قوانین زندگی

۱- دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی

که من در هنگام با تو بودن پیدامی کنم.

۲- هیچکس لیاقت اشکهای تورا ندارد و کسی که

ارزش تو را داردهرگز باعث ریختن اشکهای تو نمی شود.

۳- اگر کسی تو را انطور که می خواهی دوست ندارد

به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد

ولی قلب تو را لمس کند.

۵- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آنست که

 در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید.

۶- هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون

 هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.

۷- توممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی

ولی برای بعضی افرادتمام دنیا هستی.

۸- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش

را با تو بگذراند نگذران.

۹- شاید خدا خواسته که بسیاری از افراد نامناسب

را بشناسی و سپس فرد مناسب را بشناسی.

در این صورت وقتی او را یافتی می توانی بهتر شکر گذار باشی.

۱۰- به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس ان

 مانده لبخند بزن.

۱۱- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با

این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب

 باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

۱۲- خود را به فرد بهتر ی تبدیل کن و مطمئن باش

که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری

 را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳- زیاده از حد خودت را تحت فشار نگذار بهترین چیزها

 در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش رو نداری...

 

قانون معرفت ميگه: باهام باشي باهاتم......

ديوونه بشي ديوونه ميشم.......

مريض بشي مريض ميشم......

 بميري ميميرم..... تنهام بذاري

......منتظرت ميمونم.....

۱۹ (صدا)

از کوه بلندی بالا رفت.

شهریار کوچولو بر قله‌ی کوهِ بلند

تنها کوه‌هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش‌فشان‌های اخترک خودش بود که تا سر زانویش می‌رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می‌کرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی می‌توانم به یک نظر همه‌ی سیاره و همه‌ی آدم‌ها را ببینم...» اما جز نوکِ تیزِ صخره‌های نوک‌تیز چیزی ندید.
همین جوری گفت: -سلام.
طنین به‌اش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستید شما؟
طنین به‌اش جواب داد: -کی هستید شما... کی هستید شما... کی هستید شما...
گفت: -با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین به‌اش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...

آن‌وقت با خودش فکر کرد: «چه سیاره‌ی عجیبی! خشک‌ِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدم‌هاش که یک ذره قوه‌ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار می‌کنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف می‌زد...»

۲۰ (صدا)

اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای یک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

شهریار کوچولو در گلستانِ پرگل


گل‌ها گفتند: -سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آیم.»

شهریار کوچولو در حالِ احساسِ شوربختی

رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه‌کن.

۲۱ (صدا)

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.

شهریار کوچولو و روباه


روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
شکارچی -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

روباه در حالِ انتظار فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

۲۲ (صدا)

شهریار کوچولو گفت: -سلام.
سوزن‌بان گفت: -سلام.
شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار می‌کنی این‌جا؟
سوزن‌بان گفت: -مسافرها را به دسته‌های هزارتایی تقسیم می‌کنم و قطارهایی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع‌السیری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟
سوزن‌بان گفت: -از خودِ آتش‌کارِ لکوموتیف هم بپرسی نمی‌داند!
سریع‌السیر دیگری با چراغ‌های روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها اولی‌ها نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن‌بان گفت: -آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریع‌السیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزن‌بان گفت: -این‌ها هیچ چیزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو یا خواب‌شان می‌بَرَد یا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شیشه‌ها.
شهریار کوچولو گفت: -فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهمیت به هم می‌رساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زیر گریه...

سوزن‌بان گفت: -بخت، یارِ بچه‌هاست.

۲۳ (صدا)

شهریار کوچولو گفت: -سلام!
پیله‌ور گفت: -سلام.
این بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خریدار هفته‌ای یک حب می‌انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی.
شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها را می‌فروشی که چی؟
پیله‌ور گفت: -باعث صرفه‌جویی کُلّی وقت است. کارشناس‌های خبره نشسته‌اند دقیقا حساب کرده‌اند که با خوردن این حب‌ها هفته‌ای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفه‌جویی می‌شود.
-خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار می‌کنند؟
ـ هر چی دل‌شان خواست...

چشمه

شهریار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوش‌خوشک به طرفِ یک چشمه می‌روم...»

۲۴ (صدا)

هشتمین روزِ خرابی هواپیمام تو کویر بود که، در حال نوشیدنِ آخرین چک‌ّه‌ی ذخیره‌ی آبم به قضیه‌ی پیله‌وره گوش داده بودم. به شهریار کوچولو گفتم:
-خاطرات تو راستی راستی زیباند اما من هنوز از پسِ تعمیر هواپیما برنیامده‌ام، یک چکه آب هم ندارم. و راستی که من هم اگر می‌توانستم خوش‌خوشک به طرف چشمه‌ای بروم سعادتی احساس می‌کردم که نگو!
درآمد که: -دوستم روباه...
گفتم: -آقا کوچولو، دورِ روباه را قلم بگیر!
-واسه چی؟
-واسه این که تشنگی کارمان را می سازد. واسه این!
از استدلال من چیزی حالیش نشد و در جوابم گفت:
-حتا اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن یک دوست عالی است. من که از داشتن یک دوستِ روباه خیلی خوشحالم...
به خودم گفتم نمی‌تواند میزان خطر را تخمین بزند: آخر او هیچ وقت نه تشنه‌اش می‌شود نه گشنه‌اش. یه ذره آفتاب بسش است...
اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت: -من هم تشنه‌م است... بگردیم یک چاه پیدا کنیم...
از سرِ خستگی حرکتی کردم: -این جوری تو کویرِ برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن احمقانه است.
و با وجود این به راه افتادیم.

پس از ساعت‌ها که در سکوت راه رفتیم شب شد و ستاره‌ها یکی یکی درآمدند. من که از زور تشنگی تب کرده بودم انگار آن‌ها را خواب می‌دیدم. حرف‌های شهریار کوچولو تو ذهنم می‌رقصید.
ازش پرسیدم: -پس تو هم تشنه‌ات هست، ها؟
اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت: -آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد...
از حرفش چیزی دستگیرم نشد اما ساکت ماندم. می‌دانستم از او نباید حرف کشید.
خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت:
-قشنگیِ ستاره‌ها واسه خاطرِ گلی است که ما نمی‌بینیمش...
گفتم: -همین طور است
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکن‌های شن شدم.
باز گفت: -کویر زیباست.

و حق با او بود. من همیشه عاشق کویر بوده‌ام. آدم بالای توده‌ای شن لغزان می‌نشیند، هیچی نمی‌بیند و هیچی نمی‌شنود اما با وجود این چیزی توی سکوت برق‌برق می‌زند.
شهریار کوچولو گفت: -چیزی که کویر را زیبا می‌کند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده...
از این‌که ناگهان به راز آن درخشش اسرارآمیزِ شن پی بردم حیرت‌زده شدم. بچگی‌هام تو خانه‌ی کهنه‌سازی می‌نشستیم که معروف بود تو آن گنجی چال کرده‌اند. البته نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا نکرد و شاید حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همه‌ی اهل خانه را تردماغ می‌کرد: «خانه‌ی ما تهِ دلش رازی پنهان کرده بود...»
گفتم: -آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیبایی‌اش می‌شود نامریی است!
گفت: -خوشحالم که با روباه من توافق داری.

چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم می‌لرزید.انگار چیز شکستنیِ بسیار گران‌بهایی را روی دست می‌بردم. حتا به نظرم می‌آمد که تو تمام عالم چیزی شکستنی‌تر از آن هم به نظر نمی‌رسد. تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگ‌پریده و آن چشم‌های بسته و آن طُرّه‌های مو که باد می‌جنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: «آن چه می‌بینم صورت ظاهری بیش‌تر نیست. مهم‌ترش را با چشم نمی‌شود دید...»
باز، چون دهان نیمه‌بازش طرح کم‌رنگِ نیمه‌لبخندی را داشت به خود گفتم: «چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر می‌کند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعله‌ی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش می‌درخشد...» و آن وقت او را باز هم شکننده‌تر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعله‌ی چراغی می‌مانست که یک وزش باد هم می‌توانست خاموشش کند.
و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمه‌ی سحر چاه را پیداکردم.

۲۵ (صدا)

شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها!... می‌چپند تو قطارهای تندرو اما نمی‌دانند دنبال چی می‌گردند. این است که بنامی‌کنند دور خودشان چرخک‌زدن.
و بعد گفت: -این هم کار نشد...
چاهی که به‌اش رسیده‌بودیم اصلا به چاه‌های کویری نمی‌مانست. چاه کویری یک چاله‌ی ساده است وسط شن‌ها. این یکی به چاه‌های واحه‌ای می‌مانست اما آن دوروبر واحه‌ای نبود و من فکر کردم دارم خواب می‌بینم.
گفتم: -عجیب است! قرقره و سطل و تناب، همه‌چیز روبه‌راه است.
خندید تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت

شهریار کوچولو در حالِ کشیدنِ آب از چاه

و قرقره مثل بادنمای کهنه‌ای که تا مدت‌ها پس از خوابیدنِ باد می‌نالد به ناله‌درآمد.
گفت: -می‌شنوی؟ ما داریم این چاه را از خواب بیدار می‌کنیم و او دارد برای‌مان آواز می‌خواند...
دلم نمی‌خواست او تلاش و تقلا کند. بش گفتم: -بدهش به من. برای تو زیادی سنگین است.
سطل را آرام تا طوقه‌ی چاه آوردم بالا و آن‌جا کاملا در تعادل نگهش داشتم. از حاصل کار شاد بودم. خسته و شاد. آواز قرقره را همان‌طور تو گوشم داشتم و تو آب که هنوز می‌لرزید لرزش خورشید را می‌دیدم.
گفت: -بده من، که تشنه‌ی این آبم.
ومن تازه توانستم بفهمم پی چه چیز می‌گشته!

سطل را تا لب‌هایش بالا بردم. با چشم‌های بسته نوشید. آبی بود به شیرینیِ عیدی. این آب به کُلّی چیزی بود سوایِ هرگونه خوردنی. زاییده‌ی راه رفتنِ زیر ستاره‌ها و سرود قرقره و تقلای بازوهای من بود. مثل یک چشم روشنی برای دل خوب بود. پسر بچه که بودم هم، چراغ درخت عید و موسیقیِ نماز نیمه‌شب عید کریسمس و لطف لب‌خنده‌ها عیدیی را که بم می‌دادند درست به همین شکل آن همه جلا و جلوه می‌بخشید.
گفت: -مردم سیاره‌ی تو ور می‌دارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان می‌کارند، و آن یک دانه‌ای را که پِیَش می‌گردند آن وسط پیدا نمی‌کنند...
گفتم: -پیدایش نمی‌کنند.
-با وجود این، چیزی که پیَش می‌گردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پیدا بشود...
جواب دادم: -گفت‌وگو ندارد.
باز گفت: -گیرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پی‌اش گشت.

من هم سیراب شده بودم. راحت نفس می‌کشیدم. وقتی آفتاب درمی‌آید شن به رنگ عسل است. من هم از این رنگ عسلی لذت می‌بردم. چرا می‌بایست در زحمت باشم...
شهریار کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته بود با لطف بم گفت: -هِی! قولت قول باشد ها!
-کدام قول؟
-یادت است؟ یک پوزه‌بند برای بَرّه‌ام... آخر من مسئول گلمَم!
طرح‌های اولیه‌ام را از جیب درآوردم. نگاه‌شان کرد و خندان‌خندان گفت: -بائوباب‌هات یک خرده شبیه کلم شده.
ای وای! مرا بگو که آن‌قدر به بائوباب‌هام می‌نازیدم.
-روباهت... گوش‌هاش بیش‌تر به شاخ می‌ماند... زیادی درازند!
و باز زد زیر خنده.
-آقا کوچولو داری بی‌انصافی می‌کنی. من جز بوآهای بسته و بوآهای باز چیزی بلد نبودم بکشم که.
گفت: -خب، مهم نیست. عوضش بچه‌ها سرشان تو حساب است.
با مداد یک پوزه‌بند کشیدم دادم دستش و با دلِ فشرده گفتم:
-تو خیالاتی به سر داری که من ازشان بی‌خبرم...
اما جواب مرا نداد. بم گفت: -می‌دانی؟ فردا سالِ به زمین آمدنِ من است.
بعد پس از لحظه‌ای سکوت دوباره گفت: -همین نزدیکی‌ها پایین آمدم.
و سرخ شد.

و من از نو بی این که بدانم چرا غم عجیبی احساس کردم. با وجود این سوآلی به ذهنم رسید: -پس هشت روز پیش، آن روز صبح که تو تک و تنها هزار میل دورتر از هر آبادی وسطِ کویر به من برخوردی اتفاقی نبود: داشتی برمی‌گشتی به همان جایی که پایین‌آمدی...
دوباره سرخ شد
و من با دودلی به دنبال حرفم گفتم:
-شاید به مناسبت همین سال‌گرد؟...
باز سرخ شد. او هیچ وقت به سوآل‌هایی که ازش می‌شد جواب نمی‌داد اما وقتی کسی سرخ می‌شود معنیش این است که «بله»، مگر نه؟
به‌اش گفتم: -آخر، من ترسم برداشته...
اما او حرفم را برید:
-دیگر تو باید بروی به کارت برسی. باید بروی سراغ موتورت. من همین‌جا منتظرت می‌مانم. فردا عصر برگرد...

منتها من خاطر جمع نبودم. به یاد روباه افتادم: اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی‌نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه‌کردن بکشد.

۲۶ (صدا)

کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبه‌ای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن بالا نشسته پاها را آویزان کرده،

شهریار کوچولو نشسته بر دیوارِ سنگی و مار در پایینِ آن

و شنیدم که می‌گوید:
-پس یادت نمی‌آید؟ درست این نقطه نبود ها!
لابد صدای دیگری به‌اش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم محلش این جا نیست...
راهم را به طرف دیوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنیده بودم اما شهریار کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت می‌توانی ببینی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع می‌شود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد می‌آیم.
بیست متری دیوار بودم و هنوز چیزی نمی‌دیدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمی‌دهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نیاورده بودم.
گفت: -خب، حالا دیگر برو. دِ برو. می‌خواهم بیایم پایین!

آن وقت من نگاهم را به پایین به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی که تو سی ثانیه کَلَکِ آدم را می‌کنند، به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به جیبم می‌بردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل فواره‌ای که بنشیند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجله‌ای از خودش نشان دهد باصدای خفیف فلزی لای سنگ‌ها خزید.
من درست به موقع به دیوار رسیدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده بود تو هوا بغل کردم.
-این دیگر چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها حرف می‌زنی؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقیقه‌هایش آب زدم و جرعه‌ای به‌اش نوشاندم. اما حالا دیگر اصلا جرات نمی کردم ازش چیزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرنده‌ای می‌زند که تیر خورده‌است و دارد می‌میرد.
گفت: -از این که کم و کسرِ لوازم ماشینت را پیدا کردی خوش‌حالم. حالا می‌توانی برگردی خانه‌ات...
-تو از کجا فهمیدی؟
درست همان دم لب‌واکرده‌بودم بش خبر بدهم که علی‌رغم همه‌ی نومیدی‌ها تو کارم موفق شده‌ام!
به سوآل‌های من هیچ جوابی نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر می‌گردم خانه‌ام...
و بعد غم‌زده درآمد که: -گیرم راه من خیلی دورتر است... خیلی سخت‌تر است...

حس می‌کردم اتفاق فوق‌العاده‌ای دارد می‌افتد. گرفتمش تو بغلم. عین یک بچه‌ی کوچولو. با وجود این به نظرم می‌آمد که او دارد به گردابی فرو می‌رود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نیست... نگاه متینش به دوردست‌های دور راه کشیده بود.
گفت: بَرِّه‌ات را دارم. جعبه‌هه را هم واسه بره‌هه دارم. پوزه‌بنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کم‌کمَک تنش دوباره دارد گرم می‌شود.
-عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خیلی بیش‌تری چشم به‌راهم است.

دوباره از احساسِ واقعه‌ای جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غش‌غش خنده‌ی او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل‌ناپذیر بود. خنده‌ی او برای من به چشمه‌ای در دلِ کویر می‌مانست.
-کوچولوئَکِ من، دلم می‌خواهد باز هم غش‌غشِ خنده‌ات را بشنوم.
اما به‌ام گفت: -امشب درست می‌شود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه‌ای می‌رسد که پارسال به زمین آمدم.
-کوچولوئک، این قضیه‌ی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیش‌تر نیست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمی‌شود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همین‌طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستاره‌ی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا می‌کند: همه‌ی ستاره‌ها غرق گل می‌شوند!
-مسلم است...
-در مورد آب هم همین‌طور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی می‌مانست... یادت که هست... چه خوب بود.
-مسلم است...
-شب‌به‌شب ستاره‌ها را نگاه می‌کنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می‌شود یکی از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه‌ی ستاره‌ها را تماشا کنی... همه‌شان می‌شوند دوست‌های تو... راستی می‌خواهم هدیه‌ای بت بدهم...
و غش غش خندید.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!
-هدیه‌ی من هم درست همین است... درست مثل مورد آب.
-چی می‌خواهی بگویی؟
-همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها یک‌جور نیست: واسه آن‌هایی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره‌هایی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد.
-چی می‌خواهی بگویی؟
-نه این که من تو یکی از ستاره‌هام؟ نه این که من تو یکی از آن‌ها می‌خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برایت مثل این خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
-و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمی‌زاد یک جوری تسلا پیدا می‌کند دیگر) از آشنایی با من خوش‌حال می‌شوی. دوست همیشگی من باقی می‌مانی و دلت می‌خواهد با من بخندی و پاره‌ای وقت‌هام واسه تفریح پنجره‌ی اتاقت را وا می‌کنی... دوستانت از این‌که می‌بینند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی حسابی تعجب می‌کنند آن وقت تو به‌شان می‌گویی: «آره، ستاره‌ها همیشه مرا خنده می‌اندازند!» و آن‌وقت آن‌ها یقین‌شان می‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌ای. جان! می‌بینی چه کَلَکی به‌ات زده‌ام...
و باز زد زیر خنده.
-به آن می‌ماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه، من تنهات نمی‌گذارم.

شهریار کوچولو تنها


-ظاهر آدمی را پیدا می‌کنم که دارد درد می‌کشد... یک خرده هم مثل آدمی می‌شوم که دارد جان می‌کند. رو هم رفته این جوری‌ها است. نیا که این را نبینی. چه زحمتی است بی‌خود؟
-تنهات نمی‌گذارم.
اندوه‌زده بود.
-این را بیش‌تر از بابت ماره می‌گویم که، نکند یک‌هو تو را هم بگزد. مارها خیلی خبیثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند.
-تنهات نمی‌گذارم.
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.

شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گریخت.
وقتی خودم را به‌اش رساندم با قیافه‌ی مصمم و قدم‌های محکم پیش می‌رفت. همین قدر گفت: -اِ! این‌جایی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بی‌قرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج می‌بری. گرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا می‌کنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک می‌کنی. راه خیلی دور است. نمی‌توانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.
من ساکت ماندم.
-گیرم عینِ پوستِ کهنه‌ای می‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دل‌سرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خیلی با مزه می‌شود، نه؟ من هم به ستاره‌ها نگاه می‌کنم. هم‌شان به صورت چاه‌هایی در می‌آیند با قرقره‌های زنگ زده. همه‌ی ستاره‌ها بم آب می‌دهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خیلی با مزه می‌شود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله می‌شوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه می‌کرد...
-خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم.
و گرفت نشست، چرا که می‌ترسید.

شهریار کوچولو نشسته


می‌دانی؟... گلم را می‌گویم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و بی‌شیله‌پیله. برای آن که جلو همه‌ی عالم از خودش دفاع کند همه‌اش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!

من هم گرفتم نشستم. دیگر نمی‌توانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همین... همه‌اش همین و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.

کنار قوزکِ پایش جرقه‌ی زردی جست و... فقط همین! یک دم بی‌حرکت ماند. فریادی نزد. مثل درختی که بیفتد آرام‌آرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد.

شهریار کوچولو در حالی که آرام‌آرام به زمین می‌افتد

۲۷ (صدا)

شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده می‌دیدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها می‌گفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پیدا کرده‌ام. یعنی نه کاملا... اما این را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عین هزار زنگوله‌اند.
اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. این است که از خودم می‌پرسم: «یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چریده باشد؟...»
گاه به خودم می‌گویم: «حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خیالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شیرینی می‌خندند.
گاه به خودم می‌گویم: «همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بیرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!...

یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...

خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببینید...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!

بدونِ شهریار کوچولو

در نظر من این زیباترین و حزن‌انگیزترین منظره‌ی عالم است. این همان منظره‌ی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد».

آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌ای توقف کنید. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس می‌زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.

۹ (صدا)

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.

صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش‌فشان‌های فعالش را با دقت پاک و دوده‌گیری کرد: شهریار کوچولو در حالِ پاک کردنِ آتش‌فشان. دو تا آتش‌فشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتش‌فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش‌فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا می‌سوزد و یک‌هو گُر نمی‌زند. آتش‌فشان هم عین‌هو بخاری یک‌هو اَلُو می‌زند. البته ما رو سیاره‌مان زمین کوچک‌تر از آن هستیم که آتش‌فشان‌هامان را پاک و دوده‌گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت‌مان می‌شوند.

شهریار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرین نهال‌های بائوباب را هم ریشه‌کن کرد. فکر می‌کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده‌بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفه‌کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش‌های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی‌آورد.
گل به‌اش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی‌خورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حیوانات...
-اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می‌آید؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هیچ کَکَم نمی‌گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دست‌دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌ای بروی برو!

و این را گفت، چون که نمی‌خواست شهریار کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

۱۰ (صدا)

خودش را در منطقه‌ی اخترک‌های ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم برای چیزیادگرفتن بنا کرد یکی‌یکی‌شان را سیاحت کردن.

اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، این هم رعیت!
شهریار کوچولو از خودش پرسید: -او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می‌تواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخوانده‌بود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می‌آیند.

پادشاه در سیاره‌اش

پادشاه که می‌دید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس می‌خواند گفت: -بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفته‌بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن‌دره افتاد.
شاه به‌اش گفت: -خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می‌کنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شده‌بود در آمد که:
-نمی‌توانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طی‌کرده‌ام و هیچ هم نخوابیده‌ام...
پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر می‌کنم خمیازه بکشی. سال‌هاست خمیازه‌کشیدن کسی را ندیده‌ام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر این جوری من دست و پایم را گم می‌کنم... دیگر نمی‌توانم.
شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من به‌ات امر می‌کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف می‌زد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.

پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی‌ها هم هیچ نرمشی از خودش نشان نمی‌داد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر می‌کرد اوامری بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که: «اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغ‌های دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است».
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید: -اجازه می‌فرمایید بنشینم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع می‌کرد گفت: -به‌ات امر می‌کنیم بنشینی.

منتها شهریار کوچولو مانده‌بود حیران: آخر آن اخترک کوچک‌تر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چی سلطنت می‌کرد؟ گفت: -قربان عفو می‌فرمایید که ازتان سوال می‌کنم...
پادشاه با عجله گفت: -به‌ات امر می‌کنیم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت می‌فرمایید؟
پادشاه خیلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همه‌چی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترک‌های دیگر و باقی ستاره‌ها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسید: -یعنی به همه‌ی این ها؟
شاه جواب داد: -به همه‌ی این ها.
آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستاره‌ها هم سربه‌فرمان‌تانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همه‌شان بی‌درنگ هر فرمانی را اطاعت می‌کنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمی‌کنیم.

یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی می‌داشت بی این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویست‌بار غروب آفتاب را تماشا می‌کرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ول‌کرده‌بود غصه‌اش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
-دلم می‌خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
-اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب‌پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه‌ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی‌مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب می‌کنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمی‌کرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت می‌رسی. امریه‌اش را صادر می‌کنیم. منتها با شَمِّ حکمرانی‌مان منتظریم زمینه‌اش فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید: -کِی فراهم می‌شود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه... و آن وقت تو با چشم‌های خودت می‌بینی که چه‌طور فرمان ما اجرا می‌شود!

شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسه‌اش رفته‌بود تاسف می‌خورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفته‌بود. این بود که به پادشاه گفت:
-من دیگر این‌جا کاری ندارم. می‌خواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج می‌زد گفت:
-نرو! نرو! وزیرت می‌کنیم.
-وزیرِ چی؟
-وزیرِ دادگستری!
-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده‌ایم. خیلی پیر شده‌ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده‌روی هم خسته‌مان می‌کند.
شهریار کوچولو که خم شده‌بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بَه! من نگاه کرده‌ام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه به‌اش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه‌کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود یک فرزانه‌ی تمام عیاری.
شهریار کوچولو گفت: -من هر جا باشم می‌توانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر می‌کنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها می‌شنویم. می‌توانی او را به محاکمه بکشی و گاه‌گاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا می‌کند. گیرم تو هر دفعه عفوش می‌کنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکی بیش‌تر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمی‌آید. فکر می‌کنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: -نه!

اما شهریار کوچولو که آماده‌ی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمی‌خواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:
-اگر اعلی‌حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود می‌توانند فرمان خردمندانه‌ای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا می‌توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور می‌کنم زمینه‌اش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.
آن‌وقت پادشاه با شتاب فریاد زد: -سفیر خودمان فرمودیمت!
حالت بسیار شکوهمندی داشت.

شهریار کوچولو همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۱ (صدا)

اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد می‌آید مرا ببیند!

خودپسند در سیاره‌اش

آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایش‌گرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته‌اید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستایشگرهایم بلند می‌شود. گیرم متاسفانه تنابنده‌ای گذارش به این طرف‌ها نمی‌افتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دست‌هایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدنِ پادشاه‌است». و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.

پس از پنج دقیقه‌ای شهریار کوچولو که از این بازی یک‌نواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‌شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ثروت‌مندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟

شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۲ (صدا)

تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

می‌خواره در سیاره‌اش


به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.

این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۳ (صدا)

اخترک چهارم اخترک مرد تجارت‌پیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.

مردِ تجارت‌پیشه در سیاره‌اش

شهریار کوچولو گفت: -سلام. آتش‌سیگارتان خاموش شده.
-سه و دو می‌کند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش می‌کند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک.
-پانصد میلیون چی؟
-ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه می‌دانم، آن قدر کار سرم ریخته که!... من یک مرد جدی هستم و با حرف‌های هشت‌من‌نه‌شاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهریار کوچولو که وقتی چیزی می‌پرسید دیگر تا جوابش را نمی‌گرفت دست بردار نبود دوباره پرسید:
-پانصد و یک میلیون چی؟
تاجر پیشه سرش را بلند کرد:
-تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همه‌اش سه بار گرفتار مودماغ شده‌ام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا می‌داند از کدام جهنم پیدایش شد. صدای وحشت‌ناکی از خودش در می‌آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه‌ی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بی‌چاره‌ام کرد. من ورزش نمی‌کنم. وقت یللی‌تللی هم ندارم. آدمی هستم جدی... این هم بار سومش!... کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و...
-این همه میلیون چی؟
تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت: -میلیون‌ها از این چیزهای کوچولویی که پاره‌ای وقت‌ها تو هوا دیده می‌شود.
-مگس؟
-نه بابا. این چیزهای کوچولوی براق.
-زنبور عسل؟
-نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت می‌برد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیال‌بافی نمی‌کنم.
-آها، ستاره؟
-خودش است: ستاره.
-خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت می‌خورد؟
-پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقیق.
-خب، به چه دردت می‌خورند؟
-به چه دردم می‌خورند؟
-ها.
-هیچی تصاحب‌شان می‌کنم.
-ستاره‌ها را؟
-آره خب.
-آخر من به یک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاه‌ها تصاحب نمی‌کنند بل‌که به‌اش «سلطنت» می‌کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.
-خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب می‌کنی که چی بشود؟
-که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت می‌خورد؟
-به این کار که، اگر کسی ستاره‌ای پیدا کرد من ازش بخرم.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائم‌الخمره می‌بَرَد.» با وجود این باز ازش پرسید:
-چه جوری می‌شود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپیشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید: -این ستاره‌ها مال کی‌اند؟
-چه می‌دانم؟ مال هیچ کس.
-پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
-همین کافی است؟
-البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر جزیره‌ای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را برای این صاحب شده‌ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.
شهریار کوچولو گفت: -این ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان می‌کنی؟
تاجر پیشه گفت: -اداره‌شان می‌کنم، همین جور می‌شمارم‌شان و می‌شمارم‌شان. البته کار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.
شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفته‌بود گفت:
-اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم می‌توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم می‌توانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی!
-نه. اما می‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.
-اینی که گفتی یعنی چه؟
-یعنی این که تعداد ستاره‌هایم را رو یک تکه کاغذ می‌نویسم می‌گذارم تو کشو درش را قفل می‌کنم.
-همه‌اش همین؟
-آره همین کافی است.

شهریار کوچولو فکر کرد «جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نیست که آن قدرها جدیش بشود گرفت». آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدم‌های بزرگ فرق می‌کرد.
باز گفت: -من یک گل دارم که هر روز آبش می‌دهم. سه تا هم آتش‌فشان دارم که هفته‌ای یک بار پاک و دوده‌گیری‌شان می‌کنم. آخر آتش‌فشان خاموشه را هم پاک می‌کنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم برای آتش‌فشان‌ها و هم برای گل این که من صاحب‌شان باشم فایده دارد. تو چه فایده‌ای به حال ستاره‌ها داری؟

تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۴ (صدا)

اخترکِ پنجم چیز غریبی بود. از همه‌ی اخترک‌های دیگر کوچک‌تر بود، یعنی فقط به اندازه‌ی یک فانوس پایه‌دار و یک فانوس‌بان جا داشت.

فانوس‌بان در حالِ روشن کردنِ فانوس در سیاره‌اش

شهریار کوچولو از این راز سر در نیاورد که یک جا میان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانه‌ای روش هست نه آدمی، حکمت وجودی یک فانوس و یک فانوس‌بان چه می‌تواند باشد. با وجود این تو دلش گفت:
-خیلی احتمال دارد که این بابا عقلش پاره‌سنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپیشه و مسته کم عقل‌تر نیست. دست کم کاری که می‌کند یک معنایی دارد. فانوسش را که روشن می‌کند عین‌هو مثل این است که یک ستاره‌ی دیگر یا یک گل به دنیا می‌آورد و خاموشش که می‌کند پنداری گل یا ستاره‌ای را می‌خواباند. سرگرمی زیبایی است و چیزی که زیبا باشد بی گفت‌وگو مفید هم هست.

