دوستت دارم يه عالمه
هرچي بگم بازم كمه...




























حال و روز
خودم رو درست حسابي نميفهمم... انگار خودم و احساساتم رو گم كردم.... انگار تو راهي
كه داشتم مي رفتم، به يه راه فرعي كشونده شدم.... ميدونم كه اين راه به چشماي اون
ختم ميشه... ميدونم كه چشماي اون داره من رو از راه درست زندگيم به يه راه نامعلوم
ميكشونه... هرچي كه خودم رو به راه مي يارم اما بازم چشماي نازش سد راهم ميشه و من
رو به طرف خودش ميكشونه.... نميدونم چطوري دوباره به همون جاده تنهايي گذشته كه توش
قدم گذاشته بودم برگردم....من به اون تنهايي و سكوت جاده قبلي دلبسته شدم و نميخوام
از دستش بدم... اما انگار چشماي اون نميخواد بهم اجازه برگشتن بده.... كاش ميتونستم
تو راه چشماي اون درست حسابي قدم بذارم... اما همون راه هم نامعلومه... چون نگاه
اون رو نميتونم تو قلب شكسته ام تفسير كنم و به راحتي با نور چشماي قشنگش همگام
بشم... راهمو گم كردم.... هيچ كس هم نيست تا كمكم كنه...
تموم ديشب
سعي كردم بدون فكر كردن به نگاهش بخوابم يا بدون بخاطر آوردن چشماش، چشمامو رو هم
بذارم... اما انگار چشماي من با نگاه اون طلسم شده... از خدا با اشك و آه خواستم تا
كمكم كنه... تا منو و اين پاهاي ضعيفم و از رفتن به اون راه نگهداره.... اما هيچ
ندايي تو قلبم روشن نشد... هيچ نوري تو دلم راه پيدا نكرد... آه...... چقدر خسته
ام........ چقدر تنهام...........
اين درد
داره منو ميكشه.... داره منو ذره ذره آب ميكنه.......... مثل يه شمعي كه قطره قطره
وجودش رو به ديگران تقديم ميكنه و براي خودش هيچ چي نمي مونه........
خداجووووووووون به دادم برس... ياد اون رو.......نگاه سرد اون رو، و همه لبخنداي
كالش رو از قلبم بيرون بكش....... ميخوام به همون دنياي تنهايي خودم برگردم...
دنيايي كه سراسر غم و درده....... اما فقط و فقط خودم هستم و
بس...!
باید امشب بروم.
دوباره باران می بارد
و دلم می خواهد از کوچه عاشقی بگذرد
و زیباترین نیات آدمی را
در خواب کوچه های این همه شبانه بی عبور
آرزو کند.
شب عجیبی است و احساسی غریب بر من جاری.
در اعماق خاطرات دور ٬شاید دلم به دنبال کسی میگردد٬چیزی.
شاید تو را میجوید٬شاید تو را می خواهد.
نمیدانم کی٬چی؟ ولی میدانم در درونم چیزی است
مثل یک بیشه نور........... مثل خواب دم صبح و...........
چنان بیتابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است که مرا می خواند.
باید امشب بروم.
پنجشنبه رفتم زيارت سخي... با آبجيم.... دلم ميخواست اونجا كه رسيدم، حسابي گريه كنم و از خدا بخوام كه ياد و عشق اون رو از دلم بيرون كنه... اما اونجا كه رسيدم، انگار ديگه هيچ غم و غصه اي تو دلم نبود كه بخاطرش اشك بريزم... خود حرم رو كه داشتن درست ميكردن و حياط هم پر بود از كبوترهاي سفيد. هروقت كه پرواز دسته جمعي كبوترا رو مي بينم، چهره اون جلوي چشمام مي ياد... اون روزم وقتي كبوترا دورتادور گنبد پرواز ميكردن، چشماي نازش جلوي صورتم اومد. با همون خنده قشنگ هميشگي... فهميدم كه نمي تونم فراموشش كنم.
وقتي كه داشتم نماز ميخوندم، بازم به اون فكر ميكردم... دعا كردم يه روزي برسه كه من و اون با هم همينجا رو زيارت كنيم... خنده داره... رفته بودم تا براي فراموش كردنش دعا كنم اما دعا كردم تا دفعه بعد همراه اون، بازو به بازوش تو حرم بگردم و در كنارش باشم...
۱.مامانم رو بتونم بفرستم كربلا
۲.تو كارم پيشرفت كنم
۳.بتونم برم دانشگاه
۴.اون دوستم داشته باشه
۵.يه خونه به نام مامانم بخرم تا ديگه غصه كرايه خونه رو نخوره
۶.در اولين فرصت برم و يه كورس زبان ثبت نام كنم
۷.بتونم آي دي شو گير بيارم
۸.و خيلي چيزاي ديگه.....................................





