به نام عشق

به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ي اشكها، به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان

کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشا نی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است

عشق رو " اد" کن .. به احساسات قشنگت" پي ام" بده .. غم ر و " دليت" کن براي غرور" آف" بزار بگو بشکن آخه دنيا دو روزه .. و خيانت رو"هک" کن ازانسانيت " کپي" بگير و " سندتوآل" کن با صداقت، وفا و معرفت هم "چت" کن از زيبا ترين خاطره هاي زندگيت" وب" بگير

هفت نصيحت مولانا

 گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

 باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)

 وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

 بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي اينگونه شايد احساسم نميرد

ماگذشتیم وگذشت آنچه توکردی باما توبمان با دگران وای به حال دگران

بيائيد يه كمي عاشق باشيم ، بيائيد كمي صندوق دلامونو وا كنيم ، بيائيد يه بار ديگه فرياد كنيم بيائيد داد بزنيم و بگيم كه هيچ چيزي توي دنيا ثروت دلامون نيست الا وجود مقدس خدا و عشق به بنده هاي اون

آره مهربونم اون موقع است كه قلب مهربون خوش سيمات سبز سبز مثل جنگلهاي شمال مي شه و به شادي ما زميني هاي خاكي لبخند مهر مي زنه بيا مهربون كه فردا ديره...................

وقتی که صحبت از عشق میاد همه ما ذهنمون به یه عشق زمینی با جنس مخالف متمرکز میشه ولی اگه یه کم به خودمون و آرامش خودمون فکر کنیم میبینیم که میشه عاشق چیزای قشنگ دیگه هم شد

مالحظه ها رو مي گذرونيم تا به خوشبختي برسيم ولي افسوس که خوشبختي همان لحظه هايي بود که گذرانديم

هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمي 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات ميكنه، بدون براش قشنگي

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه، بدون عاشقته

 

شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ، 

شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ،

مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ،

ولي تو اون رو نمي بيني!

فرق من و تو

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم

گفتي...  گفتم...

حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!

فرق ما اينه كه:

تو دروغ گفتي، من راستشو

ترين ها

مهربان ترين آدم دنيا:مادر

شيرين ترين لحظه زندگي:عيدي گرفتن يك بچه

بهترين دوست نوجواني:تنهايي

بهترين هديه ي جواني:نگاه

فتنه انگيزترين چيز توي زندگي:دروغ

بهتريم هديه دوران عاشقي:بوسه

Love مخفف عبارات

Lake of sorrow (درياچه ي غم)

Ocean of tears (اقيانوس اشك)

Valley of death (دره مرگ)

End of life (آخر زندگي)!

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست،بلکه نداشتن کسی است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،و تو از اون رسم محبت بياموزی

 

 

عشق!!

حتی عاقلترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می شوند اما به راستی عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش است
عشق تو را متعادل و متعالی می کند.....وقتی عاشقی، با هستی در یک تبادل و ارتباط عمیق قرار داری ، همه چیز در یک سطح مساوی قرار دارد ، با ارزش مساوی

عشق يعني فوتبال

اگه يه نفر وارد غشق دو نفر بشه، آفسايد ميشه

اگه يه نفر به ديگري توهين كنه، خطا ميشه، كارت زرد ميگيره

اگه يه نفر به ديگري خيانت كنه، كارت قرمز ميگيره، بايد از بازي بره بيرون

دو نيمه هم داره: يك نيمه پسره، يك نيمه دختره

سكوتم را به باران هديه كردم .. تمام زندگي را گريه كردم…  نبودي در فراق شانه هايت … به هر خاكي رسيدم تكيه كردم


---------------------------

ميخوام بگم دوستت دارم... نه به 21 زبان زنده دنيا... بلکه به زبان قلبم.... گوش کن ..........


---------------------------
زندگی را دوست دارم به شرطه آنکه :


ز: آن زندان نباشد!


ن: آن ندمت نباشد


د: آن درماندگی نباشد


گ: آن گورستن نباشد


ی: آن یاس نباشد
---------------------------


عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است

---------------------------

سازمان ملل جسد صدام را برای عذاب بیشتر در بین شهدای قزوین دفن کرد
---------------------------

وقتی برسی سر دوراهی ** ندونی کجای راهی ** تا بخوایی از اینو اون بپرسی ** می بینی که ته راهی


---------------------------
كوتاهترين فاصله براي گفتن دوست دارم فقط يه لبخنده 
.
.
.
.
.
.
.
نيشتو ببند

---------------------------


ديشب تو فکرت بودم که يک قطره اشک از چشمام جاري شد...از اشک پرسيدم چرا اومدي؟گفت:آخه تو چشمات کسي هست که ديگه اونجا جاي من نيست..
----------------------------


رفاقت به معني حضور در کنار فردي ديگر نيست بلکه به معني حضور در درون اوست...
-------------------------


يکي باش براي يک نفر ....نه تصويري مبهم در خاطره ها...
------------------------------


کاشانه آن نيست که جمشيد بنا کرد.کاشانه آن است که ليلي بنا کرد.ويرانه آن نيست که چنگيز فرو ريخت.ويرانه دل ماست که با گوشه ي چشمت صد سال بنايم را يک باره فرو ريخت...

----------------------


ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم...
--------------------------


وقتي برگهاي پاييز رو زير پاهات له ميکني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي کردن..
------------------------------


مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم.مهم اينه که چند لحظه بهاري زندگي خواهيم کرد

دانشجو گر عاشق شود . بي پرده مشروط مي شود چيزي شبيه آب هويج با كوفته مخلوط مي شود

همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما پول‌دارها محترمترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرف‌دارترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بچه‌ها واجب‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما خانم‌ها مقدم‌ترند . همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما سياه‌ها بدبخت‌ترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بعضي‌ها برابرترند

ميدونی چرا خانم ها کمتر فوتبال بازی می کنند؟ چون کمتر پيش مياد که يازده تا خانم راضی بشن همزمان يه جور لباس بپوشن

اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟ اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟ اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟ اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟ اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟ اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟ اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟ اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟ اگه پسرا نبودن کي نمره هاش هميشه تک بود؟ اگه پسرا نبودن دخترا اوقات فراغت نداشتن!

(اس ام اس نصفه شبي) شرکته ال جي شما را به ديدنه ادامه خواب دعوت ميکند!

عشق فقط عشق لوتي... آبجو و عرق با هم قاطي... شيش ماه زندوني بي ملاقاتي... ترياك مياريم سوغاتي... تا صبح ميريم الواطي... نميخايم بگيم كه خيلي لاتيم... ميخوايم بگيم بد فرم خاطرخاتيم

مضرات امتحانات : افزايش بار علمي به طور نا خواسته ! كمبود شديد خواب و كاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقيقه ! رواج فرهنگ غلط پاچه خاري ! براي معلمان ! افزايش خشونت عليه حيوانات (خر زني !!!) چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش هاي غلط تقلبي ! سردرد حاصل از تمركز شديد براي يافتن راههاي مدرن تقلب

 

 ويژگيهاي پسران باکلاس 1) برداشتن ابرو به مقدار کافي! 2) کشيدن سيگار به همراه چوب سيگار! 3) بحث در مورد انتخابات رياست جمهوري آمريکا! 4) نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست! 5) بي اطلاعي از تماشاي برنامه هاي تلويزيوني! 6) گوش دادن موسيقي بدون کلام! 7) نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا! 8) اظهار عدم تمايل به ازدواج! 9) تظاهر به عصبي بودن! 10) بحث در مورد فضاي فکري احمدي نژاد

 یه روز یه دختر زشت به دوست پسرش میگه شباهن من با خورشید چیه ؟ پسره میگه به 2 تاتون نمیشه مستقیم نگاه کرد

پدری به پسرش می گه می خواهم برات زن بگیرم.
پسر میگه: نه .نمیخوام!
میگه : دختر بیل گیتسه ! نمی خوای ؟
پسر لبخند میزنه و میگه : باشه!
بعد میره پیش بیل گیتس و می گه :دخترتو عروس نمیکنی؟
...
...میگه: نه!
میگه : پسر من معاون رییس جمهوره ها !
بیل گیتس لبخند می زنه و میگه :باشه!
بعد میره پیش رییس جمهور میگه : معاون نمی خوای !
میگه: نه !
میگه : اگه داماد بیل گیتس باشه چطور ؟!
رییس جمهور لبخند می زنه و میگه :باشه
سیاستو حال کردین ؟؟ :))
 
 
 
 
 
 
 
روز ارزان بودن بنزین و سوخت......پر نمودن باک پیکان یاد باد

روز راندن با پراید نقره ای ...... در بیابان و خیابان یاد باد

روز کمتر بودن نرخ طلا ......هدیه دادنها به یاران یاد باد
...