وقتی رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوس‌بان سلام کرد:
-سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
-دستور است. صبح به خیر!
-دستور چیه؟
-این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوس‌بان جواب داد: -خب دستور است دیگر.
شهریار کوچولو گفت: -اصلا سر در نمیارم.
فانوس‌بان گفت: -چیز سر در آوردنی‌یی توش نیست که. دستور دستور است. روز بخیر!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پیشانیش را خشکاند و گفت:
-کار جان‌فرسایی دارم. پیش‌تر ها معقول بود: صبح خاموشش می‌کردم و شب که می‌شد روشنش می‌کردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم می‌توانستم بگیرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوس‌بان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-خب؟
-حالا که سیاره دقیقه‌ای یک بار دور خودش می‌گردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقه‌ای یک بار فانوس را روشن می‌کنم یک بار خاموش.
-چه عجیب است! تو اخترک تو شبانه روز همه‌اش یک دقیقه طول می‌کشد!
فانوس‌بان گفت: -هیچ هم عجیب نیست. الان یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختلاط می‌کنیم.
-یک ماه؟
-آره. سی دقیقه. سی روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.

شهریار کوچولو به فانوس‌بان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار است دوست می‌دارد. یادِ آفتاب‌غروب‌هایی افتاد که آن وقت‌ها خودش با جابه‌جا کردن صندلیش دنبال می‌کرد. برای این که دستی زیر بال دوستش کرده باشد گفت:
-می‌دانی؟ یک راهی بلدم که می‌توانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی.
فانوس‌بان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم می‌تواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند.
شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو، اخترکت آن‌قدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن می‌توانی یک بار دور بزنیش. اگر آن اندازه که لازم است یواش راه بروی می‌توانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع می‌کنی به راه‌رفتن... به این ترتیب روز هرقدر که بخواهی برایت کِش می‌آید.
فانوس‌بان گفت: -این کار گرهی از بدبختی من وا نمی‌کند. تنها چیزی که تو زندگی آرزویش را دارم یک چرت خواب است.
شهریار کوچولو گفت: -این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه.
فانوس‌بان گفت: -آره. باید بگذارمش در کوزه... صبح بخیر!
و فانوس را خاموش کرد.

شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت: گرچه آن‌های دیگر، یعنی خودپسنده و تاجره اگر این را می‌دیدند دستش می‌انداختند و تحقیرش می‌کردند، هر چه نباشد کار این یکی به نظر من کم‌تر از کار آن‌ها بی‌معنی و مضحک است. شاید به خاطر این که دست کم این یکی به چیزی جز خودش مشغول است.

از حسرت آهی کشید و همان طور با خودش گفت:
-این تنها کسی بود که من می‌توانستم باش دوست بشوم. گیرم اخترکش راستی راستی خیلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمی‌گیرند.

چیزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بیست و چهار ساعت برکت پیدا کرده بود.

۱۵ (صدا)

اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراخ‌تر، و آقاپیره‌ای توش بود که کتاب‌های کَت‌وکلفت می‌نوشت.

جغرافی‌دان در سیاره‌اش

همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت:
-خب، این هم یک کاشف!
شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادی طی کرده بود؟
آقا پیره به‌اش گفت: -از کجا می‌آیی؟
شهریار کوچولو گفت: -این کتاب به این کلفتی چی است؟ شما این‌جا چه‌کار می‌کنید؟
آقا پیره گفت: -من جغرافی‌دانم.
-جغرافی‌دان چه باشد؟
-جغرافی‌دان به دانشمندی می‌گویند که جای دریاها و رودخانه‌ها و شهرها و کوه‌ها و بیابان‌ها را می‌داند.
شهریار کوچولو گفت: -محشر است. یک کار درست و حسابی است.
و به اخترک جغرافی‌دان، این سو و آن‌سو نگاهی انداخت. تا آن وقت اخترکی به این عظمت ندیده‌بود.
-اخترک‌تان خیلی قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟
جغرافی‌دان گفت: -از کجا بدانم؟
شهریار کوچولو گفت: -عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چه‌طور؟
جغرافی‌دان گفت: -از کجا بدانم؟
-شهر، رودخانه، بیابان؟
جغرافی‌دان گفت: از این‌ها هم خبری ندارم.
-آخر شما جغرافی‌دانید؟
جغرافی‌دان گفت: -درست است ولی کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافی‌دان نیست که دوره‌بیفتد برود شهرها و رودخانه‌ها و کوه‌ها و دریاها و اقیانوس‌ها و بیابان‌ها را بشمرد. مقام جغرافی‌دان برتر از آن است که دوره بیفتد و ول‌بگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمی‌گذارد بلکه کاشف‌ها را آن تو می‌پذیرد ازشان سوالات می‌کند و از خاطرات‌شان یادداشت بر می‌دارد و اگر خاطرات یکی از آن‌ها به نظرش جالب آمد دستور می‌دهد روی خُلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد.
-برای چه؟
-برای این که اگر کاشفی گنده‌گو باشد کار کتاب‌های جغرافیا را به فاجعه می‌کشاند. هکذا کاشفی که اهل پیاله باشد.
-آن دیگر چرا؟
b-چون آدم‌های دائم‌الخمر همه چیز را دوتا می‌بینند. آن وقت جغرافی‌دان برمی‌دارد جایی که یک کوه
بیشتر نیست می‌نویسد دو کوه.
شهریار کوچولو گفت: -پس من یک بابایی را می‌شناسم که کاشف هجوی از آب در می‌آید.
-بعید نیست. بنابراین، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نیست تحقیقاتی هم روی کشفی که کرده انجام می‌گیرد.
-یعنی می‌روند می‌بینند؟
-نه، این کار گرفتاریش زیاد است. از خود کاشف می‌خواهند دلیل بیاورد. مثلا اگر پای کشف یک کوه بزرگ در میان بود ازش می‌خواهند سنگ‌های گنده‌ای از آن کوه رو کند.
جغرافی‌دان ناگهان به هیجان در آمد و گفت: -راستی تو داری از راه دوری می‌آیی! تو کاشفی! باید چند و چون اخترکت را برای من بگویی.
و با این حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشید. معمولا خاطرات کاشف‌ها را اول بامداد یادداشت می‌کنند و دست نگه می‌دارند تا دلیل اقامه کند، آن وقت با جوهر می‌نویسند.
گفت: -خب؟
شهریار کوچولو گفت: -اخترک من چیز چندان جالبی ندارد. آخر خیلی کوچک است. سه تا آتش‌فشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافی‌دان هم گفت: -آدم چه می‌داند چه پیش می‌آید.
-یک گل هم دارم.
-نه، نه، ما دیگر گل ها را یادداشت نمی‌کنیم.
-چرا؟ گل که زیباتر است.
-برای این که گل‌ها فانی‌اند.
-فانی یعنی چی؟
جغرافی‌دان گفت: -کتاب‌های جغرافیا از کتاب‌های دیگر گران‌بهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمی‌افتد. بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالی شود. ما فقط چیزهای پایدار را می‌نویسیم.
شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت: -اما آتش‌فشان‌های خاموش می‌توانند از نو بیدار بشوند. فانی را نگفتید یعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت: -آتش‌فشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمی‌کند. آن‌چه به حساب می‌آید خود کوه است که تغییر پیدا نمی‌کند.
شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می‌پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: -فانی یعنی چه؟
-یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود.
-گل من هم در آینده نابود می‌شود؟
-البته که می‌شود.
شهریار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده‌ام!»
این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه می‌شد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسید: -شما به من دیدن کجا را توصیه می‌کنید؟
جغرافی‌دان به‌اش جواب داد: -سیاره‌ی زمین. شهرت خوبی دارد...

و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر می‌کرد به راه افتاد.

۱۶

لاجرم، زمین، سیاره‌ی هفتم شد.

زمین، فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنه‌ی زمین یک‌صد و یازده پادشاه (البته بامحاسبه‌ی پادشاهان سیاه‌پوست)، هفت هزار جغرافی‌دان، نه‌صد هزار تاجرپیشه، پانزده کرور می‌خواره و شش‌صد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگی می‌کند. برای آن‌که از حجم زمین مقیاسی به دست‌تان بدهم بگذارید به‌تان بگویم که پیش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قاره‌ی زمین وسایل زندگیِ لشکری جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوس‌بان را تامین کنند.

روشن شدن فانوس‌ها از دور خیلی باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک باله‌ی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوس‌بان‌های زلاندنو و استرالیا بود. این‌ها که فانوس‌هاشان را روشن می‌کردند، می‌رفتند می‌گرفتند می‌خوابیدند آن وقت نوبت فانوس‌بان‌های چین و سیبری می‌رسید که به رقص درآیند. بعد، این‌ها با تردستی تمام به پشت صحنه می‌خزیدند و جا را برای فانوس‌بان‌های ترکیه و هفت پَرکَنِه‌ی هند خالی می کردند. بعد نوبت به فانوس‌بان‌های آمریکای‌جنوبی می‌شد. و آخر سر هم نوبت فانوس‌بان‌های افریقا و اروپا می‌رسد و بعد نوبت فانوس‌بان‌های آمریکای شمالی بود. و هیچ وقتِ خدا هم هیچ‌کدام این‌ها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمی‌شدند. چه شکوهی داشت! میان این جمع عظیم فقط نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بی‌هودگی می‌گذراندند: آخر آن‌ها سالی به سالی همه‌اش دو بار کار می‌کردند.

۱۷ (صدا)

آدمی که اهل اظهار لحیه باشد بفهمی نفهمی می‌افتد به چاخان کردن. من هم تو تعریف قضیه‌ی فانوس‌بان‌ها برای شما آن‌قدرهاروراست نبودم. می‌ترسم به آن‌هایی که زمین ما را نمی‌سناسند تصور نادرستی داده باشم. انسان‌ها رو پهنه‌ی زمین جای خیلی کمی را اشغال می‌کنند. اگر همه‌ی دو میلیارد نفری که رو کره‌ی زمین زندگی می‌کنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات می‌روند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و بی‌درپسر تو میدانی به مساحت بیست میل در بیست میل جا می‌گیرند. همه‌ی جامعه‌ی بشری را می‌شود یک‌جا روی کوچک‌ترین جزیره‌ی اقیانوس آرام کُپه کرد.

البته گفت‌وگو ندارد که آدم بزرگ‌ها حرف‌تان را باور نمی‌کنند. آخر تصور آن‌ها این است که کلی جا اشغال کرده‌اند، نه این‌که مثل بائوباب‌ها خودشان را خیلی مهم می‌بینند؟ بنابراین به‌شان پیش‌نهاد می‌کنید که بنشینند حساب کنند. آن‌ها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس این پیش‌نهاد حسابی کیفورشان می‌کند. اما شما را به خدا بی‌خودی وقت خودتان را سر این جریمه‌ی مدرسه به هدر ندهید. این کار دو قاز هم نمی‌ارزد. به من که اطمینان دارید. شهریار کوچولو پاش که به زمین رسید از این که دیارالبشری دیده نمی‌شد سخت هاج و واج ماند.

شهریار کوچولو وسطِ کویر

تازه داشت از این فکر که شاید سیاره را عوضی گرفته ترسش بر می‌داشت که چنبره‌ی مهتابی رنگی رو ماسه‌ها جابه‌جا شد. شهریار کوچولو و مار

شهریار کوچولو همین‌جوری سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهریار کوچولو پرسید: -رو چه سیاره‌ای پایین آمده‌ام؟
مار جواب داد: -رو زمین تو قاره‌ی آفریقا.
-عجب! پس رو زمین انسان به هم نمی‌رسد؟
مار گفت: -این‌جا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‌کند. زمین بسیار وسیع است.
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم می‌گویم ستاره‌ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... اما چه‌قدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. این‌جا آمده‌ای چه کار؟
شهریار کوچولو گفت: -با یک گل بگومگویم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی می‌کند.
مار گفت: -پیش آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی.
شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر به‌اش گفت: -تو چه جانور بامزه‌ای هستی! مثل یک انگشت، باریکی.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهریار کوچولو لب‌خندی زد و گفت: -نه چندان... پا هم که نداری. حتا راه هم نمی‌تونی بری...
-من می‌تونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتی‌یی هم نتونی بری.
مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر می‌گردانم اما تو پاکی و از یک سیّاره‌ی دیگر آمده‌ای...
شهریار کوچولو جوابی بش نداد.
-تو رو این زمین خارایی آن‌قدر ضعیفی که به حالت رحمم می‌آید. روزی‌روزگاری اگر دلت خیلی هوای اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم... من می‌توانم...
شهریار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همه‌ی حرف‌هایت را به صورت معما درمی‌آری؟

مار گفت: -حلّال همه‌ی معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.

۱۸ (صدا)

شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گل‌برگه. یک گلِ ناچیز.

یک گُل وسطِ کویر


شهریار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسید: -آدم‌ها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده‌بود. این بود که گفت: -آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پیداشان کرد. باد این‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بی‌ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.

اهدانام‌چه (صدا)

به لئون ورث Leon Werth

از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ‌ترها هدیه کرده‌ام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگ‌تر» به‌ترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگ‌تر» همه چیز را می‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هایی را که برای بچه‌ها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگ‌تر» تو فرانسه زندگی می‌کند و آن‌جا گشنگی و تشنگی می‌کشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همه‌ی این عذرها کافی نباشد اجازه می‌خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه‌ای کنم که این آدم‌بزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده (گیرم کم‌تر کسی از آن‌ها این را به یاد می‌آورد). پس من هم اهدانام‌چه‌ام را به این شکل تصحیح می‌کنم:

به لئون ورث

موقعی که پسربچه بود

آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچه‌ی دوست‌داشتنی دیگر تقدیم می‌کنم: دکتر جهانگیر کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن

احمد شاملو

۱

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:

یک مار بوآ که دارد حیوانی را می‌بلعد

تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند».

این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:

نقاشی شماره‌ی یکم — مار شبیه به کلاه

شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟

نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

نقاشی دوم — مار و فیل درونش

بزرگ‌ترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام یخ‌شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگ‌ترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند.

ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. می‌توانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش می‌رسد.

از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدم‌های حسابی برخورد داشته‌ام. پیش خیلی از بزرگ‌ترها زندگی کرده‌ام و آن‌ها را از خیلی نزدیک دیده‌ام گیرم این موضوع باعث نشده در باره‌ی آن‌ها عقیده‌ی بهتری پیدا کنم.

هر وقت یکی‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.

۲ (صدا)

این جوری بود که روزگارم تو تنهایی می‌گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثه‌یی برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مساله‌ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می‌داد.

شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتی شکسته‌یی که وسط اقیانوس به تخته پاره‌یی چسبیده باشد. پس لابد می‌توانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله‌ی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: «بی زحمت یک برّه برام بکش!» از خواب پریدم.
-ها؟
-یک برّه برام بکش...

چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این به‌ترین شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آن‌چه من کشیده‌ام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگ‌تر ها تو شش سالگی از نقاشی دل‌سردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.

با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک‌ترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمی‌زاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی‌آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه‌یی نمی‌بُرد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.

این بهترین شکلی است که بعدها از او در آوردم.

وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو این جا چه می‌کنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که:
-بی زحمت واسه‌ی من یک برّه بکش.

آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمی‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ی هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آن‌چه من یاد گرفته‌ام بیش‌تر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم.
بم جواب داد: -عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.

از آن‌جایی که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکی از آن دو تا نقاشی‌ای را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوآی بسته را. ولی چه یکه‌ای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فیلِ تو شکم یک بوآ نمی‌خواهم. بوآ خیلی خطرناک است فیل جا تنگ کن. خانه‌ی من خیلی کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام یک بره بکش. بره‌ی مریض
-خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش. قوچ
-کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت:
-خودت که می‌بینی... این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه... بره‌ی پیر
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
-این یکی خیلی پیر است... من یک بره می‌خواهم که مدت ها عمر کند...

باری چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم رو بی حوصلگی جعبه‌ای کشیدم که دیواره‌اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که: جعبه
-این یک جعبه است. بره‌ای که می‌خواهی این تو است.

و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه‌اش از هم باز شد و گفت:
-آها... این درست همان چیزی است که می‌خواستم! فکر می‌کنی این بره خیلی علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آخر جای من خیلی تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌یی که بت داده‌ام خیلی کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نیست... اِه! گرفته خوابیده...

و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.

۳ (صدا)

خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پیچ می‌کرد خودش انگار هیچ وقت سوال‌های مرا نمی‌شنید. فقط چیزهایی که جسته گریخته از دهنش می‌پرید کم کم همه چیز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپیمای مرا دید (راستی من هواپیما نقاشی نمی‌کنم، سختم است.) ازم پرسید:
-این چیز چیه؟
-این «چیز» نیست: این پرواز می‌کند. هواپیماست. هواپیمای من است.

و از این که به‌اش می‌فهماندم من کسی‌ام که پرواز می‌کنم به خود می‌بالیدم.
حیرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتاده‌ای؟
با فروتنی گفتم: -آره.
گفت: -اوه، این دیگر خیلی عجیب است!
و چنان قهقهه‌ی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم می‌خواهد دیگران گرفتاری‌هایم را جدی بگیرند.
خنده‌هایش را که کرد گفت: -خب، پس تو هم از آسمان می‌آیی! اهل کدام سیاره‌ای؟...

بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید. یکهو پرسیدم:
-پس تو از یک سیاره‌ی دیگر آمده‌ای؟
آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد.

اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان می‌داد.
گفت: -هر چه باشد با این نباید از جای خیلی دوری آمده باشی...

مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد بره‌اش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد. تصویری از شهریار کوچولو بر روی زمین

فکر می‌کنید از این نیمچه اعتراف «سیاره‌ی دیگر»ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم:
-تو از کجا می‌آیی آقا کوچولوی من؟ خانه‌ات کجاست؟ بره‌ی مرا می‌خواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
-حسن جعبه‌ای که بم داده‌ای این است که شب‌ها می‌تواند خانه‌اش بشود.
-معلوم است... اما اگر بچه‌ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می‌دهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک میخ طویله...
انگار از پیش‌نهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟ چه فکر ها!
-آخر اگر نبندیش راه می‌افتد می‌رود گم می‌شود.

دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر کجا می‌تواند برود؟
-خدا می‌داند. راستِ شکمش را می‌گیرد و می‌رود...
-بگذار برود...اوه، خانه‌ی من آن‌قدر کوچک است!
و شاید با یک خرده اندوه در آمد که:
-یک‌راست هم که بگیرد برود جای دوری نمی‌رود...

۴ (صدا)

به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیاره‌ی او کمی از یک خانه‌ی معمولی بزرگ‌تر بود.این نکته آن‌قدرها به حیرتم نینداخت. می‌دانستم گذشته از سیاره‌های بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیاره‌ی دیگر هم هست که بعضی‌شان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده می‌شوند و هرگاه اخترشناسی یکی‌شان را کشف کند به جای اسم شماره‌ای به‌اش می‌دهد. مثلا اسمش را می‌گذارد «اخترک ۳۲۵۱».

دلایل قاطعی دارم که ثابت می‌کند شهریار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمده‌بود.

شهریار کوچولو بر اخترکِ ب۶۱۲

این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند اخترشناسِ ترک در حالِ دیدنِ اخترکِ ب۶۱۲ که تو یک کنگره‌ی بین‌المللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد. اخترشناسِ ترک در کنگره‌ی بین‌المللیِ نجوم، با لباس قدیمی آدم بزرگ‌ها این جوری‌اند!

بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپایی‌ها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائه‌ی دلیل کرد و این بار همه جانب او را گرفتند. اخترشناسِ ترک در کنگره‌ی بین‌المللیِ نجوم، با لباس جدید

به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.

اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!

یا مثلا اگر به‌شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگویید «سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند. این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.

اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می‌خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه‌ی پریا نقل کنم. دلم می‌خواست بگویم: «یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می‌کرد همه‌اش یه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم‌زبونی می‌گشت...»، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می‌کنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا می‌داند با نقل این خاطرات چه بار غمی روی دلم می‌نشیند. شش سالی می‌شود که دوستم با بَرّه‌اش رفته. این که این جا می‌کوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن یک دوست خیلی غم‌انگیز است. همه کس که دوستی ندارد. من هم می‌توانم مثل آدم بزرگ‌ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم‌شان را می‌گیرد. و باز به همین دلیل است که رفته‌ام یک جعبه رنگ و چند تا مداد خریده‌ام. تو سن و سال من واسه کسی که جز کشیدنِ یک بوآی باز یا یک بوآی بسته هیچ کار دیگری نکرده -و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرف‌هاست! البته تا آن‌جا که بتوانم سعی می‌کنم چیزهایی که می‌کشم تا حد ممکن شبیه باشد. گیرم به موفقیت خودم اطمینان چندانی ندارم. یکیش شبیه از آب در می‌آید یکیش نه. سرِ قدّ و قواره‌اش هم حرف است. یک جا زیادی بلند درش آورده‌ام یک جا زیادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نیستم. خب، رو حدس و گمان پیش رفته‌ام؛ کاچی به زِ هیچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئیات مهم‌ترش هم دچار اشتباه شده‌ام. اما در این مورد دیگر باید ببخشید: دوستم زیر بار هیچ جور شرح و توصیفی نمی‌رفت. شاید مرا هم مثل خودش می‌پنداشت. اما از بختِ بد، دیدن بره‌ها از پشتِ جعبه از من بر نمی‌آید. نکند من هم یک خرده به آدم بزرگ‌ها رفته‌ام؟ «باید پیر شده باشم».

۵ (صدا)

هر روزی که می‌گذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف‌ها چیزهای تازه‌ای دست‌گیرم می‌شد که همه‌اش معلولِ بازتاب‌هایِ اتفاقی بود. و از همین راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.

این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده‌بود ناگهان ازم پرسید:
-بَرّه‌ها بته‌ها را هم می‌خورند دیگر، مگر نه؟
-آره. همین جور است.
-آخ! چه خوشحال شدم!

نتوانستم بفهمم این موضوع که بَرّه‌ها بوته‌ها را هم می‌خورند اهمیتش کجاست اما شهریار کوچولو درآمد که:
-پس لابد بائوباب ها را هم می‌خورند دیگر؟

یک گله فیل که در اخترکِ ب۶۱۲ روی هم چیده شده‌اند من برایش توضیح دادم که بائوباب بُتّه نیست. درخت است و از ساختمان یک معبد هم گنده‌تر، و اگر یک گَلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را هم نمی‌توانند بخورند.
از فکر یک گَلّه فیل به خنده افتاد و گفت: -باید چیدشان روی هم.
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که: -بائوباب هم از بُتِّگی شروع می‌کند به بزرگ شدن.
-درست است. اما نگفتی چرا دلت می‌خواهد بره‌هایت نهال‌های بائوباب را بخورند؟
گفت: -دِ! معلوم است!

و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشن‌تر است؛ منتها من برای این که به تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بیندازم.

راستش این که تو اخترکِ شهریار کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیاهِ خوب به هم می‌رسید هم گیاهِ بد. یعنی هم تخمِ خوب گیاه‌های خوب به هم می‌رسید، هم تخمِ بدِ گیاه‌هایِ بد. اما تخم گیاه‌ها نامریی‌اند. آن‌ها تو حرمِ تاریک خاک به خواب می‌روند تا یکی‌شان هوس بیدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی می‌آید و اول با کم رویی شاخکِ باریکِ خوشگل و بی‌آزاری به طرف خورشید می‌دواند. اگر این شاخک شاخکِ تربچه‌ای گلِ سرخی چیزی باشد می‌شود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشه‌کنش کند.

باری، تو سیاره‌ی شهریار کوچولو گیاه تخمه‌های وحشتناکی به هم می‌رسید. یعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سیاره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دیر به‌اش برسند دیگر هیچ جور نمی‌شود حریفش شد: تمام سیاره را می‌گیرد و با ریشه‌هایش سوراخ سوراخش می‌کند و اگر سیاره خیلی کوچولو باشد و بائوباب‌ها خیلی زیاد باشند پاک از هم متلاشیش می‌کنند.

شهریار کوچولو در حال نظافت ِ اخترکش شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت: «این، یک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود باید با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخیص دادن بائوباب‌ها از بته‌های گلِ سرخ که تا کوچولواَند عین هم‌اَند با دقت ریشه‌کن‌شان بکند. کار کسل‌کننده‌ای هست اما هیچ مشکل نیست.»

یک روز هم بم توصیه کرد سعی کنم هر جور شده یک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضیه را به بچه‌های سیاره‌ی من هم حالی کند. گفت اگر یک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پاره‌ای وقت‌ها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در میان باشد گاوِ آدم می‌زاید. اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل‌باشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد...».

آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم.

اخترکِ تنبل‌باشی با سه درختِ بائوباب

هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم. اما خطر بائوباب‌ها آن‌قدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگیدان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویه‌ی همیشگی خودم دست بر می‌دارم و می‌گویم: «بچه‌ها! هوای بائوباب‌ها را داشته باشید!»

اگر من سرِ این نقاشی این همه به خودم فشار آورده‌ام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدت‌ها پیش بیخ گوش‌شان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بوده‌اند. درسی که با این نقاشی داده‌ام به زحمتش می‌ارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسید: «پس چرا هیچ کدام از بقیه‌ی نقاشی‌های این کتاب هیبتِ تصویرِ بائوباب‌ها را ندارد؟» -خب، جوابش خیلی ساده است: من زور خودم را زده‌ام اما نتوانسته‌ام از کار درشان بیاورم. اما عکس بائوباب‌ها را که می‌کشیدم احساس می‌کردم قضیه خیلی فوریت دارد و به این دلیل شور بَرَم داشته بود.

۶ (صدا)

آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته‌ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم... شهریار کوچولو در اخترکش مشغولِ تماشای غروبِ آفتاب
-هوم، حالاها باید صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همه‌اش خیال می‌کنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این‌جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین‌قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
-پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده.

اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.

۷ (صدا)

روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت‌ه‌ا تو دلش به‌اش فکر کرده باشد یک‌هو بی مقدمه از من پرسید:
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می‌خورد؟
-گوسفند هرچه گیرش بیاید می‌خورد.
-حتا گل‌هایی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گل‌هایی را هم که خار دارند.
-پس خارها فایده‌شان چیست؟

من چه می‌دانستم؟ یکی از آن: سخت گرفتار باز کردن یک مهره‌ی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو می‌بردم خرابیِ کار به آن سادگی‌ها هم که خیال می‌کردم نیست برج زهرمار شده‌بودم و ذخیره‌ی آبم هم که داشت ته می‌کشید بیش‌تر به وحشتم می‌انداخت.
-پس خارها فایده‌شان چسیت؟

شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
-دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
-حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیفند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...

لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر این مهره‌ی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم.» اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
-تو فکر می‌کنی گل‌ها...
من باز همان جور بی‌توجه گفتم:
-ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مساله‌ی مهم!

مرا می‌دید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.
-مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی‌رحمانه می‌گفت:
-تو همه چیز را به هم می‌ریزی... همه چیز را قاتی می‌کنی!
حسابی از کوره در رفته‌بود.

موهای طلایی طلائیش تو باد می‌جنبید.
-اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
-یک چی؟
-یک قارچ! گلِ سرخ
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده‌بود:
-کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.

حالا دیگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سیاره‌ای، رو سیاره‌ی من، زمین، شهریارِ کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گفت یک تجیر می‌کشم... خودم...» بیش از این نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را به‌اش برسانم یا به‌اش بپیوندم...p چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!

۸ (صدا)

راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل‌های خیلی ساده در می‌آمده. گل‌هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی‌گرفته، دست و پاگیرِ کسی نمی‌شده. صبحی سر و کله‌شان میان علف‌ها پیدا می‌شده شب از میان می‌رفته‌اند. اما این یکی یک روز از دانه‌ای جوانه زده بود که خدا می‌دانست از کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخک‌های دیگر نمی‌رفت مواظبت کرده‌بود. بعید بنود که این هم نوعِ تازه‌ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست‌به‌کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه‌ی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه‌آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب می‌کرد سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست. دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.

شهریار کوچولو و گلِ سرخ نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...

هوه، بله عشوه‌گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت:
-اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام... عذر می‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است...

شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چه‌قدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسی نیست اما راستی که چه‌قدر هیجان انگیز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود. شهریار کوچولو در حالِ تماشای گلِ سرخ

با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می‌زد یک‌هو در آمده بود که: ببر و گلِ سرخ
-نکند ببرها با آن چنگال‌های تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‌بود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمی‌رسد. تازه ببرها که علف‌خوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
-من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
-عذر می‌خواهم...
-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می‌کنم. تو دستگاه‌تان تجیر به هم نمی‌رسد؟ شهریار کوچولو در حالِ پوشاندنِ گلِ سرخ
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل!»
-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم... شهریار کوچولو در حالِ گذاشتنِ سرپوش روی گلِ سرخ

اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته‌باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم‌سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به‌اش یادآور شود:
-تجیر کو پس؟
-داشتم می‌رفتم اما شما داشتید صحبت می‌کردید!
و با وجود این زورکی بنا کرده‌بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.

به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ی حسن نیّتی که از عشقش آب می‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌های بی سر و تهش را جدی گرفته‌بود و سخت احساس شوربختی می‌کرد.

یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد...»

یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».

مجموعه ی تصاویر غروب (عکس های غروب)

 

 

«باراک حسین اوباما»

 عضو حزب دمکرات و سناتور جوان ایالت «ایلینویز» در انتخابات سراسری آمریکا به عنوان چهل‌وچهارمین رئیس‌جمهوری این کشور برگزیده شد.

اوباما، ۴ اوت 1961 در ایالت هاوایی از پدری کنیایی و سیاهپوست و مادری سفیدپوست اهل ویچیتا ایالت کانزاس متولد شد، اما زمانی گذشته و بالاخره این ازدواج منجر به جدایی شد.

زمانی که او شش ساله بود، مادرش با مردی اندونزیایی ازدواج کرد و خانواده وي، دسته‌جمعی راهی جاکارتا شدند.

بعدها باراک اوباما برای تحصیل بیشتر و زندگی با پدربزرگ و مادربزرگش به هاوایی بازگشت.

وی در ۱۹۸۳، لیسانس علوم سیاسی با گرایش روابط بین‌الملل را از دانشگاه کلمبیاي نیویورک به دست آورد و پس از آن به شیکاگو نقل مکان کرد.

در سال ۱۹۸۸ پس از چند سال کار در شیکاگو وارد دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد شد.
اوباما خیلی زود دکترای حقوق خود را از دانشگاه هاروارد با کسب درجه ممتاز دریافت کرد.

وی پس از هاروارد به شیکاگو بازگشت و به عنوان یک وکیل حقوق مدنی مشغول فعالیت و عضو هيأت علمی دانشکده حقوق دانشگاه شیکاگو شد.

اوباما در ۴ ژانویه ۲۰۰۵ وارد سنا شد. با وجود تازه وارد بودن در واشنگتن او گروهی از مشاوران خبره را که معمولاً سناتورهای تازه کار به آن توجهی نمی‌کنند به کار گرفت.

وی پنجمین آفریقایی آمریکایی است که به سنا راه پیدا کرد و همچنین سومین آفریقایی آمریکایی است که با رأی بالا به عنوان سناتور برگزیده شد.

اوباما در فوریه سال ۲۰۰۷ در ایالات ایلینوی در یک سخنرانی اعلام کرد نامزد انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۸ خواهد بود.

اوباما از نخستین مخالفان سیاست‌ دولت بوش در عراق ‌است.