احساس من





**
* *


**


**


*نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم... فقط میتون بگم که همه چی از اونجا شروع شد که*


*که چشمای نازت بهم خیره شده بود.........!*


*صورت نازت حیلی نورانی شده بود*


*یه لحظه حس کردم تو اون مکان فقط منم و تو...!*

و حضور یه حس سرخ

عزیزم

چشمات رو به پایین بود


اما چشمای من روی چهره نورانیت مات مونده بود


و دستام بدون اینکه خودم بخوام داشت می لرزید


انگار منتظر یه اتفاق بودم... یه شروع سبز... نه سرخ... نه آبی
اما هیچ اتفاق
سبز یا سرخ یا آبی نیفتاد... تو رفتی...
ولی بعد از
زفتنت صدای قلبم رو به وضوح شنیدم

فکر میکردم که هیچ چی نشده
اما نه... قلبم
و چشمام به جای خالیت 
خیره مونده بود
و مات و مبهوت
آره عزیز دلم
....!
عاشق شده
بودم
..
امروز سردتر از هميشه برخورد كرد و نديد كه تيكه هاي شكسته قلبم كوچيكتر شد.......
نگاهش گرماي هميشگي رو نداشت و نديد كه گلهاي شوق جشمام بدون اون گرما پژمرد...
صداي قدم هايش تندت از هميشه بود و نديد كه صندوق خاطرات گوش هايم بدون چك چك نرم اون صدا، همونطور بسته موند.....
اينا مهم نيست عزيزم.........!مدت هاست كه سردي رو تو چشماي نازت مي بينم و با اينكه خيلي خيلي سردم ميشه اما از زمستان نگاهت بي اعتنا عبور نميكنم..........!ميدوني چرا؟ چون من به اميد بهار دلت تن به اين سردي نگاهت سپردم ... به اميد گرماي خورشيد چشمت، چشم به روي همه زيباي ها بستم.... و به انتظار صداي قدم هاي موزونت، از همه صداها دل بريدم............!
كاش معناي نگاهم رو، اشك پنهاني چشمامو و ضربان پي در پي قلبم و ميفهميدي و به جاي درد كمي محبت بهم ميدادي..........! كاش دوستم داشتي بيشتر از اون چيزي كه من تو قلبم تصور ميكنم....... كاش از كنار اين همه زيبايي و انتظار بي اعتنا عبور نكني.............!
سفید یعنی دوستی...........................!
قرمز یعنی عشق...............................!
اما زرد یعنی جدایی............................۱
خیلی سخته به انتظار بمونی و بدونی که تو این انتظار هیچ رسیدنی نیست... اما بازم مجبور باشی که منتظر بمونی و با حوصله اشکای چشماتو با سرانگشتای خودت پاک کنی...! چون هیچ دست مهربونی تو سرنوشتت رقم نخورده..! چون تنهایی و درد تنها سهم تو از این روزگاره لعنتیه... همیشه خودم رو گول زدم... با این حرف که یه روزی اون که از همه مهربونتره از راه میرسه و غم های قلبم تموم میشه.... اما این فقط و فقط یه خیاله............... دارم به آهنگ محسن چاووشی گوش میدم...!
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم.............. چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلییا.....................خیلی دلم گرفت هاز خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی............پیر شدم پیر تو ای جووووووووووونی
تنهای بی سنگ صبور.....................خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست......................موندی و راه چاره نیست
آره.......... منم پیر شدم..........منم بی سنگ صبورم........... هیچ کس نمیفهمه چه حالی دارم.......خدا جووووووووون به دادم برس........... ! تو قلبم یه عالمه درد و تو چشمام یه عالمه بغض جمع شده اما نمیتونم بشکنم شون..................!

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه
خیلی سخته که دلت بخواد
گریه کنی اما بهونه ی درست و حسابی نداشته باشی
خیلی سخته که بخوای با اب خوردن
بغضت رو بفرستی پایین اما یه دفعه اشک از چشمات جاری بشه
خیلی سخته که یه کسی رو
خیلی دوست داشته باشی اما نفهمه

امروز اومدم بگم اين دل من تنهاترين دل دنياست... و اين دوتاچشماي من پراشك ترين چشماي دنيا...! قلب تنهام هميشه از اين روزگار زخم خورده و بدي ديده... سعي كرده كه هميشه مهربون باشه و صادقانه بخنده اما در برابر صداقت فقط و فقط زخم ديده و بس...