روز لذت بردن از مرغ لذیذ ...... روز طبخ سینه و ران یاد باد

روز ارزان بودن ارز و دلار ......و خریدش سهل و آسان یاد باد

روز باد کولر و سردی آن ......تکیه دادن شاد و خندان یاد باد

روز گاز و شعله های آتشش ...... در خزان و در زمستان یاد باد

گپ زدن با دلبران بی دغدغه ...... با مو بایلت فاش و پنهان یاد باد

روز دانشگاه و جمع دلبران ...... گپ زدنها زیر باران یاد باد

آن زمان که ذوق شاعر کوک بود ......بود شعرش مست و جوشان یاد باد
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
میدونستین تو ایرانِ باستان سال کبیسه وجود نداشت ؟ هرسال که 6 ساعت اضافه میومد کاری بهش نداشتن . 120 سال که میگذشت میشد 1 ماه اضافه ، که اون 1 ماه رو تو ایران کلا جشن میگرفتنو پایکوبی میکردن . واسه همینه که از قدیم میگن : امیدوارم 120 ساله بشی، واسه این که طرف تو زندگیش اون 1 ماه رو ببینه
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست.
سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید.
هر دو حاضر شدند.
سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود.
وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.
...
مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت.
سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.
سقراط از او پرسید، "در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟"
پسر جواب داد: "هوا"
سقراط گفت:" این راز موفقیت است!
اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
حقیقت اینـــه کــــه:

هــــرچی مهـــربونتر باشی؛

بیشتـــر بهت ظلم میکـــنن...
...

هــــرچی صـــادق تـــر باشی؛

بیشتـــر بهت دروغ میگــــن...

هـــرچی خـــودتو خاکی تـــر نشون بـــدی؛

واست کمتـــر ارزش قائلنـــد...

هـــرچی قلبتـــو آسونتـــر در اختیار بـــذاری؛

راحت تـــر لـــهش میکـــنن...

و اگــــر بدونند کـــه منتظـــری و بهشـــون احتیاج داری...؛.

انـــدازه یه دنیا ازت فاصلـــه می گــــیرند!!!
 
 
 
 
 
 
 
گاهی عمر تلف میشود
به پای یک احساس
گاهی احساس تلف میشود
به پای عمر
و چه عذابی میکشد
کسی که هم عمرش تلف میشود
هم احساسش .....!!!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

چگونه دوستت دارم ؟
بگذار بشمرم . . .
تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم
با احساسات نامرئی
به اندازه پایان هستی
من تو را مثل هر روز دوست دارم
مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع
تو را آزادانه دوست دارم
مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق
تو را خالصانه دوست دارم
مثل احساس بعد از دعا
تو را با اندوه قدیمی
و ایمان کودکی ام دوست دارم
با عشقی که سال ها گم کرده ام
با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام
با اشک ها ، لبخندها
و تمام هستی ام
و اگر خدا بخواهد
بعد از مرگم
تو را بیش از این ها دوست خواهم داشت . . .

 

 

يکي از بدترين اتفاقايي که مي تونه برات بيفته
اينه که بعد از مدت ها کسي به دلت بشينه که تو رو نمي خواد


خدایا انگار دلم را
خوب ندوختی!!!!!!!!!!!!

چند شب است بدجور
تنگه

 

 

 

 

 

 

«البته بنده نمی‌دانم این آقا مجتبی این سوال‌ها را از کجاش درمیاره ، ولی خب به هر حال مهمه که مسلمین بدانند در فضا چگونه به وظایف شرعی خودشون عمل کنند، عرض می‌کنم چون آدم‌ها در فضا روی زمین بند نیستند بنابراین اگر بدن زن و مرد فضانورد با هم برخورد کند اشکالی ندارد اما لازم است قبل از عزیمت به فضا صیغه‌ای خوانده شود که احتمالا به هم حلال شوند ان...
شاءالله، در این صورت با توجه... به کمبود آب در سفینه‌های فضاییآن غسل بر فضانورد مسلمان واجب نیست.

فضلی: حاج آقا ببخشید‌ها این مسئله که می‌فرمایید در فضا که جاذبه وجود نداره مصداق داره ولی در زمین که جاذبه وجود داره ارتباط بین دختر و پسر مشکل داره؟

رضا مارمولک: نخیر جناب آقای فضلی شما مثل اینکه ۲ زاریتون کجه خیلی می‌بخشید‌ها، مثل اینکه شما در جوانی تمام و کمال حال و حول خود را کردید حالا که نوبت به این جوان‌ها رسیده شدید کاسهٔ داغ‌تر از آش، آقا جان مگر ما جوان‌ها دل نداریم (غلامعلی: صلوات) ، خیلی خب حالا شور حسینی برتون نداره یه چیزی می‌گم سریع بل نگیرید ، بفرمایید، اجازه بدید بنده حرفم را بزنم، بله جناب فضلی شما در اون زمان با ده هزار تومان زن گرفتید امروزه با ده هزار تومان فحش هم به آدم نمی‌دند چه برسه به زن، خب این جوان ننه مرده چه کند؟ آخه همه که امکانات فضانوردی ندارند!»
 
 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
...

زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
 
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...
 
 

تا حالا دقیق و موشکافانه کارتونهای پت و مت را نگاه کرده اید؟ دقت کرده اید چه مشخصاتی دارند؟

۱- کاملا خودمحور هستند. شما تا به حال کس دیگری را جز این دو در کارتونهایشان دیده اید؟

۲- تأیید طلب هستند. همدیگر را تأیید می کنند و قند در دلشان آب می شود.
...

۳- کارهایی می کنند و وسایلی می خرند که خودشان هم فلسفه شکل گیریش را نمی دانند

۴- هدف را تخریب می کنند تا به وسیله برسند. خاطرم هست در یک قسمت همه کتابهایشان را فروختند تا ابزار ساخت کتابخانه را بخرند.

۵- در کارهایی دخالت می کنند که در آن تخصص ندارند و هیچ متخصصی را هم قبول ندارند

۶- نوآوری می کنند، ولی به روش خودشان

۷- متخصص ایجاد ضرر و زیان هستند
- اعتماد بنفس کاذبشان غوغا می کند

۹- یک جا را خراب می کنند تا جای دیگر را بسازند، دست آخر هر دوجا تخریب می شود

۱۰- شعارشان این است: That’s it یا همان همینه، به عبارتی همینه که هست!

۱۱- الگوهای درِ پیت دارند. به عکس آن وزنه بردار بر دیوار اتاقشان نگاه کرده اید که وزنه را کج گرفته است؟

۱۲-هیچوقت لباسشان را عوض نمی کنند و همه به همین لباس می شناسندشان



حالا شما فکر کنید این خصوصیات را دیگر چه کسی دارد ؟!؟!؟!
 
 
 

یه صبح زیبای پاییزی از خواب پا میشی، میگی یه روز خوب شروع شد. برای چک کردن میل‌هات میری توی جی‌میل می‌بینی ای بابا این که بازنمیشه! با خودت فکر می‌کنی مگه خبری شده باز! سرچ کنم ببینم چه خبره که دوباره بستنش! اما گوگل هم فیلتره، مگه می‌شه! میگی برم توی فیسبوک شاید اونجا چیزی نوشته باشه! وی‌پی‌ان سه ماهه هم که کلاه برداری بود و سه روز بیشتر کار نکرد. بی‌خیال می‌شی با خودت می‌گی دنیا که فقط اینترنت نیست پا میشی دوش می‌گیری میزنی بیرون به سمت محل کار. برای صبحونه یه شیرکاکائو و کیک شاید افکارتو کمی آروم کنه! وقتی روی پاکتش رو نگاه می‌کنی میبینی توی یک روز دویست تومن گرونتر شده! پس شیر می‌خوری با کیک!
وا میستی کنار خیابون اولین پیکان غراضه جلوی پات ترمز می‌زنه می‌گی مستقیم با اشاره‌ی سر می‌گه سوار شو. وقتی هزارتومنی و بهش میدی، چهارصد برمیگردونه! تو دلت می‌گی حتما شیر کاکائو خورده برای صبحونه! رادیو داره از وضعیت فوتبال می‌گه ولی تو تو فکر گوگل هستی. آسمون رو نگاه می‌کنی! جدیدا مثل اینکه دوباره بنزین ملی شده، چون آسمون اصلا معلوم نیست. میرسی سر کار میبینی بخش‌نامه‌ی جدید روی میزته، نوشته اضافه کاری تعطیل و منبعد اگر اضافه هم بمونی پول برق و آب و گازت پای خودته! همون موقع آبدارچی یه چایی رنگ و رو رفته میذاره جلوت در قندون رو باز می‌کنی خالی تر از خالیه یادت میفته از اول هفته سهمیه قند رو قطع کردن!
آبدارچی هنوز بالای سرت واستاده میگه مهندس از دلار چه خبر می‌گی صبر کن الان نگاه می‌کنم میای توی گوگل سرچ کنی دلار، یه فحش به خودت میدی و میری توی یاهو! اولین سایت که باز میشه بیشتر توی صندلیت فرو میری دلار دوهزارو ششصد تومن. تو ذهنت کم‌تر شدن حقوق بیشتر شدن کرایه، پول شیر کاکائو، بی ارزش‌تر شدن پولت و ... رژه میره ... صدای آبدارچی به خودت میارتت می‌گه تو خرج زن و بچه و کرایه خونه موندم، و تو در اون لحظه شاد میشی چون مجردی! آبدارچی دوباره صداش بلند می‌شه می‌گه مهندس قراره جنگ بشه؟، میگن ما جنگ و قراره شروع کنیم! ... و انرژیت هر لحظه توی یه روز گند پاییزی کمرنگ‌تر میشه مثل چای تلخ و سردی که توی دستاته!
و این داستا غم انگیز بسیار ادامه دارد ....