باراک حسین اوباما در حال ترک کاخ سفید بعد از دیدار با بوش

باراک حسین اوباما و پدر بزرگش

باراک حسین اوباما

 

باراک حسین اوباما و مادرش

باراک حسین اوباما و پدرش

 

اوباما در حال سخنرانی در برلین

باراک اوباما و همسرش

باراک اوباما به همراه همسر و فرزندانش

باراک اوباما به همراه مادربزرگ و پدر بزرگش

 
 

باراك حسين اوباما كانديداي دموكرات انتخابات رياست جمهوري ايالات متحده رقيب اصلي هيلاري كلينتون در انتخابات درون حزبي موسوم به كاكس محسوب مي شود. وي پدري كنيايي و مادري آمريكايي دارد. اوباما به واسطه آرمان گرايي بي حد حصرش از محبوبيت بالايي در ميان مردم آمريكا برخوردار است. او تاكنون در كاكس آيوا پيروز شده است.



 
باراک اوباما، سناتور سیاهپوست ایلینوا در میان اشخاص تراز اول ، یکی از گزینه های مطلوب دموکرات ها در جریان رقابت انتخاباتی آمریکا محسوب می شود.

 
 

باراک حسین اوباما در 4 اوت 1961 از یک مادر آمریکایی به نام "آن دونام" و پدری کنیایی متولد شد. در این عکس او دو سال دارد.

 

پدرش باراک حسین اوباما. این عکس متعلق است به سال 1962 در شهر هونولولو که باراک اوباما در آنجا متولد شد.


باراک اوباما در سال 1963 در شهر هونولولو. در این سال پدر و مادر او از هم جدا شدند. پدرش به کنیا برمی گردد. او تنها یک بار دیگر پدرش را پیش از مرگش در 1982 دوباره خواهد دید.




 

باراک اوباما پس از چند سال زندگی در اندونزی که مادرش در آن دوباره ازدواج کرد، در سن ده سالگی نزد پدربزرگ و مادربزرگش در شهر هونولولو بر می گردد. او که "باری" نیز نامیده می شد، به مدرسه پونائو، یکی از مراکز معتبر هاوایی می رود.

 
 

باراک پس از اینکه به عنوان یکی از طرح ریزی کنندگان جنبش های اجتماعی در محله های سیاه پوست فقیرنشین شیکاگو کار می کرد، برای مدت سه سال در دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد تحصیل کرد. این عکس مربوط به سال 1992 است.


نوامبر 1994. باراک اوباما به همراه ساره اوگول اونیانگو، زنی که پدرش را بزرگ کرده است. در این عکس باراک در جلوی خانه او در کنیا دیده می شود.

 



در 1992، او با میشل رابینسون، از حقوقدانان شیکاگو ازدواج می کند. حاصل این ازدواج 2 دختر به نام های "مالیا آن" (متولد 1999) و ناتاشا (متولد 2002) است.

 
 

در 2 نوامبر 2004، او با همسرش میشل و دخترش، در انتظار اعلام نتایج انتخابات مجلس سنا هستند.

 

 

خانواده اوباما بر روی سن در جشنی بزرگ به مناسبت انتخاب باراک به عنوان تنها سناتور سیاه پوست حوزه انتخابیه خود.

12 اکتبر 2005، باراک اوباما در ابتدای بازی بیس بال به همراه تیم خود به نام "فرشتگان آناهیم" شهر لوس آنجلس مقابل تیم "وایت ساکس" شهر شیکاگو به جمعیت سلام می کند.


 
 

28 اوت 2006، در بازگشت به کنیا جایزه نوبل صلح (pais) در 2005 را به دست می آورد.



باراک در جریان مراجعت به آفریقا از منطقه "واجیر" در شمال شرقی کنیا در مرزهای سومالی و اتیوپی دیدن به عمل می آورد. در این منطقه میلیون ها نفر با 4 سال خشکی رو در رو شده اند. او همچنین در اوت 2006 از جیبوتی بازدید می کند.

 

 
 
10 فوریه 2007، باراک اوباما و خانواده او در زمانی که او رسما از جاه طلبی وبلندپروازی خود برای بهره گرفتن حمایت حزب دموکرات آمریکا در انتخابات ریاست جمهوری آینده صحبت به میان آورد.

 

در 16 سپتامبر 2007، باراک اوباما هنوز در نظرسنجی ها به این اندازه بالا نیامده بود، ولی یک رقیب جدی برای هیلاری کلینتون، یکی دیگر از شخصیت های تراز اول دموکرات به شمار می رود.

 

 

9 دسامبر 2007؛ در مراسمی، "اوپرا وینفری"، ستاره تلویزیون آمریکا به همراه باراک و همسرش در نیوهمشایر شهر منچستر بر روی سن بالا می رود.

 

اوباما حمایت هالیوود و ستاره های آن را جلب می کند. ویل اسمیت، مت دیمون، بن آلفرد، هال بری ... و در اینجا جورج کلونی حمایت خود را از او اعلام می دارند. جورج کلونی، هنرپیشه آمریکایی به همراه باراک که کاندیدای حزب دموکرات است، برای کنفرانسی در مورد دارفور در 27 آوریل 2006 در شهر وانشگنتن گرد هم آمده اند.

 
 

جان کری، کاندیدای سابق دموکرات برای تصاحب کاخ سفید در 2004 اوباما را انتخاب می کند. از نظر او، فقط باراک اوباما است که "می تواند، باید و رئیس جمهور آینده ایالات متحده خواهد شد". او این سخنان را در ایالت کارولین جنوبی در 10 ژانویه 2008 ایراد کرد.
 
 
 
 
 

جملات زیبا  و اس ام اس 314و جملات ماندنی

آلبوم تصاویر

خوشبختی٬ داشتن دوست داشتنیها نیست بلکه دوست داشتن داشتنیهاست.

 

تنها کسانی ما را میرنجانند٬ که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند.

 

محبت مثل یه سکه می مونه که اگه بیفته تو قلبت نمیشه درش آورد اگه بخوای درش بیاری باید بشکنیش.درست مثل کاری که تو با من کردی!

 

خوشبختی٬ داشتن دوست داشتنیها نیست بلکه دوست داشتن داشتنیهاست.

 

تنها کسانی ما را میرنجانند٬ که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند.

 

مهم نیست که غمگینم مهم اینه که الان پر از تجربه ام.

 

وقتی برگهای پاییزی رو زیر پاهات له میکنی بدون که یه روزی بهت نفس میدادن.

 

وقتی میام بهت فکر کنم , فکرم به همه چیز میره غیر از تو , شاید برای اینکه همه چیزم تو بودی ....!

 

همیشه تلخ ترین لحظه ها رو کسی برای آدم می سازه که قشنگترین لحظه های زندگیتو باهاش بودی عاقل نباش تا که غم ديگران خوري

ديوانه باش تا که غمت ديگران خورند

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد.
با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد
اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است
اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است .

 

اگر بهترين دوست نيستي اقلا بهترين دشمنم باش . اگه غمخوارم نيستي اقلا بزرگترين غمم باش . هرچه هستي هميشه بهترين باش جون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند . پس در بدترين خاطراتم بهترين باش.

 

مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند.

 

مهم نیست که غمگینم مهم اینه که الان پر از تجربه ام.

 

 
 
 
 
 
 

جالبترين آمار از برج ميلاد تهران 

يک گروه کارشناسي ، برخي مقادير ، اوزان و مواد به کار رفته در احداث برج ميلاد را به مقياس هايي ملموس تبديل کرده است. 

  

زیباترین اس ام اس ها www.sms4u.blogfa.com 

  

وزن کل سازه 161 هزار تن و معادل وزن 3578 تانک است . 

  

لابي برج با زير بناي 15 هزار مترمربع معادل 3 زمين فوتبال است. 

  

ارتفاع کل برج 435 متر و معادل1ونيم برابر ارتفاع برج ايفل در فرانسه است. 

  

زير بنـاي 12 هزار متر مربعي راس سـازه نيز برابر با 2 و نيم زمين فوتبال است. 


دکل آنتن برج ميلاد نيز با 120 متر طول ، معادل ارتفاع يک ساختمان 40 طبقه است. 

  

ارتفاع 315 متري شفت بتني برج نيز برابر با ارتفاع يک ساختمان 105 طبقه است. 

  

230 کيلومتر کابل در احداث برج به کار رفته که طول آن معادل مسافت تهران ، شمال است . 

  

25 کيلومتر نيز متراژ لوله مصرفي در برج ميلاد است که چيزي مساوي با 4 و نيم برابر ارتفاع قله دماوند است. 

  

9 هزار چراغ و 100 هزار پيچ نيز از ديگر مواد مصرفي در ساخت برج ميلاد است که با يک ميليون و 300 هزار نفر روز در اين طرح به کار رفته است. 


2 برابر محيط کره زمين نيز مقياس به دست آمده براي 80 هزار کيلومتر مسافت طي شده با آسانسورهاي کارگاهي برج ميلاد است. 

  

همچنين ميانگين سني مهندسان طرح برج ميلاد 31 سال عنوان شده است و 40 هزار نفر نيز از ابتداي زمان احداث تا کنون از اين برج ديدن کرده اند. 

  

  

www.sms4u.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

 

-شايد فكر كني كتاب عاشقانه زياد ميخوانم ولي من عشق را در كتاب زندگيه تو پيدا كردم وميگويم تا پ‍زمرده شدن اخرين گل دوست دارم .

 

۰۲- ادعا نمیکنم همواره به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم ، ولی میتونم ادعا کنم لحظاتی که به یادشان نیستم نیز دوستشان دارم.....

 

۰۳-کسی چون تو مرا غریب و تنها نگذاشت این گونه در التهاب فردا نگذاشت سوگند نمی خورم ولی باور کن... کسی چون تو به خلوت دلم پا نگذاشت

 

۰۴-اگر روزي فهميدم که دوستم نداري گريه نمي کنم بلکه آرزو مي کنم که روزي عاشق كسي بشي که دوستت نداشته باشد

 

۰۵-يارو 1 چك مي بره بانك. مسئول بانك ازش مي پرسه: چك سيباست؟ ميگه:نه. چك گردوهاي پارساله!!!!

 

۰۶-تف تف تف تف کاری باتو ندارم شیشیه ی گوشیت و پاک کردم

 

۰۷-الهی شمع بشی پروا نه شم دورت بگردم بدش فوتت کنم خاموش بشی هر هر بخندم

 

۰۸-هر وقت كسي تونست اسمتو با يخ روي خورشيد بنويسه بدون بيشتر از من دوستت داره

 

۰۹-میدونی فرق دیازپام با چشات چیه ؟ دیازپام آرومم میکنه اما چشات داغونم میکنه.

 

۱۰-مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

۱۱-تو یه سایت خارجی معنی love  رو اینطور نوشته بود

 

L O V E…

 

L = Lake of Sorrows.....

برکه ای از غم ها

O = Ocean of Tears….

اقیانوسی از اشک ها

V = Valley of Death…

دره ای از مرده ها

... E = End of life

پایان زندگی

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

بي وفا ديگه دوستم نداري . . . خيلي خب ، قلادتو باز مي كنم بري

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

اي كه از درد دلم با خبري / قرص دل درد مرا كي مي خري؟

 

می دونی بهترین دوست تو کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کسی که اولین

اشک تو را ببینه دومیش را پاک کنه سومیش را تبدیل به خنده کند

 

مرد: چرا دعوامون میشه ، تو عصبانی نمیشی؟ -- زن: خودمو

 كنترل میكنم -- مرد: چجوری؟ -- زن: توالتو میشورم! -- مرد: چه

 ربطی داره؟ -- زن: آخه با مسواك تو میشورمش !!!

 

آلبوم تصاویر

 

 

                                               وداع

 

 

 

 

بريد به زندگي بگيد               كه ديگه دوستش ندارم

 

 

 

بعد يه عمر غصه و غم   ميخوام كه تنهاش بگذارم

 

 

 

هر كاري خواسته با دلم                  كرده و باز منتظره

 

 

 

 

كه عمر باقيمانده را                   يه جوري با خود ببره

 

 

 

زندگي خودت ميدوني   كه عمر من حروم شده

 

 

 

با يك غم بي انتها        هر چه بوده تمو م شده

 

 

 

از كي بگيرم عمرما            جواني من كجا رفت

 

 

 

عزيزترينم را مي خوام    نگو كه پيش خدا رفت

 

 

 

شكايت از تو را كجا      پيش كدام قاضي برم

 

 

 

به كي بگم ز دست تو    چه خاكي آمد به سرم

 

 

 

عاشقت هيچوقت نبودم      خيال نكن ديوونتم

 

 

 

آنقدر مرا عذاب دادي     كه فكر ترك خونتم

 

 

 

زندگي كاري كردي تو   كه از وجودت سير شدم

 

 

 

هنوز جوان نگشته ام     از جور دوران پير شدم

 

 

 

برو ديگه نبينمت                         شايد فراموشت كنم

 

 

 

تاريكي دلم زدست توست   ميخوام كه خاموشت كنم

 

 

 

سخت نگرفتم من ترا     اما  تو چه سخت ميگيري

 

 

 

گر رسم زندگي اينه      خوشا به حال اسيري

 

 

 

از روز اول تو بودي      رو دنده يكدندگي

 

 

 

لعنت اين خلق خدا    بر اين مرامت زندگي

 

 

 

براي زنده بودنم        ديگه  بهونه ندارم

 

 

 

ميخوام بمونم اما حيف   كه ديگه خونه ندارم

 

 

 

ميخوام برم تا بي كسي   شايد كسي پيدا بشه

 

 

 

شايد كه مجنون دلم  خالي ز هر ليلا بشه

 

 

با چه مردی ازدواج نکنیم؟

همیشه به این فکر میکنید که با چه مردی ازدواج کنید اما به نظر من بهتره که به این فکر کنید که با چه مردی ازدواج نکنید چون خیلی از مردها ممکنه اون خصوصیاتی که شما دلتون میخواد داشته باشن اما در عوض خصوصیات بدی دارن که شاید یه روز به چشم نمیومده اما حالا مهمترینه.

از نظر من که عشق قبل از ازدواج کاملا مسخره س و کلا عشق معنی نداره چون وقتی وارد زندگی مشترک میشوید میبینید که عشق به معنای واقعی وجود نداره پس به ازدواج با عشق فکر نکنید که اصلا فایده نداره.بهتره که از همون اول کاملا منطقی فکر کنید و معیارهای طرف رو با معیارهای خودتون بسنجید ببینید تا چه حد به هم نزدیک هستین مهمه که علایق و سلیقه ها به هم نزدیک باشه یادمه یه موقعی مردم میخندیدند که عروس خانم و آقا داماد از هم میپرسن که چه رنگی رو دوست دارن اما واقعیت اینه که همون رنگ مورد علاقه هم میتونه مشکل ساز بشه و خودش زمینه مسائل بعدی بشه.نکته دوم اینکه طرف از چه خانواده ای اومده و تو چه محیطی بزرگ شده و اینکه حتی ازش بخواید خاطرات کودکیش رو براتون بگه چه بسا که اتفاقاتی افتاده که موجب عقده درونی شخص شده و حالا تو زندگی با شما نمود پیدا میکنه.

البته این موضوع شاخه های زیادی داره که جای بحث داره که نمیخوام زیاد طولانیش کنم.

با مردی که قبل از ازدواج این مسائل رو داره هرگز ازدواج نکنید

۱-عزیزم قبل از اینکه با من آشنا بشی کسی رو دوست داشتی؟(حسادت)

۲-تماس گرفتم تلفنت اشغال بود ؟؟(شک)

۳-همیشه با پسرخالت اینقدر صمیمی هستین؟(پارانوئید)

۴-چرا هر وقت زنگ میزنم خونتون تو گوشی رو برمیداری؟منتظر کسی هستی؟

۵-عزیزم کاش یه کم یقه لباستو بکشی بالاتر

۶-خوشم نمیاد با مرد فروشنده حرف بزنی و بخندی

۷-چرا وقتی میریم خیابون همش سرت در حال گردشه و دید میزنی؟

۸-تو فلان مهمونی حواست بود شوهر فلانی چه جوری نگات میکرد؟میخواستم برم حسابشو برسم

۹-تو مدتی که مجرد بودی و کار میکردی پولاتو چکار کردی؟

۱۰-چرا وقتی میام خونه مامانت به من به اندازه کافی احترام نمیذارن؟

۱۱-چرا مامانت دستپختش اینقدر بده؟

۱۲-خوشم نمیاد موهاتوکوتاه کنی یا من موی بلند دوست ندارم

۱۳-خوشم نمیاد ابروهاتو نازک کنی یا ابروی پهن دوست ندارم

۱۴-چقدر آرایش میکنی خوشم نمیاد اصلا تو واسه کی آرایش میکنی ؟واسه من یا دیگرون؟

۱۵-پولی که هفته پیش دادم بهت خرج کردی؟

۱۶-چرا مامانم تماس گرفت باهاش سرد برخورد کردی؟

۱۷-وقتی میریم خونه خواهرم برو تو آشپزخونه ظرفا رو بشور مثل مجسمه نشین

۱۸-از این فامیلتون خوشم نمیاد دیگه حق نداری رفت و آمد کنی باهاشون

۱۹-از فلان دوستت خوشم نمیاد به نظر آدم درستی نمیاد دیگه بهش زنگ نزن

۲۰-میگم حالا قراره چقدر بابات بهمون کمک کنه؟

۲۱-چقدر الان تو حسابت پول داری؟

۲۲-من نظرم اینه که عروسی نگیریم بعد خودت باید سختیشو تحمل کنی

۲۳-ما رسم داریم دختر جهیزیه خوب بیاره

۲۴-رنگ موهاتو عوض کنه قیافت غلط انداز شده

۲۵-پدر و مادر بهت میگن همه مردا اولش اینجورین بعد درست میشه(بزرگترین  اشتباه)بعد از اینکه ازدواج کردین بدتر شد میگن یه بچه بیاری همه چیز حل میشه(گند میزنه به همه زندگی)

۲۶-مادرت میگه هنوز همدیگرو نمیشناسین بعد از اینکه رفتین زیر یک سقف اونم کنار میاد

۲۷-میشه طرز لباس پوشیدنتو عوض کنی؟از رنگهایی که استفاده میکنی اصلا خوشم نمیاد

۲۸-داری میری بیرون؟ساعت چند برمیگردی؟سر یه ساعت مشخص خونه باش

۲۹-اگه دیر کردین آمپر میچسبونه

۳۰-واسه هر چی که به میلش نباشه غر میزنه و سعی داره شخصیت شما رو عوض کنه در حالی که عمرا خودشو عوض نمیکنه

۳۱-وقتی با هم میروید بیرون آخرش با دلخوری از هم جدا میشوید

۳۲-دستش تو جیبش نمیره و به زور یه تومن خرج میکنه

۳۳-زیاد مامانم مامانم میکنه

۳۴-میخواد همه چیز رو کنترل کنه و از کلمه باید زیاد استفاده میکنه

۳۵-اگه عصبانی بشه خدا رو هم نمیشناسه و قاطی میکنه

۳۶-وقتی میاد خونتون همش تو قیافه س

۳۷-وقتی قراره همه خانواده و فامیل با هم برن پیک نیک و اون اصرار داره  که شما نری و دوتایی تنها با هم بروید پارک یا خونه مامانش

۳۸-مردی که علاقه زیادی به یه چیز خاص مثل فوتبال فیلم ماشینهای مختلف و یا یه آلت موسیقی و ... داره مطمئن باشید همین علاقه مندی یه روز نقش هووی شما رو در خونه ایفا میکنه

۳۹-مردی که از بچه متنفره و از اینکه بچه سر و صدا کنه اعصابش داغون میشه

۴۰-مردی که به ماشینش بیشتر از شما میرسه و یه جورایی ماشین به جونش بسته س .

وخیلی خصوصیات دیگه ......

در آخر بگم که این پست رو گذاشتم چون دیروز بحث داغ تو محل کارم در همین زمینه بود تا شب داشتم بهش فکر میکردم خوب البته که همه این خصوصیات بد نیستن اما تاثیر بد تو زندگی میگذارن.بعضیهاش رو خودم تجربه کردم و خیلیهاشو از زبان دیگرون شنیدم اینم بگم که هیچ مردی ۱۰۰ درصد کامل نیست همینطور که هیچ زنی صد درصد کامل نیست.بعضی از این خصوصیات در مورد خانمها هم صدق میکنه

شاد باشید

 

 

 

 

 

 

 

شكي نيست كه شما مي‌‌توانيد در يك مدت كوتاه سريعا وزن كم كنيد ولي به چه قيمتي؟ شما هر روز تبليغات فراواني را مي‌‌بينيد كه ادعا مي‌‌كنند كاهش وزن چند روزه بدون بازگشت!! رژيم‌هاي فراوان مد روز زودگذري وجود دارند كه مي‌‌توانند وزن شما را كم كند، ولي بلافاصله پس از قطع رژيم، شما احساس گرسنگي فراوان و آزاردهنده‌اي خواهيد داشت كه منجر به پرخوري و بازگشت سريع‌تر وزن شما خواهد شد . اين يعني همان نااميدي كه شايد شما نيز به عنوان يك رژيم‌گير حرفه‌اي با آن برخورد كرده باشيد. فراوانند بيماران چاقي كه به كلينيك‌هاي رژيم درماني مراجعه مي‌كنند و مي‌گويند: مي‌دانند كه بايد وزن كم كنند همه راه‌ها را رفته‌اند ولي روز به روز نااميدتر شده و گاه با تاثر فراوان مي‌گويند چه فايده كه وزن كم كنند وقتي در فاصله كمي‌ وزن‌شان برگشته و چه بسا وزن بالاتري نيز پيدا مي‌كنند!!

واقعيت اين است كه شما نمي‌توانيد صورت مسئله را پاك كنيد. شما با مشكلي به نام چاقي رو به رو هستيد وبا نااميدي و عدم برنامه‌ريزي، وزن شما سير پلكاني خود را طي خواهد كرد و روزي خواهد رسيد كه افزايش وزن شما عوارض فراوان جسمي‌ و رواني را براي‌تان باقي خواهد گذاشت كه ديگر براي درمان قطعي خيلي دير خواهد بود. پس چه بايد كرد؟

بهترين راه براي كاهش وزن پايدار و بدون عارضه كاهش وزن آهسته خواهد بود كه با تغيير شيوه زندگي چه از نظر تغذيه و چه افزايش فعاليت بدني ميسر خواهد بود. آنچه كه در رژيم‌هاي تبليغاتي به بازگشت سريع وزن كمك مي‌كند، آن است كه شما هميشه با رعايت اين رژيم‌ها خود را آماده تغيير شيوه زندگي براي هميشه نكرده‌ايد و از طرف ديگر ادامه اين رژيم‌ها براي هميشه ميسر نيست و لذا از ابتداي رژيم نيز شما روز شماري مي‌كنيد كه چه زماني رژيم تمام شده و شما به زندگي معمول خود برمي‌گرديد، همين لحظه يعني پايان رژيم و شروع بازگشت سريع وزن. براي كاهش چربي موجود در بدن هر 500 گرم چربي معادل 3500 كالري خواهد بود، لذا شما با فعاليت بدني و نيز اصلاح نسبي تغذيه خواهيد توانست هر هفته 500 تا 1000 گرم از چربي خود را بسوزانيد حتي بدون رژيم‌هاي سخت غذايي.

جالب است كه بدانيد مطالعات نشان داده است كه 90 درصد افراد چاقي كه رژيم مي‌گيرند در مدت سه سال به وزن اوليه خود برمي‌گردند، ولي هر چه اين رژيم‌ها غيرمنطقي‌تر و سريع‌تر وزن شما را بكاهند سريع‌تر برخواهند گشت. لذا فريب اين تبليغات دروغين كه كاهش وزن چند روزه و بدون بازگشت را به شما مژده مي‌دهند نخوريد!! چرا كه اين رژيم‌ها علاوه بر بازگشت سريع وزن، با عوارضي از قبيل ريزش مو و افتادگي پوست، بي‌حالي مفرط، كم‌خوني و اختلالاتي از قبيل افسردگي همراه خواهند بود. از طرف ديگر هر چه كاهش وزن شما در يك رژيم سريع‌تر باشد به جاي بافت چربي از بافت عضلاني شما كاسته خواهد شد وپس از قطع رژيم آنچه جايگزين بافت عضلاني مي‌گردد چيزي جز چربي نخواهد بود. آن زمان است كه شما به مشكلي برخواهيد خورد كه خيلي از رژيم‌گيرندگان حرفه‌اي به آن اشاره مي‌كنند. آنان مي‌گويند كه اوايل وقتي رژيم مي‌گرفتند خيلي سريع وزن كم مي‌كردند ولي اخيرا با رژيم‌هاي خيلي سخت‌تر وزنشان كم نشده و به عبارتي مقاوم شده است!! اين موضوع در اثر افزايش بافت چربي انباشته به جاي بافت عضلاني كاملا طبيعي به نظر مي‌‌آيد.

لذا در رژيم‌هاي غذايي نوين آن چه بيش از محاسبه كالري مدنظر است، تغييرات شيوه زندگي و نيز تغيير دائمي‌ رفتاري و يا به عبارتي رفتاردرماني مي‌باشد. تغييرات رفتارها و شيوه‌هاي نادرست زندگي نيز با يك رژيم چند روزه ميسر نخواهد بود. به همين دليل در شيوه‌هاي نوين درماني توصيه به دوره‌هاي درماني است نه يك رژيم سخت زودگذر. در طي اين دور‌ه‌ها شما:

 به نقاط نادرست شيوه زندگي خود پي خواهيد برد.

 با آموزش، سطح آگاهي‌هاي تغذيه‌اي شما بهبود خواهد يافت به طوري كه باورها و اعتقادات نادرست شما اصلاح مي‌گردد.

 اين آگاهي‌ها در شما منجر به تغيير رفتار و شيوه زندگي مي‌شود.

هر چقدر شما در مورد آخر موفق‌تر باشيد، كاهش وزن‌تان دائمي‌تر و به عبارتي غيرقابل بازگشت‌تر خواهد بود. اين تغييرات رفتاري نيز ميسر نخواهند بود مگر با دوره‌هاي درماني كه در طي آن يك متخصص كار آزموده مي‌‌تواند كمك شاياني به كاهش وزن پايدار و بدون عارضه شما كند.

رژيـم نويـن

توصيه‌هاي مهم «رژيم نوين» براي كاهش وزن،

1   هيچ وعده غذايي را حذف ننماييد.

2 حتما در روز حداقل پنج وعده غذايي شامل سه وعده اصلي و دو ميان وعده داشته باشيد.

3   هر روز صبحانه را در ساعات اوليه صبح ميل كنيد و فكر نكنيد حذف صبحانه باعث كاهش وزن شما مي‌شود.

4   روزانه حداقل پنج وعده ميوه و سبزيجات در رژيم غذايي خود بگنجانيد.

5   سرعت غذا خوردن خود را كم كنيد. هر وعده خوردن شما بايد حداقل 15 دقيقه طول بكشد. براي رسيدن به اين هدف به جاي قاشق از قاشق‌هاي با حجم كم و يا چنگال استفاده كنيد.

6   سعي‌تان اين باشد با كسي در هنگام غذا خوردن صحبت نكنيد.

7   از غذا خوردن در هنگام تماشاي تلويزيون بپرهيزيد.

8   در پخت غذا ازروغن گياهي مايع استفاده كرده و ميزان روغن را به ميزان يك دوم كاهش دهيد.

9 در صرف نوشيدني‌هاي شيرين محتاط باشيد.

10 حتما در روز پنج، شش ليوان آب بنوشيد.

11   لبنيات از قبيل ماست و شير و پنير را از نوع كم‌چرب استفاده كنيد.

12 در قدم اول سعي كنيد با داشتن رژيم غذايي درست تندرست باشيد و بعد به فكر لاغري باشيد.

13 چشمان خود را بروي آنچه مي‌خوريد باز كنيد و نسبت به آنچه نمي‌خوريد ببنديد.

14   از نگه داشتن تنقلات پر كالري در قفسه‌هاي آشپزخانه دوري كنيد.

15 ورزش منظم و پياده‌روي را از ياد نبريد.

دو توصيه جدي

1- بر روي نام فلفل سياه، سفيد و سس گوجه يك خط قرمز بكشيد.

ادويه‌ها در تمام افراد اثرات مشابهي ندارد، به ويژه در مورد كساني كه آلرژي دارند.

از مصرف دارچين خودداري كنيد، اين نوع ادويه مناسب معده افراد داراي گروه خونيB نمي‌باشد.سركه از طرف دكتر آدامو در گروه خنثي قرار گرفته است. براساس نظر محققين بايد از عادات قديمي دست برداريم. البته اين گروه براساس عادت‌ها و ذائقه به ارث رسيده، مصرف سركه با ماهي را ترجيح مي‌دهند.

2-هر روز صبح در يك ليوان آب، يك ليمو را فشرده و ميل كنيد، چرا كه از توليد صفراي اضافي جلوگيري مي‌نمايد و بعد از آن هم مي‌توانيد يك ليوان آب گريپ‌فروت يا بابونه مصرف كنيد. به جز اينها، خوردن نوشيدني‌هاي مفيد را فراموش نكنيد.

به دیدارم بیا

و دیواری بیاور .

چوب خط تنهاییم ٬

همه دیوار را پوشانده .

 

می آیی .

و دیواری می آوری

و باز بهانه ای می شوی

برای چوب خط های من .

 

حتی ضجه های دیوار

و التماس خنجر هم

نتوانست

مانع رفتنت شوند
 

 

 

 


 
دیوار های شاعر
چشم هایم می بندم .

دیوار های اتاقم

شاعر می شوند

و بالای هر  شعر٬

می نویسند:

" تقدیم به تنهایی او "

صدای ترک خوردن دل غمگینشان را

می شنوم .

می ترسم

همین فردا ها

زیر آوار دیوار ها

نسترنی بروید .

به کوچه می آیم ٬

 خانه ی کلاغ ها را

نشانشان می دهم .

اما قرن هاست

که به نرسیدن

و همین قصه های ساده 

عادت کرده اند .

دیوار ها

به سوژه های قبلی

اکتفا می کنند .

 

همین فردا ها

زیر آوار دیوار ها

نسترنی می روید .
 

 

 

 

 
خنديد و رفت 
همه مي خندند ٬ همه

شش نفر

مسخره ام مي كنند .

يكي

فريبم مي دهد.

ديگري

تسلايم

سرم را پايين مي اندازم

اما كفش هايم هم ٬

به راه رفتنم مي خندند .

هيچ كس

براي من نمي خندد.

ولي

خيال مي كنم ٬

يك نفر خنديد

و براي من هم خنديد.

دندان هاي سفيدش

تمام نگاهم را برفي كرد .

من ماندم

تا دوباره بخندد.

اما

نخنديد

و رفت .

گفتم كه

خيال كردم .

 

 

و هنوز چشم به راه بهار هستم ٬

كه برف ها آب شوند

اما .... 
 

 

 

 


 
همین واژه های ساده
برای نوشتن ٬

همین واژه های ساده

کافیست .

من ٬ تو

عشق ٬ تنهایی

 

سطر هایی از سر شاخه ی دلتنگی می چینم .

 و روی میز می گذارم .

چه میوه های خوش رنگ کالی !

خوراک امروز ٬

نان و پنیر و غم ٬

و فنجانی چای تلخ تنهایی .

سیر می شوم .

( شاید

از زندگی هم )

 

برای نوشتن

همان واژه ها کافیست .

میان سیاه

    و سفید

دنیاییست رنگارنگ. 
 

 

 

 

 

 

ای کاش می شد
 دیگر خسته شده ام

از هر چه امروز است

و هر روز است

و هنوز است

ای کاش می شد

یک روز خورشید از مغرب بر آید

و چیزی بگوید ٬

مثلا - سلام -

و دلم خوش باشد

که حالی دارم تا احوالم را بپرسند .

ای کاش می شد

 یک بار ٬ شب از پنجره طلوع کند .

با یک شاخه گل ٬ شاید ٬

به دیدارم بیاید .

خواب را بیدار کنیم .

شب از ستاره ها شعر بخواند ٬

خواب از خیال ٬

من از آن چه هنوز نیست

و هر روز نیست

و امروز هم نبود

 

وقت برای دلتنگی بسیار است

آن قدر که نگاهم ٬

بر قفل در زنگ می زند

مگر کسی بیاید ٬

و لولای لال ملال انگیز ٬

ناله اش

صور اسرافیل من شود ٬

تا خورشید از مغرب طلوع کند .
 

 

 

 

 
روز های نا امیدی ( آخرین نقطه ) 
می خواهم بنویسم

از سر دلتنگی .

می خواهم بنویسم

هر چه باشد ٬ باشد

فقط مرا

از این سکوت زجر آور کاغذ و قلم

برهاند

پایم را بر واژه ها می گذارم

و بالا می روم

تا آخرین خط.

تصور کن

از فراز آخرین نقطه

چه کوچک است زمین

چه کوچکند آدم ها

نه عشق پیداست

نه شاخه گلی

( و اگر نخندی

نه آن کس که بر آخرین نقطه ایستاده است )

 

مژده ات بدهم

آخرین خط نزدیک است

چند پله بیشتر نمانده

دیگر از شر من و این شعر ها

رهایی خواهی یافت

اگر یک قطره برایم اشک بریزی

اسراف کرده ای

به کسان رفته ام

- که حالا از دنیایشان می روم -

بگو آسوده بخوابند

دیگر خیالی ندارم

تا حوالی خواب هاشان

شبگردی کنم .

درود و بدرود مرا به آنان برسان

باز٬ بگو پاره های ابر آسمان کاغذی ام

شبیه شمایل شما بود .

خب ! انگار رسیدم .

تو هم از این همه حرف های بیهوده خسته شدی .

دیدار به نمی دانم کی و کجا .

 خدا حافظ !

نقطه !

.

.

.

 
 

 

 

 

 

 
روز های نا امیدی (سقوط)
این خیابان های شهر

که مرا تکثیر می کنند

 و یاد تورا

دارند پابه پای من می آیند

عاقبت به ناکجا آباد می رسیم

جایی که آبادی ٬

رویاییست دیرین

همیشه دعا می کردم

رسولانی بیایند

و آیاتی از جنس نام تو را بسرایند

اما می گویند

مردم آنجا به عشق کافرند

و سرود هر رسول را

جز تابوتش

کسی نخواهد شنید

آن جا

گاهی لب پرتگاهی

به سقوط فکر خواهم کرد

به سقوط فکر خواهم کرد

ب

ه

س

ق

و

ط

و تصوری سپید و شفاف از تو

در ذهنم

که مرا به امکان پرواز می رساند

و شاید به تابوتم

که پس از من

او نیز عاشق خواهد شد . 
 

 

 

 


 
یادم باشد 
می خواهم بخوابم .

یادم باشد ٬

     فردا کلید در را ٬

         برایت در جا کقشی بگذارم .

     یک شاخه ی نسترن کافیست ٬

          تا بفهمم آمده بودی .

یادم باشد ٬

      هر که را در خیابان دیدم ٬

          به سلامی مهمان کنم .

          نشانت را بپرسم ٬

     - شاید عبور شهابی را ٬

          در آفتاب نیمروز دیده باشد . -

یادم باشد ٬

      قدم هایم را بشمارم

          تا بدانم

               چه قدر از من دور تر شده ای .

یادم باشد

      عکست را به هر دیواری نشان بدهم .

      هر کدام عاشق شد

           با او دوست شوم

یادم باشد

شب ٬ بنویسم

    باید فردا ٬

کلید را در جاکفشی بگذارم.

به هر رهگذری سلام کنم.

قدم هایم را بشمارم .

با همه ی دیوار ها دوست شوم.

شاید بیایی .

شاید بیابمت .
 

 

 

 

 

 

 


 
راه و بیراه
نمی دانم ٬

من راه بودم ٬

      تو بیراه بودی٬

یا تو راه بودی ٬

      من گمراه بودم !

 

حدیث من

داستان کلاغ مغموم آخر قصه است.

هر قدر هم که برویم٬

      به خانه ٬

                نخواهیم رسیم.

 

 

 

 

 

 
باز کولی می شوم 
امروز گچ پایم را باز می کنم .

باز٬ کولی می شوم

کوچه به کوچه می گردم .

      نام تو را می خوانم .

درختان می گویند

      - هیچ نسترنی

           این حوالی نروییده

دیوار ها برایم اشک می ریزند .

رهگذران می گویند

       وصله ی دیوانگی

            بر پیراهن تنهایی من

       بسیار زیباست

می خندم.

شب

نشانه هایت را

دوباره در خواب می بینم .

شال آبی ٬

پیراهن زرد ٬

گردن آویزی از مروارید٬

گیسوان آشفته ٬

چشمانی که برقشان مرا کور می کنند .

و لبخندی که غمگنانه بر اندوهم می افزاید.

صبح دگر بار ٬

       کولی وار ٬

از خانه بیرون می زنم .

کوچه به کوچه می گردم .

دنبال نشانه هایت ٬

می دانم که باز ٬

    دست خالی باز می گردم ٬

ولی باز می گردم .

 
 

. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.


انگشت شصت نمایانگر والدین است.


انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .


به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.


5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .


سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.


انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.


آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .


این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.


6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.


انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.


دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.


7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم


(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.


احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.


به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.


عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.


انگشت شصت نشانه والدین است .


انگشت دوم خواهر و برادر .


انگشت وسط خود شما .


انگشت چهارم همسر شما .


و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است
.

جالب بود نه؟

 

 

 

یک حرف . . .

 این من نه منم ، اگر منی هست تویی.........ور در بر من پیرهنی هست تویی

 در راه غمت نه تن به من ماندونه جان....ور زآن که مرا جان و تنی هست تویی

الهی!

بیاموز تا سرِّ دین بدانیم،بیفروز تا در تاریکی نمانیم.تلقین کن تا آداب شرع بدانیم..

تونواز که دیگران ندانند..تو بسازکه دیگران نتوانند..همه راازخودپرستی رهایی  

ده ، همه رابخود آشنایی ده،همه را ازمکر شیطان نگاهدار، همه را ازآفت نفس

 آگاه دار...

                      به حقک و حرمتک یا عزیز و یا غفار

الهی!         

            راه تو میپویم ، ذکر تو میگویم و قرب تو میجویم...

الهی!

        گر مردودم و گر مقبولم ، توخود شاهدی که به یادت مشغولم...

       دل عاشق به پیغامی بسازد......خمارآلوده با جامی بسازد

       مرا کیفیت چشم تو کافیست....ریاضت کش به بادامی بسازد



 

یک حرف . . .

            در بحر فتاده​ام چو ماهی.........تا یار مرا به شست گیرد

            در پاش فتاده​ام به زاری..........آیا بود آن که دست گیرد؟

الهی!

ما که به توزنده ایم هرگزکی میریم؟..ما که به تو شادانیم هرگزکی اندوهگین شویم؟

ما که به توعزیزیم هرگز چون ذلیل شویم..تو آن مایی وماآن تو..سزاوارربوبیتی  

و همه بر خوان تو..دست این همه گدا بردامان تو..کی بسر آید این وعده دیدار؟

                      به حقک و حرمتک یا عزیز و یا غفار

الهی!         

   بنده جرم کرد...خسته دل و آلوده دامن شد...

             منادی کَرَم تو آواز داد که نصیب معیوبان با من شد...

                           رحمت سبقت گرفت و فضل و کرمت ضامن شد...

الهی!

                    از من اشکی و آهی...و از تو نگاهی

     ای عاشق دل سوخته اندوه مدار......روزی به مراد عاشقان گردد کار



 

یک حرف . . .

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم.....چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چو بر نمی​تابم....به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ز محرمـان سراپرده وصـال شـوم......ز بـنــدگان خـداونـدگـار خـود بـاشـم

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود.....دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

               *وگـرنه تـا به ابـد شرمسـار خـود بـاشـم*

الهی!

ای آرنـده غـم پشیمـانی در دلهـای آشنایـان و ای افکننـده سـوز در دل تائبـان...ای

پذیرنده گناهـکاران و معترفـان..کسی بازنیآمد تا باز نیاوردی وکسی راه نیـافت تا

دست نگرفتی..دستگیر،که چون تو دستگیری نیست..دریاب،که جز تو پناه نیست

و پرسش ما را جز تو جواب نیست و درد ما را جز تو دوا نیست...

                   و از این غم ، جز تو ما را راحت نیست...

الهی!

                   جامه مصلحان پوشیدیم و مصلح نبودیم...تو بر ما عفو کن...

            آنچه فرمودی نکردیم و از کرده خود به دردیم..

ما بیچارگان را ازخرمن سوختگان نگردان...

دریغا!

که روزگار بر باد دادیم و شکر نعمت ولی نعمت نگزاردیم..دریغا که قدرعمر

خویشتن نشناختیم واز کار دنیا به اطاعت مولا نپرداختیم...

       دریـغا کـه عـمر عـزیـز بـسر آمـد و روزگـار بگـذشـت...

 

  روزی که مرا وصل تو درچنگ آید......از حـال بهشتیـان مـرا ننـگ آیـد

 

 

 

 

 

 

 

عنكبوت پرنده خوار اقيانوسيه





در دنياي وحش اتفاقات نادري رخ مي دهد كه عموماً بدليل در دسترس نبودن عكاس،لحظاتي باورنكردني ثبت نمي شود ولي اينبار گونه خاصي از عنكوبتهاي بومي اقيانوسيه در استراليا(Golden Orb Weaver) پرنده اي از گونه فنچ را در تارهاي محكم و طويل خود اسير كرده و طعمه خود ساخته است،به گزارش زيست بوم شناسان استراليايي اين گونه عنكبوت معمولاً به اندازه كف دست يك انسان بالغ رشد مي كند ولي نمونه هايي در شمال استراليا با ابعاد بزرگتر هم گزارش شده اند ، شكار و خوردن پرنده از رفتارهاي نادر براي اين نوع عنكبوت به شمار مي رود.

 

 

 

خلاصه داستان فیلم سینمایی "اخراجی ها 2"

"درگيری شديد در منطقه نبرد ادامه دارد، دشمن بيمارستان صحرايی را محاصره می‌کند و همه اخراجی‌ها به همراه ساير همرزمان شان اسير می‌شوند. دشمن با اسيرگيری گسترده قصد يک مانور تبليغاتی دارد. همه اسرا به يک اردوگاه اسرای ثبت‌نام نشده منتقل می‌شوند.

خانواده اخراجی‌ها برای زيارت عازم مشهد هستند و به طور ناخواسته درگير يک حادثه تروريستی می‌شوند. یک مرد و زن منافق، هواپیمای ایرانی را به مقصد عراق می ربایند. دشمن با فراخواندن خبرنگاران خارجی و داخلی به اردوگاه و تطميع و تهديد برخی از اسرا و ايجاد چندپارچگی بين آنها، نقشه شومی در سر دارد.

تروريست‌ها با دشمن هم‌دست شده‌اند، اما اسرا زير بار فشارهای دشمن نمی‌روند و دشمن در بين اسرا به دنبال چهره‌های شاخص فرمانده و روحانی می‌گردد. حضور خانواده اخراجی‌ها بين مردم بيگناه و پخش اخبار مرتبط با آنها اسرا را همدل می‌کند و نقشه دشمن برای ايجاد تفرقه و حکومت بر اردوگاه نقش بر آب می‌شود ..."

در اين فيلم دفاع مقدسی که فيلمبرداری آن عيد فطر آغاز شده است، اکبر عبدی، امين حيايی، محمد‌رضا شريفی‌نيا، ارژنگ امير‌فضلی، سيدجواد هاشمی، مهران رجبی، جواد رضويان، امیر یل ارجمند، رضا ایراندوست، شيلا خداداد، نگار فروزنده، نيوشا ضيغمی، مهراوه شريفی‌نيا، شهره‌ لرستانی، مينا جعفر‌زاده، ليلا بلوکات، نرگس محمودی و ... هنرنمايی می‌کنند.

همچنين کامبيز ديرباز و علی‌ اوسيوند به صورت افتخاری در اين اثر هنرنمايی می‌کنن

 



 

 

 

 

 

 

 

 

 

پائولو مالدینی بر بالین جانباز ایرانی
هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید!
تبیان: از قرار معلوم یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سال ها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام شده بود و در یکی از بیمارستان های شهر رم بستری شد. از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. جانباز قصه ما ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان ما صبح روز بعد اتفاق می افتد.

هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید!

راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتری دارد آمده تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست عیادت کند؟ آیا فوتبالیست ایرانی را سراغ دارید که چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یک جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و ... بپیماید؟

نمی دانم، شاید من از دریچه نگاه بدبین یک ورزشی نویس ماجرا را تعریف می کنم. شاید من نمی توانم این فوتبال را سفید که نه حتی خاکستری ببینم و شاید توی خواننده نمونه ای ایرانی شبیه مالدینی سراغ داشته باشی و به من معرفی کنی چرا که این دل لاکردار بدجوری در حسرت ستاره ای انسان و ایرانی از جنس پائولو مالدینی به سر می برد ...

 

 

 

 

گالری عکس حسین جعفری بازیگر نقش سالهای جوانی جناب یوسف نبی در سریال حضرت یوسف تلویزیون

 یه بچه با انرژی و مهربون و به دور از مد روز بازیگرها . از اونجا که تی وی نمیبینم نشناختمش . توضیحاتش از متن فیلم و داستان و همچنین روحیات فرج الله سلحشور و بخصوص دکور فیلم ، برام جذاب و جالب بود .
داستان فروش یوسف در بازار بردگان مصر و قصه ی اون پیر زن و خروسش ، از دوران جوانی همیشه در گوشم زنگ میزنه .

گالری عکس حسین جعفری بازیگر نقش سالهای جوانی جناب یوسف نبی در سریال حضرت یوسف تلویزیون

گالری عکس حسین جعفری بازیگر نقش سالهای جوانی جناب یوسف نبی در سریال حضرت یوسف تلویزیون

گالری عکس حسین جعفری بازیگر نقش سالهای جوانی جناب یوسف نبی در سریال حضرت یوسف تلویزیون

 

 

 

 

 

 


عکسهای از بازی فوتبال در گل
چه باور كنيد چه باور نكنيد , اين ورزش و مسابقات آن در اروپا وجود دارد و در كشورهاي فنلاند و انگلستان انجام ميشود. اصالتا اين ورزش در فنلاند به وجود آمد , جايي كه اسكي بازان آن در تابستان ها براي آماده بودن بدنشان اين ورزش را در گل و لاي انجام ميدادند ولي اكنون اين ورزش در كشورهايي نظير فنلاند , آيسلند و سوئد و انگلستان نيز انجام ميشود.در اين بازي هر تيم 6 بازيكن دارد. در واقع اين ورزش به نوعي يك ورزش مفرح و جالب و هيجان انگيز و تفريحي كامل به حساب مي آيد.
برای دیدن تصاویر به ادامه مطالب بروید

چه باور كنيد چه باور نكنيد , اين ورزش و مسابقات آن در اروپا وجود دارد و در كشورهاي فنلاند و انگلستان انجام ميشود. اصالتا اين ورزش در فنلاند به وجود آمد , جايي كه اسكي بازان آن در تابستان ها براي آماده بودن بدنشان اين ورزش را در گل و لاي انجام ميدادند ولي اكنون اين ورزش در كشورهايي نظير فنلاند , آيسلند و سوئد و انگلستان نيز انجام ميشود.در اين بازي هر تيم 6 بازيكن دارد. در واقع اين ورزش به نوعي يك ورزش مفرح و جالب و هيجان انگيز و تفريحي كامل به حساب مي آيد.

 

 
 
 

فرو چاله در كبوتر آهنگ همدان

فرو چاله در كبوتر آهنگ همدان

فرو چاله در كبوتر آهنگ همدان

فرو چاله در كبوتر آهنگ همدان

فرو چاله در كبوتر آهنگ همدان

فرو چاله در كبوتر آهنگ همدان

فرو چاله در كبوتر آهنگ همدان

 

 

 

 

گزیده ای از تصاویر مربوط به سفر این مجری آمریکایی به ایران که از سایت شخصی وی و مجله Yes!Magazine استخراج شده است

 

 
عکس هایی که مجری آمریکایی از ایران گرفت
 
 
 
 
عکس هایی که مجری آمریکایی از ایران گرفت
 
 
 
 
 
 
 
 
عکس هایی که مجری آمریکایی از ایران گرفت
 
 
 
 
عکس هایی که مجری آمریکایی از ایران گرفت
 
 
 
 
 
 
عکس هایی که مجری آمریکایی از ایران گرفت
 
 
 
عکس هایی که مجری آمریکایی از ایران گرفت
 
 
 
 
 
 
 

 

ستیز من تنها با تاریکی است

و برای نبرد با تاریکی

 شمشیر بر نمی کشم،

چراغ برمی افروزم

 

خاطرات مردي که زنش به مسافرت رفته بود!!!

شنبه: زنم براي يک هفته به ديدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتي عالي را خواهيم گذراند. يک هفته تنها . عاليه. اول از همه بايد يک برنامه هفتگي درست و حسابي تنظيم کنم. اينطوري ميدونم که چه ساعتي بايد از خواب بيدار بشم و چه مدتي را در رختخواب و چقدر وقت براي پختن غذا توي آشپزخانه صرف ميکنم. همه چيز را به خوبي محاسبه کرده ام. وقت براي شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خريد کردن و همه روي کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برايم ميماند. چرا زنها آنقدر از دست اين کارهاي جزيي و ساده شکايت دارند. درحالي که به اين راحتي همه را ميشود انجام داد . فقط به يک برنامه ريزي صحيح احتياج است. براي شام هم من و پسرم استيک داريم. پس روميزي قشنگي پهن کردم و بشقابهاي قشنگي چيدم و شمع و يک دسته گل رز روي ميز نهادم تا محيطي صميمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتي نکرده بودم.


يکشنبه: بايد تغييرات مختصري در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نميگيرم و لازم هم نيست که آنقدر ظرف کثيف کنيم چون کسي که بايد ظرفها را بشويد منم نه او! صبح منوجه شدم که آب پرتقال طبيعي چقدر زحمت دارد چون هربار بايد آبميوه گيري را شست بهتر اين است که هر دو روز يکبار آب پرتقال بگيريم که ظرف کمنري بشويم.



دوشنبه: انگار کارهاي خانه بيشتر از آنچه که پيش بيني کرده بودم وقت ميگيرد. راه ديگري بايد پيدا کنم. ازاين پس فقط غذاهاي آماده مصرف ميکنم. اينطوري وقت زيادي در آشپزخانه صرف نميکنم. نبايد که وقت آماده کردن و طبخ غذا بيش از زماني باشد که صرف خوردن آن ميکنيم. اما هنوز يک مشکل باقيست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خيلي پيچيده است. نميدانم اصلا چرا بايد هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالي که شب باز هم توي آن ميخوابيم!!


سه شنبه: ديگر آب پرتقال نميگيرم. ميوه به اين کوچکي و قشنگي چقدر همه جا را کثيف و نامرتب ميکند! زنده باد آب پرتقالهاي آماده و حاضري!! اصلا زنده باد همه غذاهاي حاضري!
کشف اول: امروز بالاخره فهميدم چه جوري از توي تخت بيرون بيايم بدون اينکه لحاف را به هم يزنم. اينطوري فقط صاف و مرتبش ميکنم. البته با کمي تمرين خيلي زود ياد گرفتم. ديگر در تخت غلت هم نميزنم.. پشتم کمي درد گرفته که با يک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاين پس هر روز صورتم را نمي تراشم و وقت گرانبهايم را هدر نميدهم.

کشف دوم: ظرف شستن دارد ديوانه ام ميکند.عجب کار بيخودي است! هربار بشقابهاي تميز را کثيف کنيم و بعد آن را بشوييم.

کشف سوم: فقط هفته اي يکبار جارو ميزنم. براي صبحانه و شام هم سوسيس و کالباس مي خوريم.



چهارشنبه: ديگر آب ميوه نمي خوريم. بسته هاي آب ميوه خيلي سنگينند و حملشان خيلي مشکل است.

کشف ديگر: خوردن سوسيس براي صبحانه عاليست. براي ظهر بد نيست اما براي شام ديگر از حلقم بيرون ميزند. اگر مردي بيش از دو روز سوسيس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!



پنجشنبه: اصلا چرا بايد موقع خوابيدن لباسم را بکنم در حالي که فردا صبح باز بايد آن را بپوشم؟!!! ترجيح ميدهم به جاي زماني که صرف اين کار ميکنم کمي استراحت کنم. از پتو هم ديگر استفاده نميکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا را کثيف کرده . کلي دعوايش کردم. آخر مگر من مستخدم هستم که هي بايد جمع کنم و جارو بزنم؟ عجيب است ! اين همان حرفهايي است که زنم گاهي ميزند!
امروز ديگر بايد ريشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نميخواهد . ديگر دارم عصباني ميشوم. براي صبحانه بايد ميز چيد، چايي درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه اين کارها ديوانه ام ميکند.
براي راحتي کار ديگر شير را با شيشه ، کره و پنير را هم توي لفافش ميخوريم و همه اين کارها را هم کنار ظرفشويي انجام ميدهيم. اينطوري ديگر جمع و جور کردن و ميز چيدن هم نميخواهد!
امروز لثه هايم کمي درد گرفته شايد براي اينکه ميوه هم نميخورم. چون ماشين ندارم و برايم خيلي مشکل است که ميوه بخرم و به خانه بياورم. اميدوارم که عفونت نکرده باشند. عصري زنم زنگ زد که آيا رختها رو شيشه ها را شسته ام؟ خنده عصبي سر دادم انگار که من وقت اين کارها را داشتم!
توي حمام هم افتضاحي شده، لوله گرفته اما مهم نيست من که ديکر دوش نميگيرم!

يک کشف جديد ديگر: من و پسرم با هم غذا ميخوريم. آن هم سر يخچال! البته بايد تند تند بخوريم چون در يخچال را که نميشود مدت زيادي باز گذاشت.



جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ايم تا تلويزيون نگاه کنيم. ديدن اينهمه تبليغات مواد غذايي دهانمان را آب انداخته. با خستگي کمي غر و غر ميکنيم. وقتش است که خودم را بشويم و ريشم را بتراشم و موهايم را شانه کنم و غذاي بچه را آماده کنم و ظرفها را بشويم و جابه جا کنم، خريد کنم و بقيه کارها.... ولي واقعا قدرتش را ندارم. سرم گيج ميرود و تار ميبينم. حتي پسرم هم نايي ندارد. به تبعيت از غريزه مان به رستوران رفتيم و يک ساعتي را غذاهايي عالي و خوشمزه در ظروفي متعدد خورديم. قبل از اينکه به هتل برويم و شب را در يک اتاق تميز و مرتب بخوابيم، از خودم مي پرسم آيا هرگز زنم به اين راه حل فکر کرده بود؟

 

 

 

خسته شدم دوست داشتم یه کلاغ می بودم. یه کلاغ می بودم می دونی چرا کلاغ؟ داشتم تو دانشکده راه می رفتم( حیاط دانشکده) و کلی دغدغه داشتم. یه کلاغ دیدم بالای ساختمون نشسته بود و فکر می کرد هیچ چیز هم براش مهم نبود برای آیندش هم چیزی متصور نبود نه دنبال رفاه و امکانات بود نه تحصیلات نه لباس ... نه باید دنبال لباس سایز خودش می گشت نه باید لباسشو مرتب می کرد می دونی؟ اصلا بین کلاغها مهم نیست که کی چه لباسی بپوشه ... خوشبخت ترین و بدبخت ترین کلاغها عین همند و لباس ندارند.

حالا من یه کلاغم دارم تو آسمون پرواز می کنم و هیچ چیز برام مهم نیست. حتی تفریح هم دارم من تنها پرنده ای ام که می تونم در حین پرواز (معذرت می خوام) برینم. وقتی می بینم یه استاد داره زیادی زر زر می کنه یا یه آدم داره بلند بلند دروغ میگه یا چه می دونم یکی داره از کمبود اعتماد به نفس بقیه سو ءاستفاده می کنه وقتی می بینم یکی رفته تو خودش و برای بیرون در آوردنش یه ضربه لازمه وقتی یکی تمام دنیاش رو تو لباس فاخرش می بینه یا وقتی کسی فکر می کنه هیچ وقت اوضاع بد تر از این نمیشه ... از اون بالا می رینم بهش (بازم عذر می خوام) ضربه می زنم... تکونش می دم... جلو همه آبروش رو می برم... خودش رو به خودش ثابت می کنم گریه اش رو در می آرم. می خندونمش. یا کمکش می کنم یا یه کاری می کنم که دیگه نتونه از جاش بلند شه اینا می تونن تفریحام باشن. من از یه آدم خوشبخت ترم.

یه چیزی... نه انگار شاید سخت تر باشه اگه من ریدم (...) و اون جا خالی داد چی؟ اگه اونم عصبانی شد و با سنگ من رو زد چی؟ اگه اونی که از اعتماد به نفس نداشتن بقیه سو استفاده می کرد چنان ضربه ای خورد که شکست چی؟ اگه جاش رو لباسش موند و پاک نشد چی؟ اگه دیگه اون لباس رو نپوشید چی؟ اگه فقط اون لباس رو داشت چی؟ اگه اونی که می خواستم تکونش بدم خورد زمین... نشست و زمین گیر شد چی؟ نه. احتمال تموم اینا مثل قبلیا زیاده . من کلاغم و از بالا می بینم و همه حقیقت رو نمی بینم و نمی دونم . کلاغ بودنم خیلی سخته... دلم گرفت

می خوام آدم باشم. آدم. شاید یه آدم بتونه خیلی بهتر چیزا رو عوض کنه. بدون اینکه برینه بهشون.

 

 

 

دوستان و بعضاً دشمنان گرامی، مدتی است(از تاریخ ...) بعنوان یک نفر از میلیونها ایرانی مسلمان و یک نفر از حدود 700 کارمند مخابرات استان یزد، سعی کرده ام، یکی از وظایف شهروندی و مسلمانی خود را(امر به معروف و نهی از منکر) در قالبی دیگر و با استفاده از ابزاری به نام "وبلاگ" و "وبلاگ نویسی" نیز ادامه دهم. انجام این مهم علاوه بر رفع تکلیفی که بر عهده هر انسان مسئولی قرار داده شده، می توانست باعث ایجاد محیطی آزاد و اخلاقی برای تبادل نظر همکاران در مسائل مختلف گردد. در این مدت، هرچند آنچنانکه می دانم، همکاران از هر صنفی(مدیران ارشد و کارکنان) هر از گاهی، سری به این کومه زده اند اما ... خود شاهد هستید به جای نقد نظرات و احیاناً بیان دیدگاهها و راه حلهای جدید در مورد مشکلات شرکت، هر از گاهی نسیمهای تهمت و توهین به شکلهای مختلف و برای خاموش نمودن این کورسوی نور شب تاب، وزیدن گرفته است...

در این مدت گاهی همکارانی در خفا! مرا تشویق کرده اند، همین و بس! و گاهی نیز  بر طبل ناامیدی کوبیده اند که چه سودی از این کار برده می شود! بعضی نیز شاید چون نتوانسته اند  توجیه و دلیلی بر این سعی و تلاش بیابند، آنرا به انگیزه هایی چون جاه طلبی، تلاش برای گرفتن پست و... منتسب نموده اند.

فکر می کنم تمامی انسانها به دلیل اجتماعی بودن در مقابل آنچه در محیط اطراف آنها می گذرد، مسئول هستند! حتی افرادی که دچار مرگ مغزی هستند و هیچ تلاش و حرکتی نمی توانند داشته باشند، باز می توانند با تصمیم قبلی اهدای اعضای خود، به نوعی مسئولیت خود را در مقابل اجتماع ادا نمایند.

اما سئوال اینست آیا چرخ شرکت بر مبنای نظم و صلاح و عدالت  در چرخش است؟ آیا هیچ اعوجاجی در این چرخش مشاهده نمی گردد؟ آیا نه اینست که به گفته "برشت" هرکس حقیقت را نبیند نابینا وآنکس که ببیند و کتمان نماید ...! اگر لغزش خواسته یا ناخوسته ای در عملکردها از آنچه باید وجود دارد، وظیفه چه کسی است که آنرا تذکر دهد، جز آنکس که می بیند و می داند؟

با فرض پذیرفته شده ای که این اعوجاج و پلشتی ها در سطح کلان جامعه و سایر ارگانها و سازمانها نیز(کم یا بیش) وجود دارد و کسی را یارای انکار آنها نیست، آیا وظیفه ما آنست که چشم بر نارسائیهای درون سازمانی بسته و لب به انتقاد و اعتراض به سایر ضعفها در سطح جامعه بگشاییم؟ یا بگفته دوستی، به جای نسخه پیچی کلان برای حل تمامی مشکلات ارضی و سماوی و جهانی و کشوری، اندکی نیز بر گلیم خود نظری بیافکنیم؟ آیا نه اینست که اگر ما ساخته نشویم، نظام ما نیز عاری از فساد و بی عدالتی نخواهد شد؟ آیا نه اینست که بر هرکس آن می رود که لیاقت آنرا دارد؟ آیا راه تغییر وضعیت قوم، تغییر وضعیت "نفس"ها نیست؟

و سئوال آخر: آیا من هم باید چون بعضی دیگر، چشمها را بسته و سر در گریبان، لب به سخن باز نکنم جز در تعریف و تمجید و یا تقبیح امر به معروف و نهی از منکر؟ آیا باید این وبلاگ را تعطیل کرد؟

 

 

  

من ادعا نمي کنم، همواره به ياد کساني هستم که دوستشان دارم ولي مي توانم ادعا کنم که لحظاتي که به يادشان نيستم نيزدوستشان دارم

لذت داشتن یه دوست خوب تو یه دنیای بد مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم زیربرف
درست که هوارو گرم نمیکنه ولی آدمودل گرم میکنه

 


بهترين دوستم نيستي لا اقل بهترين دشمنم باش اگر غمخوارم نيستي لا اقل بزرگترين غم باش هر چي هستي بهترين باش چون بهترين ها هميشه در ياد خواهند ماند


آنچه که هستی هدیه خداوند است به تو و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند است، پس بی نظیر باش


يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است


دو چيز هيچ وقت از ياد آدمها نميره يكي: دوست هاي خوب يكي: روزهاي خوب يه چيز هم هيچ وقت از دل آدمها بيرون نميره روزهاي خوب كه با دوستهاي خوب داشتي


می گه:::دوستان به خدا بی وفایی نکنید با عاشق دلخسته جدایی نکنید یا بمانید از اول تا آخر راه یا از اول آشنایی نکنید


دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيس است.هر چه بيش تر بماني رفتنت سخت تر مي شود و اگر رفتي جاي پاهايت براي هميشه به جا مي ماند

دوست داشتن کساني که دوستمان مي‌دارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم

بهتر است غرورتان را به خاطر كسي كه دوستش داريد از دست بدهيد تا اينكه او را به خاطر غرورتان

 

هميشه با به دست آوردن اون کسي که دوستش داريم نميتوانيم صاحبش شويم، گاهي لازمه ازش بگذريم تا بتونيم صاحبش بشيم.

 

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

 

اگه يه روز کسي بهت گفت دوست دارم سعي نکن بهش بگي دوستش داري اگه گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش بشي اگه گفت همه ي زندگيش تويي سعي نکن همه ي زندگيش باشي ِ چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفرم اونوقت تو نمي توني سعي کني ازش متنفر بشي.

 

دوستي يه حادثه و جدايي قانون است. بيا حادثه آفرين و قانون شکن باشيم.

 

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود

 

حكايت جالبيست كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را هرگز فراموش نمي كنن

 

هر کسي چيزايي رو که شما مي گين مي شنوه. ولي دوستان به حرفاي شما گوش مي دن. اما بهترين دوستان حرفايي رو که شما هرگز نمي گين مي شنون

 

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري .......اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره

 

بازم دوباره میگم یجور دیگه ..هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده ... حتی اگه کسی بهت دروغ گفته باشه بازم بهش فرصت بده

چون روزی فرا می رسه که خودت محتاج فرصت دادن دیگران می شی

 

 

 

 

معنای هر انگشت برای انگشتر


آیا تابه حال به این فکر کرده اید که انداختن انگشتر در هر انگشت چه معنایی دارد؟ ما به شما می گوییم که هر انگشت نشانه چیست و چطور انداختن انگشتر در انگشتان مختلف تفاوت می کند.

گاهی اوقات، علیرغم همه تلاشهایی که می کنیم، زندگی به مراد ما پیش نمی رود. این همان زمانی است که بعضی از آدم به سراغ فال و طالع بینی می روند تا به طریقی زندگیشان را رونق بدهند. کف بینی، فال اعداد، تاروت، و از این قبیل بعضی از راه هایی هستند که متخصصین این رشته ادعا دارند به وضعیت کنونی افراد کمک می کند. یک چیزی که خیلی برای من جالب بود انگشترهایی است که این متخصصین به افراد توصیه می کنند که بیندازند. این انگشترها وقتی با سنگ تولد هر کس ادغام شود در خیلی از جوانب زندگی هر فرد تعادل ایجاد می کند. اما آیا تا به حال این سوال برایتان پیش آمده که هر انگشت برای انداختن انگشتر چه معنا و مفهومی دارد؟ آیا انداختن انگشتر در یک انگشت بخصوص نشان دهنده یک مفهوم عمیق است؟ پس اجازه بدهید نگاهی به مفهوم انگشت های مختلف برای انداختن انگشتر بیندازیم.

مفهوم انگشت های مختلف برای انداختن انگشتر

انگشت شست نشان دهنده قدرت اراده در فرد است. این انگشت با خودِ درونی فرد در ارتباط است. وقتی به شما گفته می شود که در انگشت شستتان انگشتری بیندازید، به دقت مراقب تغییراتی که در زندگیتان اتفاق می افتد باشید. این انگشتر قدرت اراده شما را تقویت خواهد کرد.

انگشت اشاره نشان دهنده قدرت، رهبری و جاه طلبی است. این انگشت نشان دهنده یک نوع قدرت خاص است. این مسئله به خصوص در قدیم الایام وقتی پادشاهان قدرتمند در انگشت اشاره خود انگشتر می انداختند بیشتر نمود دارد. درنتیجه، انداختن انگشتر در این انگشت به شما در این زمینه کمک می کند.

انگشت وسط نشاندهنده فردیت و هویت فرد است. این انگشت که در وسط قرار گرفته است نشاندهنده یک زندگی متعادل و متوزان است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می کند زندگی متعادلتری داشته باشید.

انگشت انگشتری انگشت چهارم شماست. انگشت انگشتری دست چپ به قلب رابطه مستقیم دارد. به خاطر همین است که حلقه ازدواج در این انگشت انداخته می شود. این انگشت همچنین نشاندهنده احساسات و خلاقیت در فرد است. انداختن انگشتر در انگشت چهارم دست راست به شما کمک می کند در زندگی خود خوشبین تر باشید.

انگشت کوچک نشاندهنده همه چیز در روابط شماست. این انگشت نشاندهنده روابط ما با محیط بیرون می باشد و دقیقاً مخالف شست است که به خودِ درونی ما اشاره دارد. این انگشت نشاندهنده رفتار ما با دیگران است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می کند روابط خود را تقویت کنید، به خصوص درمورد ازدواج. به ارتقاء روابط کاری هم کمک می کند.

انگشترها درمیان سایر جواهرات اهمیت بیشتری دارند. قبل از اینکه تصمیم بگیرید هر انگشتری دستتان کنید، بهتر است با یک متخصص درمورد نوع جواهری که می خواهید دست کنید صحبت کنید. این انگشتر، چه یک انگشتر الماس یا انگشتر نامزدی یا عروسی یا هر انگشتر دیگری باشد، نمی توان زیبایی آنها را بعنوان جواهرهایی شیک نادیده گرفت. پس فقط به دلایل باورها و اعتقادات مذهبی نیست که خیلی ها انگشتر دست میکنند، این مسئله می تواند جنبه مدگرایی هم داشته باشد. دلیل آن مهم نیست، مهم این است که انداختن انگشتر به ارتقاء وضعیت ظاهر شما کمک می کند.

 

 

 

زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است



آیا کار شما طاقت فرسا و خیلی سخته؟ ... سخت تر از کار این کودک ؟؟؟



آیا حقوق و درآمد شما خیلی کمه؟ حتی از این کودک؟؟؟ ...



آیا فکر می کنین تنها و غریب هستین؟  بدون همدم؟؟؟



آیا فکر می کنین تحصیل کردن کار شاق و سختیه؟ و امکانات تحصیلی در جایی که هستین خیلی کمه؟؟ حتی از ... ؟



آیا احساس شکست و تسلیم شدن در برابر سختیها و مشکلات بهتون دست داده، پس این پیرمرد چی بگه هان؟؟؟



زیر بار زندگی خمیده و نالان هستین؟ .... همیشه؟؟؟



آیا تو منطقه ای که هستین مترو یا اتوبوس نیست؟ یا شاید هم از نداشتن ماشین شخصی ناراضی هستیم....

کمی امیدوارتر زندگی کنیم.
خدا جونم شکرت




يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:
! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد
! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!

 

 

 

 

 

 

 

" آسمان هر کس به اندازه معرفت اوست! بی شک آسمان تو انتها ندارد."

 

 

 

آرزويم اين است

نتراود اشك در چشم تو هرگز،مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز عاشق باشي

عاشق آنكه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد هر آن اندازه كه دلت مي خواهد.

 


به خود آیید ای بی خبران

قومی متفکرند اندر ره دین

قومي به گمان فتاده در راه يقين

مي‌ترسم از آنكه بانگ آيد روزي

كه اي بي خبران راه نه آن است و نه اين

                                                                 خیام


ميدانم كه مي داني

دوباره شدم زندوني دنيا

خدايا اين همه غم چيه رو دلم

كي ميشه منم خودم باشم

كي ميشه كنار دريا

روي شن هاي داغ ساحل

زير نور داغ خورشيد

بدوم و دستها بگشايم

خود را رها كنم از اين همه رنج

از خوشحالي فرياد بر آورم

كه من نيز آزادم

با گذر روزها ، عمر مي گذرد

آب رفته باز نمي گردد

آيا مي شود از اين كابوس وحشتناك برخيزم

آيا آن هنگام كه تن خود خوب يافتم

آيا روز هاي گذشته ام باز خواهند گشت

آيا دوباره در كنار ياران خواهم بود

ياران يك به يك پي زندگي خود رفته اند

من مانده ام در اين زندان تاريك

به ياد دارم آن روزهاي كودكي را

آن اشك هاي پنهاني را

آنهنگام كه پشت پنجره ايستاده بودم

تنها تو صداي اشك هاي مرا مي شنيدي

آنهنگام كه در فرياد شادي بچه ها خاموش گشته بود

آنهنگام كه خسته و تنها به گذر روزهاي عمرم مي انديشيدم

به آينده مجهول خود

آري آن روز كه در پاي كوه تنها ايستاده بودم

به شادي آنان كه از قله مي آمدند مي نگريسم

اينك باز به روز هاي خوشي كه نمي توانم داشته باشم

به روز هاي كه مي گذرند

به فرصت ها و كساني كه نمي توانم در پيشان رهسپار شوم

آنان كه نمي توانم دلهايشان را شاد كنم

تو شاهدي كه دل در آتش عشق مي سوزد

اما سكوتم را از رضايت مي پندارند

مي بيني كه چه تنها افتاده ام

آنهنگام كه به سيمايش مي نگرم

دلم مي خواهد به فرياد در آيد

از اين سرنوشت تلخ؛

تنها دل خوشي من اينست كه مي دانم كه مي داني.

دلم راضي نمي شود كسي را در نا توانيم شريك كنم

نمي خواهم كه مانع راهش شوم

او را رها كردم ، مي بيني ، دلم را با خود مي برد

نمي توانم رفتنش را تاب آورم

نمي خواهم او را از آن ديگري ببينم

مي ترسم از آن هنگام كه فرا خواهد رسيد

مي ترسم زندانم را تاريكي فرا گيرد

بغضي گلويم مي فشارد ، نفسم برون نمي آيد

مي دانم كه مي داني

مي دانم كه روزهايي كه مي روند باز نخواهند گشت

مي ترسم همه آرزوهايم با رفتنش بميرند

لحظه اي در سكوت فرو ميروم

مي خواهم خود رها كنم اما پروبالم شكسته است

دلم خسته است با خود مي گويم

آيا از اين زندان رها خواهم شد

سخت در انتظار طلوع نور مانده ام

آيا هنگامه ي پرواز من فرا مي رسد؟
 
 
 
   

سه تا گل هستند كه خيلي براي من ارزش دارند

1- گل رزُ كه مظهر عشقه

2- گل شقايق كه دلم مثل دلش خونه

3- گلي كه داره اين مطلب رو می خونه

همه برای عزیز ترینشون گل میفرستن.من موندم برای گلم چی بفرستم

 

من همیشه از تو دور بودم و هستم ولیبخاطر تو روی موج غمها نشستم  

ولی نمیدونم چرا باز عاشقته این دله خستم نمیدونم چرا باز عاشقته این دله خستم

عزیزم هستی همیشه به یادم حتی اگر تورا از دست دادم

 عشق تو همیشه تو قلب من اصیره عزی

همیشه به این در و ان در چشم دوختم نبودی که بب ینی در اتیش عشقت سوختم

زم خاطرات تو هیچوقت از یادم نمیرهhttp://s4.tinypic.com/mkgay1.jpg


دوستت دارم

هيچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم

نشد يه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم

روزا با تو بيدار ميشم شبا با تو به خواب ميرم

هيچ وقت نشد نفهميدی که بی تو دنيا ندارم

تو همه دنيای منی امروز و فردای منی

هيچ وقت نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم 

ميگن چشای عاشق يه دنيا شعرو قصه ست


          

 

 

 


معنی عشق

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان : یواشتر برو من میترسم

مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره

زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی میترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی دوستم داری

زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی مرد جوان : مرا محکم بگیر

زن جوان : خوب ، حالا میشه یواشتر بری

مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه من نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت مرد جوان از بریدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 


گل

Image and video hosting by TinyPic


عاشقانه

WwW.PcData.ir Photo Iran Actor


فقط تو

  
 


دلتنگی

هر وقت دلتنگ شدی به یاد بیار  

کسی رو که خیلی دوستت داره  

هر وقت ناامید شدی به یاد بیار  

کسی رو که تنها امیدش توئی  

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار  

کسی رو که به صدات محتاجه  

وقتی دلت خواست از غصه بشکنی  

به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته

 

اگه تنها شدنم ای خدا یه قسمته

پس بزار تنها بمونم تنهائی یه نعمته

خدا یار بی کسونه خدا خیلی مهربونه

تو برو با روزگارت چی می شه خدا می دونه



هيچ وقت به خودت مغرور نشو .......
برگ ها هميشه وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن

 
                  

گل اگر خار نداشت

دل اگر بی غم بود

اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود

زندگی،عشق،اسارت،قهر،آشتی

همه بی معنا بود

شبي در انتهاي كوچه تاريك تنهايي ،همان جايي

كه مرز مبهم پايان و آغاز است ، تو را ديدم

نشسته روي سنگي در خراب آباد تنهايي و سر

بر سايه گاه حسرت و اندوه و غمگين از غم

نا مردمي ها ، نا مرادي ها و گريان از غم ويراني

يك عشق و تو تنها ترين تنها و من بي خبر

از قسمت فردا و چندي در كنار هم نشستيم و

نگه كرديم و تو فرياد هاي بي صدايي را كه در عمق

نگاهم بود ، حس كردي و اين حس لطيف و

مبهم و ساده سر آغاز دوستيمان شد .... و بعد از

چند وقتي تو به من گفتي خداحافظ و اين بود آخرين

حرفت و من را در خراب آباد تنهايي رها كردي

و من در سايه گاه حسرت و اندوه و غمگين از غم نا

مردمي ها ، نا مرادي ها و گريان از غم ويرانی

         يك عشق و ... .

 

  من همانم ...

 بیا با هم بگذریم  ،

               از کوچه باغ هایی که نمی شناسیم ،

                                                 از خیابانهایی که در سکوت باور شده اند ...

 بیا ، بیا

               به من اعتماد کن ...

 من همان صمیمی کوچه های غریبم .

 من همانم ...

 همان که از محفل سرد اندیشه ها ، ناباورانه ترد شده ام ...

 من دگر دل به کوچه ها می بندم ...

                                                             به کوچه های غریب و بی نشان دیارانی دور !!!

 


آه عزیزم


شیرینم

 

                                  


صدای عشق

من اغازم.

من یه شروع دوباره .

من یه عاشق همیشگی.

من دوتا چشم خندون.

یه لب شاد.

آره به خاطرت میخندم.

من ُ کسی که تموم شده

یه دل شکسته

دوتا چشم گریون

........................................

 

 

کارت پستال درخواستي  www.orchid.blogfa.com


یاد

تنها چند جمله

 

گرم یادآوری یا نه ...

من از یادت نمی کاهم...

تو را من چشم در راهم ...هنوزم همانم که بودم


عشقولانه

 

 

 

سلام خوبی؟چه خبر؟فردا چه کاره ای؟فردا رو با کسی قرار نذار با بچه ها میام دنبالت که بریم خونه ی "رضا صادقی" مشکی شو دربیاریم...!

رشتيه صبح از خواب پا ميشه ميبينه چهار تا آجر گذاشتن زيرش، زنشو بردن


دكتر به يارو ميگه : دوتا خبر بد دارم اوليش اينه كه تو فقط بيست و چهار ساعت زنده ميموني يارو ميگه دوميش چيه؟ دوميش اينه كه ديروز يادم رفت اينو بهت بگم


*****************************************************
آدم و حواخيلي خوشبخت بودند. مي دوني چرا؟
.
.
.
چون حوا مادر شوهر نداشت!!!

آرامش در زندگي بهترين چيزه
بيا به آرامش فکر کنيم
به زندگي
به عشق
به زيبايي
به بهشت
به جهنم
به درک
به تو چه
به من چه
برو اعصاب ندارم

 

تو هر گز نمي توانم زندگی کنم

.

.

.

.

پس بيا با هم گور به گور بشيم

يکي دلش به حال ماهي ميسوزه،يکي دلش به حال ماهيگير ميسوزه اما هيچکس دلش واسه تو که سر قلاب بسته شدي نميسوزه

 

 

الان مدتيه گير كردم بين اين دو ضرب المثل، دارم هنگ ميكنم: بالاخره «جواب ابلهان خاموشي است» يا «سكوت علامت رضاس

 

هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته

 

 

 

برو پايين سر کاري نيست

l-l
l-l
l-l
l-l
l-l
l-l

 

حالا ميخواي نردبونو بردارم اين پايين بموني؟

 

 

به حرمت گوسفندي كه جان حضرت اسمعيل رو نجات داد 7 بار بگو بعععع بعععع
و اين SMS رو براي 7 تا گوسفند ديگه بفرست

 

-

 +

 -

+

-

+

-

+

-

- بشين جمع و منها کن ببين اين چندمين باره که اين موقع شب با اسي ام اس هام از خواب مپري؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

 

 

 

من يه ليوان چاي داغ رو به تو ترجيح مي دم . چون چاي فقط زبونم رو مي سوزونه . ولي تو دلمو

 

همه دخترها و همه پسرها، هر چقدر هم كه با هم فرق داشته باشند، تو يه چيزي مشتركن، اون هم اينه كه همشون ميگن: من با بقيه فرق دا

ميدوني سردره مطب جراحي پلاستيك چي نوشته؟؟؟؟؟؟......
نوشته لولو تهويل ميگيريم هلو تحويل ميدهيم.

 اگه بنزين كوپني شده زياد ناراحت نيستم چون از اين به بعد قدر تو را بيشتر ميدونم و حد اقل براي رفتن به مزرعه سوار تو ميشم الاغ جونم

 نگاهت همچون باران است و قلبم همچون کوير...
و مي داني که کوير بدون باران زنده است...
پس برو بمير

این اس ام اسو با احساس بخون...!
آتش زدی بر خرمنم.... وای خرمنم
وای خرمنم.. وای خرمنم.. وای خرمنم.. وای خرمنم.
وای خرمنم.. وای خرمنم.... وای خرمنم.......وای خرمنم...........
خوب بسه دیگه میدونم حیوونی


برای آدم نابینا ،

شیشه و الماس فرقی نداره

پس اگه كسی قدرتو ندونست

فكر نكن تو شیشه ای, اون نابیناست.

—————————

اگه میدونستی چقدر دلم برات تنگ شده

پیش خودت میگفتی:

وااااااااااااااااااااااااای چقدر دلش برام تنگ شده!

—————————

قسمتی از متن موجود نیست…

.

.

.

بقیه متن هم موجود نیست…

.

.

.

اصلا متنی در کار نیست…

.

.

.

ولی برای سر کار گداشتن تو فکر بدی نیست!
—————————

غضنفر داشته بلندپروازی میکرده

با تیرکمون می زننش

—————————

هی!!!!

3 راه بیشتر نداری:

1 با من باشی

2 با تو باشم

3 توافق کنیم که با هم باشیم

—————————

توي حوضي كه ماهي نباشه قورباغه سالاره ! . . . . . چاكرتيم سالار !

—————————

مرد اولي : امان از دست اين زنها ، زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت مرد دومي : خوش به حالت ، زن من تمام دارائيمو برداشت و نرفت !

دعاهای بنزینی:
1- بنزین به قبرت بباره!
2- التماس بنزین
3- دست به هر چی می زنی بنزین شه!
4- خدا بنزینت بده. سه لیتر در دنیا، صد لیتر در آخرت!
 
 

به نام خدا

کاش در آسمان عشقت پرنده ای شکسته بال بودم

تا روی دستان تو می نشستم و تخم می گذاشتم

و تو با تخمهای من بازی می کردی

 

 

یکی بلندش می کنه ٬ یکی راستش می کنه . یکی چربش می کنه ٬

یکی با درازیش حال می کنه ٬ یکی با کوتا هیش حال می کنه ٬

ای بر پدر این مو لعنت با این مدلش

 

 

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد .

 

 

داري ميدي مواظب باش به اوني بده كه مرد باشه نه اينكه فقط ظاهر مردونه داشته باشه ...

خيلي دقت كن ... گول حرفاشو نخور... ببين راست مي گه يا نه

منم حتما راي ميدم ...

 

 

هرگز يادم نميره لحظه هاي با تو بودن را هرگز يادم نميره لحظه اي كه لب روي لب هام ميگذاشتي و به من طراوت مي بخشيدي هرگز لحظه هايي كه تو رو زير آب مي بردم و باهات آب بازي مي كردم يادم نميره هرگز از خاطرم نميري ليوانه شكسته‌ي من!!!!!!! آخه چرا شكستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

اول دو لنگش رو باز کن

بعد با تف خیسش کن

بعدش بمالش

وقتی که کارت تموم شد با دستمال کاغذی پاکش کن

.

.

.

بازم فکر بد کردی؟

بابا عینکت و می گم.!!!!!

 

 

اگه یکی هر روز بهت SMS زد ٬ بدون دلش برات تنگ شده

اگه ۲ تا زد ٬ دوست داره

اگه ۳ تا زد ٬ عاشقته

اگه ۴ تا زد ٬ می خواتت

اگه ۵ تا زد ٬ بدون کرم داره

 

 

آرايش گرا قشنگ مي كنن، دكترا خوب مي کنن، مكانيكا درست مي كنن، آشپزا سير مي كنن، شما چي كار مي كنين؟؟؟!!!

 

 

اگه گفتی اون چیه دو تا لب داره دورش مو داره و توش خیسه؟

.

.

دهان مرد  

 

 

اون چیه خانمها دارن سه حرفیه .... نرمه ..... اولش ک ؟

.

.

.

 

کیف

 

 

 

اون چیه که از لای سینه رد میشه........ روی رون کشیده میشه....یهو میره تو و قفل میشه؟

.

.

.

.

.

.

. هی عموووووووووووووووووو   

چقدر تو فکرت منحرفه؟

کمربند ایمنیه دیگه

 

بنام عشق

                  از نگاهش بر سرم مهتاب ریخت.........قطره ای از ماه با سیلاب ریخت

روز مادر شد دلم گهواره خواست....یاد لالایی به چشمم خواب ریخت

                 دید مادر تشنگی را در لبم.............از سرم تا پا به جانم آب ریخت

                 پا به پا می داد یادم راه را..............زیر پایش حق بهشتی ناب ریخت

                 عالمی غلطید در باران عشق...........بارشی از سایه ای نایاب ریخت

                 با غزل تقدیم کردم هدیه ای.......شعر خوشرو عشق را بی تاب ریخت

 
 
جملات عاشقانه

جملات عاشقانه

بيا با من دلم تنها ترين است/ نگاهت در دلم شور آفرين است/ مرا مستي دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گيرا ترين است/ ز يك ديدار پي بردي به حالم/ عجب درمن نگاهت نكته بين است/ سخن از عشق ومستي گوي با من/ سخن هايت برايم دلنشين است/ مرا در شعله ي عشقت بسوزان/ كه رسم دوستداريها همين است/ نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون كويي آيينه بين است/ به من لطف گل مهتاب دادي/ تنت با عطر گلها همنشين است/ دوست را هم تو باش آغاز وپايان/ كه عشق اولي وآخرينست

خيلي سخته كه بغض داشته باشي،اما نخواي كسي بفهمه...خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد كه فراموشش كني...خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حظور خودش جشن بگيري...خيلي سخته كه روز تولدت همه بهت تبريك بگن،جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي...خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني،بعد بفهمي دوست نداره...خيلي سخته كه همه چيزتو به خاطر يه نفر از دست بدي،اما اون بگه:ديگه نمي خوامت...

اي كاش كودك بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي كاش كودك بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي كاش كودك بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه تو، همه چيز را فراموش مي كردم

 عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي

با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم/نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم/چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن/دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم

 كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت

 زندگي مثل يه ديكته اس هي مي نويسيم، هي غلط مي نويسيم، هي پاك مي كنيم دوباره هي مي نويسيم، هي پاك مي كنيم غافل از اينكه عزرائيل داد ميزنه: برگه ها بالا

آنگاه كه ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني، به خاطر بياور كه زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است

سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم.

 بي تو مهتاب شبي باز ازآن كوچه گذشتم/همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم/شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم/شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

فرقي نمي‌كند گودال آبي كوچك باشي يا درياي بيكران ، زلال كه باشي آسمان در توست

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛ ...خبرم كن ... بهت قول نميدم كه ميخندونمت .ولي مي تونم باهات گريه كنم ...اگه يه روز خواستي در بري ...حتماً خبرم كن ،قول نميدم كه ازت بخوام وايسي .اما مي تونم باهات بيام ...اما اگه يه روز سراغم رو گرفتي ...و خبري نشد ...سريع به ديدنم بيا ...احتمالاً بهت احتياج دارم

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم/ از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم/ تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم/ شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

انسان با سه بوسه تكميل مي شود 1-بوسه مادر كه با آن با يه عرصه خاكي مي گذاري 2- بوسه عشق كه يك عمر با آن زندگي مي كني 3- بوسه خاك كه با آن با به عرصه ابديت مي گذاري

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

 هيچوقت كسي رو كه دوست داري به خاطر غرورت از دست نده هميشه سعي كن غرورت رو به خاطر كسي كه دوست داري از دست بدي

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز دستت***فكر آنكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***گم شدن در خاطراتت

 اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي كه تا به حال تجربه كرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي كه هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

 دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست

زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور كه باشي قشنگي

 دنيا 3تا دوست دارم... خورشيد، ماه و تو. اولي رو براي روزم ميخوام /دومي رو واسه‌ي شبم ميخوام / ولي تو رو براي تك تك لحظه‌هاي زندگيم ميخوام تنهاي تنها

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

نجوم نخوندم, ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم... ***** فيزيك نخوندم, ولي مي دونم « هر عملي را عكس العملي است...» غير از عشق من به تو و مي دونم كه واحد اندازه گيري عشق, ژول و كالري و وات و... نيست ***** زيست شناسي نخوندم, ولي مي دونم قلب همون دله كه مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه

 مي دوني طاقت جداييو ندارم با تو من مثل صد تا بهارم مي خوام كه نري تو از كنارم ازت زياد خاطره دارم مي خوام اسمتو من نفس بذارم از تو بگم در سايه سارم هر جا بري من دوسِت مي دارم از عاشقاي اين ديارم به ياد شباي زير بارون كه خيس ميشد تموم سر و پاهامون شبا همش من خواب تو رو مي بينم بين هفت تا آسمون رو زمينم

 بنام خداي عاشقان: كاش مي شد عشق را تفسير كرد/ كاش مي شد عمر را تكثير كرد/ روي اين گردونه نا مهربان/ گرمي مهر تو را تصوير كرد

 فقط موجهاي دريا هستند كه عاشقن آره فقط اونا هستن با اينكه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن

خوشبخت ترين پسر كسيست كه اولين عشق يه دختر باشد و خوش بخت ترين دختر كسيست كه آخرين عشق يك پسر باشد 

درد بی درمون...

پيامك هاي عاشقانه

غم اگر سيرم كند،غصه اگر پيرم كنددست بزرگ آسمان اگر زمين گيرم كند،بازم ميگم دوست دارم.

بزرگترين آرزوم اينه كه كوچكترين آرزوي تو باشم.

آنچنان عاشق باش كه هيچ ايرادي را نبيني نه انقدر بيني كه هرگز عاشق نشوي.

وحشت از ابري ندارم كه مدام بر دل ببارد/وحشت از اجل ندارم كه مرا در خاك بكارد/روزگارانم گذشت با عشق و اميد اي خدا/مي هراسم از حضوري كه مرا تنها گذارد.

من يه ماهيم كه تو آكواريوم دل تو زندگي مي كنم،ميدوني اگه دلت بشكنه من ميميرم ؟

دوست دارم اشك باشم گوشه چشمت بشينم،تا اگه روزي بيفتم صورت ماهتو ببوسم.

من عاشقم همين و بس غصه نداره بي كسيم/قشنگي قسمت ماست كه ما به هم نمي رسيم.

مرداب براي بدست آوردن نيلوفر سالها مي خوابه تا آرامش نيلوفر بهم نخوره،پس اگه كسي رو دوست داري براي داشتنش سالها صبر كن.

كاش مي شد بوسه بارانت كنم/جان عاشق را به قربانت كنم/اي كه دور از منو در قلب مني/باوفا باش كه دنياي مني.

شهر به شهر گشتم،زيبا تر از تو نبود/قصه به قصه خواندم،تنها تر از تو نبود/دنبال جايي براي غرق شدن مي گشتم/دريا به دريا گشتم،دريا تر از تو نبود.

مشترك عزيز،اعتبار دوستي شما رو به اتمام است0 لطفا براي شارژ مجدد آن يك بوسه بفرستيد.

معشوقي از عاشق پرسيد؟من قشنگم:عاشق جواب داد:نه...پرسيد دلت مي خواد با من باشي؟باز جواب داد:نه...اگه تركت كنم گريه ميكني؟...نه.معشوق با چشمان پر از اشك مي خواست عاشق رو ترك كنه كه عاشق دست معشوق رو گرفت و گفت:تو قشنگ نيستي بلكه زيبايي...من نمي خوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم...اگه بري گريه نمي كنم،ميميـــــــــرم.

تا حالا كفشاتو نگاه كردي؟دوتا همراه،دوتا عاشق كه بي هم ميميرن،باهم خاكي مي شن،بدون هم زير بارون نميرن،كاش آدما از كفشاشون ياد بگيرن.

گويند غروب جاييست كه زمين آسمان رو مي بوسد،امشب برات غروب مي كنم،كجايي آسمان من؟

ما در هيچ سرزميني زندگي نمي كنيم،منزل حقيقي ما قلب كسانيست كه دوستشان داريم.

اگر بگريم گويند عاشق است،اگر بخندم گويند ديوانه است،پس مي گريم و مي خندم تا بگويند يك عاشق ديوانه است.

انقدر در كشتي عشقت نشينم روز و شب/يا به ساحل ميرسم يا غرق دريا مي شوم.

گويند ضريح چشم تو معجزه دارد،اي كاش من زائر چشمان تو بودم.

تو مرا مي فهمي من تورا مي خواهم،تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو تا ابد در دل من ميماني.

بزرگترين درد دنيا اين است كه بداني،پناهگاه لحظاتت پناهگاه ديگري دارد.

ديوانه را محبت آرام مي كند،ما را محبت تو ديوانه مي كند.

كسي كه به دل نشست،نشستنش مقدس است/حتي اگه نخواهد، نفس كشيدنش بس است.

يكبار از كنار دريا عبور كردي يك عمر امواجش براي بوسيدن جاي پات ميان و ميرن.

براي قلب مهربان تو كه اولين حكايت بي انتهاي عشقم هستي مي نويسم:عاشقانه دوستت دارم.

هر وقت تونستي برف رو سياه كني،پر كلاغ رو سفيد كني،آتيش رو بوس كني،توي آب يه نفس عميق بكشي،اون موقع منم مي تونم فراموشت كنم.

زيباترين عكس ها در اتاق هاي تاريك ظاهر ميشن،پس هر وقت تو قسمت تاريك زندگيت واقع شدي،بدون كه خدا قصد داره يه تصوير زيبا ازت بسازه.

زندگي حكمت اوست...زندگي دفتري از حادثه هاست...چند برگي رو تو ورق خواهي زد،مابقي رو قسمت.

اگه يه روز تورو فروختم،فكر نكن آدم فروشم من گل فروشم.

قسم بهLove پاكم/ز عشقYou هلاكم/اي گل ريشه ريشه/I Love You هميشه.

عكس لبخندت مرا ابري كرد،عكس تو خنده به لب داشت ولي اشك چشمان مرا جاري كرد.

گويند شيشه احساس ندارد،ولي وقتي روي شيشه ي بخار گرفته اي نوشتم دوستت دارم،آرام گريست.

اگه با ديدن من غم تو دلت جا ميشه،ميميرم كه تا ابد قلب تو آروم بگيره.

درون كوچه ي قلبم چه غمگينانه مي پيچد صداي تو كه مي گفتي:به جز تو دل نمي بندم.

هر قطره اشك نشان دل شكستگي ست،هر سكوت نشان تنهايي ست،هر لبخند نشان مهرباني ست و هرSmsنشانه اي از دلتنگي من براي توست.

دوصتت دارم با«ص»صابون تا همه تو كفش بمونن.

هفت شهر عشق:شهر اول:نگاه و دلربايي.شهر دوم:ديدار و آشنايي.شهر سوم:روزهاي شيرين طلايي.شهر چهارم:بهانه،فكرجدايي.شهر پنجم:باوفايي.شهر ششم:دوري و بي اعتنايي.شهر هفتم:اشك،آه و تنهايي.

باوفا باشي جفايت مي كنند/بي وفايي كن وفايت مي كنند/مهرباني گرچه آييني خوش است/مهربان باشي رهايت مي كنند.

گرچه دنيا فراموش كند خاطره ها ،تو فراموش نكن آنچه ميان من و توست.

جاده ي عشق تا اطلاع ثانوي ليز و لغزنده مي باشد؛از عاشقاني كه قصد سفر در اين جاده را دارند،تقاضا مي شود خود را به زنجير محبت و صميميت مجهز كنند.«پليس راه عاشقان»

صرف فعل بوسيدن:بوسيدم،بوسيدي،چه حالي داد.

خداي من اگر قلب داشتم،كينه و نفرت هاي خود را بر روي يخ مي نوشتم و در انتظار برآمدن خورشيد مي ماندم.«گابريل گارسيا ماركز»

ميدوني فرق تو با عشق،زندگي و گل چيه؟عشق يك كلمه ست اما تو معني اوني،زندگي اجباره اما تو دليل اوني و گل يه گياه ست اما تو عطر اوني.

كهنه فروش داد مي زد:چراغ شكسته مي خريم،كفشاي كهنه مي خريم،اسباب كهنه مي خريم،بي اختيار داد مي زنم:آهاي كهنه فروش قلب شكسته مي خري.

دريا باش تا اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد،سنگ غرق شود،نه آنكه تو متلاطم شوي.

هر وقت احساس كردي گناه كسي آنقدر بزرگ است كه نمي توني او را ببخشي،بدان كه اشكال در كوچكي قلب توست،نه در بزرگي گناه او.

انسان با سه بوسه تكميل مي شود:1-بوسه ي مادر كه با آن پا به عرصه ي خاكي مي گذارد.2-بوسه ي عشق كه يك عمر با آن زندگي مي كند.3-بوسه ي خاك كه با آن پا به عرصه ي ابديت مي گذارد.

مي نويسن«د-ي-د-ا-ر»تو اگر بي من و دلتنگ مني، يك به يك فاصله ها رو بردار.

دوست داشتن هميشه گفتن نيست؛گاه نگاه است و سكوت...

آغاز كسي باش كه پايان تو باشد/در روح كسي باش كه در جان تو باشد.

ديگه از چشام افتادي«مي دوني كجا»؟افتادي صاف تو قلبم.

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.

آلبرت انيشتين مي گه:عشق مثل ساعت شني مي مونه،هم زمان كه قلب رو پر مي كنه،مغز رو خالي مي كنه.

هنر شمشيرآن است كه يكي را دوتا مي كند اما هنر عشق آن است كه دوتا رو يكي مي كند.

منم تنها ترين تنهاي تنها/تويي زيبا ترين زيباي زيبا/منم يلداي بي پايان عاشق/تو بودي مرهم زخم شقايق/نگاهت را پرستم اي نگارم/فداي تار مويت هرچه دارم.

شيشه پنجره را باران شست/از دل من چه كسي نقش تو را خواهد شست؟

ميدوني بهترين دوست تو كيه؟كسي كه اولين قطرات اشك تو را مي بينه،و دوميشو پاك مي كنه و سوميشو به لبخند تبديل مي كنه.

مي دوني چرا خدا به همه دوتا دست،دوتا پا،دوتا چشم داده ولي به همه يه قلب داده؟تا طرف بگرده و اون يكي قلب رو پيدا كنه.

اگه رفتم تو يادم كن،اگه مردم تو خاكم كن،اگه ماندم با مهر خودت شادم كن.

كاش بودي تا دلم تنها نبود/تا اسير غصه ي فردا نبود/كاش بودي تا براي قلب من/زندگي اينگونه بي معنا نبود/كاش بودي تا لبان سرد من/قصه ي كوي غصه و غم ها نبود/كاش بودي تا نگاه خسته ام/اينچنين پر سوزو پر سرما نبود/كاش بودي تا زمستان دلم/بي خبر از موج و از دريا نبود/كاش بودي تا نگاه خسته ام/اينچنين غمناك و ناراحت نبود/كاش مي شد قلب وسعت مي گرفت/پروانه عشق با شمع الفت مي گرفت/كاش مي شد در پس احساسات/خنده ها از اشك سبقت مي گرفت.

زندگي رويش يك حادثه نيست زندگي رهگذر خاطره هاست.

زخمه اي با رنگ عشق بر زخمه اي از كاه گل/آشنايم كرده اي با رفتنت با خون دل/زخمه را باران بشويد داغ دل را كس نبيند/ حرف دل به كس نگويم تو كه رفته اي چه حاصل.

شمع سوزان مني اينگونه خاموشم نكن/گرچه دور افتاده ام اما فراموشم نكن.

 

 

 

 

منو بذار برو ولی بدون بی تو می میرم...

تـو هم منو بذار برو

             اما بدون رسمش نبود

                     جز تو آخه كيو دارم؟

                         دلـــــيل رفتنــت چي بـــود؟

                         اون كه نخواست پيشم باشي

                     بايد خودش صبرم بده

             خدا گرفتي عشقمــــو

جواب قلبمو بــــــده

 
 
 
 
حس خوب باتوبودن دیگه بامن آشنا نیست

                            شعر خوب از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست

                                من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم

                                          واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم

                                                 توی دریای دل تو قایق من رفتنی بود

                                                         کاش از اول می دونستم قایقم 

                                                                شکستنی بود

يه سؤال؟؟؟؟؟؟ چند وقتيه تمام ذهنم رو به خودش مشغول كرده كه از شما دوستان مي خوام مرا كمك كنين كه حداقل به بخشي ازجواب برسم .

 

سوالم اينه كه چرا دخترا مي خوان خودشون رو به شكل پسر در بيارن و پسرا به شكل دختر ؟

 

دخترا موهاشون رو كوتاه كوتاه تر مي كنن             پسرا مو بلند مي كنند

دخترا مثل پسرا صحبت مي كنن                          پسرا تو صحب هاشون اشوه مييان

دخترا شماره تلفن مي دن                                 پسرا ناز مي كنن نمي گيرن

دخترا تيكه مي ندازن                                     پسرا خجالت مي كشن

دخترا دنبال شوهر هستن                                  پسرا انتخاب مي كنن

دخترا كت و شلوار مي پوشن                            پسرا شلوارك

دخترا مكانيك مي خونن                                  پسرا مامايي

..

..

..

از همه دو ستان مي خوام مرا برسيدن جواب كمك كنن

فرهنگ لغت
 

آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود

ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد           

 

بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند

احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار

آدم خوار: انسان دوست افراطي
آدم مغرور: كسي كه اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگويد : يه وجب بلند تر بزن
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود
دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
رقص : بهم چسبيدن با اتيكت دو جنس مخالف
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند
عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود
ماچ : بوسه اي كه هنوز رنگ آرتيستي نگرفته
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

 

 

 

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميري برمي گرده نگات مي كنه........بدون براش مهمي.

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي بر مي گرده با عجله مياد سمتت........بدون براش عزيزی.

 

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برمي گرده نگات مي كنه........بدون براش قشنگي.

 

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني باهات اشك ميريزه........بدون دوستت داره.

 

 

و اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني آروم تركت مي كنه........بدون عاشقته



 

 

 

 

همین که پیش هم باشیم

همین که فرصتی باشه

همین که گاهی چشمامون

تو چشم آسمون باشه

همین که گاهی دنیارو

با چشمای تو می بینم

همین که چشم براه تو

میون جاده می شینم

بازم حس میکنم زنده م

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم؟

 

همین که میشه یادت بود

تو روزایی که درگیرم

که گاهی ساده می خندم

گاهی سخت دلگیرم

همین احساس خوبی که

دلت سهم منو داره

همین که اتفاق عشق

 برای قلبم افتاده

بازم حس می کنم زنده م

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم؟

 

 

 

نمي دانم، اين روزها زياد به كار مي‌برمش. شايد من بازهم اشتباه كردم. هنوز وقتش نرسيده. وقت دل سپردن، اعتماد كردن، آرام بودن و به او فكر كردن.شايد هنوز اين لحظه‌ها را همين‌طوري بايد سپري كرد. بدون فكر به اينكه ...... اين روزها چند بار به اين موضوع فكر كردم كه شايد من خودخواهم. شايد نبايد او را زنداني كنم. كبوتر تا آزاد مي‌تواندبپرد، قشنگ است. وقتي به چيزي مي‌رسيم شايد ديگه برامون قشنگ نباشد. شايد محدوديت‌ها اذيتش بكنه....نمي‌دانم ..........................................................

شايد كبوتر هم فقط داشت از اينجا رد مي‌شد و من فقط بايد براش آب و دانه مي‌گذاشتم. همين كار را هم كردم. اما بيشتر را نبايد بخواهم. اما من تا كي مي‌توانم بخشنده باشم. اين روزها خالي تر از آني هستم كه بخواهم علت ها را توصيف كنم يا ............

مي دانيد، احساس مي‌كنم فرصت كمي مانده براي ابراز آن شادي‌هاي دروني كه مي‌توانست هر كبوتري را شاد كند و ديگر زماني براي بازگشت نيست. من هم مي‌خواهم كبوتري باشم كه در هيچ آسماني پرواز نكنم و بر هيچ زميني فرود نيايم. مي خواهم از اين غبار تيره بگذرم و ....................

مهربانم، من چقدر صبر دارم كه مي داني هيچ. در برابر عظمت تو من هيچم. و بي ثمر و بي توان و بي هيچ بال و پري براي پريدن و بي هيچ نغمه‌اي براي خواندن و بي هيچ گوشي براي شنيدن. بي‌شمار راه كه رفتم و بي‌حاصل بود و بي‌شمار بال و پري كه سپردم به كبوتران خسته‌اي كه هنوز روياي پرواز داشتند و پريدند و رفتند و حالا من در آرزوي فرصت‌هاي پروازي كه از دست داده‌ام و بال و پري كه ديگر ندارم، مانده‌ام. از تمام عمرم جز زماني كه صرف شادي ديگران كردم چيزي به خاطر ندارم..... امان از آنانكه مرا نمي‌شناسند و به قضاوتم مي‌روند و هيچ جز كودكي به ذهنشان نمي‌رسد. من نه توان آرام بودن در گوشه‌اي را دارم و نه توان گذشتن از كساني را كه دوستشان دارم. اما نمي دانم چرا هيچ كدام پس از گذشت اين همه سال و روز و لحظه، هنوز مرا نشناختند.من كنج خاموشي را مي‌خواهم كه درون آن از نور بيرون جدا باشم، نوري از درون خود مي‌خواهم كه از من جدا نشود، خاموش نشود،.........

مهربانم، صبر تو در تصور هيچ كس جاي نمي‌گيرد. بي‌شمار راه‌ها كه به تو ختم مي‌شود ولي تو را نمي‌بينيم. مهربانم، چشمي براي ديدن تو مي‌خواهم. خدايا تو درونم را مي‌داني، چه بگويم و چه نگويم. من قولم را شكستم. چگونه جبران كنم. احساس مي‌كنم كه شرمنده ترين و خجل‌ترين تا آخر دنيا منم. نمي‌توانم بگريزم از آنچه كه خودم را از آن منع مي‌كنم. نه صبر نه توان نه اميدي به ماندن. خدايا ...............

 

 

 

 

حتما برگ‌هاي پاييزي را ديديد، ساده و آرام، با باد از شاخه‌ها جدا مي‌شوند و پايين مي‌آيند. هيچ دو برگي را پيدا نمي‌كنيد كه حركت پايين آمدنشان مثل هم باشد. پس چرا آدمها فكر مي‌كنند كه بايد همه مثل هم باشند؟؟؟؟؟

امروز از آن روزهاي خوبي است كه من خرابش كردم. با بي‌حوصلگي، با  عجولي و با هزارتا نگراني بي‌خود. نمي‌دانم چرا تصميم كه مي‌گيرم، براي انجام آن انرژي ندارم. انگار همه انرژي را صرف تصميم‌گيري مي‌كنم. هنوز براي شناخت خودم راه زيادي بايد بروم كه الان كه به انتها فكر مي‌كنم، هياهوي نرسيدن در دلم مي‌افتد. آدمها به فكر گذراندن لحظه‌ها هستند. لحظه‌هايي كه بعضي‌هاشون خيلي قشنگند مثل دانه‌هاي برف و بعضي‌ها زشت مثل گرد و غبار. لحظه بعد چي مي‌شه؟؟؟ كسي نمي‌داند. من هم مي‌خواهم چند روزي به هيچ فكر نكنم، اما نميشه. انگار هميشه ذهنم بايد درگير باشه.....

فكرهاي بي‌نتيجه، راه‌هاي بي‌انتها، آسمان اما هميشه خوب. تابلوي زندگي من چقدر درهم است. شايد همه اينها مال اين باشد كه مي‌خواهم مثل دفعه‌هاي قبل، كبوتر را هم رها كنم. هميشه همين كار را مي‌كنم. كسي را كه دوست دارم يا فكر مي‌كنم مي‌توانم دوستش داشته‌ باشم، رها مي‌كنم. كه او انتخاب كند. او به نتيجه برسد و او باشد كه ........ مي‌رود....... نمي‌دانم چرا. شايد فكر مي‌كنم كساني را كه مي‌توانم دوست داشته باشم، اينقدر خوب هستند كه مبادا بودن با من اذيتشان كند. به جاي تلاش براي حفظ آنها رهايشان مي‌كنم كه خودشان انتخاب كنند و نتيجه هم كه مشخص. آنها مي‌روند و من هستم. من كار درستي مي‌كنم يا ......فكر مي‌‌كنم كسي را كه به اجبار نگاه داري، يك روز هم به اجبار بايد رهايش كني كه برود. اما چرا در اين دنياي به اين بزرگي و من كه مدت‌هاست از اين نوع چيزها نخواستم، يك دفعه يك كبوتر روي سقف خانه‌ام مي‌نشيند و من نمي‌دانم مي‌ماند يا مي‌رود...... نمي‌خواهم فكر كنم. از دل سپردن مي‌ترسم و از اينكه برود.......

مهربانم، راه‌هايم را تو به من بنما، كبوترم را به تو مي‌سپارم. مثل هميشه. هر چه تو كني بهترين است و من تلاش مي‌كنم كه راضي باشم و تو را راضي كنم. در حد بندگي‌ام بپذير. تو، تو را به من بشناس و خودم را.....

 

 

 

 

گاهي اوقات وقتي كاري را شروع مي‌كني، فكر مي‌كني به زودي موفق مي‌شوي. اما هر چقدر كه پيش مي‌روي متوجه مي‌شوي به اين سادگي‌ها هم نيست. درجا زدن ها شروع مي‌شه، نق زدن‌ها و بهانه گرفتن‌ها. هر كاري مي‌كني نمي‌تواني قدمي به جلو بگذاري. گاهي اوقات كارها را نيمه تمام مي‌گذاري و مي‌روي و امان از كارهاي نيمه تمام. چشم بر هم زدني مي‌شود يك كوه. و تو ... توانايي بالا رفتن نداري. هر چقدر سعي مي‌كني نمي‌تواني. سر مي خوري به جاي اولت. اين خوب نيست نه؟؟؟؟؟ تمام دور و بري‌ها منتظر يك نتيجه هستند و تو هيچ به دست نمي‌آوري. حالا ايراد گرفتن آنها شروع مي‌شود و بعد از مدت كوتاهي، خداحافظي كرده و نكرده، تنهايت مي‌گذارند..... عجيب است كه هيچ كس يك پا زير پايت نمي‌گذارد كه خيلي سر نخوري و پايين بيايي. فقط سر تكان مي‌دهند و ..... اگر خيلي خوش شانس باشي و در برنامه‌ات تعريف شده باشد، يك همراه خوب يكهو مي‌افته پايين و كمكت مي‌كنه كه بالا بري. اگر هم تعريف نشده باشد كه نيازي به گفتن نداره.

اين روزها خيلي تلاش مي‌كنم كه سر نخورم، اما نمي‌شه. هزار بار تا به حال اين را تجربه كردم. به پايين رسيدم و دوباره شروع كردم. حالا خسته شدم. دلم نمي‌خواهد كه بالاتر بروم يا پايين‌تر. اينجا هم كه هستم،‌ نمي‌شناسم. هيچ كس را نمي‌شناسم. بوي غربت مي‌دهد. دلم مي‌خواهد مي‌توانستم حداقل يك تعريف درست داشته باشم، از خودم، زندگي و همه چيز. انگار هر چي خوانده بودم و بلد بودم، باد هوا بوده. انگار به قول قديمي‌ها هيچ سنگي‌ روي سنگ ديگه بند نمي‌شه. هيچ چيزي سر جاي خودش نيست. عده‌اي در حال سر خوردن مدام هستند و عده‌اي ديگر با آسانسور بالا مي‌روند. عجب عجيبه اين دنيا. گاهي فكر مي‌كنم سر وته دنيا جابه جا شده.

بازهم بنويسم؟؟؟؟؟ هنوز كه لبريزي!!!!! نوشتن هم دواي من نيست. وقتي به روزهاي گذشته فكر مي‌كنم و به لحظه‌هاي اكنون كه چه ساده مثل دود شمع در فضا محو مي‌شوند و به گذشته‌هاشون مي‌پيوندند، احساس بدي پيدا مي‌كنم. اينكه يك روز بايد جوابگو باشيم براي همه آنچه كرديم و آيا كساني هم كه جلوي ما را گرفتند بايد جوابگو باشند؟؟؟ احساس مي‌كنم در سراسر خلقت در زمان‌هاي متفاوت، آدمها فكر مي‌كردند كه آخرالزمان رسيده و بازهم ساليان زيادي گذشته. تنها اميد اين روزها داشتن يك خدايي است كه داد ما را از بيداد زمان مي‌گيرد. اما چرا من، اكنون از جواني‌ام، حق زنده بودنم، تلاشم بهره‌اي نبرم. و ديگراني كه .............//

 

 

 

 

 

 

در فرهنگ ايرانيان قديم و زرتشتيان امروز، نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را آبان میدانند. وقتى نام روز و ماه در فرهنگ زرتشتى يکى شد، جشن برپا مى شود. اکنون در گاهشمارى جديد اين روز، ۶ روز به عقب آمده و ۴ آبان شده است. دليل اين تفاوت اين است که در گاهشمارى قديم، همه ماه هاى سال ۳۰ روز بودند و حالا که شش ماه نخست سال ۳۱ روزه است، اين روزها تغيير مى کنند. دهم آبان نيز به جشن آبانگان اختصاص دارد. آبان به نام آب و فرشته آب است. اين فرشته به نام «برزيزد» نيز خوانده مى شود. در اوستا «اپم نپات» و در پهلوى «آبان» گفته مى شود. آب جمع باران است. در اوستا و پهلوى «آپ» و در سانسکريت «آپه» و در فرس هخامنشى «آپى» است. اين عنصر مانند عناصر اصلى (آتش، خاک، هوا ) در آيين مقدس است و آلودن آن گناه است و براى هر يک از آنها فرشته مخصوصى تعيين شده است.
ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.

جشن آبان با ستايش و نيايش و شادمانی و در کنار چشمه سارها و رودها برگزار شدنی بوده است.


http://www.iranmatrix.ws/forums/showthread.php?t=43503

 

 

 

تا به حال يك كلاف كاموايي را باز كرديد؟ البته اين كار را بيشتر مادربزرگ‌ها انجام مي‌دادند. ولي من با مامانم زياد كلاف باز كردم. يادش به خير..... از يك طرف نخ شروع مي‌كرديم تا...... به انتهاش برسيم. واي از آن وقتي كه نخها گره مي‌خوردند. گاهي راحت باز مي‌شد ولي گاهي بايد تكه‌اي را پاره مي‌كرديم و دوباه گره مي‌زديم. اما قشنگ بود و در كنار مادر بودن، آرامشي بي‌حد به من مي‌داد. اين روزها، نمي‌خواهم كه با حرف‌هاي درهم، خاطر نازنين مادرم را آزرده كنم. اما گاهي در كلاف زندگي‌ آنچنان گرفتار مي‌شوم كه هيچ طرف نخ آن را نمي‌يابم. دلم نمي‌خواهد هيچ تكه‌اي را پاره كنم، اما گاهي اوقات هم نمي‌توان گره‌ها را باز كرد. به قول مامان نميشه با گره ببافي، اينطوري بافتني‌اش صاف و يكدست نمي‌شه.......

 

 

 

 

چقدر در ايجاد و حفظ آرامش محيط اطرافمان، موفق هستيم؟ اصلا آرامشي وجود دارد؟اگر هست، ما مي‌توانيم آن را حفظ كنيم و يا ديگران به راحتي آن را از بين مي‌برند؟

امروز، در مقايسه با چهارشنبه‌هاي گذشته، بيشتر منتظر قرار كوه هستم. نمي‌دانم، وقتي كه از شلوغي‌هاي پايين جدا مي‌شويم و با خستگي‌هاي شيرين، به بالا مي‌رسيم، انگار همه اين خستگي‌ها برطرف مي‌شود. تمام آن چيزهايي كه در يك هفته ديديم و شنيديم و تحمل كرديم، به يكباره از ما، جسممان و روحمان جدا مي‌شود. امان از وقت پايين آمدن، انگار غم‌هاي عالم روي دلم مي‌افتد. احساس مي‌كنم هر روز كه مي‌گذرد تحمل شلوغي‌هاي شهر را بيشتر از دست‌ مي‌دهم .......

 

فضيلت قرائت قرآن

در اصول كافى ج2 ص611 از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه مى فرمايد: چه مانع است كه تاجرى از شما كه در بازار مشغول تجارت است وقتى به خانه برمى گردد نخوابد تا اينكه سوره اى از قرآن را بخواند كه برايش نوشته شود به جاى هر آيه اى كه مى خواند ثواب ده حسنه و محو شود از او ده سيّئه.

و در مجمع البيان ص 36 از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده كه فرمود: هر كس حرفى از قرآن را تلاوت كند براى او حسنه اى كه ده برابر ثواب داشته باشد نوشته مى شود. مثلا در «الم» سه حسنه است يكى براى الف و يكى براى لام و ديگرى براى ميم.

قرائت قرآن يا بهترين اعمال

مرحوم ديلمى از امام صادق(عليه السلام) روايت مى كند كه فرمود: خواندن قرآن از ذكر برتر و ذكر از صدقه بهتر و صدقه از روزه بالاتر و روزه سپرى است در مقابل آتش.

مراتب قرائت قرآن

در عدة الداعى ص 329 از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه مى فرمايد: هر كس قرآن را در نماز و در حال ايستاده بخواند به هر حرفى صد حسنه براى او ثبت خواهد شد و چنانچه در نماز نشسته بخواند پنجاه حسنه و در غير نماز با وضو بيست و پنج حسنه و بدون وضو ده حسنه در نامه عملش ثبت خواهد شد.

سپس فرمود: من نمى گويم «المر» يك حرف است بلكه از براى الف آن ده حسنه و لام ده حسنه و ميم ده حسنه و راء آن ده حسنه (هر كدام جدا، جدا) نوشته مى شود.


صفحه 230


فضيلت قرائت قرآن از روى قرآن

در اصول كافى جلد2 ص613 از اسحاق بن عمار روايت شده كه مى گويد: به امام صادق(عليه السلام) گفتم: فدايت شوم من قرآن را حفظ كرده ام آيا خواندن آن از حفظ بهتر است يا از رو خواندن؟

حضرت فرمود: از رو خواندن بهتر است، آيا نمى دانى كه نگاه كردن بر روى قرآن عبادت است؟

فضيلت خواندن قرآن در خانه

در اصول كافى جلد2 ص610 امام صادق(عليه السلام) از جدش اميرالمؤمنين(عليه السلام)روايت مى كند كه فرمود: خانه اى كه در آن قرائت قرآن و ياد خدا مى شود، بركتش زياد مى شود و فرشتگان در آن حضور يافته و شياطين از آن دور مى شوند و از آن خانه نورى به آسمان بالا مى رود براى اهل آسمان همان گونه كه ستارگان نور مى دهند براى اهل زمين.

و اما برعكس خانه اى كه در آن قرآن خوانده نمى شود بركتش كم، و ملائكه از آن دور و شياطين در آن حضور مى يابند.

ماه رمضان يا بهار قرآن

در اصول كافى جلد2 ص630 از امام باقر(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: براى هر چيز بهارى است و بهار قرآن ماه مبارك رمضان است.

زينت قرائت قرآن

در اصول كافى جلد2 ص615 امام صادق(عليه السلام) از جدش پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)روايت كرده كه فرمود: براى هر چيزى زينتى است و زينت قرآن صداى خوب است.


صفحه 231


صداى دلنشين امام چهارم زين العابدين(عليه السلام) در قرائت قرآن

در اصول كافى جلد2 ص616 از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه مى فرمايد: امام چهارم زين العابدين(عليه السلام) صدايش در قرائت قرآن از همه دلنشين تر بود به گونه اى كه وقتى قرائت قرآن مى كرد سقاهايى كه عبور مى كردند براى شنيدن قرآن او توقف مى كردند زيرا در قرائت قرآن با صداى خوب كسى به پايه او نمى رسيد.

قاريان قرآن سه دسته اند

در كتاب وسائل الشيعه جلد4 ص846 امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: بر شما باد به فراگيرى قرآن و تلاوت آن (ليكن بدانيد كه قاريان قرآن سه دسته اند) دسته اى قرآن را فرا مى گيرند كه مردم (از آنها تعريف كنند و) بگويند فلانى قارى قرآن است.

دسته ديگر كسانى هستند كه قرآن را فرا مى گيرند كه مردم بگويند فلانى چقدر خوش صدا است، قرآن اين دو دسته سودى ندارد.

اما دسته سوّم كسانى هستند كه قرآن را براى رضاى خدا و عمل به آن فرا مى گيرند، ديگر باك ندارند كه كسى بداند يا نداند. اين دسته از خواندن قرآن خير و بهره خواهند ديد.

شكايت قرآن در قيامت

در اصول كافى جلد2 ص613 حديث 3 از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: در قيامت سه چيز از مردم خود شكايت مى كنند:

1ـ مسجدى كه مردم در آن نماز نخوانند تا خراب شود. 2ـ عالمى كه در بين مردم نادان به سر برد و كسى براى يادگرفتن مسائل به او مراجعه نكند. 3ـ قرآنى كه در خانه اى باشد ولى كسى آن را نخواند تا گرد روى آن بنشيند.

خداوندا ما را در توجه و عنايت به اين سه ركن بزرگ يارى بفرما.


صفحه 232


فضيلت قرائت سوره حمد

در اصول كافى عبدالله بن الفضل النوفلى از امام باقر(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هرگاه بر شخص مريضى 70 بار سوره حمد قرائت شود يقيناً درد آن مريض تسكين مى يابد.

و در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: اگر 70 بار سوره حمد بر مرده اى خوانده شود و آن مرده زنده گردد تعجب نكنيد.(1) (البته معنى حديث اين نيست كه 70 بار خواندن سوره حمد مرده را زنده مى كند بلكه اين حديث اهميت و فضيلت سوره حمد را ميرساند).

فضيلت خواندن سوره بقره

در مجمع البيان آمده است كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سئوال شده كدام يك از سوره هاى قرآن فضيلتش بيشتر است؟ فرمود: سوره بقره بعد سئوال شد كدام يك از آيات سوره بقره با فضيلت تر است؟ فرمود: آية الكرسى.(2)

فضيلت سوره آل عمران

در تفسير منهج الصادقين آمده است كه ابن عباس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه هر كس سوره آل عمران را در روز جمعه بخواند حقتعالى و فرشتگان بر او صلوات فرستند.

و در حديث ديگرى آمده است كه خواندن سوره آل عمران در شب جمعه موجب مى شود كه در قيامت خداوند دو بال به او مرحمت كند تا همچون برق از پل صراط بگذرد.(3)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ تفسير نور الثقلين جلد1 ص4

2ـ نور الثقلين جلد1 ص26

3ـ تفسير خلاصه منهج الصادقين جلد1 ص179


صفحه 233


فضيلت سوره نساء

در كتاب ثواب الاعمال از اميرالمؤمنين(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس در هر جمعه چه شب و چه روز سوره نساء را بخواند از فشار قبر در امان باشد.(1)

فضيلت سوره مائده

در كتاب ثواب الاعمال از امام باقر(عليه السلام) روايت شده كه فرمود:هركس سوره مائده رادرهر پنجشنبه چه شب و چه روز بخواند در ايمان ثابت قدم بوده گرد شرك بر دامن او ننشيند.

و در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره مباركه مائده را بخواند به عدد هر يك از يهود و نصارا كه در دار دنيا بسر مى برند ده حسنه در نامه عملش ثبت و ده گناه از او محو و ده درجه براى او بالا مى رود.(2)

فضيلت سوره انعام

در كتاب ثواب الاعمال از ابن عباس روايت شده كه هر كس سوره انعام را در هر شب بخواند از عذاب و هول و هراس قيامت در امان بوده و هرگز آتش جهنّم را در پيش روى خود نخواهد ديد.

و در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: سوره انعام يكجا بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شد و هفتاد هزار فرشته او را همراهى مى كردند و اگر مردم اهميت و فضيلت اين سوره را مى دانستند هرگز خواندن آن را ترك نمى كردند.(3)

و در حديث ديگرى از امام رضا(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس اين سوره را بخواند آن هفتاد هزار فرشته اى كه اين سوره را نازل كرده اند براى او تسبيح مى كنند


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ اعلام الدين ص369

2ـ نور الثقلين جلد1 ص582

3ـ نور الثقلين جلد1 ص697


صفحه 234


تا روز قيامت.

و نيز از كعب الاخبار روايت شده كه حقتعالى در روز قيامت به قارى اين سوره خطاب مى كند كه اى بنده من در سايه من در آى و از ميوه هاى بهشتى من بهره مند شو و از آب كوثر من بياشام و از چشمه سلسبيل من غسل كن كه تو بنده منى و من خداى توام.

و در حديث ديگرى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: هر كس سوره انعام را تا آيه «يَعْلَمُ ما تَكْسِبُونَ» بخواند حق تعالى چهل هزار فرشته را براى او موكل مى نمايد كه مثل عبادت خود را براى او بنويسند تا روز قيامت و فرشته اى از آسمان هفتم نازل مى شود و با او گرزى از آهن باشد كه هرگاه شيطان بخواهد او را وسوسه كند آن فرشته گرز را بر سر شيطان فرو كوبد و از او دور نمايد و بين او و شيطان هفتاد حجاب واسطه است.(1)

فضيلت سوره اعراف

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره اعراف را در هر ماه يك بار بخواند در روز قيامت از جمله كسانى خواهد بود كه براى آنان ترس و غمى نخواهد بود. و چنانچه در هر جمعه چه شب و چه روز آن بخواند از جمله كسانى خواهد بود كه حساب رسى ندارند.

و چنانچه پيوسته اين سوره را بخواند به گونه اى كه آن را ترك نكند، در روز قيامت اين سوره گواهى مى دهد بر اينكه اين شخص خواننده او بوده و در مصباح كفعمى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)روايت شده كه فرمود: هر كس سوره اعراف را بخواند خداوند بين او و شيطان حايل ايجاد مى كند و در قيامت هم حضرت آدم شفيع او خواهد شد.(2)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ خلاصه منهج الصادقين جلد2 ص29

2ـ نور الثقلين جلد2 ص3


صفحه 235


فضيلت سوره انفال

در تفسير عياشى از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره برائت و انفال را در هر ماه يك بار تلاوت نمايد هرگز نفاق به سراغ او نخواهد رفت و از شيعيان مولا اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در روز قيامت محسوب خواهد شد و در آن روز از ميوه هاى بهشتى تناول خواهد كرد تا مردم از حساب فارغ شوند.

و در مجمع البيان ابى بن كعب از رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره برائت و انفال را تلاوت نمايد من در روز قيامت او را شفاعت خواهم كرد و گواهى خواهم داد بر اينكه او از نفاق به دور بوده و خداوند به عدد هر مرد و زن منافق كه در دنيا باشند براى او ده حسنه ثبت و ده گناه محو و ده درجه بالا مى برد و علاوه بر اينها عرش الهى و حاملانش براى او تا زمانى كه زنده است صلوات مى فرستند.(1)

فضيلت سوره برائت

فضيلت سوره برائت در ضمن فضيلت سوره انفال گذشت. چون از امام صادق(عليه السلام)روايت شده كه فرمود: سوره برائت و انفال يكى است.

فضيلت سوره يونس

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره يونس را در هر دو ماه يا سه ماه يك بار بخواند از جاهلين محسوب نگشته و در قيامت از مقربين خواهد بود.

و در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره يونس را قرائت كند خداوند به تعداد كسانيكه به حضرت يونس ايمان


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ نور الثقلين جلد2 ص117


صفحه 236


آورده بودند و به تعداد كسانى كه ايمان نياورده بودند و نيز به تعداد كسانى كه با فرعون غرق شدند به عدد هر كدام ده حسنه ثواب در نامه عمل او ثبت مى شود.(1)

فضيلت سوره هود

در كتاب ثواب الاعمال از امام جواد(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره هود را در هر جمعه چه شب و چه روز بخواند حق تعالى او را در روز قيامت در زمره پيغمبران مبعوث گرداند و حساب او را آسان كند و در آن روز هيچ كس را از گناه او آگاه نسازد.

و در كتاب مجمع البيان ابى بن كعب از حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره هود را بخواند حقتعالى به عدد كسانى كه به حضرت نوح و هود و صالح و شعيب و لوط و ابراهيم و موسى(عليهم السلام) ايمان آورده اند و يا ايمان نياورده اند به عدد هر كدام ده حسنه در نامه عمل او ثبت و در روز قيامت از خوشبختان محسوب خواهد شد.(2)

فضيلت سوره يوسف

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره حضرت يوسف(عليه السلام) را بخواند چه شب و چه روز خداوند روز قيامت او را به زيبايى حضرت يوسف محشور كرده و از ترس و وحشت قيامت مصون بوده و جزء نيكان محسوب خواهد بود.(3)

فضيلت سوره رعد

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ نور الثقلين جلد2 ص290

2ـ تفسير خلاصه منهج جلد2 ص313

3ـ نور الثقلين جلد2 ص408


صفحه 237


سوره رعد را تلاوت نمايد به عدد هر ابرى كه بر روى هوا واقع شود تا روز قيامت براى وى ده حسنه نوشته شود و جزء افراد بايقين به حساب آيد.(1)

فضيلت سوره ابراهيم

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره ابراهيم را بخواند خداوند به عدد تمام كسانى كه بت پرستيده اند و كسانى كه بت نپرستيده اند به عدد هر يك ده حسنه در نامه عملش ثبت مى كند.(2)

فضيلت سوره حجر

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره حجر را تلاوت نمايد به عدد هر يك از مهاجر و انصار و كسانيكه پيامبر را مورد اذيت و آزار قرار دادند، ده حسنه در نامه عملش ثبت خواهد شد.(3)

فضيلت سوره نحل

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره نحل را تلاوت كند خداوند از نعمتهايى كه در دنيا به او داده در قيامت حساب نمى كند و اگر در شب يا روزى كه خوانده بميرد جزء كسانى كه وصيّت خوب كرده اند محسوب مى شود.(4)

و در كتاب ثواب الاعمال از امام باقر(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس ماهى يك بار سوره نحل را تلاوت كند خداوند او را از هفتادنوع بلا كه آسان ترين آنها جنونو خوره و پيسى است ايمن ساخته و اورا در اعلادرجه بهشت كه جنت عدن است جاى خواهدداد.(5)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ نور الثقلين جلد2 ص480

2ـ نور الثقلين جلد2 ص525

3ـ نور الثقلين جلد3 ص2

4ـ نور الثقلين جلد3 ص38

5ـ نور الثقلين جلد3 ص38


صفحه 238


فضيلت سوره اسراء

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره بنى اسرائيل را در هر شب جمعه بخواند نميرد تا امام زمان«عج» را درك كند و از ياران آن حضرت باشد.(1)

فضيلت سوره كهف

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس در هر شب جمعه سوره كهف را بخواند شهيد از دنيا خواهد رفت و در قيامت هم با شهداء محشور خواهد شد.(2)

فضيلت سوره مريم

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس بر خواندن سوره مريم مداومت نمايد نميرد تا به خواسته خود از مال و اولاد نائل گردد و در آخرت از اصحاب عيسى بن مريم باشد و مطابق پادشاهى حضرت سليمان بن داود در بهشت به او عطا گردد.(3)

فضيلت سوره طه

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره طه را بخواند حقتعالى ثواب مهاجر و انصار را در قيامت به او عطا فرمايد. و ابو دردا از آن حضرت نقل مى كند كه فرمود: خداوند متعال سوره طه و يس را قرائت كرده پيش از خلقت آدم به دو هزار سال و چون فرشتگان قرائت اين دو سوره را از خداوند شنيدند گفتند: خوشا به حال امتى كه اين دو سوره بر آنها نازل


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ نور الثقلين جلد3 ص97

2ـ نور الثقلين جلد3 ص240

3ـ تفسير خلاصه منهج جلد3 ص173


صفحه 239


مى شود. و خوشا به حال آن سينه هايى كه اين دو سوره در آنها جاى مى گيرد و خوشا به حال آن زبانهايى كه اين دو سوره را تلاوت مى كنند.

و در حديث ديگرى حسن بصرى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: اهل بهشت از قرآن فقط سوره طه و يس را تلاوت مى كنند.

و در كتاب ثواب الاعمال اسحق بن عمار از امام صادق(عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: خواندن سوره طه را ترك نكنيد زيرا خداوند اين سوره و قارى آن را دوست دارد و چنانچه كسى در قرائت اين سوره مداومت داشته باشد خداوند نامه عمل او را به دست راستش خواهد داد و اعمال او را كه در اسلام انجام گرفته به حساب نياورد و از اجر و پاداش به قدرى به او عطا كند كه از آن راضى و خوشنود گردد.(1)

فضيلت سوره انبياء

در مجمع البيان ابى بن كعب از رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)روايت كرده كه فرمود: هر كه سوره انبياء را بخواند حقتعالى در قيامت حساب او را آسان كرده و هر پيغمبرى كه در قرآن نام او ذكر شده، آن روز با او مصافحه كرده، سلام كند.

و در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره انبياء را با شوق و رغبت بخواند در قيامت تمام پيامبران رفيق او باشند و در بهشت از احترام خاصى برخوردار خواهد بود و در دنيا هم در چشم مردم عزيز و مكرّم باشد.(2)

فضيلت سوره حج

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره مباركه حج را هر سه روز يك بار بخواند در آن سال زيارت خانه خدا نصيبش گردد


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ نور الثقلين جلد3 ص366

2ـ تفسير خلاصه منهج جلد3 ص244


صفحه 240


و چنانچه در آن سفر بميرد داخل بهشت مى شود. و آنچه آرزو داشته باشد به آرزويش نايل گردد.(1)

فضيلت سوره مؤمنون

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره مؤمنون را تلاوت كند حق تعالى كار او را به سعادت ختم نمايد و چنانچه در هر جمعه شب يا روز آن تلاوت نمايد خداوند او را در فردوس اعلى با پيامبران مرسل محشور نمايد.

و در حديث ديگرى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده كه فرمود: ده آيه بر من نازل شده كه هر كس آنها را تلاوت كند اهل بهشت خواهد بود.

آنگاه از اوّل سوره مؤمنون شروع كرد به خواندن تا آيه ده (چون در اين ده آيه علائم اهل ايمان ذكر شده است كه اگر كسى آنها را دارا باشد در دنيا و آخرت خوشبخت و سعادتمند خواهد شد. زيرا علائم عمده ايمان در همين ده آيه اوّل سوره مؤمنون بيان گرديده)

و در حديث ديگرى فرمود: اوّل و آخر اين سوره از گنجهاى بهشت است (چون در اوّل اين سوره يعنى همان ده آيه اى كه به آن اشاره شد از عاقبت به خيرى خبر داده و در آخر هم از عاقبت به شرّى سخن مى گويد.)(2)

فضيلت سوره نور

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره نور را بخواند حقتعالى به عدد هر مؤمنى كه بوده و خواهد بود تا روز قيامت ده حسنه در نامه عملش ثبت نمايد.(3)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ تفسير خلاصه منهج جلد3 ص290

2ـ تفسير خلاصه منهج جلد3 ص321

3ـ نور الثقلين جلد3 ص568


صفحه 241


فضيلت سوره فرقان

در كتاب ثواب الاعمال از امام هشتم(عليه السلام) روايت شده كه به اسحق بن عمار فرمود: يا ابن عمار هيچ گاه خواندن سوره فرقان را ترك نكن كه اگر كسى آن را در هر شب بخواند خداوند او را هرگز عذاب نخواهد كرد و از حساب او صرف نظر كرده او را در فردوس اعلى جاى خواهد داد.(1)

فضيلت سوره شعراء نمل و قصص

در كتاب ثواب الاعمال ابا بصير از امام صادق(عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: هر كس سه سوره شعراء، نمل و قصص را در هر شب جمعه بخواند از دوستان خدا و در حمايت بارى تعالى خواهد بود و فقر و تنگدستى در دنيا به او نرسد و در آخرت خداوند به قدرى از نعمتهاى بهشت به او عطا كند كه او راضى گردد كه يكى از عنايتهاى پروردگار به او آن است كه صد حوريه به او تزويج نمايد.(2)

فضيلت سوره عنكبوت

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره عنكبوت را تلاوت نمايد خداوند متعال به عدد هر يك از مؤمنين و منافقين ده حسنه در نامه عملش ثبت فرمايد.(3)

فضيلت سوره روم

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره روم را بخواند، حق تعالى او را به عدد هر فرشته اى كه در آسمان و زمين تسبيح مى كند ده حسنه در نامه عملش ثبت و چنانچه ثوابى در آن شب و يا روزى كه قرائت كرده از او فوت شده باشد به حساب او منظور مى گردد.(4)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ نور الثقلين جلد4 ص2

2ـ نور الثقلين جلد4 ص45

3ـ نور الثقلين جلد4 ص147

4ـ نور الثقلين جلد4 ص169


صفحه 242


فضيلت سوره لقمان

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره لقمان را بخواند در قيامت رفيق و همنشين لقمان خواهد شد و به عدد هر كه امر به معروف و نهى از منكر مى كند حق تعالى براى او ده حسنه ثبت مى نمايد.

و در ثواب الاعمال از امام باقر(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره لقمان را بخواند خداوند سى فرشته را محافظ او قرار خواهد داد كه او را از شر شيطان و لشكريانش حفظ نمايند تا صبح و چنانچه روز بخواند محافظت نمايند تا شب.(1)

فضيلت سوره سجده

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس «سوره سجده» و «سوره مُلك» را بخواند مانند آن است كه شب قدر را احيا گرفته باشد.

و در حديث ديگرى ليث از ابوجابر روايت مى كند كه گفت: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)شب را نمى خوابيد تا آنكه اين دو سوره را تلاوت مى كرد.

و در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره سجده را در شب جمعه بخواند حق تعالى در روز قيامت نامه عملش را در دست راستش قرار دهد و از حساب او صرف نظر نمايد و در بهشت همنشين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)و ائمه معصومين(عليهم السلام)باشد.

و همچنين از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده كه فرمود: هر كس اين سوره را بخواند تا سه روز شيطان به خانه او داخل نخواهد شد.(2)

فضيلت سوره احزاب

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره احزاب را قرائت كند و آن را به اعضاء خانواده اش تعليم نمايد خداوند عذاب قبر را از او بر مى دارد.(3)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ تفسير خلاصه منهج جلد4 ص239

2ـ تفسير خلاصه منهج جلد4 ص257

3ـ نور الثقلين جلد4 ص233


صفحه 243


فضيلت سوره سباء

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) روايت كرده كه فرمود: كسى كه سوره سباء را تلاوت نمايد تمام پيامبران در روز قيامت رفيق او گشته با او مصافحه نمايند.(1)

فضيلت سوره فاطر

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره فاطر را تلاوت نمايد خداوند در روز قيامت سه در بهشت را بر روى او باز كرده كه از هر كدام كه خواهد وارد بهشت شود.(2)

فضيلت سوره يس

در كتاب ثواب الاعمال ابا بصير از امام صادق(عليه السلام) روايت مى كند كه فرمود: هر چيزى را دل و قلبى است و دل و قلب قرآن سوره يس است. پس اگر كسى اين سوره را در شب قبل از خوابيدن بخواند خداوند متعال هزار فرشته را مأمور مى كند كه او را از شرّ شيطان و هر آفتى محافظت نمايند و چنانچه روز آن بميرد خداوند او را داخل بهشت گرداند و هنگام غسل دادن او سى هزار فرشته حاضر شده جهت او استغفار كرده و در تشييع جنازه او تا لب گورش شركت مى نمايند و هنگامى كه او را داخل در قبر نمايند آنها هم با او داخل در قبر شده مشغول عبادت شوند تا روز قيامت و ثوابش را در نامه عمل او منظور نمايند و قبرش هم تا چشم كار مى كند و سيع مى شود و از فشار قبر هم در امان مى ماند و پيوسته از قبرش نورى به جانب آسمان بالا مى رود تا روزى كه از قبر برخيزند (يعنى روز قيامت) و آن فرشتگان هم با روى خوش و لبى خندان با او برخورد كرده و او را تا عبور از صراط و ميزان و رسيدن به مقام قرب الهى و انبياء مرسلين همراهى مى كنند. آنگاه از طرف خداوند متعال خطاب رسد كه اى بنده من هر كه را خواهى شفاعت كن كه شفاعت تو در حق


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ نور الثقلين جلد4 ص314

2ـ نور الثقلين جلد4 ص345


صفحه 244


هر كه را كه بخواهى مقبول است، و هر چه را كه مى خواهى از من بخواه كه جميع خواسته تو برآورده است.

پس هر چه را كه خواهد طلب نمايد و هر كه را كه خواهد شفاعت نمايد و از او حسابى به عمل نيايد و بر گناهى مؤاخذه نشود.

اهل محشر (با ديدن اين صحنه) مى گويند سبحان الله آيا اين شخص (كه اين همه مورد لطف و عنايت ربوبى قرار گرفته) در مدت عمرش كوچكترين گناهى مرتكب نشده؟ (آرى) او از رفقاى آل محمد خواهد بود.

اين بود فضيلت خواندن سوره يس در شب و چنانچه در روز بخواند خداوند او را از گزند حوادث حفظ فرمايد تا شب.

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره يس را قربة الى الله بخواند گناهانش آمرزيده شود و ثواب كسى كه دوازده ختم قرآن كرده باشد در نامه عملش ثبت شود و چنانچه بر بالين بيمارى (كه در حال احتضار است) بخوانند به عدد هر حرفى ده فرشته بر بالين او حاضر شوند و از برايش طلب آمرزش نمايند تا قبض روح شود. و پس از قبض روح او را تشييع جنازه كرده، برايش صلوات فرستند تا دفن گردد.

و چنانچه مريضى كه در حال مردن است آن را بخواند يا كسى نزد او قرائت كند رضوان بهشت بيايد با ظرفى از شراب بهشتى و آن را بدهد تا بياشامد و او را به بهشت بشارت دهد و بعد از نوشيدن شراب بهشتى، سيراب بميرد و سيراب مبعوث شود و سيراب به بهشت داخل شود.(1)

فضيلت سوره صافات

در كتاب ثواب الاعمال امام صادق(عليه السلام)از جدش امام حسين(عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره صافات را در هر روز جمعه بخواند تا زمانى كه زنده است از


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ نور الثقلين جلد4 ص371


صفحه 245


جميع بليات محفوظ باشد و در فراخى و وسعت روزى بسر برد و شيطان در جان و مال و اولادش وارد نشود و از سلطان ظالم هم ستمى به او نرسد و چنانچه در آن روز و يا شب بميرد شهيد محسوب و با شهداء وارد بهشت مى شود.

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كند كه فرمود: هر كس سوره صافات را قرائت كند به عدد هر يك از ديو و پرى كه در جهان است ده حسنه در نامه عمل او ثبت و شياطين از وى دور گردند و دامن او به شرك آلوده نگردد و فرشتگان حافظ وى در روز قيامت به ايمان وى گواهى دهند.(1)

فضيلت سوره ص

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت مى كند كه فرمود: هر كس سوره ص را بخواند حق تعالى به وزن جميع كوههايى كه در اختيار حضرت داود(عليه السلام)بود و با او تسبيح مى كردند براى او ثواب مقرر خواهد كرد و او را از ارتكاب گناهان كبيره و صغيره حفظ خواهد كرد.

و در كتاب ثواب الاعمال از امام باقر(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس در هر شب جمعه سوره ص را قرائت كند، خداوند او را چندان خير دنيا و آخرت عطا نمايد كه به هيچ كس نداده باشد مگر پيامبران يا فرشتگان مقرب و او را با هر كه بخواهد از بستگان و غلامانش وارد بهشت كند، اگرچه او از اهل شفاعت نباشد، به خاطر اهميت اين سوره.(2)

فضيلت سوره زمر

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام)روايت شده كه فرمود: هر كس سوره زمر را تلاوت كند حق تعالى عزت دنيا و آخرت را به او عطا فرمايد و او را بر ساير


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ تفسير خلاصه منهج جلد5 ص48

2ـ نور الثقلين جلد4 ص441


صفحه 246


مردم غالب گرداند به گونه اى كه هرگاه مردم او را ببينند هيبت او بر دلشان بنشيند و اگر از مال و ثروت تهى دست باشد بى نياز گردد و بدن او را بر آتش دوزخ حرام گرداند و هزار شهر در بهشت از براى او بر پا نمايد كه در هر شهرى هزار قصر و در هر قصرى هزار حوريه وجود دارد.(1)

فضيلت سوره مؤمن (يا غافر)

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره مؤمن را تلاوت كند روح تمام پيامبران و صديقين و مؤمنين بر او صلوات مى فرستند و از براى او استغفار مى كنند.

فضيلت سوره حم فصلّت

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كه سوره حم فصلّت را قرائت كند خداوند متعال به هر حرف آن ده حسنه در نامه عملش ثبت نمايد.

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره حم فصلّت را تلاوت كند در روز قيامت به او نورى عطا شود كه شعاع آن به اندازه ديد چشم باشد و به گونه اى شادمان باشد كه تمام اهل محشر بر موقعيت او حسرت برندو آرزو كنند كه اى كاش ما هم مانند او بوديم.(2)

فضيلت سوره شورى

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره شورى را بخواند خداى تعالى صورت او را چون ماه شب چهارده نورانى گرداند و او را در جوار خود جاى دهد و خطاب به او فرمايد: اى بنده مؤمن تو بر تلاوت


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ تفسير خلاصه منهج جلد5 ص105

2ـ نور الثقلين جلد4 ص538


صفحه 247


سوره شورى (حم عسق) مداومت مى نمودى ولى نمى دانستى كه ثواب آن در چه حد است كه اگر علم به ثواب آن مى داشتى هرگز از خواندن آن كوتاهى نمى كردى. پس فرشتگان را امر فرمايد: كه او را به بهشت برند و در بهترين جايگاه بهشت او را جاى دهند.

پس فرشتگان او را به بهشت برده و در قصرى كه از ياقوت سرخ درست شده جاى دهند، قصرى كه لطافت آن بر وجهى باشد كه ظاهر آن از باطن آن و باطن آن از ظاهرش نمايان است و هزار حورالعين و هزار ولدان در آن جهت خدمت او به سر مى برند.(1)

فضيلت سوره زخرف

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: جماعتى كه سوره زخرف را در دنيا تلاوت مى كنند در روز قيامت به ايشان ندا مى شود: اى بندگان امروز ترس و اندوهى نداشته باشيد و بدون حساب وارد بهشت شويد.

در كتاب ثواب الاعمال از امام باقر(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس بر خواندن سوره زخرف مداومت نمايد، خداوند متعال او را در قبر از شر گزندگان و فشار قبر ايمن گرداند تا روز قيامت و چون قيامت بر پا شود سوره زخرف به صورت زيبايى درآيد و به امر پروردگار خواننده خود را وارد بهشت كند.(2)

فضيلت سوره دخان

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره دخان را در شب جمعه تلاوت نمايد جميع گناهانش آمرزيده گردد.

و در حديث ديگرى ابوهريره از آن حضرت روايت كرده كه فرمود: اگر كسى


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ تفسير خلاصه منهج جلد5 ص194

2ـ نور الثقلين جلد4 ص591


صفحه 248


اين سوره را در شب بخواند تا صبح هفتاد هزار فرشته براى او طلب مغفرت مى كنند و اگر در روز بخواند تا شب همان هفتاد هزار فرشته براى او طلب مغفرت مى كنند.(1)

فضيلت سوره جاثيه

در مجمع البيان ابى بن كعب و ابى سعيد خدرى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده اند كه هر كس اين سوره را تلاوت كند حق تعالى در قيامت عورت او را ظاهر نسازد و از ترس و هيبت عذاب ايمن گرداند.

در كتاب ثواب الاعمال ابو بصير از امام صادق(عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: ثواب قارى اين سوره آن است كه هرگز روى جهنّم را نبيند و زفير و شهيق آن را نشنود و در بهشت اعلا رفيق پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) باشد.(2)

فضيلت سوره احقاف

در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره مباركه احقاف را بخواند به عدد ريگهاى عالم ده حسنه در نامه عمل او ثبت و ده گناه از او محو و ده درجه براى او بالا مى رود.

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره احقاف را در شب جمعه بخواند حق تعالى او را از ترس و هراس دنيا و آخرت ايمن گرداند.(3)

فضيلت سوره مباركه محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)

در مجمع البيان ابى بن كعب از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) روايت كرده كه فرمود: هركس سوره مباركه محمد(صلى الله عليه وآله)را تلاوت كند بر خداى تعالى واجب مى شود كه از نهرهاى بهشت او را بياشاماند.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ تفسير خلاصه منهج جلد5 ص244

2ـ تفسير خلاصه منهج جلد5 ص258

3ـ نور الثقلين جلد5 ص7


صفحه 249


در كتاب ثواب الاعمال ابوبصير از امام صادق(عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: هر مؤمنى كه سوره محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را بخواند هرگز در دين خود دچار شك نشود و از شرك محفوظ ماند و بعد از فوت او خداى تعالى هزار فرشته را مأمور مى كند كه در قبر او داخل شده نماز بخوانند و ثواب آن را براى او هديه كنند و در روز قيامت او را تا محضر عدل الهى همراهى نمايند.(1)

فضيلت سوره فتح

در مجمع البيان ابى بن كعب از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره فتح را قرائت كند مانند آن است كه با من در روز فتح حاضر بوده.

و در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: مال و اموال و تمامى اعضاء خانواده خود را با خواندن سوره فتح از گزند حوادث بيمه سازيد زيرا كسانى كه به خواندن اين سوره مداومت مى كنند روز قيامت منادى از طرف پروردگار ندا سر مى دهد به گونه اى كه همه مى شنوند، مى گويد: تو بنده خالص من هستى.

(سپس خطاب به فرشتگان مى فرمايد: اين بنده صالح و شايسته مرا) به صالحين ملحق نموده وارد بهشت كنيد و از آب سردى كه از رحيق مختوم است او را سيراب نماييد.(2)

فضيلت سوره حجرات

در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق(عليه السلام) روايت شده كه فرمود: هر كس سوره حجرات را شب يا روز تلاوت نمايد از زائران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) محسوب خواهد شد.

و در مجمع البيان ابى بن كعب از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت كرده كه فرمود: هر كس سوره حجرات را بخواند به عدد هر يك از كسانى كه اطاعت خدا و


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ تفسير خلاصه منهج جلد5 ص291

2ـ نور الثقلين جلد5 ص46


صفحه 250


 

مرغ یا تخم مرغ؟!

 

لب بالایش کمی جمع می‌شود و دندان‌هاش بیشتر از قبل معلوم می‌شوند. احساس تنفر و غمزدگی و نگرانی، همه، یکجا در صورتش جمع شده. درمی‌آید و می‌گوید، بیچاره! هنوز خیلی زوده که بفهمی دختری که آدم رو دوست داشته باشه، یعنی چی؟!

یکهو فرو می‌ریزم. دفاعی ندارم که بکنم. عضلاتِ صورتم لَخت می‌شوند و هر چه تلاش می‌کنم که حالت آدم درمانده را نداشته باشم، نمی‌توانم، نمی‌شود. مامان مثل آدمی که روی یک کاغذِ چرک نویس مدتها با مسأله‌ای کلنجار رفته و از حلش عاجز مانده باشد، کاغذ را (یعنی من را) با تمام عصبانیت و حرص و عجزی که از ناتوانی حل مسأله درش جمع شده، مچاله می‌کند و در سطل آشغال می‌اندازد. در بند بند بدنم، از مچاله شدن، احساس درد می‌کنم.

از اینکه نمی‌توانم بفهمم دختری که آدم را دوست داشته باشد، یعنی چه؟! احساس شرمندگی می‌کنم. بعد فکر می‌کنم چطور می‌توانم بفهمم دختری که آدم را دوست داشته باشد، یعنی چه؟ با آنکه تا به حال دختری واقعا دوستم نداشته است. بعد فکر می‌کنم چطور می‌توانم بفهمم که تا به حال دختری دوستم داشته یا نه؟ با آنکه نمی‌توانم بفهمم دختری که آدم را دوست دارد، یعنی چه؟ ...

به خودم می‌آیم. سعی می‌کنم خودم را جمع و جور کنم. برای آنکه صدایم، دوباره صلابت خودش را بدست آورد، کمی بلندتر می‌گویم، برو بابا! اون دوست داشتنی که تو می‌گی، از نظر من یه حماقته. می‌فهمی؟!

بعد صدای مامان در مغزم کمرنگ می‌شود و حرفهایش را به زور، دو کلمه یکی می‌شنوم. فکر می‌کنم این دو مسأله همزمان اتفاق می‌افتند... و مسأله‌ی شناخت و وجود بخشی از مغزم را مشغول می‌کند، با آنکه در تمام مدت، دارم با مامان حرف می‌زنم!

 

 

 

 

از انجماد من و

طراوت توئه که

دستم از دستت

جدا نمی‌شه،

نه از صمیمیت بین‌مون!

 


سرمشق

 

من

- مثل یک شاگرد-

هر آنچه را

تو

- مثل یک استاد-

سرمشق داده‌ای،

تا به آخر

- تمام و کمال-

می‌نویسم.

حال می‌خواهد

سرمشقت راست باشد یا دروغ.

 


کلاهت...

 

دوم یا سوم راهنمایی. کلاس تاریخ یا جغرافی. آقای رضایی، امتحان میان ترم سختی گرفته بود. 13، 14، 13، 16، 17... اِ... آقا چرا 17؟ بع! هر کی این امتحان رو بالای 15 شده باشه باید کلاهش رو بندازه بالا. مقصودی، 16. یکهو کلاهت رفت هوا و خورد به طاق کلاس. قبل از آنکه آقای رضایی بخواهد حرفی بزند، صدایت بلند شد که، آقا شما خودتون گفتید که هر کی این امتخان رو بالای 15 شده باشه، باید (و باید را با تأکید خاصی می‌گویی) کلاهش رو بندازه بالا. بیچاره هاج و واج ماند و همین طوری فقط توانست نگاهت کند. خودش را از تنگ و تو نیانداخت و خواندن نمره‌ها را ادامه داد. ولی کار به اینجا ختم نشد. کلاهت دست به دست بین بچه‌ها چرخید، تا پایان لیست نمره‌ها. تا هر کس بالای 15 شده بود، کلاهت را بیاندازد هوا.

و حالا که کلاهت را انداخته‌ای بالا، یادت نرود که بگیریش!

 

عصرهای خاکستری

 

...موبایل رو از روی کتاب‌هایی که بالای پاتختی کنار آباجور رو هم خوابیدن، در حالی که رو تختم دراز کشیدم، برمی‌دارم...