وقتی
خاطره های آدم زیاد میشه...دیوار اتاق پر از عکس میشه...
ولی
همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه که نمی تونی عکسش روبزنی به دیوار
تا شايد زمان را به دست باد بسپارم
اما نه...!
زمان پيش روي من است.. درست روبروي چشمهايم...!
مرا از آن گريزي نيست...!
سكوت تنها پناه من است و رفتن تنها راه من...!
امروز آسمان همچون كوير دل من مالامال از فرياد و درد است... اما او مي بارد و اشك من در پس پرده چشم ها اسير مي ماند... او مي غرد و فرياد رعدآساي من در ميان خنده ها محو مي شود... او آسوده از درد مي شود و من لبريز از درد... او رها مي شود و من زنداني لحظه ها باقي مي مانم... كاش آسمان بودم كه لحظه اي مي باريدم و لحظه اي ديگر با پرتو خورشيد لبخند مي زدم...
اما من آسمان نيستم...من نمي توانم همچون او آبي باشم...و باران هيچ وقت از آن من نخواهد بود...من تنها درد هستم... دردي كهنه و فرسوده كه در انتهاي كوچه غم ها... به انتظار باريدن... سر بر آستانه آسمان نهاده است...!
تكرار انتظاري تلخ و بي معنا براي اويي كه ديگر حس مي كنم هيچ گاه نخواهد آمد....!
تكرار نوشته هايي سراسر احساس و عشق اما بي مخاطب..!
تكرار گريه هايي بي دليل تر از غم هايم....!
و تكرار دلتنگي هاي طولاني براي همان كه هيچ گاه نديدمش...!
ديگر خسته شده ام....از اين تكرار مكرر...!
مي خواهم رها شوم از اين همه احساس پوچ و بي معنا...!
از اين همه قشنگي و لطافت...!
مي خواهم همانند رودخانه اي آرام در يك باغ پاييزي به سوي دريا پيش روم...!
و به هيچ مسافري اجازه ندهم تا همسفر موج هاي دلم شود...!
مي خواهم با باد سفر كنم و با خورشيد دست دوستي دهم...!
مي خواهم در ميان آرزوهاي بي انتهايم گم شوم و با اشك هايم تا ابد وداع كنم....!
من دختر سرزمين بي سرنوشت عشق هستم.... اما بي سرنوشت تر از خود عشق به جستجوي گمشده اي هستم بي نام....!
تنها او مي تواند با موج هاي دلم همنوا شود و در سفر بي انتهاي عشق مرا ياري دهد....!
جز او كسي به تمناي مغشوش دلم گوش نمي دهد و جز چشمان زيباي او هيچ چشمي عشقم را منعكس نمي كند...!
مي خواهم با چشمانش دوست شوم... و با لبخند قشنگش پيوندي ابدي ببندم.....!
گرچه اين پيوند مدت هاست كه بين من و چشمانش بسته شده.... اما او نميداند و
شايد... شايد نمي خواهد بداند....!
مي دانم كه در برابر زيبايي او من
هيچم....!
ميدانم در ميان لطافت خنده هايش گم مي شوم اما...!
اما دوستش دارم... به همان لطافتي كه مي خندد...!
دوستش دارم به همان زيبايي كه مي نگرد...!
دوستش دارم به همان ابهتي كه در كلامش موج مي زند...!
و مي خواهمش همانند تمنايي كه در نگاه شوخش جريان دارد....!
كاش موج اشك هايم صخره هاي قلبش را در مي نورديد...و لرزش صدايم اندكي از غرور بي نظيرش را به تكان وا ميداشت....!
كاش كوچ غمهايم را به هنگام ديدنش ميديد و برايم ميخنديد...!
و كاش ميدانست كه من عاشق و شيفته خنده هايش شده ام و بس...!
آه... كاش دوستم ميداشت و كاش مرا مي فهميد...!
يكي را دوست مي دارم،
ولي افسوس ، او هرگز نمي داند .
نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من كه
اورا دوست ميدارم.
ولي افسوس،
او هر گز نگاهم را نمي خواند .
به برگ گل نوشتم من كه
اورادوست مي دارم ،
ولي افسوس،
او برگ گل را بر زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند .
به مهتاب گفتم اي مهتاب ،
سر راهت به كوي او سلام من رسان وگو كه
اورا دوست ميدارم .
ولي افسوس،
كه يك ابر سيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد .
صبا را ديدم وگفتم ،صبا دستم به دامانت ،
بگو از من به دلدارم كه
اورا دوست ميدارم .
ولي افسوس ،
ز ابر تيره برقي جست وقاصد را ميان ره بسوزانيد .
كنون وامانده از هر جا دگر با خود كنم نجوا ،
يكي را دوست ميدارم ،
ولي ا فسوس،
او هر گز نمي داند
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم