكان كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند. يكي از شاگردان كه از همه زيركتر بود گفت: فردا ما همه به نوبت به مكتب ميآييم و يكي يكي به استاد ميگوييم چرا رنگ و رويتان زرد است؟ مريض هستيد؟ وقتي همه اين حرف را بگوييم او باور ميكند و خيال بيماري در او زياد ميشود. همة شاگردان حرف اين كودك زيرك را پذيرفتند و با هم پيمان بستند كه همه در اين كار متفق باشند، و كسي خبرچيني نكند. فردا صبح كودكان با اين قرار به مكتب آمدند. در مكتبخانه كلاس درس در خانة استاد تشكيل ميشد. همه دم در منتظر شاگرد زيرك ايستادند تا اول او داخل برود و كار را آغاز كند.او آمد و وارد شد و به استاد سلام كرد و گفت : خدا بد ندهد؟ چرا رنگ رويتان زرد است؟ استاد گفت: نه حالم خوب است و مشكلي ندارم، برو بنشين درست را بخوان.اما گمان بد در دل استاد افتاد. شاگرد دوم آمد و به استاد گفت : چرا رنگتان زرد است؟ وهم در دل استاد بيشتر شد. همينطور سي شاگرد آمدند و همه همين حرف را زدند. استاد كم كم يقين كرد كه حالش خوب نيست. پاهايش سست شد به خانه آمد، شاگردان هم به دنبال او آمدند. زنش گفت چرا زود برگشتي؟ چه خبر شده؟ استاد با عصبانيت به همسرش گفت: مگر كوري؟ رنگ زرد مرا نميبيني؟ بيگانهها نگران من هستند و تو از دورويي و كينه، بدي حال مرا نميبيني. تو مرا دوست نداري. چرا به من نگفتي كه رنگ صورتم زرد است؟ زن گفت: اي مرد تو حالت خوب است. بد گمان شدهاي. استاد گفت: تو هنوز لجاجت ميكني! اين رنج و بيماري مرا نميبيني؟ اگر تو كور و كر شدهاي من چه كنم؟ زن گفت : الآن آينه ميآورم تا در آينه ببيني، كه رنگت كاملاً عادي است. استاد فرياد زد و گفت: نه تو و نه آينهات، هيچكدام راست نميگوييد. تو هميشه با من كينه و دشمني داري. زود بستر خواب مرا آماده كن كه سرم سنگين شد، زن كمي ديرتر، بستر را آماده كرد، استاد فرياد زد و گفت تو دشمن مني. چرا ايستادهاي ؟ زن نميدانست چه بگويد؟ با خود گفت اگر بگويم تو حالت خوب است و مريض نيستي، مرا به دشمني متهم ميكند و گمان بد ميبرد كه من در هنگام نبودن او در خانه كار بد انجام ميدهم. اگر چيزي نگويم اين ماجرا جدي ميشود. زن بستر را آماده كرد و استاد روي تخت دراز كشيد. كودكان آنجا كنار استاد نشستند و آرام آرام درس ميخواندند و خود را غمگين نشان ميدادند. شاگرد زيرك با اشاره كرد كه بچهها يواش يواش صداشان را بلند كردند. بعد گفت : آرام بخوانيد صداي شما استاد را آزار ميدهد. آيا ارزش دارد كه براي يك ديناري كه شما به استاد ميدهيد اينقدر درد سر بدهيد؟ استاد گفت: راست ميگويد. برويد. درد سرم را بيشتر كرديد. درس امروز تعطيل است. بچهها براي سلامتي استاد دعا كردند و با شادي به سوي خانهها رفتند. مادران با تعجب از بچهها پرسيدند : چرا به مكتب نرفتهايد؟ كودكان گفتند كه از قضاي آسمان امروز استاد ما بيمار شد. مادران حرف شاگردان را باور نكردند و گفتند: شما دروغ ميگوييد. ما فردا به مكتب ميآييم تا اصل ماجرا را بدانيم. كودكان گفتند: بفرماييد، بروييد تا راست و دروغ حرف ما را بدانيد. بامداد فردا مادران به مكتب آمدند، استاد در بستر افتاده بود، از بس لحاف روي او بود عرق كرده بود و ناله ميكرد، مادران پرسيدند: چه شده؟ از كي درد سر داريد؟ ببخشيد ما خبر نداشتيم. استاد گفت: من هم بيخبر بودم، بچهها مرا از اين درد پنهان باخبر كردند. من سرگرم كارم بودم و اين درد بزرگ در درون من پنهان بود. آدم وقتي با جديت به كار مشغول باشد رنج و بيماري خود را نميفهمد. *** 24. دقوقي دقوقي يك درويش بسيار بزرگ و با كمال بود. و بيشتر عمر خود را در سير وسفر ميگذراند.و بندرت دو روز در يكجا توقف ميكرد. بسيار پاك و ديندار و با تقوي بود. انديشهها و نظراتش درست و دقيق بود. اما با اينهمه بزرگي و كمال، پيوسته در جست وجوي اولياي يگانة خدا بود و يك لحظه از جست و جو باز نميايستاد. سالها بدنبال انسان كامل ميگشت. پابرهنه و جامه چاك، بيابانها ي پر خار و كوههاي پر از سنگ را طي ميكرد و از اشتياق او ذرة كم نميشد. سرانجام پس از سالها سختي و رنج، به ساحل دريايي رسيد و با منظرة عجيبي روبرو شد. او داستان را چنين تعريف ميكند: " ناگهان از دور در كنار ساحل هفت شمع بسيار روشن ديدم،كه شعلة آنها تا اوج آسمان بالا ميرفت. با خودم گفتم: اين شمعها ديگر چيست؟ اين نور از كجاست؟چرا مردم اين نور عحيب را نميبينند؟درهمين حال ناگهان آن هفت شمع به يك شمع تبديل شدند و نور آن هفت برابر شد. دوباره آن شمع، هفت شمع شد و ناگهان هفت شمع به شكل هفت مرد نوراني درآمد كه نورشان به اوج آسمان ميرسيد. حيرتم زياد و زيادتر شد. كمي جلوتر رفتم و با دقت نگاه كردم. منظرة عجيبتري ديدم. ديدم كه هر كدام از آن هفت مرد به صورت يك درخت بزرگ با برگهاي درشت و پراز ميوههاي شاداب و شيرين پيش روي من ايستادهاند. از خودم پرسيدم: چرا هر روز هزاران نفر از مردم از كنار اين درختان ميگذرند ولي آنها را نميبينند؟ باز هم جلوتر رفتم، ديدم هفت درخت يكي شدند. باز ديدم كه هفت درخت پشت سر اين درخت به صف ايستادهاند.گويي نماز جماعت ميخوانند. خيلي عجيب بود درختها مثل انسانها نماز ميخواندند، ميايستادند، در برابر خدا خم و راست ميشدند و پيشاني بر خاك ميگذاشتند. سپس آن هفت درخت، هفت مرد شدند و دور هم جمع شدند و انجمن تشكيل دادند. از حيرت درمانده بودم. چشمانم را ميماليدم، با دقت نگاه كردم تا ببينم آن ها چه كساني هستند؟ نزديكتر رفتم و سلام كردم. جواب سلام مرا دادند و مرا با اسم صدا زدند. مبهوت شدم. آنها نام مرا از كجا ميدانند؟ چگونه مرا ميشناسند؟ من در اين فكر بودم كه آنها فكر و ذهن مرا خواندند. و پيش از آنكه بپرسم گفتند: چرا تعجب كردهاي مگر نميداني كه عارفان روشن بين از دل و ضمير ديگران باخبرند و اسرار و رمزهاي جهان را ميدانند؟ آنگه به من گفتند : ما دوست داريم با تو نماز جماعت بخوانيم و تو امام نماز ما باشي. من قبول كردم". نماز جماعت در ساحل دريا آغاز شد، در ميان نماز چشم دقوقي به موجهاي متلاطم دريا افتاد. ديد در ميانة امواج بزرگ يك كشتي گرفتار شده و توفان، موجهاي كوهپيكر را برآن ميكوبد و باد صداي شوم مرگ و نابودي را ميآورد. مسافران كشتي از ترس فرياد ميكشيدند. قيامتي بر پا شده بود. دقوقي كه در ميان نماز اين ماجرا را ميديد، دلش به رحمآمد و از صميم دل براي نجات مسافران دعا كرد. و با زاري و ناله از خدا خواست كه آنها را نجات دهد.خدا دعاي دقوقي را قبول كرد و آن كشتي به سلامت به ساحل رسيد. نماز مردان نوراني نيز به پايان رسيد. در اين حال آن هفت مرد نوراني آهسته از هم ميپرسيدند: چه كسي در كار خدا دخالت كرد و سرنوشت را تغيير داد؟ هر كدام گفتند: من براي مسافران دعا نكردم. يكي از آنان گفت: دقوقي از سر درد براي مسافران كشتي دعا كرد و خدا هم دعاي او را اجابت كرد. دقوقي ميگويد:" من جلو آنها نشسته بودم سرم را برگرداندم تا ببينم آنها چه ميگويند. اما هيچكس پشت سرم نبود. همه به آسمان رفته بودند. اكنون سالهاست كه من در آرزوي ديدن آنها هستم ولي هنوز نشاني از آنها نيافتهام". �ـــــــــــــــــــــــــــ * اين داستان يكي از داستانها بلند مثنوي است و در قالب سوررئاليستي نوشته شده است و معلوم نيست كه دقوقي كيست؟و مولوي قهرمان قصه را از كجا يافته؟ *** 25. دزد دهل زن دزدي در نيمه شب, پاي ديواري را با كلنگ ميكَنَد. تا سوراخ كُنَد و وارد خانه شود. مردي كه نيمه شب بيمار بود و خوابش نمي برد صداي تق تق كلنگ را ميشنيد. بالاي بام رفت و به پايين نگاه كرد. دزدي را ديد كه ديوار را سوراخ ميكند. گفت: اي مرد تو كيستي؟ دزد گفت من دُهُل زن هستم. گفت چه كار ميكني در اين نيمه شب؟ دزد گفت: دُهُل ميزنم. مرد گفت: پس كو صداي دُهُل ؟ دزد گفت: فردا صداي آن را ميشنوي. فردا از گلوي صاحبخانه صداي دُهُل من بيرون ميآيد. *** 26. رقص صوفي بر سفرة خالي يك صوفي, سفرهاي ديد كه خالي است و از درخت آويزان است. صوفي شروع به رقص كرد و از عشق نان و غذاي سفره شادي ميكرد و جامه خود را ميدريد و شعر ميخواند: "نانِ بينان, سفره درد گرسنگي و قحطي را درمان ميكند". شور و شادي او زياد شد. صوفيان ديگر هم با او به رقص درآمدند هوهو ميزدند و از شدت شور و شادي چند نفر مست و بيهوش افتادند. مردي پرسيد. اين چه كار است كه شما ميكنيد؟ رقص و شادي براي سفره بينان و غذا چه معني دارد؟ صوفي گفت: مرد حق در فكر "هستي" نيست. عاشقانِ حق با بود و نبود كاري ندارند. آنان بي سرمايه, سود ميبرند. آنها , "عشق به نان" را دوست دارند نه نان را. آنها مرداني هستند كه بيبال دور جهان پرواز ميكنند. عاشقان در عدم ساكناند. و مانند عدم يك رنگ هستند و جانِ واحد دارند. *** 27. استر و اشتر استري و شتري با هم دوست بودند، روزي استر به شتر گفت: اي رفيق! من در هر فراز و نشيبي و يا در راه هموار و در راه خشك يا تر هميشه به زمين ميافتم ولي تو به راحتي ميروي و به زمين نميخوري. علت اين امر چيست؟ بگو چه بايد كرد. درست راه رفتن را به من هم ياد بده. شتر گفت: دو علت در اين كار هست: اول اينكه چشم من از چشم تو دوربينتر است و دوم اينكه من قدّم بلندتر است و از بلندي نگاه ميكنم، وقتي بر سر كوه بلند ميرسم از بلندي همة راهها و گردنهها را با هوشمندي مينگرم. من ازسر بينش گام بر ميدارم و به همين دليل نميافتم و براحتي راه را طي ميكنم. تو فقط تا دو سه قدم پيش پاي خود را ميبيني و در راه دوربين و دور انديش نيستي. *** 28. خواندن نامة عاشقانه در نزد معشوق معشوقي، عاشق خود را به خانه دعوت كرد و كنار خود نشاند. عاشق بلافاصله تعداد زيادي نامه كه قبلاً در زمان دوري و جدايي براي يارش نوشته بود، از جيب خود بيرون آورد و شروع به خواندن كرد. نامهها پر از آه و ناله و سوز و گداز بود، خلاصه آنقدر خواند تا حوصلة معشوق را سر برد. معشوق با نگاهي پر از تمسخر و تحقير به او گفت: اين نامهها را براي چه كسي نوشتهاي؟ عاشق گفت: براي تو اي نازنين! معشوق گفت: من كه كنار تو نشستهام و آمادهام تو ميتواني از كنار من لذت ببري. اين كار تو در اين لحظه فقط تباه كردن عمر و از دست دادن وقت است. عاشق جواب داد: بله، ميدانم من الآن در كنار تو نشستهام اما نميدانم چرا آن لذتي كه از ياد تو در دوري و جدايي احساس ميكردم اكنون كه در كنار تو هستم چنان احساسي ندارم؟ معشوق ميگويد: علتش اين است كه تو، عاشق حالات خودت هستي نه عاشق من. براي تو من مثل خانة معشوق هستم نه خود معشوق. تو بستة حال هستي. و ازين رو تعادل نداري. مرد حق بيرون از حال و زمان مينشيند. او امير حالها ست و تو اسير حالهاي خودي. برو و عشق مردان حق را بياموز و گرنه اسير و بندة حالات گوناگون خواهي بود. به زيبايي و زشتي خود نگاه مكن بلكه به عشق و معشوق خود نگاه كن. در ضعف و قدرت خود نگاه مكن، به همت والاي خود نگاه كن و در هر حالي به جستجو و طلب مشغول باش. *** 29. مسجد مهمان كش در اطراف شهر ري مسجدي بود كه هر كس پاي در آن ميگذاشت، كشته ميشد. هيچكس جرأت نداشت پا در آن مسجد اسرارآميز بگذارد. مخصوصاً در شب هر كس وارد ميشد در همان دم در از ترس ميمرد. كم كم آوازة اين مسجد در شهرهاي ديگر پيچيد و به صورت يك راز ترسناك در آمد. تا اينكه شبي مرد مسافر غريبي از راه رسيد و يكسره از مردم سراغ مسجد را گرفت. مردم از كار او حيرت كردند. از او پرسيدند: با مسجد چه كاري داري؟ اين مسجد مهمانكش است. مگر نميداني؟ مرد غريب با خونسردي و اطمينان كامل گفت: ميدانم، ميخواهم امشب در آن مسجد بخوابم. مردم حيرتزده گفتند : مگر از جانت سير شدهاي؟ عقلت كجا رفته؟ مرد مسافر گفت: من اين حرفها سرم نميشود. به اين زندگي دنيا هم دلبسته نيستم تا از مرگ بترسم. مردم بار ديگر او را از اين كار بازداشتند. اما هرچه گفتند، فايده نداشت. مرد مسافر به حرف مردم توجهي نكرد و شبانه قدم در مسجد اسرارآميز گذاشت و روي زمين دراز كشيد تا بخوابد. در همين لحظه، صداي درشت و هولناكي از سقف مسجد بلند شد و گفت: آهاي كسي كه وارد مسجد شدهاي! الآن به سراغت ميآيم و جانت را ميگيرم. اين صداي وحشتناك كه دل را از ترس پاره پاره ميكرد پنج بار تكرار شد ولي مرد مسافر غريب هيچ نترسيد و گفت چرا بترسم؟ اين صدا طبل توخالي است. اكنون وقت آن رسيده كه من دلاوري كنم يا پيروز شوم يا جان تسليم كنم. برخاست و بانگ زد كه اگر راست ميگويي بيا. من آمادهام. ناگهان از شدت صداي وي سقف مسجد فرو ريخت و طلسم آن صدا شكست. از هر گوشه طلا ميريخت. مرد غريب تا بامداد زرها را با توبره از مسجد بيرون ميبرد و در بيرون شهر درخاك پنهان ميكرد و براي آيندگان گنجينه زر ميساخت
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:53 |
دفتر دوم
10. خر برفت و خر برفت يك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بيايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردنيها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت ميبرد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند. از هزاران تن يكي تن صوفياند باقيان در دولت او ميزيند رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و ميخواند: " خر برفت و خر برفت و خر برفت". صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور ميخواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو ميخواهم. خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربهها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آنها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خوردهاند و رفتهاند! خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه ميخواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و ميدانستي, من چه بگويم؟ صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش ميآمد. مر مرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد. ـــــــــــــــــــــــــــــ 1) خانقاه: محلي كه صوفيان در آن زندگي ميكردند. 2) سماع: رقص صوفيان 3) دولت: سايه, بخت, اقبال ***
11. زنداني و هيزم فروش فقيري را به زندان بردند. او بسيار پرخُور بود و غذاي همة زندانيان را ميدزديد و ميخورد. زندانيان از او ميترسيدند و رنج ميبردند, غذاي خود را پنهاني ميخوردند. روزي آنها به زندانبان گفتند: به قاضي بگو, اين مرد خيلي ما را آزار ميدهد. غذاي 10 نفر را ميخورد. گلوي او مثل تنور آتش است. سير نميشود. همه از او ميترسند. يا او را از زندان بيرون كنيد، يا غذا زيادتر بدهيد. قاضي پس از تحقيق و بررسي فهميد كه مرد پُرخور و فقير است. به او گفت: تو آزاد هستي, برو به خانهات. زنداني گفت: اي قاضي, من كس و كاري ندارم, فقيرم, زندان براي من بهشت است. اگر از زندان بيرون بروم از گشنگي ميميرم. قاضي گفت: چه شاهد و دليلي داري؟ مرد گفت: همة مردم ميدانند كه من فقيرم. همه حاضران در دادگاه و زندانيان گواهي دادند كه او فقير است. قاضي گفت: او را دور شهر بگردانيد و فقرش را به همه اعلام كنيد. هيچ كس به او نسيه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از اين هر كس از اين مرد شكايت كند. دادگاه نميپذيرد... آنگاه آن مرد فقير شكمو را بر شترِ يك مرد هيزم فروش سوار كردند, مردم هيزم فروش از صبح تا شب, فقير را كوچه به كوچه و محله به محله گرداند. در بازار و جلو حمام و مسجد فرياد ميزد: "اي مردم! اين مرد را خوب بشناسيد, او فقير است. به او وام ندهيد! نسيه به او نفروشيد! با او دادوستد نكنيد, او دزد و پرخور و بيكس و كار است. خوب او را نگاه كنيد." شبانگاه, هيزم فروش, زنداني را از شتر پايين آورد و گفت: مزد من و كراية شترم را بده, من از صبح براي تو كار ميكنم. زنداني خنديد و گفت: تو نميداني از صبح تا حالا چه ميگويي؟ به تمام مردم شهر گفتي و خودت نفهميدي؟ سنگ و كلوخ شهر ميدانند كه من فقيرم و تو نميداني؟ دانش تو, عاريه است. نكته: طمع و غرض, بر گوش و هوش ما قفل ميزند. بسياري از دانشمندان يكسره از حقايق سخن ميگويند ولي خود نميدانند مثل همين مرد هيزم فروش. ***