بنا به درخواست تعدادی از دوستان امروز میخام پروفایل کسی رو که خیلی دوسش دارم، و در واقع عاشقشم بزارم اینجا همه ببینن...
http://facebook.com/profile.php?=73322363
خو ینی چی؟ دوسش دارم دیگه

معـروف ترین و دلهره آورتـرین جـاذبه توریـستی نـروژ


Preikestolen که از معروف ترین جاذبه های توریستی نروژ است، در نوع خود به عنوان یکی از برترین و شاید دلهره آورترین مناظر دنیا نیز محسوب می شود. این مکان دیدنی در عین شگفت انگیز بودن، محرکی است برای گردشگران تا ارتفاع 1000 متری آنرا فتح کنند. چراکه در طول چهار ماه تابستان سال 2009 حدود 130000 نفر از آن بازدید کردند و هرساله برای بازدید از این مکان اشتیاق بیشتری را برای توریست های دنیا بوجود می آورد.

مساحت سطح بالای این صخره که تقریبا مسطح است، حدود 25 متر (82 فوت) مربع است. برای رسیدن به لبه پرتگاه یا همان بالاترین سطح صخره Preikestolen حدود 3.8 کیلومتر پیاده روی لازم است که حدود 3 الی 4 ساعت زمان نیاز دارد.

































































 


پیشگیـری از کـمردرد با تمـرینات ورزشـی سـاده


اکثر ما بطور معمول تمام روز رو در اداره یا دیگر محیط های کاری به یک حالت ثابت می نشینیم، در نتیجه آخر شب، وقتی که می خوایم به رختخواب بریم خیلی از ما درد کمی رو در پشتمون احساس می کنیم
این مسئله رو نادیده نگیرید ...


این درد مختصر بتدریج و براحتی ممکنه منجر به ناتوانیهای زیاد حرکتی یا حتی فوت بشه.
نگران نباشید دوستان عزیز، سعی کنید تمرینات زیر رو برای 10 دقیقه
هر روز صبح انجام بدید و این درد مزمن رو از بین ببرید
و از یک زندگی سالم لذت ببرید ...



























من يکی را می‌شناسم

صبح‌ها ليبرال است

ظهرها چپ می‌زند
...

و غروب که از کوچه‌ی تاريک می‌گذرد

زيرِ لب آهسته می‌گويد: "بسم‌الله ...!"



سید علی صالحی
See More
 
 
 
 
 
 
 

..........................
توی اتاق پرو صفحه های ورد و درفت های وبلاگ ها
همیشه من و تویی تنها نشسته ایم
یکی یکی جملات را می پوشیم و به آینه نگاه می کنیم
...
این اتاق تنگ و باریک که همیشه یکی با غرغر پشت درش ایستاده
در را که باز می کنی
هر چیزی می تواند باشد
می تواند عابربانکی منتظرت باشد که زودتر پرداخت کند و تمام
می تواند نگاهی با ذوق، احساسش را بیاویزد دور گردنت
می تواند ساده، بی حس و حال فقط بگوید خوب بود
هر روز فرا خور حس و حالش
هر فصل به رنگ برگ هایش
مدام توی اتاق پرو دنبال آینه ی قدی می گردیم
در این تنگی صفحات ورد خبری نیست
بیرون هم
حیف که بی لباسی در این روزگار جرم است
دیگر از عذرخاهی گذشته این نبودن ها و ننوشتن ها
خاک به من می آمد که حیف تنگ است
خودتان قضاوت کنید، اصلن من به این لباس ها می آیم؟
 
 
 
 
 
 
 
بی تو واژه ها
کلافه کرده اند مرا
نه می روند نه می آیند
پا گذاشته اند روی گلویم
زل زده اند به دهانم
...
سلامی را می جویند
که شاید
راهیِ بوسۀ روی تو باشد

این واژگان بیچاره را
آغوش تو هیچگاه
تسلی گاه نخواهد بود
پایشان در گلویم
سنگین تر از سکوت
فرو رفته است
در تقدیرگاهی ابدی
توقف کرده اند

نگاه این منتظران بی ثمر
دلم را سخت می سوزد
آن دم که بیایی
جز اشک می دانم
هیچ به تو نخواهم گفت
نمی دانم
وقتی ببینند
چه خواهند کرد؟
 
 
 
 
 
 
 
 
پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!

دختر: توباز گفتی ضعیفه؟

پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
...

دختر: وااااای… از دست تو!

پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟

دختر:اه…اصلاباهات قهرم.

پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟

دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟

پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.

دختر: … واقعا که!

پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟

دختر: لوووس!

پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!

دختر: بازم گفت این کلمه رو…!

پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!

دختر: من ازدست توچی کارکنم؟

پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!

دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!

پسر: صفای وجودت خانوم!

دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!

پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!

دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”

پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

دختر: ولی من که بور بودم!

پسر: باشه… فرقی نمی کنه!

دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…

پسر: …

دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟

پسر: …

دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…

پسر: …

دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…

پسر: خدا… نه… (گریه)

دختر: چراگریه میکنی؟

پسر: چرا نکنم… ها؟

دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…

پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…

دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا

پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم

دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟

پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…

دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …

پسر: …

دختر: دوباره ساکت شدی؟

پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!

تک عروس گورستان!

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!

اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و فاتحه و دلتنگی

امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
آرام بخواب , کوچ کرده ی من…

دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!

نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!

بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم…
اما… تـو آرام بخواب…
.
.
See More

شد خزان گلشن آشنايي
باز هم آتش به جان زد جدايي
عمر من اي گل، طي شد بهر تو
ور تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي

 

 

اینجا عشق را
گاهی تشییع می کنند
فاتحه بر نبود مخوانید
تا بود بدهکاری بود
گم شدن ناچاری بود
...
این تابوتِ رهسپار
پر از احساس
سراسر خالی ست
عشق
هیچگاه نخواهد مُرد

روزی مردی، عقربی را دید که درون اب دست و پا میزند، او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت او را نیش زد.مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از اب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید وپرسید:برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟مرد پاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.
تقدیم به کسانی که نیش عقربها از دوستان خود خوردند و حرف نزدند و دوباره عشق ورزیدند...!!!

 

 

 

 

به هیچ کس نخند...........


به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را می‌چیند و به تو می‌گوید،ارباب. نخند !
به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری . نخند !
...
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می‌ رود و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند .نخند !
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده . نخند !


…به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه‌ ای که هرصبح نان سنگک می‌گیرد،
به راننده چاق اتوبوس ،
به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده آژانسی که چرت می‌زند،
به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش را باد می‌زند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه می‌ رود تا شماره کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جار می‌زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می‌ریزد،
به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،
به مسافری که سوارتاکسی می‌شود و بلند سلام می گوید،
به فروشنده‌ ای که به جای پول خرد به تو آدامس می‌دهد،
به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه و سبزی،
به هول شدن همکلاسی‌ات پای تخته،
به مردی که دربانک ازتو می‌خواهد برایش برگه‌ ای پر کنی،
به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی
….نخند،
نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نا بجای آدم‌ها بخندی!!
که هرگز نمی‌دانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند !!!
آدم‌ هایی که هرکدام برای خود و خانواده‌ ای همه چیز و همه کسند !
آدم‌ هایی که به خاطر روزیشان تقلا می‌کنند،
بارمی برند،
بی‌خوابی می‌کشند،
کهنه می‌پوشند،
جار می‌زنند
سرما و گرما می‌کشند،
وگاهی خجالت هم می‌کشند،…
…خیلی ساده

گفتم چرا انقلاب کردید؟
گفت انقلاب کردیم تا شاه و شاهزاده نداشته باشیم!
گفتم حال که آقا و آقازاده داریم!!!
گفت انقلاب کردیم تا سیاست مان دینی شود
... گفتم حال که دینمان سیاسی شد!!!
...
...
... گفت انقلاب کردیم تا اقتصادمان انسانی شود
گفتم حال که انسانیتـ مان اقتصادی شد!!!
گفت انقلاب کردیم تا خیابانـ هایمان شریف شوند
گفتم حال که شرافتمان خیابانی شد...

اینجاست که باید یه نخ و روشن کنیم...

یک واقعیت بسیار جالب ♥♥

10چیز که مانع 10 چیز دیگر است!
1. غرور مانع یادگیری
2. تعصب مانع نوآوری
...
3. کم رویی مانع پیشرفت
4. ترس مانع ایستادن
5. تخیل مانع واقع بینی
6. بدبینی مانع شادی
7. خود شیفتگی مانع معاشرت
8. شکایت مانع تلاش گری
9. خود بزرگ بینی مانع محبوبیت
10. عادت کردن مانع تغییر

متحجران از سکولاران خطرناک ترند


کد خبر: 22808|تاریخ خبر: 28/06/1391


نسخه چاپی| ارسال به دوستان































 






پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران - تهران


«امام فرمودند اگر روزی اینها میدان دار شوند به نام اسلام، مردم را از نظام دور می کنند و چیزی از این انقلاب و جمهوری باقی نمی گذارند این حرف از حرفهای تاریخی امام است که باید در تاریخ ما ثبت شود.»
 

متحجران در دوران مبارزه می گفتند کار ما علمی و دینی است و سکوت می کردند ولی حالا که مردم در اطراف امام مبارزه کردند،خون دادند و پیروز شدند از این طرف می‌گویند حالا دیگر مردم حق دخالت در انتخابات را ندارند و انتخابات حق نایب امام زمان(عج) است!
 

همین‌ها بودند که می‌گفتند تا حکومت امام زمان پیش نیاید، هیچ حکومت اسلامی نمی تواند تشکیل شود و می‌گفتند هر کس به عنوان حکومت قبل از قیام حضرت حجت(ع) قیام کند، مثل مرغی است که پیش از اینکه بال درآورد بخواهد پرواز کند!
 

امام این توطئه را برهم زدند، فرمودند: نه! چنین حرفهایی نزنید! این، خطرش از آن حرف «دین از سیاست جداست» بیشتر است و واقعاً هم بیشتر است اگر روزی ما به مردم القاء کردیم که اینجا فقط آلت دست هستند که باید مثل یک موجود بی‌اراده توی ماشین حرکت بکنند و این مردم را از صحنه بیرون کردیم طولی نمی‌کشد که هیچ چیز برای این انقلاب و برای این جمهوری و مملکت نمی‌ماند.
 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی ، گزیده سخنان  ایشان در سال ۶۲ بدین شرح است  : 
 

*  ما امروز مطمئن هستیم که مسئولان کشور، چیزی غیر از آنچه که مردم می‌خواهند، نمی‌خواهند و مطمئن هستیم که مردم، به راهی که امام ترسیم کرده‌اند، می‌خواهند بروند، بنابراین هیچ خوفی نداریم واین نشانه کامل اعتماد رهبر به مردمش است.این را ما باید از افتخارات بزرگ تاریخی اسلام، در تاریخ انتخابات دنیا ثبت بکنیم و به عنوان یک امتیاز عظیم دمکراسی و حکومت مردم در جمهوری‌اسلامی، در مقابل همه مدعیان دمکراسی در دنیا به حساب آوریم. البته زبان ما کوتاه و امکانات ما کم است و دشمنان ما، اینگونه امتیازات را ندیده می‌گیرند و اینها را هم یک جوری تفسیر می‌کنند و حتی بعدی هم ندارد، با همه این آزادیهایی که داده شده، باز هم یک نقبی بزنند و بعد از انتخابات یک چیزی بگویند.
 

*  ما این انتظار را از آنها داریم؛ از داخلی ها هم داریم، اما خودمان می‌دانیم داریم چه می‌کنیم.نکته بسیار مهم دیگری که اینجا هست، این اظهارات اخیر امام در مورد کسانی که گفته بودند مجتهدین، حق اینگونه هدایتها را دارند که خیلی حرف بزرگی است. خوب! ما می‌دانیم که واژه اجتهاد و مجتهد در این مملکت چقدر مقدس است و می‌دانیم مردم در مقابل مجتهدین و کسانی که این عنوان مقدس را با خودشان دارند، چقدر خاضعند! کسانی در جاهایی گفته‌بودند که چون حکومت، حکومت خدا و حکومت امام زمان است و نایب حکومت، فقیه و مجتهد جامع شرایط است، با این استدلال در این گونه امور که منجر به تشکیل مجلسی می‌شود که تصمیم‌گیری دارد، این حق مجتهدین است که به عنوان نواب عام امام زمان این مسأله را هدایت کنند و نمی‌شود این مسأله به این مهمی را در اختیار افکار مردم کوچه و بازار گذاشت! این حرف، به صورت ظاهرش قابل قبول می‌آید و عوامفریبانه هم می‌تواند باشد.
 

*  امام به محض اینکه این نکته به گوششان رسید، در اولین فرصت این مسأله را که ممکن است صادقانه هم ادا شده باشد، اما به عنوان یک توطئه‌ای که گوینده‌اش ممکن است خبر از توطئه نداشته، محکوم کردند. این حرف بسیار جالبی بود که امام زدند، از حرفهای تاریخی امام است، باید در تاریخ ما به عنوان یک سخن سرنوشت ساز، ثبت بشود.امام به حق، تکیه‌گاه این انقلاب را مردم تشخیص دادند و این نه امام است بلکه اسلام است که چنین خواسته و این قرآن است که چنین خواسته که حکومت پایه‌ اصلی‌اش را باید از افکار مردم بگیرد.درست است که حکومت در اسلام، حکومت الهی است، امام بدون رضایت مردم، نمی‌شود بر آنها حکومت کرد و درست هم نیست که بر مردم حکومت شود و این اصل هم در معارف ما پذیرفته شده‌است.
 

* امام، این اشتباه را که دیگران کرده‌بودند اصلاح کردند و یا این توطئه را برهم زدند، فرمودند: نه! چنین حرفهایی نزنید! این، خطرش از آن حرف «دین از سیاست جداست» بیشتر است و واقعاً هم بیشتر است. اگر روزی ما به مردم القاء کردیم که روحانیون طراز اول هستند که حق تصمیم‌گیری دارند و مردم اینجا فقط آلت دست و فنر هستند که باید مثل یک موجود بی‌اراده توی ماشین حرکت بکنند، (اگر چنین فکری را به مردم القاء کردیم و این مردم را از صحنه بیرون کردیم) طولی نمی‌کشد که هیچ چیز برای این انقلاب و برای این جمهوری و مملکت نمی‌ماند
 

* اینهایی که این حرفها را می زنند همین‌هایی هستند که  وقتی که عده‌ای مبارزه می‌کردند می‌گفتند که اسلام نباید در سیاست دخالت کند، دین از سیاست جداست و همین‌ها بودند که می‌گفتند مشت با سندان نمی‌تواند طرف شود و همین‌ها بودند که می‌گفتند تا حکومت امام زمان پیش نیاید، هیچ حکومت اسلامی نمی تواند تشکیل شود و همین‌ها بودند که می‌گفتند هر کس به عنوان حکومت قبل از قیام حضرت حجت(ع) قیام کند، مثل مرغی است که پیش از اینکه بال درآورد بخواهد پرواز کند همین حرفهایی که هر روز به گوش ما می‌رسید و به خاطر مبارزه با شاه محکوم می‌شدیم آنها حالا این طرف افتاده‌اند همانها هستند. حالا ممکن است آدم بگوید یک شخص نیست، همان جریان فکری است که امروز برعکسش را می‌گوید.حالا که مردم و طلبه‌ها، در اطراف رهبری مبارزه کردند، مردم خون دادند و پیروز شدند و حکومت را دارند اسلامی می‌کنند، اینها از این طرف می‌گویند، می‌گویند: حالا دیگر مردم حق دخالت ندارند

يك لقمه نان حلال

نان حلال خيلي خيلي خوب است. من نان حلال را خيلي دوست دارم. ما بايد هميشه دنبال نان حلال باشيم. مثل آقا تقي. آقاتقي يك ماست‌بندي دارد. او هميشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت مي‌دهد تا آبي كه در شيرها مي‌ريزد و ماست مي‌بندد حلال باشد. آقا تقي مي‌گويد: آدم بايد يك لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا كه سرش را گذاشت روي زمين و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بيراه نباشد.
دايي من كارمند ...
يك شركت است. او مي‌گويد: تا مطمئن نشوم كه ارباب رجوع از ته دل راضي شده، از او رشوه نمي‌گيرم. آدم بايد دنبال نان حلال باشد. دايي‌ام مي‌گويد: من ارباب رجوع را مجبور مي‌كنم قسم بخورد كه راضي است و بعد رشوه مي‌گيرم!

عموي من يك غذاخوري دارد. عمو هميشه حواسش است كه غذاي خوبي به مردم بدهد. او مي‌گويد: در غذاخوري ما از گوشت حيوانات پير استفاده نمي‌شود و هر چه ذبح مي‌كنيم كره الاغ است كه گوشتش تُرد و تازه است و كبابش خوب در مي‌آيد. او حتماً چك مي‌كند كه كره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمي‌كند. عمويم مي‌گويد: ارزش يك لقمه نان حلال از همه‌ي پول‌هاي دنيا بيشتر است!! آدم بايد حلال و حروم نكند. عمو مي‌گويد: تا پول آدم حلال نباشد، بركت نمي‌كند. پول حرام بي‌بركت است.

من فكر مي‌كنم پدر من پولش حرام است؛ چون هيچ‌وقت بركت ندارد و هميشه وسط برج كم مي‌آورد. تازه يارانه‌ها را خرج مي‌كند و پول آب و برق و گاز را نداريم كه بدهيم. ماه قبل گاز ما را قطع كردند چون پولش را نداده بوديم. ديشب مي‌خواستم به پدرم بگويم: اگر دنبال يك لقمه نان حلال بودي، پول ما بركت مي‌كرد و هميشه پول داشتيم؛ اما جرأت نكردم. اي كاش پدر من هم آدم حلال خوري بود!!!

فرض را بر این بگذارید که تمامی کارمندان زحمت‌کش شهرداری از همین امروز به مدت یک ماه دست از کار بکشند و اعتصاب کنند، چه اتفاقی می‌افتد؟ تمامی شهرها را زباله و کثافت بر می‌دارد و هیچ کس حاضر نمی‌شود حتی برای خرید مایحتاج روزانه خود پایش را از در خانه بیرون بگذارد، چه برسد به آن‌که ساعت‌ها در آن فضای مسموم و آلوده تنفس کند. اگر از همین امروز به مدت یک ماه تمامی پزشکان، جراحان و پرستاران اعتصاب کنند ف...
اجعه‌ای انسانی به بار خواهد آمد که حتی تصورش پشت آدمی را به لرزه میاورد یا حتی ارتشیان اگر به مدت یک ماه مرزها را رها کرده و به خانه‌هایشان بازگردند، نانواها، لوله کش‌ها، سیم کش‌ها، مخابرات، شرکت نفت، گاز و …..حال به این فکر کنید که اگر آیت‌الله‌ها و حجت السلام‌ها و امام‌جمعه‌ها به مدت یک ماه که هیچ، یک سال هم کم است، به صورت مادام‌العمر دست به اعتصاب بزنند .....آیا اتفاقی می‌افتد !!!؟ .... آیا آبی از آب تکان می‌خورد !!!

چند نکته تمرین برای افزایش قدرت ذهن!

از جدول و بازی های فکری استفاده کنید.
از دست غیرغالب خود در مسواک زدن، شانه کردن یا استفاده از موس استفاده کنید. در یک زمان با هر دو دست بنویسید. قاشق و چنگال را جابجا در دست بگیرید.

...
یکی از حواس خود را کنار بگذارید. چشم بسته غذا بخورید، از شاخه گوش استفاده کنید، با چشم بسته دوش بگیرید.
توانای خود در چشیدن مقایسه ای را افزایش دهید. مثلاً پنیر و شکلات و مواردی دیگر.

از کیبورد هایی استفاده کنید که جای حروف آن متفاوت است.
برای ابزار متداول، کاربرد های گوناگون بیابید. مثلاً چند کاربرد برای میخ می توانید بیابید، 10 تا، 20 تا ...؟
فرضیات خود را معکوس کنید.

به یک جواب اکتفا نکنید.
واقعیت ها را معکوس کنید. از خود بپرسید : چه می شود اگر ...؟

ترسیم کنید. برای نقاشی نیاز نیست که یک نقاش باشید
مثبت فکر کنید.

در یک زمان چند کار را با هم انجام دهید.
غذاهای متناسب برای مغز بخورید مانند گردو، بادام، نان برشته، چای سبز و غیره.
سیر غذا نخورید. کمی گرسنه باشید.
نرمش های روزانه انجام دهید.
صاف بنشینید.
زیاد آب بخورید.
نفس عمیق بکشید.
بخندید.
به فعالیت های خود تنوع بدهید. برای خود مشغولیات ذوقی انتخاب کنید
خوب بخوابید.

موسیقی گوش کنید.
کارها را عقب نیاندازید.
وابستگی خود به تکنولوژی را کاهش دهید.
تحقیقات اینترنتی داشته باشید.
لباس های خود را تغییر دهید. پابرهنه راه بروید.
با خود بلند بلند صحبت کنید.

شطرنج یا بازی های صفحه ای انجام دهید به خصوص شطرنجی که پیشرفت بازی توسط ایمیل باشد.
بازی های مغزی انجام دهید مانند سودوکو، جدول کلمات متقاطع و غیره.

نشریه ای را به صورت دایم بخوانید.
یک زبان خارجی بیاموزید.

برنامه نویسی با کامپیوتر را یاد بگیرید.
کلمات بلند را از آخر به اول بنویسید. رگشلاچ.
محیط خود را تغییر دهید. جای اجسام را تغییر دهید. به مکان های ناشناخته بروید.
شعر بنویسد، داستان بنویسید، وبلاگ راه بیاندازید.

به صورت ذهنی حدس بزنید که روزهای ماه، چند شنبه هستند.
به صورت ذهنی، گذر زمان را حدس بزنید.

با ریاضیات دوست باشید.
روش هایی در خاطر سپاری داشته باشید.
مکان هایی که به خوبی می شناسید را تجسم کنید.
نام افراد را به خاطر بسپارید.
مدیتیشن کنید. ذهن خالی را تجربه کنید.

تلویزیون را خاموش کنید.
تمرکزتان را تقویت کنید.

محاسبات ذهنی انجام دهید.

به تعصب های خود هوشیار باشید.

نابغه ای را برای الگو برداری انتخاب کنید.
شبکه ای از دوستان حمایت کننده داشته باشید.

تنها به کسانی که با شما موافقند نچسبید. با کسانی هم معاشرت کنید که با شما مخالفند.
طوفان ذهنی کنید.
نوع نگاه خود را تغییر دهید. از کوتاه مدت به بلند مدت و از فردی به جمعی.
ریشه مسایل را بیابید.

ادبیات کهن بخوانید.
مهارت های خواندنی خود را تقویت کنید.
کتب را خلاصه سازی کنید.

مشکلات خود را با صدای بلند تشریح کنید.
مشکل خود را برای یک اهل درد، در میان بگذارید.

مناظره کنید. از یک نظریه دفاع کنید. همچنین همان نظریه را بکوبید.

خود را به چالش بکشید.

مدیریت استرس داشته باشید.

هر روز از یک مسیر متفاوت بروید.
سیستم عامل متفاوتی را در کامپیوتر خود نصب کنید.
در حین پیاده روی مسایلتان را حل کنید یا با دوستانتان گفتگو کنید.

هرروز را از شب قبلش برنامه ریزی کنید.

parvizzzzzz

روزی كه از روستا آمدیم
من پرویز پرستویی هستم؛ متولد 1334. سه سال بعد از تولدم بود كه خانواده‌مان، از روستا به تهران آمدند. وقتی به تهران آمدیم به دروازه غار رفتیم؛ جنوب شهر. تا سال 48 آنجا بودیم؛ خانه قمرخانم، از این خانه‌های كندویی و كارگری. مستأجر بودیم. وضعیت‌مان خوب نبود. سختی می‌كشیدیم. مادرمان، بیشتر از همه سختی می‌كشید. پدرم دستفروش بود. از همین بلوری‌های اینجا، جنس‌های بلوری می‌گرفت و می...
‌رفت كرج. با درشكه می‌برد آنجا. آنجا هم كارتن را روی سرش می‌گذاشت و بلور می‌فروخت. هر روز این كار را می‌كرد تا اینكه یك روز مادرم، به پدرم گفت: «نمی‌خواهد بروی سركار.» بعد از مدتی، فهمیدیم كه مادر، پولدار شده است. قرار بود برویم خانه بخریم. اما با كدام پول؟ مادر پس‌انداز كرده بود، 11هزار تومان. از همان پول‌های خرجی كه پدرم می‌داد. هیچ كدام‌مان خبردار نشدیم. آمدیم ته یكی از كوچه‌های خیابان عباسی و خزانه بخارایی، نرسیده به ترمینال، خانه‌ای گرفتیم 2 طبقه که 5 اتاق داشت. هیچ‌كس از این كار مادر خبردار نشده بود، همه پول‌ها را بدون اینكه كسی خبردار شود، در متكا قایم می‌كرد. این‌جوری بود كه ما خانه‌دار شدیم.

میلگردهایی كه پوستم را كندند
خانه‌دار شدن، خیلی حس خوبی برایمان داشت. ما تا قبل از آن، همه زندگی‌مان در یك اتاق 4×3 می‌گذشت؛ سونا و جكوزی و استخرمان همه‌اش در همان اتاق دوازده متری بود. 5 نفر توی یك اتاق زندگی می‌كردیم. اطراف خانه‌مان، كه الان مخابرات شده و پل هوایی ماشین‌رو هم زده‌اند، جایی كه ضلع غربی ترمینال جنوب حساب می‌شود، گود و محله‌ ناامنی بود. آنجا یك كارخانه روغن‌نباتی هم داشت كه حلبی‌های زائدش را، می‌ریختند توی گود. آشغال‌های جاهای دیگر را هم می‌آوردند و خالی می‌كردند آنجا. یك آب‌سیاهی هم داشت آن اطراف كه آب‌ها و فاضلاب‌ها توی آن جمع  می‌شد. می‌رفتیم شنا می‌كردیم توی آن. سیاه و كثیف می‌شدیم و خانه كه بر می‌گشتیم، كلی كتك می‌خوردیم. دقیقا یادم می‌آید كه مخابرات ترمینال را كه می‌خواستند بسازند، ما كارگرش بودیم، آرماتوربندی می‌كردیم. میلگردها را كه می‌گذاشتم روی شانه‌ام، پوستم را می‌كند از بس كه داغ بود... 

تاول‌های سر صحنه
روزها كار می‌كردم و بعدازظهر می‌رفتم تئاتر تمرین می‌كردم. دست‌هایم تاول می‌زد و روی صحنه تمرین تئاتر می‌تركاندم. البته این را هم بگویم كه جدا از فقری كه درگیرش بودیم، پدر و مادرم هم عادت نداشتند ما را بیكار ببینند. هر جوری كه بود، ما را مشغول به كار می‌كردند. مثلا دبستان كه بودیم، مادرم یك قابلمه باقلا می‌پخت و آماده می‌كرد. از مدرسه که بر می‌گشتیم یك جعبه میوه می‌گذاشتیم و قابلمه را رویش قرار داده و دو تا نعلبكی و نمكدان هم می‌گذاشتیم و مردم، از ما می‌خریدند یا از این شیشه‌ نوشابه‌های كوچولو می‌گرفتیم و نوشابه‌ها و دوغ‌های بزرگ را توی آن خالی می‌كردیم و می‌فروختیم. یعنی مدام كار می‌كردیم.

سوپراستاری از محله‌های ناامن بچه‌ها كه بیرون می‌رفتند، معلوم نبود كه سالم برگردند یا سیگاری، حشیشی و... شوند. بزرگ كردن این بچه‌ها هزار تا بدبختی داشت، مثل الان كه نبود. 

فقر، دلیل نرسیدن نیست
وقتی با جوان‌ها در جاهایی كه آموزش می‌دهم، صحبت می‌كنم، به آنها می‌گویم نداشتیم، نرسیدیم و نشدیم و اینها وجود ندارد. من همین الان اگر بخواهم عكسی با همپالگی‌های خودم بگیرم كه با چه كسانی حشر و نشر داشتم و نوع زندگی و سیستم زندگی‌ام چطور بود، شاخ در می‌آورید. فقر فرهنگی، مالی و... وجود داشته، قابل پنهان كردن هم نیست، اما این وسط، هستند عده‌ای كه تنبلی می‌كنند. بعضی‌ها شاید موقعیت عده‌ای را ببینند و بگویند ما كه نداشتیم، اگر داشتیم ما هم می‌رسیدیم، من می‌گویم كه اگر نداشتی و به این فكر كردی كه می‌توانی با این نداشتن‌ها، برسی، آن وقت است كه برده‌ای. همیشه، آنها كه بیشتر رنج برده‌اند، موفق‌تر بوده‌اند. من بهترین بازیگر، در كاخ جوانان انتخاب شدم، اما 14 سال دور از چشم خانواده‌ام قاچاقی تئاتر كار می‌كردم. آن موقع در بلورسازی صادق كچل، پرسكار بودم و كمك‌پرس. ما با این وضعیت بزرگ شدیم.

از شیطنت‌ها و رازهای دیگر كودكی‌ام
مردم‌آزار نبودم، بیشتر شوخ و بذلهگو بودم. جوری شده  بود که معاون مدرسهمان آقای خرازی با من قرار گذاشته بود كه صبح‌ها، یك ربع دیرتر از وقتی كه زنگ مدرسه می‌خورد، به مدرسه بیایم تا مدرسه و بچه‌ها را به هم نریزم. زنگ تفریح هم، باید زودتر از همه، می‌رفتم بیرون از مدرسه! تنها دانش‌آموزی بودم كه می‌توانستم بیرون بروم. البته آقای خرازی از طبقه دوم، مرا كنترل می‌كرد. تا چشمش به من می‌افتاد كه توی كوچه‌های اطراف مدرسه‌ام، داد می‌زد «بزمچه! آنجا هم داری این جوری می‌کنی؟» بچه‌ها این اخلاقم را دوست داشتند. دور و برم همیشه شلوغ بود. توی یك میز، من بودم و رحمان باقریان (در لیلی با من است، همان شخصیت آذری را بازى مى‌كند) و بنی اسدی. بچه‌شرهای كلاس حساب می‌شدیم. اگر تلفن مدرسه زنگ می‌زد و با معلم‌مان كار داشت، مرا هم با خودش می‌برد تا كلاس را به هم نریزم. اصلا همین كه من وارد كلاس می‌شدم، كلاس از خنده می‌رفت هوا. باور كنید كاری هم نمی‌كردم! اصلا همین دیر و زود آمدن و رفتنم، خودش سوژه خنده بچه‌ها شده بود.

بازیگری از جنس درد
انگیزه من از بازیگری، فقط درد است. انگیزه خیلی‌‌ها دیده شدن است، اما مرا درد به بازیگری كشانده. محیطی كه در آن زندگی كرده‌ام، در آن بزرگ شده‌ام، پر از درد بوده، پر از فقر بوده؛ زیر خط فقر همیشه بغض فروخورده‌ای داشته‌ام. به فكر رها ساختن این بغض بوده‌ام. ما حتی در آن محیط، حق تماشا كردن تلویزیون هم نداشتیم، می‌رفتیم پشت شیشه‌های قهوه‌خانه و تلویزیون نگاه می‌كردیم. این جوشش، در من وجود داشت. احساس می‌كردم این جوشش را باید بیرون بریزم.

با عینك زندگی نمی‌كنم
با عینك زندگی نمی‌كنم. روزها كه بیرون می‌آیم، بدون عینكم. ترسی از راحت زندگی كردن و شناخته شدن توسط دیگران ندارم. بالاخره همه ما را یك خالق آفریده و شرح وظایفی داریم. همه ما در یك چیز مشتركیم؛ در مغز، در این 5 سیری كه توی كلمه همه‌مان كار گذاشته شده. حالا یكسری از آن استفاده می‌كنند، بعضی‌ها هم آكبند نگهش می‌دارند كه آن دنیا آبش كنند. معتقدم آدمی كه در این جامعه زندگی می‌كند، حق ندارد فكر نكند و مغز و داشته‌هایش را به كار نگیرد. هم باید تاثیر بگیرد و هم تاثیر بگذارد. همین فكرهاست كه باعث می‌شود هیچ وقت به خودم مغرور نشوم و گذشته‌ام را از یادم نبرم.

این گفت‌ وگوی سه ساعته با پرویز پرستویی را، چند سال پیش در ویژهنامه همشهری محله گرفتم.

 

زن: چه معنی میده که شهادت من نصف شهادت مرد ارزش داره ؟
آخوند: یادت رفته قبل اسلام شما رو زنده به گور می کردن ؟
زن : چرا تو سوره نساء به شوهرم اجازه داده منو کتک بزنه ؟
...

آخوند: یادت رفته قبل اسلام شما رو زنده به گور می کردن؟
زن: واسه چی حق ارث من نصف حق ارث مردهاست؟
آخوند: یادت رفته قبل اسلام شما رو زنده به گور می کردن؟
زن : واسه چی امام اول تو نهج البلاغه گفته زنها ناقص العقل اند؟
آخوند: معلوم میشه یادت رفته قبل اسلام شما رو زنده به گور میکردن ؟
زن: خوب واسه چی امام اول گفته با زنها مشورت نکنید؟
آخوند: شما واقعا یادت رفته قبل اسلام شما رو زنده به گور می کردن ؟
زن : ای بابا این دین شما اصلا واسه زنها ارزش قائل نیست !
آخوند: یادت رفته بهشت زیر پای مادرانه ؟
زن: برو بابا بهشت ارزونی خودت ، من احترام می خوام!
آخوند: پس معلوم میشه یادت رفته قبل اسلام شما رو زنده به گور می کردن.
زن : اگه زنده به گور می کردن پس خدیجه و آمنه و حلیمه و سمیه و صدتا زن دیگه که داستاناشون در صدر اسلام اومده از کجا اومدن ؟
آخوند : همین سوالا رو می پرسی که اسلام میگه شما ناقص العقلی.
زن : خوب اگه زنده به گور می کردن نسلشون چطوری گسترش پیدا میکرده ؟
آخوند : پس معلوم میشه تو احترام به مقدسات حالیت نیست.
زن : مگه من بی احترامی کردم ؟ دارم از حق خودم دفاع می کنم
آخوند : ای زن کافر می خوای منم از حقی که اسلام به من داده برای غنیمت گرفتن تو استفاده کنم ؟
زن: ....

و این گونه بود که اسلام پیروز شد!

اگر اجلاس جنبش عدم تعهد در شهر لندن برقرار مي شد و قرار بود فلاح
خبرنگار صدا و سيما با تسلطي وافر از آن گزارش تهيه نمايد:
شهر لندن ميزبان جنبش عدم تعهد است، كشورهايي كه نقش جديي در اقتصاد جهاني ندارند و همواره با مشكلات اقتصادي مواجه هستند ولي هميشه سياست برايشان در اولويت بوده است+ پخش تصاوير ازفقر دركشورهاي افريقايي و اسيايي به مدت 30 ثانيه
و در ادامه....شهرلندن با اينكه با مشكل بيكاري و فقرمواج...
ه است ولي مسئولين با بودجه ميلياردي ميزبان اين اجلاس هستند + در اينجا يك مصاحبه با يك زن بيكار و مخالف برگزاري اجلاس را در تصوير مشاهده مي كنيد كه پلاكاردي در دست دارد و فرياد ميزند ما بيكار هستيم به مدت 45 ثانيه
در ادامه .....مسئولين شهر به دليل ضعف در تامين امنيت ، شهر را
بصورت تعطيل درآورده و مناطق مسكوني پيرامون محل اجلاس را همانند
ولنجك شاير و اوين تاون را از سكنه تخليه كرده اند + پخش فيلم از مناطق شهر 70 ثانيه و پليس با استفاده از 110 هزار نيروي اسكاتلنديارد مسئول كنترل و تامين امنيت مي باشد+ پخش فيلم از ايستگاه هاي كنترل اسكاتلنديارد و ترافيك خوردوها 90 ثانيه
و در ادامه .... اين در شرايطي است كه در بخشهاي مركزي لندن جنايت حرف اول را ميزند + نمايش فيلمي از سرقت مسلحانه با استفاده از
دوربين مخفي فروشگاه 123 ثانيه
در ادامه . . . با اينكه در بخشهاي از شمال غرب انگلستان هفته قبل زلزله آمده است ولي دولت با برنامه هاي گسترده تبليغاتي بدنبال پوشش خبري اجلاس است
( تصويراز مناطق زلزله زده در انگلستان و مصاحبه فلاح با يك كودك كه
عروسك خودش را در زلزله از دست داده است 180 ثانيه ....

کبوتر گرسنه به آزادی نمی اندیشد
فقر که بیاید همه پایه های شخصیت آدمی را مختل و سست می کند
از ماست که بر ماست
---------------------------
حتی صف دریافت دفترچه های کنکور دانشگاهها و بلیط کنسرت ها و نماز جمعه هم اینطوری نیست!!!
اونوقت بنشینیم و بخندیم به اعراب و افغان و تاجیک غیروطنی و کرد و لر و ترک و فارس وطنی و تازه فکر کنیم خیلی بامزه ایم و خیلی هم جوک و طنز سرمون میشه!!! وضعیت جامعه خودمون عین طنزه! ولی کجای کاریم؟ نمی بینیم و نمی خوایم که ببینیم.
ای وای بر ما...

http://sphotos-b.xx.fbcdn.net/hphotos-snc7/393473_520522897962245_697730260_n.jpg

متجاوز

نمونه هایی از تجاوز در مکان هایی که ارباب رجوع دارند

*اگر کار شما امروز انجام میشود و من آن را به فردا حواله میکنم متجاوز هستم.

*اگر برای نشان دادن اهمیت امضایم به کار شما ایراد بیهوده بگیرم متجاوز هستم.
...

*اگر اطلاعات محتوای پرونده ات را که گاها برای بدست آوردن آنها سالها زحمت کشیده ای و هزینه کرده ای، خیلی راحت در اختیار دوستان (سببی و نسبی و پولی) خود قرار دهم متجاوز هستم.

*اگرفقط به خاطر اینکه در مراجعه به من احترام مورد توقعم را انجام نداده ای و شما را اذیت کنم متجاوز هستم.

*اگر به خاطر اینکه صرفا از قیافه ات خوشم نمی آید و باب طبعم نیستی، جواب سر بالا دهم، متجاوز هستم.

*اگر به خاطر راهنمایی نامناسب و یا اشتباه من دچار خسارات زیادی شده ای، متجاوز هستم.

* اگر برای رسیدن به محل کار من که معمولا در بهترین و شلوغ ترین نقطه شهر است مجبوری چندین کیلومترترافیک را بپیمایی و ساعت ها وقت بگذاری و مبالغ سنگینی هزینه و بنزین و کرایه و قرص اعصاب و ... دهی و تازه وقتی به محل کارم رسیدی، به خاطر اینکه امروز حوصله ات را ندارم , در اتاق کناری پنهان میشوم و همکارت میگوید فلانی مرخصی/ماموریت/ استعلاجی است و شما مجبور میشوی بارها و بارها باصرف هزینه زیاد بیایی و بروی تا روی مه رخ من را ملاحظه کنی.

**چون امروز دوست اینترنتی من بعد از مدتها آنلاین شده و من دارم بااو چت میکنم و پشت مانیتوری که نشسته ای من دارم حرفهای عاشقانه ام را مبادله

سیزده بدر وزیران کابینه دکتر محمود احمدی نژاد !
همه چی آرومه ! من چقدر خوشحالم !
وقت اون رسیده بریم سیزده بدر . هیچکس بیکار نیست ! کارخونه ها چهارشیفته کار میکنند ! قیمت دلار به کمتر از ده ریال رسیده ! تورم منفی شده و به منهای 63 درصد رسیده ! مشکل مسکن حل شده هیچی که 75 میلیون خانه اماده فروش داریم ! بانکها کیک و بستنی میدن که مردم از اونا وام بگیرند ! آمار طلاق صفر شده ! بیمارستانها خالی از بیما...
ر و پزشکان بیکار شده اند ! امنیت اجتماعی شهروندان چهار پله از سویس بالاتره ! رتبه اول فیفا به تیم ملی ما داده شده ! در زندان اوین تخته شده و کارمنداش بیکار شدن ! روزنامه ها و مجلات انقدر متنوع و فراوان هستند که ادم گیج میشه موقع انتخاب ! آزادی بیان و قبل از بیان و بعد از بیان شده مثل هلو ! ترافیک نداریم و .... ملت ایران از سیری و خوشی فراوان اول پائیز رفتن سیزده بدر , چرا وزیران نرن سیزده بدر تا کور شه چشم حسود .
 

لحـظه های زنـدگی را غنیـمت بدانیـم …

زندگی همچون یک خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است
و تو در آن غرق …
این تابلو را به دیوار اتاق مى‌زنى
آن قالیچه را جلو پلكان مى‌اندازى
راهرو را جارو مى‌كنى
مبل‌ها به هم ریخته است،
مهمان‌ها دارند مى‌رسند و هنوز لباس عوض نكرده‌اى،
در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهایت مانده است


یكی از مهمان‌ها كه الان مى‌آید نكته‌بین و بهانه‌گیر و حسود
و چهار چشمى همه چیز را مى‌پاید …
از این اتاق به آن اتاق سر مى‌كشى،
از حیاط به توى هال مى‌پرى،
از پله‌ها به طبقه بالا می‌روى، بر می‌گردى …
پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى
و شهرام و رامین و مهین و شهین ...
غرق در همین كشمكش‌ها و گرفتاری‌ها و مشغولیات و خیالات


مى‌روى و مى‌آیى و مى‌دوى و مى‌پرى
كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یک آینه است …


از آن رد مشو …!
لحظه‌اى همه چیز را رها كن
خودت را خلاص كن
بایست و با خودت روبرو شو
نگاهش كن
خوب نگاهش كن!


او را مى‌شناسى؟
دقیقا وراندازش كن
كوشش كن درست بشناسی‌اش
درست بجایش آورى
فكر كن ببین این همان است كه مى‌خواستى باشى؟
اگر نه
پس چه كسى و چه كارى فوری‌تر و مهم‌تر از اینكه
همه‌ی این مشغله‌هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و
تقلیدى و بی‌دوام و بى‌قیمت
را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى
و او را درست كنى


فرصت كم است!
مگر عمر آدمى چند هزار سال است؟!
چه زود هم مى‌گذرد
مثل صفحات كتابى كه باد آن را ورق مى‌زند،
آن‌هم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد …

خدایا

کودکان گل فروش را میبینی ؟

مردان خانه به دوش

دخترکان تن فروش

واعظان دین فروش

پسران کلیه فروش

انسانهای آدم فروش

همه را میبینی؟

میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم ، دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد!!!

از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟

 

گفت: بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد.


بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.


بیاموزند که چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنها که

دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها طول می کشد تا ان زخم التیام یابد


بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که

 به کمترین ها قانع است


بیاموزند که انسانهایی هستند که انها را دوست دارند اما نمی دانند

چگونه عشقشان را ابراز کنند


بیاموزند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند


به خدا گفتم ایا دیگر چیزی هست که باید دانست


گفت: این که بدانند من همیشه و همه جا هستم.


 

 

 

بوی عیدی، بوی توپ

 بوی کاغذ رنگی 

بوی تند ماهی دودی 

وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ 

با اینا زمستونو سر می کنم 

با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول 

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم

 با اینا خستگیمو در می کنم ..

 

یادش بخیر!

 

 

 

 

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
یبا بنگر ، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ،ای همگناه من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
ومن می مانم وبیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده متروک
شب افتاده است و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را
نمی خواهم بداند هیچکس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
بیا ای مهربان با من
بیا ای نازنین من

  

 

 

 

 

 

باید ایستاد، دست ها را مشت کرد، در چشمان این سگ وحشی زل زد.ناگهان فریاد زد و حرکات عجیب غریب در آورد، زبان را در آورد و رقص کمر کرد کمی خم شد و دور خود چرخید و همزمان به ماتحت خود هم ضربه زد ؛ اگر توانش باشد عر عر هم کرد تا از تعجب چشمان اش باز شود و گورش را گم کند.اما اگر تصمیم به فرار بگیری آنقدر دنبالت می دود که خسته شوی و از پا درآیی. گذشته ی بد را می گویم، احساس گناه را می گویم، ترس هایمان


 

 

با شمشیرهایتان وحشت و ترس در قلب کافران بیاندازید به آرامی. و چون بر کفار و منافقین و یهود غلبه کردید، مردانشان را هر جا که یافتید بکشید به آرامی. همانا در آتش جهنم می سوزند تا ابد به آرامی. و زنانشان را اسیر کنید و به مانند غنایم به میان خود تقسیم کنید. و به کنیزی در آورید از آنها هر کدام که خواستید و بر آنها فرود آیید به آرامی. همانا زن های شما کشتزارهای شمایند پس هر کجا و هر زمان که خواستید فرود آیید به آرامی. و اگر سرپیچی کردند بزنیدشان به آرامی. و هم رواست بر شما فرود آمدن بر دختران نابالغ به آرامی. و مردان و زنانی از میان شما که دزدی می کنند ببرید دستشان به آرامی. و از میان شما هر کدام که از دینش بازگشت پیدایش کنید و سر از بدنش جدا کنید به آرامی. و اگر زن و مردی از شما زنا کردند صد تازیانشان بزنید با شهادت دیگر مومنان به آرامی. و یا در خانه حبسشان کنید تا بمیرند به آرامی تا اینکه شاید خدا چاره ای بیاندیشد به آرامی. و یا اگر محصنه بود بر سرشان سنگ بزنید تا بمیرند به آرامی. همانا دین کاملی به شما فرو آوردیم به آرامی.


 

 

رابطه ماشین نیست که وقتی به پت پت افتاد کاپوتش را بشود بالا داد و تعمیرش کرد. تازه اگر اصلا مکانیکی هم بلد باشی. چطور باید گفت؟ تعمیر کردنی نیست. ای کاش بود. ای کاش می شد گردن خم کرد و به آن کسی که عمری را با او گذرانده ای و غم زده در ماشین نشسته و بیرون را نگاه می کند گفت "عزیزم فکر می کنم تسمه پاره کرده ایم. نگران نباش! تسمه اضافی داریم. تو نگران نباش من تو را خودم به شمال می برم." اگر صدای تلق و تولوق می آید معنایش اینست که کمی زیادی خیلی دیر شده است. شبیه کابینی که از تسمه اش کنده شود. نمی شود گردن خم کرد و گفت نگران نباش عزیزم تسمه ی اضافی داریم همه چیز درست می شود. کاری نمی شود کرد ؛ هر دو سقوط می کنند دیگر! اینکه کدام یک از دو نفر در رابطه "اول" مقصر بوده و یا اصلا کسی مقصر بوده تفاوتی در اصل مساله ی سقوط نمی کند. واقعیت اینست که دو نفر که عمری را در یک کابین با هم سپری کرده اند حالا با سرعت تمام دارند از عرش رویاییشان پایین می آیند. نه با شناختنش چیزی حاصل می شود و نه آن رابطه بال در می آورد. البته شاید تجربه شود. اما واقعا گور پدر چنین تجربه ای که قرار است دوباره روزی به کار آید.

مهمترین مساله (البته بعد از زنده ماندن) این است که این روابط مرده را بتوان هر چه سریعتر به خاکِ خاطره سپرد. دوای تلخ اش هم تکرار این حقیقت است که زندگی کوتاه است و دنیا پر از موقعیت های دیگر. شانس قبلی فقط یک شانس از میان شانس های دیگر بوده است که دریای تصادفی طبیعت به تورتان انداخته است.


 

 

روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم
زير نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم: بميرد بهتر است. برای بار سوم که
از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته ای باشد.
اما زير تخته سنگ جوانی را مرده يافتم...

 هميشه آخر هر چیز خوب ميشود.اگر نشد بدان هنوز آخر آن نرسيده (چارلی چاپلی)

 وقتی کوچک بوديم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شديم بیشتر دلتنگيم ............
کاش کوچک می مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و
 فرياد هم که می زنيم باز کسی حرفمون رو نميفهمه...

هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو
تو چشماش ببینی اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشید بدون برات میمیره .
 اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو میمیره و اگر هم
خندید بدون اصلا دوست نداره........


چشمانم را می بندم و تو را در کنار خود می بينم. نميدانم اين چه نيروئی ست که
مرا به سوی تو می کشاند !هروقت که تنهايی ها به سراغم می آید ياد توست که
مرا از آن جدا می کند،ياد توست که مرا شاد نگه می دارد با يا توست که من زنده ام.
ياد تو به من اميد می دهد، اميد به زندگی.
مونس شب های بی قراری ام دوستت دارم

 

به من تماس بگیر خدایا....
    
هر روز
شيطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏
آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
ديروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.
×××
با من تماس بگير ، خدايا
حتی هزار بار
وقتی كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روی پيام گير دلم بگذار.......

 

 کاش آسمان حرف کوير را می فهميد و اشک خود را نثار گونه های خشک
کوير ميکرد، کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پائین آمدن دستها
مستجاب ميشد، کاش مهتاب با کوچه های تاريک شب آشناتر بود، کاش بهار
آنقدر مهربان بود که باغ را به دستان خزان نمی سپرد، کاش مرگ معنای
عاطفه را می فهميد...
(دکتر علی شریعتی)


می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام
خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برايم
شکستی...بخاطر احساسی که برايم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر
زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...
و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی....


زیباترین عكس ها تو یه اتاق تاریك درست میشن پس هر وقت تو تاریكی
زندگی بودی ،
بدون خدا داره زیباترین عكس هارو ازت میگیره...پس لبخند بزن...


پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش
راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند
در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول
را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات
من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را
شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و
می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا
می توانستم برایت انجام بدهم
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

 


آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
...
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
((سهراب سپهری))

 


عشق موازی
سرکلاس دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما
می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت :
بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه
به هم نمی رسند" و بچه ها هم تکرار کردند:دو خط موازی هیچگاه به هم
نمی رسند. خط اولی گفت می شنوی اینها چه می گویند؟! می گویند ما به
هم نمی رسیم! ولی من می گویم می رسیم به شرطی که…
شرط عشق چه بود؟!

چشم عاشق
در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت
که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند
ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش
روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر بیماری
که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره
می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره رو به یک پارک باز بود و
دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با
قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره بیرون زیبایی
خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افقی دور دست دیده میشد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش
چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی
تازه میگرفت.
روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و
مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار
ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار
این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را به سمت پنجره
کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره می توانست
 آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند
رو به رو شد!
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت
پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نا بینا بود.
مرد گفت: نابینابود و عاشق! و چه خوب شرط عشق را می دانست.
شرط عشق چه بود؟!

  ۱.شرط عشق...به شر طی به هم میرسند که واسه هم بشکنند

2.چشم عاشق... شرط عشق امید بود