12. تشنه بر سر ديوار در باغي چشمهايبود و ديوارهاي بلند گرداگرد آن باغ, تشنهاي دردمند, بالاي ديوار با حسرت به آب نگاه ميكرد. ناگهان , خشتي از ديوار كند و در چشمه افكند. صداي آب, مثل صداي يار شيرين و زيبا به گوشش آمد, آب در نظرش, شراب بود. مرد آنقدر از صداي آب لذت ميبرد كه تند تند خشتها را ميكند و در آب ميافكند. آب فرياد زد: هاي, چرا خشت ميزني؟ از اين خشت زدن بر من چه فايدهاي ميبري؟ تشنه گفت: اي آب شيرين! در اين كار دو فايده است. اول اينكه شنيدن صداي آب براي تشنه مثل شنيدن صداي موسيقي رُباب(1)است. نواي آن حيات بخش است, مرده را زنده ميكند. مثل صداي رعد و برق بهاري براي باغ سبزه و سنبل ميآورد. صداي آب مثل هديه براي فقير است. پيام آزادي براي زنداني است, بوي خداست كه از يمن به محمد رسيد(2), بوي يوسف لطيف و زيباست كه از پيراهنِ يوسف به پدرش يعقوب ميرسيد(3). فايدة دوم اينكه: من هر خشتي كه بركنم به آب شيرين نزديكتر ميشوم, ديوار كوتاهتر ميشود. خم شدن و سجده در برابر خدا, مثل كندن خشت است. هر بار كه خشتي از غرور خود بكني, ديوار غرور تو كوتاهتر ميشود و به آب حيات و حقيقت نزديكتر ميشوي. هر كه تشنهتر باشد تندتر خشتها را ميكند. هر كه آواز آب را عاشقتر باشد. خشتهاي بزرگتري برميدارد. ــــــــــــــــــــــــــــ 1) رُباب: يك نوع ساز موسيقي قديمي است به شكل گيتار. 2) يك چوپان به نام اويس قرني در يمن زندگي ميكرد. او پيامبر اسلام حضرت محمد را نديده بود ولي از شنيدهها عاشق محمد(ص) شده بود پيامبر در بارة او فرمود:" من بوي خدا را از جانب يمن ميشنوم". 3) داستان يوسف و يعقوب. ***
13. موسي و چوپان حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن ميگفت. چوپان ميگفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفشهايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباسهايت را بشويم پشههايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.هاي و هوي من در كوهها به ياد توست. چوپان فرياد ميزد و خدا را جستجو ميكرد. موسي پيش او رفت و با خشم گفت: اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه كسي ميگويي؟ موسي گفت: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بيدين شدي. بيادب شدي. اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است كه ميگويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرفهاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت, چوپان از ترس, گريه كرد. گفت اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد. فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد. خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن. ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه دادهايم. به هر كسي زبان و واژههايي دادهايم. هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن ميگويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روشها و صورتها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون است. اي موسي, آداب داني و صورتگري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان كار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت ميسوزد و معنا ميماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نميخواهيم ما سوز دل و پاكي ميخواهيم. موسي چون اين سخنها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال كرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده كه خداوند فرمود: هيچ ترتيبي و آدابي مجو هر چه ميخواهد دل تنگت, بگو ***
14. مست و محتسب محتسب(1) در نيمة شب, مستي را ديد كه كنار ديوار افتاده است. پيش رفت و گفت: تو مستي, بگو چه خوردهاي؟ چه گناه و جُرمِ بزرگي كردهاي! چه خوردهاي؟ مست گفت: از چيزي كه در اين سبو(2) بود خوردم. محتسب: در سبو چه بود؟ مست: چيزي كه من خوردم. محتسب: چه خوردهاي؟ مست: چيزي كه در اين سبو بود. اين پرسش و پاسخ مثل چرخ ميچرخيد و تكرار ميشد. محتسب گفت: "آه" كن تا دهانت را بو كنم. مست "هو" (3) كرد. محتسب ناراحت شد و گفت: من ميگويم "آه" كن, تو "هو" ميكني؟ مست خنديد و گفت: "آه" نشانة غم است. امّا من شادم, غم ندارم, ميخوارانِ حقيقت از شادي "هو هو" ميزنند. محتسب خشمگين شد, يقة مست را گرفت و گفت: تو جُرم كردهاي, بايد تو را به زندان ببرم. مست خنديد و گفت: من اگر ميتوانستم برخيزم, به خانة خودم ميرفتم, چرا به زندان بيايم. من اگر عقل و هوش داشتم مثل مردان ديگر سركار و مغازه و دكان خود ميرفتم. محتسب گفت: چيزي بده تا آزادت كنم. مست با خنده گفت: من برهنهام , چيزي ندارم خود را زحمت مده. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1) محتسب : مأمور حكومت ديني مردم را به دليل گناه دستگير ميكند. 2) سبو: (jar) كوزه كه شراب در آن ميريختند. 3) هُو: در عربي به معني "او". صوفيان براي خدا به كار ميبردند, هوهو زدن يعني خدا را خواندن.
***
15. پير و پزشك پيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظهام ضعيف شده است. پزشك گفت: به علتِ پيري است. پير: چشمهايم هم خوب نميبيند. پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است. پير: پشتم خيلي درد ميكند. پزشك: اي پيرمرد لاغر اين هم از پيري است پير: هرچه ميخورم برايم خوب نيست طبيب گفت: ضعف معده هم از پيري است. پير گفت: وقتي نفس ميكشم نفسم مي گيرد پزشك: تنگي نفس هم از پيري است وقتي فرا ميرسد صدها مرض ميآيد. پيرمرد بيمار خشمگين شد و فرياد زد: اي احمق تو از علم طب همين جمله را آموختي؟! مگر عقل نداري و نميداني كه خدا هر دردي را درماني داده است. تو خرِ احمق از بيعقلي در جا ماندهاي. پزشك آرام گفت: اي پدر عمر تو از شصت بيشتر است. اين خشم و غضب تو هم از پيري است. همه اعضاي وجودت ضعيف شده صبر و حوصلهات ضعيف شده است. تو تحمل شنيدن دو جمله حرق حق را نداري. همة پيرها چنين هستند. به غير پيران حقيقت. از برون پير است و در باطن صَبيّ خود چه چيز است؟ آن ولي و آن نبي ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1) صبي: كودكي 2) ولي : مرد حق 3) نبي: پيامبر
16. موشي كه مهار شتر را ميكشيد موشي, مهار شتري را به شوخي به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخي به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا اين حيوانك لحظهاي خوش باشد, موش مهار را ميكشيد و شتر ميآمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگي هستم و شتر با اين عظمت را ميكشم. رفتند تا به كنار رودخانهاي رسيدند, پر آب, كه شير و گرگ از آن نميتوانستند عبور كنند. موش بر جاي خشك شد. شتر گفت: چرا ايستادي؟ چرا حيراني؟ مردانه پا در آب بگذار و برو, تو پيشواي من هستي, برو. موش گفت: آب زياد و خطرناك است. ميترسم غرق شوم. شتر گفت: بگذار ببينم اندازة آب چقدر است؟ موش كنار رفت و شتر پايش را در آب گذاشت. آب فقط تا زانوي شتر بود. شتر به موش گفت: اي موش نادانِ كور چرا ميترسي؟ آب تا زانو بيشتر نيست. موش گفت: آب براي تو مور است براي مثل اژدها. از زانو تا به زانو فرقها بسيار است. آب اگر تا زانوي توست. صدها متر بالاتر از سرِ من است. شتر گفت: ديگر بيادبي و گستاخي نكني. با دوستان هم قدّ خودت شوخي كن. موش با شتر هم سخن نيست. موش گفت: ديگر چنين كاري نميكنم, توبه كردم. تو به خاطر خدا مرا ياري كن و از آب عبور ده, شتر مهرباني كرد و گفت بيا بر كوهان من بنشين تا هزار موش مثل تو را به راحتي از آب عبور دهم.
*** 17. درخت بي مرگي دانايي به رمز داستاني ميگفت: در هندوستان درختي است كه هر كس از ميوهاش بخورد پير نمي شود و نميميرد. پادشاه اين سخن را شنيد و عاشق آن ميوه شد, يكي از كاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن ميوه را پيدا كند و بياورد. آن فرستاده سالها در هند جستجو كرد. شهر و جزيرهاي نماند كه نرود. از مردم نشانيِ آن درخت را ميپرسيد, مسخرهاش ميكردند. ميگفتند: ديوانه است. او را بازي ميگرفتند بعضي ميگفتند: تو آدم دانايي هستي در اين جست و جو رازي پنهان است. به او نشاني غلط ميدادند. از هر كسي چيزي ميشنيد. شاه براي او مال و پول ميفرستاد و او سالها جست و جو كرد. پس از سختيهاي بسيار, نااميد به ايران برگشت, در راه ميگريست و نااميد ميرفت, تا در شهري به شيخ دانايي رسيد. پيش شيخ رفت و گريه كرد و كمك خواست. شيخ پرسيد: دنبال چه ميگردي؟ چرا نااميد شدهاي؟ فرستادة شاه گفت: شاهنشاه مرا انتخاب كرد تا درخت كميابي را پيدا كنم كه ميوة آن آب حيات است و جاودانگي ميبخشد. سالها جُستم و نيافتم. جز تمسخر و طنز مردم چيزي حاصل نشد. شيخ خنديد و گفت: اي مرد پاك دل! آن درخت, درخت علم است در دل انسان. درخت بلند و عجيب و گستردة دانش, آب حيات و جاودانگي است. تو اشتباه رفتهاي، زيرا به دنبال صورت هستي نه معني, آن معناي بزرگ (علم) نامهاي بسيار دارد. گاه نامش درخت است و گاه آفتاب, گاه دريا و گاه ابر, علم صدها هزار آثار و نشان دارد. كمترين اثر آن عمر جاوادنه است. علم و معرفت يك چيز است. يك فرد است. با نامها و نشانههاي بسيار. مانند پدرِ تو, كه نامهاي زياد دارد: براي تو پدر است, براي پدرش, پسر است, براي يكي دشمن است, براي يكي دوست است, صدها, اثر و نام دارد ولي يك شخص است. هر كه به نام و اثر نظر داشته باشد, مثل تو نااميد ميماند, و هميشه در جدايي و پراكندگي خاطر و تفرقه است. تو نام درخت را گرفتهاي نه راز درخت را. نام را رها كن به كيفيت و معني و صفات بنگر, تا به ذات حقيقت برسي, همة اختلافها و نزاعها از نام آغاز ميشود. در درياي معني آرامش و اتحاد است. ***
18. نزاع چهار نفر بر سر انگور چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترك, رومي و ايراني, مردي به آنها يك دينار پول داد. ايراني گفت: "انگور" بخريم و بخوريم. عرب گفت: نه! من "عنب" ميخواهم, ترك گفت: بهتر است "اُزوُم" بخريم. رومي گفت: دعوا نكنيد! استافيل ميخريم, آنها به توافق نرسيدند. هر چند همة آنها يك ميوه، يعني انگور ميخواستند. از ناداني مشت بر هم ميزدند. زيرا راز و معناي نامها را نميدانستند. هر كدام به زبان خود انگور ميخواست. اگر يك مرد داناي زباندان آنجا بود, آنها را آشتي ميداد و ميگفت من با اين يك دينار خواستة همه ي شما را ميخرم، يك دينار هر چهار خواستة شما را بر آورده ميكند. شما دل به من بسپاريد، خاموش باشيد. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معناي نامها را ميدانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقيقت يك چيز است.
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:52 |
دفتر دوم
10. خر برفت و خر برفت يك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بيايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردنيها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت ميبرد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند. از هزاران تن يكي تن صوفياند باقيان در دولت او ميزيند رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و ميخواند: " خر برفت و خر برفت و خر برفت". صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور ميخواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو ميخواهم. خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربهها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آنها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خوردهاند و رفتهاند! خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه ميخواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و ميدانستي, من چه بگويم؟ صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش ميآمد. مر مرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد. ـــــــــــــــــــــــــــــ 1) خانقاه: محلي كه صوفيان در آن زندگي ميكردند. 2) سماع: رقص صوفيان 3) دولت: سايه, بخت, اقبال ***
11. زنداني و هيزم فروش فقيري را به زندان بردند. او بسيار پرخُور بود و غذاي همة زندانيان را ميدزديد و ميخورد. زندانيان از او ميترسيدند و رنج ميبردند, غذاي خود را پنهاني ميخوردند. روزي آنها به زندانبان گفتند: به قاضي بگو, اين مرد خيلي ما را آزار ميدهد. غذاي 10 نفر را ميخورد. گلوي او مثل تنور آتش است. سير نميشود. همه از او ميترسند. يا او را از زندان بيرون كنيد، يا غذا زيادتر بدهيد. قاضي پس از تحقيق و بررسي فهميد كه مرد پُرخور و فقير است. به او گفت: تو آزاد هستي, برو به خانهات. زنداني گفت: اي قاضي, من كس و كاري ندارم, فقيرم, زندان براي من بهشت است. اگر از زندان بيرون بروم از گشنگي ميميرم. قاضي گفت: چه شاهد و دليلي داري؟ مرد گفت: همة مردم ميدانند كه من فقيرم. همه حاضران در دادگاه و زندانيان گواهي دادند كه او فقير است. قاضي گفت: او را دور شهر بگردانيد و فقرش را به همه اعلام كنيد. هيچ كس به او نسيه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از اين هر كس از اين مرد شكايت كند. دادگاه نميپذيرد... آنگاه آن مرد فقير شكمو را بر شترِ يك مرد هيزم فروش سوار كردند, مردم هيزم فروش از صبح تا شب, فقير را كوچه به كوچه و محله به محله گرداند. در بازار و جلو حمام و مسجد فرياد ميزد: "اي مردم! اين مرد را خوب بشناسيد, او فقير است. به او وام ندهيد! نسيه به او نفروشيد! با او دادوستد نكنيد, او دزد و پرخور و بيكس و كار است. خوب او را نگاه كنيد." شبانگاه, هيزم فروش, زنداني را از شتر پايين آورد و گفت: مزد من و كراية شترم را بده, من از صبح براي تو كار ميكنم. زنداني خنديد و گفت: تو نميداني از صبح تا حالا چه ميگويي؟ به تمام مردم شهر گفتي و خودت نفهميدي؟ سنگ و كلوخ شهر ميدانند كه من فقيرم و تو نميداني؟ دانش تو, عاريه است. نكته: طمع و غرض, بر گوش و هوش ما قفل ميزند. بسياري از دانشمندان يكسره از حقايق سخن ميگويند ولي خود نميدانند مثل همين مرد هيزم فروش. ***
12. تشنه بر سر ديوار در باغي چشمهايبود و ديوارهاي بلند گرداگرد آن باغ, تشنهاي دردمند, بالاي ديوار با حسرت به آب نگاه ميكرد. ناگهان , خشتي از ديوار كند و در چشمه افكند. صداي آب, مثل صداي يار شيرين و زيبا به گوشش آمد, آب در نظرش, شراب بود. مرد آنقدر از صداي آب لذت ميبرد كه تند تند خشتها را ميكند و در آب ميافكند. آب فرياد زد: هاي, چرا خشت ميزني؟ از اين خشت زدن بر من چه فايدهاي ميبري؟ تشنه گفت: اي آب شيرين! در اين كار دو فايده است. اول اينكه شنيدن صداي آب براي تشنه مثل شنيدن صداي موسيقي رُباب(1)است. نواي آن حيات بخش است, مرده را زنده ميكند. مثل صداي رعد و برق بهاري براي باغ سبزه و سنبل ميآورد. صداي آب مثل هديه براي فقير است. پيام آزادي براي زنداني است, بوي خداست كه از يمن به محمد رسيد(2), بوي يوسف لطيف و زيباست كه از پيراهنِ يوسف به پدرش يعقوب ميرسيد(3). فايدة دوم اينكه: من هر خشتي كه بركنم به آب شيرين نزديكتر ميشوم, ديوار كوتاهتر ميشود. خم شدن و سجده در برابر خدا, مثل كندن خشت است. هر بار كه خشتي از غرور خود بكني, ديوار غرور تو كوتاهتر ميشود و به آب حيات و حقيقت نزديكتر ميشوي. هر كه تشنهتر باشد تندتر خشتها را ميكند. هر كه آواز آب را عاشقتر باشد. خشتهاي بزرگتري برميدارد. ــــــــــــــــــــــــــــ 1) رُباب: يك نوع ساز موسيقي قديمي است به شكل گيتار. 2) يك چوپان به نام اويس قرني در يمن زندگي ميكرد. او پيامبر اسلام حضرت محمد را نديده بود ولي از شنيدهها عاشق محمد(ص) شده بود پيامبر در بارة او فرمود:" من بوي خدا را از جانب يمن ميشنوم". 3) داستان يوسف و يعقوب. ***
13. موسي و چوپان حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن ميگفت. چوپان ميگفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفشهايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباسهايت را بشويم پشههايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.هاي و هوي من در كوهها به ياد توست. چوپان فرياد ميزد و خدا را جستجو ميكرد. موسي پيش او رفت و با خشم گفت: اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه كسي ميگويي؟ موسي گفت: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بيدين شدي. بيادب شدي. اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است كه ميگويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرفهاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت, چوپان از ترس, گريه كرد. گفت اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد. فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد. خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن. ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه دادهايم. به هر كسي زبان و واژههايي دادهايم. هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن ميگويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روشها و صورتها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون است. اي موسي, آداب داني و صورتگري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان كار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت ميسوزد و معنا ميماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نميخواهيم ما سوز دل و پاكي ميخواهيم. موسي چون اين سخنها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال كرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده كه خداوند فرمود: هيچ ترتيبي و آدابي مجو هر چه ميخواهد دل تنگت, بگو ***
14. مست و محتسب محتسب(1) در نيمة شب, مستي را ديد كه كنار ديوار افتاده است. پيش رفت و گفت: تو مستي, بگو چه خوردهاي؟ چه گناه و جُرمِ بزرگي كردهاي! چه خوردهاي؟ مست گفت: از چيزي كه در اين سبو(2) بود خوردم. محتسب: در سبو چه بود؟ مست: چيزي كه من خوردم. محتسب: چه خوردهاي؟ مست: چيزي كه در اين سبو بود. اين پرسش و پاسخ مثل چرخ ميچرخيد و تكرار ميشد. محتسب گفت: "آه" كن تا دهانت را بو كنم. مست "هو" (3) كرد. محتسب ناراحت شد و گفت: من ميگويم "آه" كن, تو "هو" ميكني؟ مست خنديد و گفت: "آه" نشانة غم است. امّا من شادم, غم ندارم, ميخوارانِ حقيقت از شادي "هو هو" ميزنند. محتسب خشمگين شد, يقة مست را گرفت و گفت: تو جُرم كردهاي, بايد تو را به زندان ببرم. مست خنديد و گفت: من اگر ميتوانستم برخيزم, به خانة خودم ميرفتم, چرا به زندان بيايم. من اگر عقل و هوش داشتم مثل مردان ديگر سركار و مغازه و دكان خود ميرفتم. محتسب گفت: چيزي بده تا آزادت كنم. مست با خنده گفت: من برهنهام , چيزي ندارم خود را زحمت مده. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1) محتسب : مأمور حكومت ديني مردم را به دليل گناه دستگير ميكند. 2) سبو: (jar) كوزه كه شراب در آن ميريختند. 3) هُو: در عربي به معني "او". صوفيان براي خدا به كار ميبردند, هوهو زدن يعني خدا را خواندن.
***
15. پير و پزشك پيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظهام ضعيف شده است. پزشك گفت: به علتِ پيري است. پير: چشمهايم هم خوب نميبيند. پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است. پير: پشتم خيلي درد ميكند. پزشك: اي پيرمرد لاغر اين هم از پيري است پير: هرچه ميخورم برايم خوب نيست طبيب گفت: ضعف معده هم از پيري است. پير گفت: وقتي نفس ميكشم نفسم مي گيرد پزشك: تنگي نفس هم از پيري است وقتي فرا ميرسد صدها مرض ميآيد. پيرمرد بيمار خشمگين شد و فرياد زد: اي احمق تو از علم طب همين جمله را آموختي؟! مگر عقل نداري و نميداني كه خدا هر دردي را درماني داده است. تو خرِ احمق از بيعقلي در جا ماندهاي. پزشك آرام گفت: اي پدر عمر تو از شصت بيشتر است. اين خشم و غضب تو هم از پيري است. همه اعضاي وجودت ضعيف شده صبر و حوصلهات ضعيف شده است. تو تحمل شنيدن دو جمله حرق حق را نداري. همة پيرها چنين هستند. به غير پيران حقيقت. از برون پير است و در باطن صَبيّ خود چه چيز است؟ آن ولي و آن نبي ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1) صبي: كودكي 2) ولي : مرد حق 3) نبي: پيامبر
16. موشي كه مهار شتر را ميكشيد موشي, مهار شتري را به شوخي به دندان گرفت و به راه افتاد. شتر هم به شوخي به دنبال موش روان شد و با خود گفت: بگذار تا اين حيوانك لحظهاي خوش باشد, موش مهار را ميكشيد و شتر ميآمد. موش مغرور شد و با خود گفت: من پهلوانِ بزرگي هستم و شتر با اين عظمت را ميكشم. رفتند تا به كنار رودخانهاي رسيدند, پر آب, كه شير و گرگ از آن نميتوانستند عبور كنند. موش بر جاي خشك شد. شتر گفت: چرا ايستادي؟ چرا حيراني؟ مردانه پا در آب بگذار و برو, تو پيشواي من هستي, برو. موش گفت: آب زياد و خطرناك است. ميترسم غرق شوم. شتر گفت: بگذار ببينم اندازة آب چقدر است؟ موش كنار رفت و شتر پايش را در آب گذاشت. آب فقط تا زانوي شتر بود. شتر به موش گفت: اي موش نادانِ كور چرا ميترسي؟ آب تا زانو بيشتر نيست. موش گفت: آب براي تو مور است براي مثل اژدها. از زانو تا به زانو فرقها بسيار است. آب اگر تا زانوي توست. صدها متر بالاتر از سرِ من است. شتر گفت: ديگر بيادبي و گستاخي نكني. با دوستان هم قدّ خودت شوخي كن. موش با شتر هم سخن نيست. موش گفت: ديگر چنين كاري نميكنم, توبه كردم. تو به خاطر خدا مرا ياري كن و از آب عبور ده, شتر مهرباني كرد و گفت بيا بر كوهان من بنشين تا هزار موش مثل تو را به راحتي از آب عبور دهم.
*** 17. درخت بي مرگي دانايي به رمز داستاني ميگفت: در هندوستان درختي است كه هر كس از ميوهاش بخورد پير نمي شود و نميميرد. پادشاه اين سخن را شنيد و عاشق آن ميوه شد, يكي از كاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن ميوه را پيدا كند و بياورد. آن فرستاده سالها در هند جستجو كرد. شهر و جزيرهاي نماند كه نرود. از مردم نشانيِ آن درخت را ميپرسيد, مسخرهاش ميكردند. ميگفتند: ديوانه است. او را بازي ميگرفتند بعضي ميگفتند: تو آدم دانايي هستي در اين جست و جو رازي پنهان است. به او نشاني غلط ميدادند. از هر كسي چيزي ميشنيد. شاه براي او مال و پول ميفرستاد و او سالها جست و جو كرد. پس از سختيهاي بسيار, نااميد به ايران برگشت, در راه ميگريست و نااميد ميرفت, تا در شهري به شيخ دانايي رسيد. پيش شيخ رفت و گريه كرد و كمك خواست. شيخ پرسيد: دنبال چه ميگردي؟ چرا نااميد شدهاي؟ فرستادة شاه گفت: شاهنشاه مرا انتخاب كرد تا درخت كميابي را پيدا كنم كه ميوة آن آب حيات است و جاودانگي ميبخشد. سالها جُستم و نيافتم. جز تمسخر و طنز مردم چيزي حاصل نشد. شيخ خنديد و گفت: اي مرد پاك دل! آن درخت, درخت علم است در دل انسان. درخت بلند و عجيب و گستردة دانش, آب حيات و جاودانگي است. تو اشتباه رفتهاي، زيرا به دنبال صورت هستي نه معني, آن معناي بزرگ (علم) نامهاي بسيار دارد. گاه نامش درخت است و گاه آفتاب, گاه دريا و گاه ابر, علم صدها هزار آثار و نشان دارد. كمترين اثر آن عمر جاوادنه است. علم و معرفت يك چيز است. يك فرد است. با نامها و نشانههاي بسيار. مانند پدرِ تو, كه نامهاي زياد دارد: براي تو پدر است, براي پدرش, پسر است, براي يكي دشمن است, براي يكي دوست است, صدها, اثر و نام دارد ولي يك شخص است. هر كه به نام و اثر نظر داشته باشد, مثل تو نااميد ميماند, و هميشه در جدايي و پراكندگي خاطر و تفرقه است. تو نام درخت را گرفتهاي نه راز درخت را. نام را رها كن به كيفيت و معني و صفات بنگر, تا به ذات حقيقت برسي, همة اختلافها و نزاعها از نام آغاز ميشود. در درياي معني آرامش و اتحاد است. ***
18. نزاع چهار نفر بر سر انگور چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترك, رومي و ايراني, مردي به آنها يك دينار پول داد. ايراني گفت: "انگور" بخريم و بخوريم. عرب گفت: نه! من "عنب" ميخواهم, ترك گفت: بهتر است "اُزوُم" بخريم. رومي گفت: دعوا نكنيد! استافيل ميخريم, آنها به توافق نرسيدند. هر چند همة آنها يك ميوه، يعني انگور ميخواستند. از ناداني مشت بر هم ميزدند. زيرا راز و معناي نامها را نميدانستند. هر كدام به زبان خود انگور ميخواست. اگر يك مرد داناي زباندان آنجا بود, آنها را آشتي ميداد و ميگفت من با اين يك دينار خواستة همه ي شما را ميخرم، يك دينار هر چهار خواستة شما را بر آورده ميكند. شما دل به من بسپاريد، خاموش باشيد. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معناي نامها را ميدانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقيقت يك چيز است.
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:52 |
دفتر دوم 10. خر برفت و خر برفت يك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بيايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردنيها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت ميبرد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند. از هزاران تن يكي تن صوفياند باقيان در دولت او ميزيند رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و ميخواند: « خر برفت و خر برفت و خر برفت». صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور ميخواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو ميخواهم. خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربهها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آنها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خوردهاند و رفتهاند! خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه ميخواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و ميدانستي, من چه بگويم؟ صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش ميآمد. مر مرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد. ـــــــــــــــــــــــــــــ 1) خانقاه: محلي كه صوفيان در آن زندگي ميكردند. 2) سماع: رقص صوفيان 3) دولت: سايه, بخت, اقبال ***
11. زنداني و هيزم فروش فقيري را به زندان بردند. او بسيار پرخُور بود و غذاي همة زندانيان را ميدزديد و ميخورد. زندانيان از او ميترسيدند و رنج ميبردند, غذاي خود را پنهاني ميخوردند. روزي آنها به زندانبان گفتند: به قاضي بگو, اين مرد خيلي ما را آزار ميدهد. غذاي 10 نفر را ميخورد. گلوي او مثل تنور آتش است. سير نميشود. همه از او ميترسند. يا او را از زندان بيرون كنيد، يا غذا زيادتر بدهيد. قاضي پس از تحقيق و بررسي فهميد كه مرد پُرخور و فقير است. به او گفت: تو آزاد هستي, برو به خانهات. زنداني گفت: اي قاضي, من كس و كاري ندارم, فقيرم, زندان براي من بهشت است. اگر از زندان بيرون بروم از گشنگي ميميرم. قاضي گفت: چه شاهد و دليلي داري؟ مرد گفت: همة مردم ميدانند كه من فقيرم. همه حاضران در دادگاه و زندانيان گواهي دادند كه او فقير است. قاضي گفت: او را دور شهر بگردانيد و فقرش را به همه اعلام كنيد. هيچ كس به او نسيه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از اين هر كس از اين مرد شكايت كند. دادگاه نميپذيرد... آنگاه آن مرد فقير شكمو را بر شترِ يك مرد هيزم فروش سوار كردند, مردم هيزم فروش از صبح تا شب, فقير را كوچه به كوچه و محله به محله گرداند. در بازار و جلو حمام و مسجد فرياد ميزد: «اي مردم! اين مرد را خوب بشناسيد, او فقير است. به او وام ندهيد! نسيه به او نفروشيد! با او دادوستد نكنيد, او دزد و پرخور و بيكس و كار است. خوب او را نگاه كنيد.» شبانگاه, هيزم فروش, زنداني را از شتر پايين آورد و گفت: مزد من و كراية شترم را بده, من از صبح براي تو كار ميكنم. زنداني خنديد و گفت: تو نميداني از صبح تا حالا چه ميگويي؟ به تمام مردم شهر گفتي و خودت نفهميدي؟ سنگ و كلوخ شهر ميدانند كه من فقيرم و تو نميداني؟ دانش تو, عاريه است. نكته: طمع و غرض, بر گوش و هوش ما قفل ميزند. بسياري از دانشمندان يكسره از حقايق سخن ميگويند ولي خود نميدانند مثل همين مرد هيزم فروش. ***
12. تشنه بر سر ديوار در باغي چشمهايبود و ديوارهاي بلند گرداگرد آن باغ, تشنهاي دردمند, بالاي ديوار با حسرت به آب نگاه ميكرد. ناگهان , خشتي از ديوار كند و در چشمه افكند. صداي آب, مثل صداي يار شيرين و زيبا به گوشش آمد, آب در نظرش, شراب بود. مرد آنقدر از صداي آب لذت ميبرد كه تند تند خشتها را ميكند و در آب ميافكند. آب فرياد زد: هاي, چرا خشت ميزني؟ از اين خشت زدن بر من چه فايدهاي ميبري؟ تشنه گفت: اي آب شيرين! در اين كار دو فايده است. اول اينكه شنيدن صداي آب براي تشنه مثل شنيدن صداي موسيقي رُباب(1)است. نواي آن حيات بخش است, مرده را زنده ميكند. مثل صداي رعد و برق بهاري براي باغ سبزه و سنبل ميآورد. صداي آب مثل هديه براي فقير است. پيام آزادي براي زنداني است, بوي خداست كه از يمن به محمد رسيد(2), بوي يوسف لطيف و زيباست كه از پيراهنِ يوسف به پدرش يعقوب ميرسيد(3). فايدة دوم اينكه: من هر خشتي كه بركنم به آب شيرين نزديكتر ميشوم, ديوار كوتاهتر ميشود. خم شدن و سجده در برابر خدا, مثل كندن خشت است. هر بار كه خشتي از غرور خود بكني, ديوار غرور تو كوتاهتر ميشود و به آب حيات و حقيقت نزديكتر ميشوي. هر كه تشنهتر باشد تندتر خشتها را ميكند. هر كه آواز آب را عاشقتر باشد. خشتهاي بزرگتري برميدارد. ــــــــــــــــــــــــــــ 1) رُباب: يك نوع ساز موسيقي قديمي است به شكل گيتار. 2) يك چوپان به نام اويس قرني در يمن زندگي ميكرد. او پيامبر اسلام حضرت محمد را نديده بود ولي از شنيدهها عاشق محمد(ص) شده بود پيامبر در بارة او فرمود:« من بوي خدا را از جانب يمن ميشنوم». 3) داستان يوسف و يعقوب. ***
13. موسي و چوپان حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن ميگفت. چوپان ميگفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفشهايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباسهايت را بشويم پشههايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.هاي و هوي من در كوهها به ياد توست. چوپان فرياد ميزد و خدا را جستجو ميكرد. موسي پيش او رفت و با خشم گفت: اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه كسي ميگويي؟ موسي گفت: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بيدين شدي. بيادب شدي. اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است كه ميگويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرفهاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت, چوپان از ترس, گريه كرد. گفت اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد. فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد. خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن. ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه دادهايم. به هر كسي زبان و واژههايي دادهايم. هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن ميگويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روشها و صورتها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون است. اي موسي, آداب داني و صورتگري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان كار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت ميسوزد و معنا ميماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نميخواهيم ما سوز دل و پاكي ميخواهيم. موسي چون اين سخنها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال كرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده كه خداوند فرمود: هيچ ترتيبي و آدابي مجو هر چه ميخواهد دل تنگت, بگو ***
14. مست و محتسب محتسب(1) در نيمة شب, مستي را ديد كه كنار ديوار افتاده است. پيش رفت و گفت: تو مستي, بگو چه خوردهاي؟ چه گناه و جُرمِ بزرگي كردهاي! چه خوردهاي؟ مست گفت: از چيزي كه در اين سبو(2) بود خوردم. محتسب: در سبو چه بود؟ مست: چيزي كه من خوردم. محتسب: چه خوردهاي؟ مست: چيزي كه در اين سبو بود. اين پرسش و پاسخ مثل چرخ ميچرخيد و تكرار ميشد. محتسب گفت: «آه» كن تا دهانت را بو كنم. مست «هو» (3) كرد. محتسب ناراحت شد و گفت: من ميگويم «آه» كن, تو «هو» ميكني؟ مست خنديد و گفت: «آه» نشانة غم است. امّا من شادم, غم ندارم, ميخوارانِ حقيقت از شادي «هو هو» ميزنند. محتسب خشمگين شد, يقة مست را گرفت و گفت: تو جُرم كردهاي, بايد تو را به زندان ببرم. مست خنديد و گفت: من اگر ميتوانستم برخيزم, به خانة خودم ميرفتم, چرا به زندان بيايم. من اگر عقل و هوش داشتم مثل مردان ديگر سركار و مغازه و دكان خود ميرفتم. محتسب گفت: چيزي بده تا آزادت كنم. مست با خنده گفت: من برهنهام , چيزي ندارم خود را زحمت مده. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1) محتسب : مأمور حكومت ديني مردم را به دليل گناه دستگير ميكند. 2) سبو: (jar) كوزه كه شراب در آن ميريختند. 3) هُو: در عربي به معني «او». صوفيان براي خدا به كار ميبردند, هوهو زدن يعني خدا را خواندن.
***
15. پير و پزشك پيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظهام ضعيف شده است. پزشك گفت: به علتِ پيري است. پير: چشمهايم هم خوب نميبيند. پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است. پير: پشتم خيلي درد ميكند. پزشك: اي پيرمرد لاغر اين هم از پيري است پير: هرچه ميخورم برايم خوب نيست طبيب گفت: ضعف معده هم از پيري است. پير گفت: وقتي نفس ميكشم نفسم مي گيرد پزشك: تنگي نفس هم از پيري است وقتي فرا ميرسد صدها مرض ميآيد. پيرمرد بيمار خشمگين شد و فرياد زد: اي احمق تو از علم طب همين جمله را آموختي؟! مگر عقل نداري و نميداني كه خدا هر دردي را درماني داده است. تو خرِ احمق از بيعقلي در جا ماندهاي. پزشك آرام گفت: اي پدر عمر تو از شصت بيشتر است. اين خشم و غضب تو هم از پيري است. همه اعضاي وجودت ضعيف شده صبر و حوصلهات ضعيف شده است. تو تحمل شنيدن دو جمله حرق حق را نداري. همة پيرها چنين هستند. به غير پيران حقيقت. از برون پير است و در باطن صَبيّ خود چه چيز است؟ آن ولي و آن نبي ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1) صبي: كودكي 2) ولي : مرد حق 3) نبي: پيامبر ***
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:49 |
حكايات مثنوي به نثر دکتر محمود فتوحی دفتر اول
*** 1. پادشاه و كنيزك پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او ميدهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي ميكنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان ميكنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه ميكرد. داروها, جواب معكوس ميداد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني ميداني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بودهاي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او ميگويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار ميآيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را ميداند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش. فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه ميدرخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر ميآمد. گويي سالها با هم آشنا بودهاند. و جانشان يكي بوده است. شاه از شادي, در پوست نميگنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بودهاي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايشهاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بيخبر بودند و معالجة تن ميكردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است. عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا ميداند. حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من ميخواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و ميپرسيد و دختر جواب ميداد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محلههاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان ميكنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك ميرويد و سبزه و درخت ميشود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديهها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانوادهاش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نميدانست كه شاه ميخواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديهها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانههاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف ميشد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد: عشقهايي كز پي رنگي بود عشق نبود عاقبت ننگي بود زرگر جوان از دو چشم خون ميگريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را ميريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را ميكشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را ميريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه ميپيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برميگردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازهتر ميكند مثل غنچه. عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه ميكند. عشق كسي را انتخاب كن كه همة پيامبران و بزرگان از عشقِ او به والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست. ***
2. طوطي و بقال يك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدمها حرف ميزد و زبان انسانها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتريها شوخي ميكرد و آنها را ميخنداند. و بازار فروشنده را گرم ميكرد. يك روز از يك فروشگاه به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه افتاد و نشكست و روغنها ريخت. وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغنها ريخته و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است. چوب برداشت و بر سر طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد. طوطي ديگر سخن نميگفت و شيرين سخني نميكرد. فروشنده و مشتريهايش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و ميگفت كاش دستم ميشكست تا طوطي را نميزدم او دعا ميكرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و بازار او را گرم كند. روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان ميگذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي. ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟ تو با اين كار به انجمن كچلها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟ نبايد روغنها را ميريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر ميكرد هر كه كچل باشد. روغن ريخته است.
*** 3. طوطي و بازرگان
بازرگاني يك طوطي زيبا و شيرين سخن در قفس داشت. روزي كه آمادة سفرِ به هندوستان بود. از هر يك از خدمتكاران و كنيزان خود پرسيد كه چه ارمغاني برايتان بياورم, هر كدام از آنها چيزي سفارش دادند. بازرگان از طوطي پرسيد: چه سوغاتي از هند برايت بياورم؟ طوطي گفت: اگر در هند به طوطيان رسيدي حال و روز مرا براي آنها بگو. بگو كه من مشتاق ديدار شما هستم. ولي از بخت بد در قفس گرفتارم. بگو به شما سلام ميرساند و از شما كمك و راهنمايي ميخواهد. بگو آيا شايسته است من مشتاق شما باشم و در اين قفس تنگ از درد جدايي و تنهايي بميرم؟ وفاي دوستان كجاست؟ آيا رواست كه من در قفس باشم و شما در باغ و سبزهزار. اي ياران از اين مرغ دردمند و زار ياد كنيد. ياد ياران براي ياران خوب و زيباست. مرد بازرگان, پيام طوطي را شنيد و قول داد كه آن را به طوطيان هند برساند. وقتي به هند رسيد. چند طوطي را بر درختان جنگل ديد. اسب را نگهداشت و به طوطيها سلام كرد و پيام طوطي خود را گفت: ناگهان يكي از طوطيان لرزيد و از درخت افتاد و در دم جان داد. بازرگان از گفتن پيام, پشيمان شد و گفت من باعث مرگ اين طوطي شدم, حتماً اين طوطي با طوطي من قوم و خويش بود. يا اينكه اين دو يك روحاند درد دو بدن. چرا گفتم و اين بيچاره را كشتم. زبان در دهان مثل سنگ و آهن است. سنگ و آهن را بيهوده بر هم مزن كه از دهان آتش بيرون ميپرد. جهان تاريك است مثل پنبهزار, چرا در پنبهزار آتش مياندازي. كساني كه چشم ميبندند و جهاني را با سخنان خود آتش ميكشند ظالمند. عالَمي را يك سخن ويران كند روبهان مرده را شيران كند بازرگان تجارت خود را با دردمندي تمام كرد و به شهر خود بازگشت, و براي هر يك از دوستان و خدمتكاران خود يك سوغات آورد. طوطي گفت: ارمغان من كو؟ آيا پيام مرا رساندي؟ طوطيان چه گفتند؟ بازرگان گفت: من از آن پيام رساندن پشيمانم. ديگر چيزي نخواهم گفت. چرا من نادان چنان كاري كردم ديگر ندانسته سخن نخواهم گفت. طوطي گفت: چرا پيشمان شدي؟ چه اتفاقي افتاد؟ چرا ناراحتي؟ بازرگان چيزي نميگفت. طوطي اسرار كرد. بازرگان گفت: وقتي پيام تو را به طوطيان گفتم, يكي از آنها از درد تو آگاه بود لرزيد و از درخت افتاد و مرد. من پشيمان شدم كه چرا گفتم؟ امّا پشيماني سودي نداشت سخني كه از زبان بيرون جست مثل تيري است كه از كمان رها شده و برنميگردد. طوطي چون سخن بازرگان را شنيد, لرزيد و افتاد و مُرد. بازرگان فرياد زد و كلاهش را بر زمين كوبيد, از ناراحتي لباس خود را پاره كرد, گفت: اي مرغ شيرين! زبان من چرا چنين شدي؟ اي دريغا مرغ خوش سخن من مُرد. اي زبان تو مايه زيان و بيچارگي من هستي. اي زبان هم آتـشي هم خرمني چند اين آتش در اين خرمن زني؟ اي زبان هم گنج بيپايان تويي اي زبـان هم رنج بيدرمان تويي بازرگان در غم طوطي ناله كرد, طوطي را از قفس در آورد و بيرون انداخت, ناگهان طوطي به پرواز درآمد و بر شاخ درخت بلندي نشست. بازرگان حيران ماند. و گفت: اي مرغ زيبا, مرا از رمز اين كار آگاه كن. آن طوطيِ هند به تو چه آموخت, كه چنين مرا بيچاره كرد. طوطي گفت: او به من با عمل خود پند داد و گفت ترا به خاطر شيرين زبانيات در قفس كردهاند , براي رهايي بايد ترك صفات كني. بايد فنا شوي. بايد هيچ شوي تا رها شوي. اگر دانه باشي مرغها ترا ميخورند. اگر غنچه باشي كودكان ترا ميچينند. هر كس زيبايي و هنر خود را نمايش دهد. صد حادثة بد در انتظار اوست. دوست و دشمن او را نظر ميزنند. دشمنان حسد و حيله ميورزند. طوطي از بالاي درخت به بازرگان پند و اندرز داد و خداحافظي كرد. بازرگان گفت: برو! خدا نگه دار تو باشد. تو راه حقيقت را به من نشان دادي من هم به راه تو ميروم. جان من از طوطي كمتر نيست. براي رهايي جان بايد همه چيز را ترك كرد. ***
4. شير بيسر و دم در شهر قزوين(1) مردم عادت داشتند كه با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقشهايي را رسم كنند, يا نامي بنويسند، يا شكل انسان و حيواني بكشند. كساني كه در اين كار مهارت داشتند «دلاك» ناميده ميشدند. دلاك , مركب را با سوزن در زير پوست بدن وارد ميكرد و تصويري ميكشيد كه هميشه روي تن ميماند. روزي يك پهلوان قزويني پيش دلاك رفت و گفت بر شانهام عكس يك شير را رسم كن. پهلوان روي زمين دراز كشيد و دلاك سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن كرد. اولين سوزن را كه در شانة پهلوان فرو كرد. پهلوان از درد داد كشيد و گفت: آي! مرا كشتي. دلاك گفت: خودت خواستهاي, بايد تحمل كني, پهلوان پرسيد: چه تصويري نقش ميكني؟ دلاك گفت: تو خودت خواستي كه نقش شير رسم كنم. پهلوان گفت از كدام اندام شير آغاز كردي؟ دلاك گفت: از دُم شير. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نيست. دلاك دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فرياد زد, كدام اندام را ميكشي؟ دلاك گفت: اين گوش شير است. پهلوان گفت: اين شير گوش لازم ندارد. عضو ديگري را نقش بزن. باز دلاك سوزن در شانة پهلوان فرو كرد, پهلوان قزويني فغان برآورد و گفت: اين كدام عضو شير است؟ دلاك گفت: شكم شير است. پهلوان گفت: اين شير سير است. عكس شير هميشه سير است. شكم لازم ندارد. دلاك عصباني شد, و سوزن را بر زمين زد و گفت: در كجاي جهان كسي شير بي سر و دم و شكم ديده؟ خدا هرگز چنين شيري نيافريده است. شير بي دم و سر و اشكم كه ديد اين چنين شيري خدا خود نافريد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1) قزوين, شهري تاريخي است در 150 كيلومتري غرب تهران.
***
5. كشتيراني مگس مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي ميراند و ميگفت: من علم دريانوردي و كشتيراني خواندهام. در اين كار بسيار تفكر كردهام. ببينيد اين دريا و اين كشتي را و مرا كه چگونه كشتي ميرانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دريا كشتي ميراند آن ادرار، درياي بيساحل به نظرش ميآمد و آن برگ كاه كشتي بزرگ, زيرا آگاهي و بينش او اندك بود. جهان هر كس به اندازة ذهن و بينش اوست. آدمِ مغرور و كج انديش مانند اين مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.
***
6. خرس و اژدها اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و ميخواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد ميكرد و كمك ميخواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو ميشوم و هر جا بروي با تو ميآيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و ميخواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا ميگذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه ميكند؟ پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد. مرد گفت: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است. پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خيانت نميكند. مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را ميفريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است. پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي. مرد گفت: دل من ميگويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي ميزند. پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مينشست و خرس مگس را ميزد. باز مگس مينشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نميرفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است. دشمن دانا بلندت ميكند بر زمينت ميزند نادانِ دوست ***
7. كَر و عيادت مريض مرد كري بود كه ميخواست به عيادت همساية مريضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بيمار را بشنوم و با او سخن بگويم؟ او مريض است و صدايش ضعيف هم هست. وقتي ببينم لبهايش تكان ميخورد. ميفهمم كه مثل خود من احوالپرسي ميكند. كر در ذهن خود, يك گفتگو آماده كرد. اينگونه: من ميگويم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم. من ميگويم: خدا را شكر چه خوردهاي؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, يا سوپ يا دارو. من ميگويم: نوش جان باشد. پزشك تو كيست؟ او خواهد گفت: فلان حكيم. من ميگويم: قدم او مبارك است. همة بيماران را درمان ميكند. ما او را ميشناسيم. طبيب توانايي است. كر پس از اينكه اين پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عيادت همسايه رفت. و كنار بستر مريض نشست. پرسيد: حالت چطور است؟ بيمار گفت: از درد ميميرم. كر گفت: خدا را شكر. مريض بسيار بدحال شد. گفت اين مرد دشمن من است. كر گفت: چه ميخوري؟ بيمار گفت: زهر كشنده, كر گفت: نوش جان باد. بيمار عصباني شد. كر پرسيد پزشكت كيست. بيمار گفت: عزراييل(1). كر گفت: قدم او مبارك است. حال بيمار خراب شد, كر از خانه همسايه بيرون آمد و خوشحال بود كه عيادت خوبي از مريض به عمل آورده است. بيمار ناله ميكرد كه اين همسايه دشمن جان من است و دوستي آنها پايان يافت. از قيـاسي(2) كه بـكرد آن كـر گـزين صحبت ده ساله باطل شد بدين اول آنـكس كـاين قيـاسكـها نـمود پـيش انـوار خـدا ابـليس بـود گفت نار از خاك بي شك بهتر است من زنـار(3) و او خاك اكـدًر(4) است بسياري از مردم ميپندارند خدا را ستايش ميكنند, اما در واقع گناه ميكنند. گمان ميكنند راه درست ميروند. اما مثل اين كر راه خلاف ميروند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1) قياس: مقايسه 2)عزراييل: فرشتة مرگ 3) نار: آتش 4) اَكدر: تيره, كِدر ***
8. روميان و چينيان (نقاشي و آينه) نقاشان چيني با نقاشان رومي در حضور پادشاهي, از هنر و مهارت خود سخن ميگفتند و هر گروه ادعا داشتند كه در هنر نقاشي بر ديگري برتري دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان ميكنيم تا ببينيم كدامشان, برتر و هنرمندتر هستيد. چينيان گفتند: ما يك ديوار اين خانه را پرده كشيدند و دو گروه نقاش , كار خود را آغاز كردند. چينيها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زيادي براي نقاشي به كار ميبردند. بعد از چند روز صداي ساز و دُهُل و شادي چينيها بلند شد, آنها نقاشي خود را تمام كردند اما روميان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط ديوار را صيقل ميزدنند. چينيها شاه را براي تماشاي نقاشي خود دعوت كردند. شاه نقاشي چينيها را ديد و در شگفت شد. نقشها از بس زيبا بود عقل را ميربود. آنگاه روميان شاه را به تماشاي كار خود دعوت كردند. ديوار روميان مثلِ آينه صاف بود. ناگهان روميها پرده را كنار زدند عكس نقاشي چينيها در آينة روميها افتاد و زيبايي آن چند برابر بود و چشم را خيره ميكرد شاه درمانده بود كه كدام نقاشي اصل است و كدام آينه است؟ صوفيان مانند روميان هستند. درس و مشق و كتاب و تكرار درس ندارند, اما دل خود را از بدي و كينه و حسادت پاك كرده اند. سينة آنها مانند آينه است. همه نقشها را قبول ميكند و براي همه چيز جا دارد. دل آنها مثل آينه عميق و صاف است. هر چه تصوير و عكس در آن بريزد پُر نميشود. آينه تا اَبد هر نقشي را نشان ميدهد. خوب و بد, زشت و زيبا را نشان ميدهد و اهلِ آينه از رنگ و بو و اندازه و حجم رهايي يافته اند. آنان صورت و پوستة علم و هنر را كنار گذاشتهاند و به مغز و حقيقت جهان و اشياء دست يافتهاند. همة رنگها در نهايت به بيرنگي ميرسد. رنگها مانند ابر است و بيرنگي مانند نور مهتاب. رنگ و شكلي كه در ابر ميبيني, نور آفتاب و مهتاب است. نور بيرنگ است. ***
9. وحدت در عشق عاشقي به در خانة يارش رفت و در زد. معشوق گفت: كيست؟ عاشق گفت: «من» هستم. معشوق گفت: برو, هنوز زمان ورود خامان و ناپُختگان عشق به اين خانه نرسيده است. تو خام هستي. بايد مدتي در آتش جدايي بسوزي تا پخته شوي, هنوز آمادگي عشق را نداري. عاشق بيچاره برگشت و يكسال در آتش دوري و جدايي سوخت, پس از يك سال دوباره به در خانة معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بيادبانهاي از دهانش بيرون نيايد. با كمال ادب ايستاد. معشوق گفت: كيست در ميزند. عاشق گفت: اي دلبر دل رُبا, تو خودت هستي. تويي, تو. معشوق در باز كرد و گفت اكنون تو و من يكي شديم به درون خانه بيا. حالا يك «من» بيشتر نيست. دو «من»در خانة عشق جا نميشود. مانند سر نخ كه اگر دو شاخه باشد در سوزن نميرود. گفت اكنون چون مني اي من درآ نيست گنجايي دو من را در سرا ***
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:48 |
هر چه از استوا به سمت قطب پيش ميرويم اندازه موجودات بزرگتر ميشود مثل پنگوئن ها - روباه - وال. - گاو نر کور رنگ است و فقط نسبت به حرکات شنلي که گاو باز در مقابل چشمانش تکان ميدهد به خشم ميايد و ديگر فرقي نميکند که شنل به چه رنگي باشد. - وزن کل موريانه هاي جهان ده برابر وزن کل انسانها است. - ادرار موش در زير اشعه ماورا بنفش ميدرخشد و همين امر باعث ميشود که بازها بتوانند آنها را شکار کنند. - کانگروها قادر نيستند بسوي عقب راه بروند. - مارها و ببرهاي استراليايي که چشمهايشان توسط پرندگان کور شده اند به راحتي ميتوانند به زندگي خود ادامه دهند - يکي از سمي ترين حيوانات دنيا نوعي عروس دريائي است که سم آن در کمتر از دو دقيقه قرباني خود را ميکشد. - فقط سي درصد از مارهاي دنيا سمي هستند. - عقربها تنها موجوداتي هستند که اشعه راديو اکتيويته تاثيري به آنها ندارد و جالب تر اينکه عقربها دو دشمن دارند يکي از آنها يک نوع سار است و ديگري مگس. - مار «آناکوندا» تنها نمونه افعي است که بچه مي زايد. - ملکه موريانه پنجاه بار بزرگتر از جفت مذکر خود مي باشد. - زمان بارداري فيل به ۲ سال مي رسد. - نوعي ماهي وجود دارد که با کمک باله هايش به سطح آب مي آيد و يک و نيم دقيقه در هوا پرواز مي کند و به شکار طعمه خود مي پردازد. - اسب ماده سي دندان و اسب نر سي و شش دندان دارد. - حس بوياييه مورچه با حس بوياييه سگ برابري ميكند. - از بزاق يک نوع خفاش خون آشام داروي ساخته اند که جلوي سکته مغزي را ميگيرد. - در صورت نبودن غذا تمساح قوي همنوع ضعيفتر از خود را مي خورد. - كوچكترين سگ جهان ، داركيده پيترزبورگ با ۶۰۰ گرم وزن مي باشد. - پنگوئن نر در طول دو ماه محافظت از تنها تخم پگوئن ماده چيزي نمي خورد و چهل درصد وزن خود را از دست دهد. - قلب گنجشك ۱۰۰ بار در دقيقه مي زند ، درضمن ميدانستي که گنجشکها روي زمين راه نمي روند بلكه مي پرند. - مار ميتواند تا نيم ساعت بعد از قطع شدن سرش نيش بزند. - بزرگترين مار جهان ، ۸ متر طول و ۱۲۵ كيلوگرم وزن دارد. - قدرت بينايي جغد هشتاد و دو برابر انسان است. - دلفينها و فيلها فقط ۲ ساعت در شبانه روز مي خوابند. - حداكثر سرعت لاك پشت هاي غول پيكر چهار و نيم متر در دقيقه است كه خرگوش اين فاصله را در كمتر از نيم ثانيه مي پيمايد. - بزرگترين جانور بي مهره ماهي مركب غول پيكر است د بلنديش ممكن است تا حدود ۱۵ متر برسد. - شمپانزه، اورانگوتان، گوريل، ميمون، سگ، گربه، راكون، خوك، فيل و اسب ۱۰ تا از باهوشترين حيوانات هستند. - وزن مغز گوريل ۶۰۰ گرم است و مغز فيل يك هزارم وزن بدن اوست. - سگها دنيا را بيرنگ و مات مي بينند د آنها نزديك بين بوده و تنها سايه هاي خاكستري رنگ را تشخيص مي دهند. - ماهي قزل آلا يكي از بهترين و معروفترين ماهيهاي پرورشي آبهاي شيرين است و نوع رنگين كمان آن نخستين بار از آمريكا به نقاط ديگر برده شده است. - فيل از گوشهايش بعنوان تهويه هوا نيز استفاده ميکند د فيل دماي بدنش را توسط گوشهايش متعادل نگه ميدارد ، چون سطح بزرگي دارد که حيوان ميتواند از طريق آن گرماي بدنش را کاهش دهد. - ضربان قلب مرغ مگس خوار ۱۰۰۰ مرتبه در دقيقه است. - حيواناتي چون سگ و گربه تنها از طريق نفس زدن تند ، تند به دفع گرماي بدن خود مي پردازند و بدين علت است که سگ در هواي گرم دهان خود را باز کرده و له له مي زند ، تا بدينگونه از حرارات و گرماي بدن خود بکاهد. - بعضي از پرندگان چنان درجه حرارت بدنشان بالاست که مجبورند براي حفظ اين گرما ، غذاي زيادي بخورند د بطوريکه اگر شما بخواهيد باندازه اين نوع پرندگان غذا بخوريد بايد در هر وعده غذا حداقل ده کيلو غذا بخوريد.[/quote]
| +| نوشته شده توسط قاطي در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:47 |
|