از همون دوران دبستان و تجدیدی‌های بهاری و داد و هوارهای مامانی و صبح‌های بی رحم امتحان، من زیر پتو و روی تختم حس آرامش رو تجربه کردم. شاید برای اولین بار و شاید اولین جایی بود که دوست نداشتم ترکش کنم. اون روزها گاهی فکر می‌کردم تختم یه فرودگاه متروکه‌یِ مخفیه و خواب‌هام هر کدوم یه هواپیمای جاسوسی‌اند. (من از همون موقع عاشق  U2R بودم. یه هوپیمای جاسوسی تک سرنشین که تا ارتفاع شصت و شیش هزار پایی بالا می‌ره) که هر شب از باند فرودگاه بلند می‌شن و صبح‌ها دوباره همون جا می‌شینن. البته چون درسم خوب نبود و آقای صاحبدل می‌گفت داری از همه عقب می‌افتی، همیشه حس می‌کردم U2یِ من باید یه جاش ایراد داشته باشه. اما نشوندن یه هواپیما که نقص فنی داره، اون هم تو یه فرودگاه متروکه، اول صبح ماجراییه واسه خودش. گاهی هم اون روزها فکر می‌کردم تختم زیردریاییه. البته نه یه زیردریایی جنگی. فقط یه وسیله برا فرار بود (مثل همون زیردریایی که تو عصر یخبندان، یه جا یخ اقیانوس رو شکسته و منتظر کسانیه که سوار بشن اما یه سری آدم دیگه خودشون رو جای اون‌ها معرفی می‌کنن. کاپیتان زیردریایی آخرش می‌فهمه اینا اونا نیستن اما به هر حال سوارشون می‌کنه). جایی که بقیه نباشن. شاید برا همین هم نور قرمز و بوی روغن دستگیره‌های آهنی که به دستام می‌موندن رو دوست داشتم. چون تو عمق هشتصد متری دست کسی بهت نمی‌رسید. درست مثل کاپیتان نمو و ناتیلوس که همو خیلی دوست داشتن. من هم زیردریایی رو دوست داشتم. حتی اونقدر که بعضی‌ها حسودی می‌کردن. چون اونجا دیده نمی‌شدم. حتی خیلی از مکالمات غیر رسمی من هم از همون جا صورت می‌گرفت. یادمه یه بار در عمق صد متری میان یکی از همین مکالمات بود که ناگهان مامان و زهرا اومدن تو اتاق و من ناخودآگاه سرم رو آوردم بیرون. همه چیز خوب بود تا اینکه یادم افتاد خداحافظی نکردم. اینه که بخاطر ادب هم که شده به عرشه یعنی زیر پتو برگشتم و یواش خداحافظی کردم. بالا که اومدم زهرا می‌خندید و مامان ناراحت و متعجب بود. اصلا انتظار نداشتن زیردریایی من بی‌سیم داشته باشه. سر همون داستان هم نزدیک بود به کل لو برم. هنوز هم گاهی وقت‌ها با زیردریایی قدیمیم دایو می‌کنم. اول پتو رو می‌کشم سرم. بعدش با دست و پام همه دریچه‌های رو می‌بندم و می‌ریم پایین. قدیما از این زیردریایی برای مراسم بعد از محاکمه و تودیع استفاده می‌شد. آخه تو اون دوران این چیزا خیلی رسم بود، هم از طرف اولیا و هم مربیان. یادمه من همیشه برای این که در زمان محاکمه حواسم جای دیگه است، بیشتر محاکمه می‌شدم. برا همین هم خیلی دنبال یه عضو از بدن گشتم که وقتی در زمان محاکمه برای نشون دادن بی‌تفاوتی تکونش می‌دی دیده نشه که زبان راه حل بدی نبود. اما جایی هم لازم بود مثل زیردریایی که بعد از محاکمه برای گریه کردن و غصه خوردن استقاده بشه، که بعدها جنبه‌ی تفریحی توریستی هم پیدا کرد. البته تختم یه نقش دیگه هم داشت. در نقش یه نهنگ که خیلی دوست داشت زهرا رو بخوره اما چون پیر بود تا الان نتونسته و زهرا هر دفعه یه جوری فرار کرده. تو اون داستان هم مثل خیلی‌هاشون دیگه امیدی به شخصیت بد نیست. یا باید دوستی کنه و از فکر خوردن بقیه بیاد بیرون یا قسمت بعدی و یه تلاش بیهوده‌ی دیگه.

نور LCD موبایل چشمامو اذیت می‌کنه. آباجور رو روشن می‌کنم و مثل مریضایی که می‌خوان سوپ بخورن کمی بالا میام. شماره‌های save شده رو از اول چک می‌کنم. گاهی برای اینکه مطمئن شم که تنهام و هیچ کسی نیست که بشه باهاش حرف زد، فهرست موبایل مرجع کاملی بنظر میاد. کمتر از یک دقیقه تموم می‌شه. بعضی‌ها رو یادم نمیاد جداً اونجا چی کار می‌کنن و هر چی فکر می‌کنم فایده نداره. بعضی‌ها حتما الان خوابن. بعضی‌ها تازه ازدواج کردن، درست نیست بهشون زنگ زد. بعضی‌ها هم که... جداً که اون جا چه خبره؟! فکر کنم این آدما فقط و فقط تو گوشی موبایلم بتونن کنار هم دووم بیارن. بعضی‌ها به هر حال یه کم خرافات لازم دارن. در مورد من ترتیب اسامی فهرست موبایلم مهمه. یعنی اگر یه آدم خوب زیر یه آدم بد باشه پس حتما... هر چند کسی زنگ نخواهد زد، اما بی‌سیم زیردریایی رو Silent می‌کنم و میرم سراغ U2.

 


من با من

 

-  همین جوری بی فکر نوشتن تهش هیچی نمی‌شه! اگر ندونی که برای چی می‌خوای بنویسی ازش هیچی درنمیاد.

-  چیزی یعنی چی؟

-  یعنی میشه یه متنی که خودت هم بعدا رغبت نمی‌کنی یه نگاهی بهش بندازی. چه برسه که بخوای بخونیش.

-  پس من چه کار کنم؟

-  چی رو چی کار کنی؟

-  آخه... می‌دونی؟ این دیگه شبیه عادت شده. من هر وقت آروم نباشم، می‌نویسم.

-  خوب بنویس. بنویس و پاره کن و بندازشون دور.

-  خوب... نمی‌دونم. من نمی‌فهمم برای چی می‌نویسم. اصلا کسی باید متنم رو بخونه یا نه؟ من اصلا نمی‌تونم بفهمم که می‌نویسم که کسی بخونه یا... یا اینکه برای خودم می‌نویسم. گاهی وقتها به خودم می‌گم اگر برای خودت می‌نویسی، پس چرا می‌ذاریش تو وبلاگت؟ اما...

-  اما چی؟

-  هیچی! هیچ جوابی ندارم که بدم. می‌دونی حتی نمی‌تونم بفهمم که دارم چی کار می‌کنم. نمی‌دونم اینی که الان دارم می‌نویسم رو دارم برای خودم می‌نویسم یا اینکه می‌خوام بذارمش تو وبلاگم تا کسی بخوندش.

-  کی؟

-  چه می‌دونم؟! هر کی؟! مگه فرقی هم می‌کنه؟

-  معلومه که فرق می‌کنه.

-  خوب می‌دونی؟ ساهی اوایلش مخاطب خاص داشت. محمدعلی بود که مهم بود. هر چند بعدنش هم محمدعلی بود که مهم بود. اما خوب بعضی از متن‌ها برای آدم‌های خاصی نوشته می‌شدند. خودت که می‌دونی، حتی بعضی‌هاش جمله‌های تقدیمی دارند!

-  آره می‌دونم. اما تو فقط می‌نویسی که آروم شی. بدون هیچ غرضی.

-  نه... این طور نیست. این حرف، حسابی مفته.

-  چی حسابی مفته؟

-  همین دیگه. اینکه بنویسی و بذاری تو وبلاگت جلوی چشم همه، بعدش هم بگی توجه نکن! فکر می‌کنم دارم بخودم دروغ می‌گم.

-  چه دروغی؟

-  اینکه همه بدی‌های دنیا رو باور کردم.

-  باز اوفتادی به چرت و پرت گفتن. تو مشکلاتت کوچیک‌تر از این حرفهاست، بچه!

-  خوب دیگه. این هم یه جور دروغ گوییه دیگه.

-  آره. ولی آدم چرا باید هم‌چی دروغی رو بگه؟

-  برای اینکه راستش زهر داره.

-  شاید... شاید راست بگی.

-  هورا... بالاخره یه راست هم اومد سراغ ِ ما! هورا...

-  خره! این وقت شب دست نزن. اون هم به این بلندی. الان همه می‌فهمند که من و تو بیداریم.

-  ...

-  از حرف من ناراحت شدی؟ چرا اشک تو چشم‌هات جمع شد؟

-  نه بابا... همه خوشی آدم‌ها لحظه‌ایه. کافی یه لحظه به صدای دست و جیغ و فریادهات گوش نکنی. یه لحظه حواست پرت شه. تا بفهمی که کجایی... این چه زندگیه داری می‌کنی؟!

-  اونقدرا هم بد نیست. بی‌خیال!

-  همین بی‌خیال! بی‌خیال بودن! خوشی! بی‌خیالی! همین که آدم‌ها به هم می‌گند خوش باشی... همین دیگه...

-  چی می‌گی، تو؟! می‌دونم حالت بده که اومدی اینجا و داری با من حرف می‌زنی. اما دیگه خیلی هم چرند نگو.

-  آخه... چه چرندی؟! از مؤمن‌ها هم که بپرسی چرا از مالت به فقرا کمک می‌کنی؟ می‌گه به خاطر اینکه از این کار لذت می‌برم!

-  خوب واقعا می‌بره.

-  ای بابا... چرا نمی‌فهمی چی دارم می‌گم؟

-  چی می‌گی؟

-  کارمون شده تو context هم دیگه برای توجیه خودمون و آروم کردن خودمون، حرف چپوندن.

-  آهان! خوب اینکه بد نیست. ذهن‌هامون رو به هم نزدیک می‌کنه.

-  برو بابا! کدوم نزدیکی؟! بذار این رو برات بخونم. ببین همه بی‌تفاوت زندگی می‌کنند. عصر نزدیکی نیست که. چپ‌هاش هم لیبرالند.

-  چپ‌هاش لیبرالند یعنی چی؟

-  یعنی همین. همه پای شنیدن عقاید که برسه. لیبرال می‌شند. هر کی به آیین خودش. می‌دونی چیه؟ آخه مسلمون‌ها نمی‌تونند از دین خودشون برگردند. حکمش مرگه!

-  خوب؟ امشب یا تو دیگه زدی به سیم آخر، یا من خنگ شدم.

-  نه تو خنگ نشدی. من اینقدر سر حال نیستم که بخوام حرف حساب بزنم. بذاز برات یه مثال بزنم.

-  بزن.

-  اگر یه آدمی باشه که بگه من نمی‌خوام پشت چراغ قرمز وایسم. می‌شه ناهنجاری اجتماعی. اگر تعداد این آدم‌ها زیاد باشند، می‌شه جامعه نامتمدن.

-  خوب؟

-  اما اگه یکی بگه من نمی‌خوام حرف تو رو گوش کنم. بگه من نمی‌خوام بشنوم تو چی می‌گی. بگه من دوست دارم اون طوری که دوست دارم زندگی کنم، می‌شه چی؟

-  هیچی. چیزی نمی‌شه که. تازه همه آدم‌ها همون طوری زندگی می‌کنند که دوست دارند، منظورت چیه؟!

-  آهان! مشکل همینه. اینکه به نظر من، جامعه‌ای که توش آدم‌هایی هستند که می‌گند ما نمی‌خوایم گوش کنیم تو چی می‌گی، از جامعه‌ای که آدم‌ها توش نمی‌خوان پشت چراغ قرمز وایسن ناهنجاریش بیشتره. اون جامعه عمیقا مشکل داره. آخره بی‌تمدنیه.

-  خوب، بد و بیراه نگو. اگر می‌خوای به غربی‌ها به توپی، اشتباه اومدی. خودت که می‌دونی من فوقش به خودم بتونم به توپم. بعدش هم، غربی‌ها خیلی هم می‌شنوند.

-  بذار این رو برات بخونم. ببین شنیدن که آخه... چه عرض کنم؟! اینطوری هر موجوده دیگه‌ای هم می‌تونه بشنوه. اصلا کامپیوتر هم می‌تونه بشنوه. حتی سنگ، همین زیرشلواری!

-  بخون ببینم چی می‌گی.

-  "... با این حال بر این عقیده نیستم که امروزه مسأله مسأله گزینش یکی از این دو است – در وهله‌ی نخست از آن رو که در این جا، ما در عرصه‌یی (عجالتا، بگذارید بگویم عرصه‌یی از تاریخیت) به سر می‌بریم که مقوله گزینش در آن عرصه بسیار بی‌اهمیت می‌نماید؛ ..."*

-  فهمیدم چی می‌گی. حالا این چه دخلی به تو داره.

-  داره. یه حرف، یه حس، یه منش زندگی کردن، می‌چرخه و می‌چرخه. اینقدر شکل عوض می‌کنه تا به تو هم برسه. تا یه روزی وجود تو هم بی‌اهمیت شه. فرقی نکنه که الان هستی یا نیستی. تو باشی یا یه آدم دیگه.

-  آهان! هم دردیم.

-  من و تو یه... منظورت چیه هم دردیم؟!

-  خوب بابا! شوخی کردم. چرا عصبانی می‌شی؟!

-  حوصله شوخی ندارم.

-  حالا می‌خوای چی کار کنی؟

-  چی رو چی کار کنم؟

-  نوشتن رو دیگه؟ وبلاگت رو؟ اصلا همین متن رو؟

-  نمی‌دونم. این متن رو که می‌ذارمش تو وبلاگم که همه از این ایده‌های ناب استفاده کن‍...

-  ...

-  مرض! رو آب بخندی!

-  اِ... حرف بد نزن دیگه.

-  می‌دونی چیه؟

-  چیه؟ بنال!

-  حس می‌کنم هنوز باورم نشده!

-  چی رو باور نکردی؟

-  اینکه خیلی بی‌شعورم، بکل نفهم تشریف دارم.

-  ای بابا. ولش کن. تا آخر عمرت هم باورت نمی‌شه.

-  اما...

-  اما چی؟

-  واقعا هستم. ولی هی ازش فرار می‌کنم.

-  بی‌خیال! آدم‌ها همین طوری‌هاند.

-  نه اشتباه نکن. فوقش، من و تو بی‌شعور باشیم.

-  دست شما درد نکنه.

-  خواهش می‌کنم. نگفتی؟

-  چی رو؟

-  اینکه با نوشتن چی کار می‌کنی؟ پاره می‌کنی می‌ندازی دور؟

-  هر چی من از جواب دادن طفره می‌رم. باز تو بپرس! نمی‌دونم... گمون نکنم جرأت پاره کردنش رو داشته باشم. همه‌اش پیش خودم می‌گم شاید یه روزی برات روشنگر باشه.

-  بوده؟

-  آره. شده. شده یه متنی یهو خودم رو بهم بشناسونه.

-  چی بودی؟

-  مزخرف!

-  OK! همیشه همین طوریه!

-  می‌دونی توی 100تا، 50 تای اول روایته. نه اون حرفی که داری می‌زنی؟!

-  چی 100تا؟ کدوم 50تا؟

-  همین دیگه. عصر بی‌تفاوتی. چه جوری گفتن مهمه. نه چی گفتن.

-  آهان. خوب تو فکر می‌کنی چیز ِ جدیدی هم تو دنیا گفته می‌شه؟

-  نه، از اون لحاظ شاید راست بگی! اما منظورم عصر بی‌تفاوتیه.

-  ای بابا. بی‌تفاوت بودن؟! نبودن! باشی یا نباشی. اصلا یه ویز ویز ِ زیادی کمتر.

-  آره می‌فهمم.

-  نگفتی؟

-  اَه... ولم کن دیگه. گفتم که نمی‌دونم.

 

 

--------------------------

* ژاک دریدا، "ساختار، نشانه، و بازی در گفتمان علوم انسانی"، بسوی پسامدرن، تدوین و ترجمه پیام یزدانجو.

 


شب بخیر

 

راست می‌گفتی

از آن شبی که

شب بخیر معنای خفه شو می‌داد

تا آن شبی که

همه گذشته پوچ و بی‌معنی می‌بود

فقط

چند ماه فاصله است.

چه کوتاه!

راست می‌گفتی.

 

 

----------------------

پی‌نوشت:

1-      اگه تلاش آدم برای اینکه خواب‌هاش تعبیر نشه، یه حماقته! پس بذار این پست تعبیر خوابم باشه. اصلا به قول تو، چه فرقی می‌کنه؟!

2-      افتادم به چرت و پرت گویی، توجه نکن!

 


تکرار

 

می‌بینم، با عجله از پله‌های مترو پایین می‌آیم. قطار از جلو چشمانم از ایستگاه خارج می‌شود. باید منتظر قطار بعدی بمانم. دیگر عجله‌ای نمی‌توانم بکنم. پس با خیال راحت کیفم را باز می‌کنم تا کتابی که قرار است از رویش برای بچه‌ها سر کلاس سوال حل کنم، درآورم و نگاهی بهش بیاندازم. کتاب نیست! از آقای بغل دستی‌ام می‌پرسم، ببخشید آقا، شما کتاب قرمز ِ المپیاد مقدماتی رو دارید؟ من کتاب رو خونه جا گذاشتم! نه ندارد. دانشگاه ام. دکتر دانشگر شما کتاب قرمز رو دارید که من از روش سوال برای بچه‌ها حل کنم. نه! ندارید؟! هر کتاب ِ دیگه‌ای؟! پس من سر کلاس چه کار کنم؟! کسری، تو کتاب قرمز... نه! نگهبان دم در... ببخشید شما کتاب... نه؟! ندارید؟! ای وای خدا... پس من سرکلاس چه غلطی کنم؟! ... عابری از نزدیکی مدرسه می‌گذرد... آقا شما هیچ کتابی دارید که من... می‌رود... آقا... خداااا... پس من سر کلاس چه کار کنم؟!... به حسین زنگ می‌زنم... من کتابم را جا گذاشتم... می‌خندد... مستأصلم... عصبانی... عاجز...

 

snooze موبایلم برای چندمین بار زنگ می‌زند. از خواب می‌پرم. ساعت 7 است. دیرم شد. یاد خوابی که داشتم می‌دیدم می‌افتم. از جایم بلند می‌شوم و اول از همه کتابی که قرار است ببرم سر کلاس را می‌گذارم روی میز تا یادم نرود و جایش نگذارم. صبحانه نخورده، دستشویی می‌روم، وضو می‌گیرم، لباس می‌پوشم و از در می‌زنم بیرون. تا سر خیابان تقریبا می‌دوم. سوار تاکسی می‌شوم... پله‌ها را سریع پایین می‌آیم و قطار جلو چشمانم ایستگاه را ترک می‌کند. دیگر عجله‌ای نمی‌توانم بکنم. پس با خیال راحت کیفم را باز می‌کنم تا... کتاب نیست! ...

 

 

-----------------------------

پی‌نوشت: کلاس هر طور بود به خیر و خوشی گذشت. گاهی می‌شه که آدم خواب می‌بینه و با تمام وجودش احساس می‌کنه شمایی از واقعیت درش هست. بسته به معنایی که ازش می‌فهمه، گاهی تمام تلاشش رو می‌کنه که تعبیر نشه. اما می‌شه.

 


هستی

 

تو

 مثل سایه

           مدام

             در پی منی.

اما

 - هزار بار شاید-

          هر بار برمی‌گردم،

                         ...نیستی!

 

 

----------------------------

پی‌نوشت: شاید بی ربط، فیلم 3-Iron، Kim ki dok رو ببینید.

 


زندگی ِ گربه‌ای

 

هنوز صدای جیغش در گوشم هست. نمی‌دانم چرا دخترها اینقدر از ما وحشت دارند؟! این هم که ول کن نیست. گیر عجب آدمی افتادیم امشب! ول کن دیگر. حالا خوب است دنبال غذایی نمی‌گردد. دنبال پلاستیک و چیزهایی است که شاید بشود، پولی ازش در آورد. با اینکه زن است اما ترسی از من ندارد. همین است که جلو هم نمی‌توانم بروم. منم که می‌ترسم. او انگار با هم‌نوعان من بزرگ شده تا با هم‌نوعان خودش. انگار با ما راحت‌تر است.

 

این گربه هم امشب دست از سر ما بر نمی‌دارد. دنبال ما راه افتاده و هر کجا را که من سرک می‌کشم، او هم بعد از من سرک می‌کشد. نمی‌دانم از جان ما چه می‌خواهد؟!

 

هر چه داشته روی هم پوشیده. چند تار مویش از گوشه روسری و شالی که دور سرش پیچیده بیرون زده است. مچ پایش را با پارچه‌ی سفید و زمختی چند دور پیچیده. اما کفش‌هایش پاره‌اند. ولگرد است؟ یا خانه و کاشانه‌ای دارد؟ اصلا پیدا نیست.

 

آن طرف کوچه، روی زمین ولو شده است و با آن چشمان براقش مرا می‌پاید و منتظر است تا من دست از سر این سطل بردارم و بیاید سراغش. امشب هم انگار خبری از پلاستیک‌های دور ریختنی نیست. انگار امشب هیچ کس ظروف پلاستیکی دور ریختنی نداشته است. چه شب بی‌رزقی؟! ای خدا!

 

 گونی بزرگ سفیدش، که بیشتر خاکستری است تا سفید را بر روی دوشش می‌گذارد و صدای نفس‌هایش از دور هم شنیدنی است. کند قدم برمی‌دارد و گونی را روی دوش راستش انداخته و برای همین بدنش کمی متمایل براست شده است. کمی هم به جلو خم شده. انگار بار کیسه بیش از حد برایش سنگین است. گاهی می‌ایستد و نفسی تازه می‌کند و آهی می‌کشد و سرش را بالا می‌آورد و نگاهی به آسمان می‌اندازد. انگار می‌کند که خدا در آسمان‌هاست؟!

 

ای گربه از من بیچاره‌تر! در آن سطل هیچ برای خوردن پیدا نمی‌کنی. جز جعبه‌های پیتزا، که دیگر حتی بویشان را هم از دست داده‌اند و بوی گه می‌دهند. شاید بتوانی آن‌ها را لیس بزنی. نمی‌دانم چه کسی گفته که دنیا بی بو و بی مزه است؟! دنیا بیشتر مزه گه می‌دهد.

 

سرم را از بین آشغال‌ها بیرون می‌آورم. نه خیر! هیچ خبری نیست. گمانم امشب، از آن شب‌های گرسنگی است. می‌بینم که به راست می‌پیچد. فی‌الفور دنبالش می‌روم.

 

باز هم که دارد دنبال من می‌آید؟! عجب گربه بد پیله‌ای است؟! از وقتی این سطل‌های بزرگ را گله به گله نصب کرده‌اند. کارم راحت‌تر شده است؟! نمی‌دانم. از این جهت که گوشه به گوشه نباید بایستم و چشمم جا به جا دنبال کیسه‌های زباله نباید بگردد، خوشایند است. اما از آن جهت که همه زباله‌ها یکجا روی هم تلنبار شده‌اند، گشتن در زباله‌ها سخت شده است. گربه‌ی بیچاره هم گشتی در آشغال‌های کنار سطل می‌زند و چیزی نمی‌یابد. آهان! یک لگن حمام را دور انداخته‌اند. خدایا شکرت! لگن بزرگی است. از فروشش 100، 150 تومانی به جیب خواهم زد. خدایا شکرت.

 

لگن به این بزرگی را در کیسه‌اش می‌چپاند، اما باز هم قدم که بر می‌دارد، نگاهش رو به آسمان است؟! این آدمیزاد هم برای خودش خلقتی دارد؟! راه می‌افتد و من هم بدون اینکه کنارهای سطل را بگردم، دنبالش می‌روم.

 

این گربه، امشب، پاک به سرش زده؟! گشتن دنبال غذا را رها کرده و دنبال من راه افتاده است! گمانم سرمای شدید، مغزش را مختل کرده است. نگاه کن چطور آن گوشه ایستاده و زل زده به من و نگاهم می‌کند. از جان من چه می‌خواهد؟! من دیگر به این بوها عادت کرده‌ام. اما این یکی غیر قابل تحمل است. سرم را درون سطل می‌برم تا ببینم بوی به این تندی از چیست؟ آهان! از این جگر کرم گذاشته است. نمی‌توانم تحمل کنم و سطل را نگشته رها می‌کنم.

 

سطل را نمی‌گردد و به راهش ادامه می‌دهد. سطلی که بوی خوراکی می‌دهد را نگشته رها می‌کند؟! چند قدم نرفته باز می‌گردد. نگاهی به من می‌اندازد و به سمت سطل باز می‌گردد. با یک دست جلوی بینی‌اش را می‌گیرد و با دست دیگر جگر را به سمتم پرتاب می‌کند. راهش را می‌کشد و می‌رود.

 

من چرا باید شهروند نمونه‌ای باشم؟! خیابان کثیف می‌شود، خوب بشود. مریضی می‌آورد، خوب بیاورد. چه کسی می‌تواند نگاه این گربه را تاب آورد؟! هان؟! نوش جانش.

 

... سرم در کیسه‌ی زباله است. صدای ناز دختر بچه‌ای توجه‌ام را جلب می‌کند. شلوار لی و کاپشن صورتی به تن دارد. روسری‌اش هم صورتی است. با دست به من اشاره می‌کند و می‌گوید، گربه! نخور، آشداله! برو مامانت بهت غذا بده!

 

برنامه 3dsmax با ایجاد فضاهای واقعی این مهم را برای این رشته ها بهتر فراهم کرده است.

امید است در پرتوی این برنامه چند رسانه ای سطح کیفی محصولات مجازی را بهتر کرد.

این میز نیز برای کارخانه سیما چوب تهران به شفارش آقای حاتمی طراحی و مدل سازی  کردم.

زمانه رندر و طراحی ۲ روز است.

میز کنفرانس  15 نفره

 

از عشق زیبا تر رنگی نیست

یک سلاااام گرم به نامزد عزیزم مری.این رندر جزء آخرین کارام هستش که برای ایشون گرفتم.

این پروژه ام با ذوق و سلیقه خودم دکوراسیون داخلی این سازه رو طراحی کردم و از قضا مورد استقباله کارفرما خانم شریعت مداری قرار گرفت.

رندر دکراسیون (رضا دریانورد 09363354510)

 

این نما با نور پردازی sky portal در ورژن جدید 3ds max 2009 ارائه شده ردندر گرفتم.

رندر داخلی بالا بخش زیر گنبد تصویر زیر هستش.

من تو کارام اکثر موقات روی حجم یا بخش خاص تمرکز میکنم.

؟؟؟می تونید در رندر زیر این ظرافتو پیدا کنین؟؟؟؟ 

جلوه طبیعت در مجازی

 

 

 

 

 

مسجد امام رضا (خرم آباد)

این مسجد در کناره رودخانه شهر خرم آباد با طراحی خانم والی زاده در حاله ساخت است.

تاکید زیادی در مورده فضای اطراف داشت که رندر درختها پوستمو کند.

الان در حاله ساخته. میدونه آزادی خرم آباد هست.  

مسجد امام رضا (خرم آباد)

تاکید دیگر کارفرما بر نورانی بودن فضای داخل گنبد بود که بابیش از ۲۰تست رندر با رندر نمونه کامل در ۴ ساعت به نتیجه زیر رسیدم.

نور پردازی داخلی.mental ray

 

 

 پروژه مدرسه ۱۸ کلاسه عصمت

سلامی گرم به تمامی 3ds max  کارای عزیز و بچهای معماری گل که قربونشون میرم دربست.

نمیدونم از کی و کجا به این رشته کاربردی و زیبا علاقه مند شدم.

دوست دارم در خدمت معماری و تمامی معمارها باشم

رضا دریانورد 09363354510

 

 

 

پروژه مدرسه غدیر اهواز

سلام دوستان تابستان کمی در خدمت معماری بودیم و چند پروژه اجرایرو به سبک رئال کار کردم

ghadir highscool

اینم یک تصویر از داخل حیاط مدرسه دخترانه غدیر

خودم شخصا از درختا خوشم امده.نظر شما چیهreza daryanavard 09363354510

 

 

 

 

 

 نهنگ شعر من را موج موهایش به تور انداخت
گرفت از قعر اقیانوس و در تنگ بلور انداخت

عید است و در تنگ بلورم
یک جفت چشم ماه دارم
یک آفتاب ارغوانی
یک چهره جای آه دارم

سرخ و سفیدند این دو ماهی
دامن به دامن گوهرافشان
خورشیدهایی شکل خورشید
الماس­هایی آذرافشان

یک صورت پوشیده از عشق
سیمایی از آرامش من
یک جفت شمع و یک بغل نور
تصویری از لبخند یک زن

عید است و در تنگ بلورم
تنگ بلورش می­درخشد
قلبی که غم را می­تکاند
توی تنورش می­درخشد

عطر عمیق یاس و مریم
عطر بلندای بهاران
موهای آزاد طلایی
بانوی باران درخشان

عید است و در تنگ بلورم
یک راز پرامید دارم
یک سفره­ی خالی و لیکن
هفت آسمان خورشید دارم

هفت آسمان باران بی­ابر
هفت آسمان ماه و ستاره
با بازی رنگین­کمان­ها
در دست ابر پاره پاره

عید است و در تنگ بلورم
...  

 

 

 

 

 

آواز موریانه مرا پیر می­کند
در وهم دسته­جمعی پرواز با ملخ
این بهت نیست!
گیجی یک متن ساده است
زیر فشار تیره­ی تکلیف ِ نامُـشخـ...!

موجودهای کوچکی از دوردست­ها
انگار عاشقند که افتاده­اند در...
در آتشی که آتش زد زندگیّ­شان
در آتشی که زد دل هاشان دوباره یخ

در حلقه­ی مشوش و پیچیده­ای که زود
پیچید دست­هاشان را دست بند زد
در حلقه­ی طناب درازی که دار شد
پابند کردشان گره کور پاره نخ

آنوقت آن وسط غزلی نم­نم دوبا...
آنوقت آن وسط غزلی با سفید ِقو...
آنوقت آن وسط غزلی با ردیف تو!
آن وقت آن وسط غزلی با زنی دِرَخـ...

***

چیزی نماند عصیانی که نبوده را
جز تلخی سکوت...
به جز وحشت هبوط...
یک سیب کرم خورده که در باورش سقوط
یک گندم سیاه که در باورش ملخ


 

 

 

 

 

یک سبد از غنچه­های یاس روی نیزه­هاست

یک سبد آوازه­ی احساس روی نیزه­هاست

های! هنگام غروبت آمده! های آفتاب!

تا سر خون‌باره‌ی عباس (ع) روی نیزه­هاست

 

 

 

 

«مثل یاقوت شب بودی و من
لکه‌ای روی آیینه بودم
صبح روشن‌ترین بودی و من
ماتم عصر آدینه بودم»

: «بس کن این حرف‌ها را عزیزم
غصه‌ام می‌شود ها دوباره
هر چه در من گرفت از خودت بود
من تو را مثل آیینه بودم»

: «من تو را مثل چی؟ مثل یک دیو!»
: «می‌شود بس کنی؟»
: «مثل یک سنگ !
یک غزل مهر بودی برایم
من ولی دفتر کینه بودم»

: «نه!
تو گرمای این خانه بودی
مرد باش! آی! سینه‌ سپر کن!
باز بگذارشان تا بفهمند
من پر از مهر این سینه بودم»

: «…»
: «بهتر است اینکه چیزی نگویی...»
: «…»
: «خوب شد دورم انداختی مرد...»
: «…»
: «لکـّه­ی ننگ بودم برایت
روی پیشانی‌ات پینه بودم»

: «...»
: « نه!
نگاهم نکن...
اشک شوق است!
اشک من نذر خوشبختی تو
...
خب!
...
..
.
خداحافظی کن!
...
..
.
خداحا......................................


 

 

 

 

 

 

 

 

صبحی، هزار بار طلوعم
عصری، هزار بار غروبم
با اشک­های سرخ تو سرخم
با خاطرات خوب تو خوبم

بغضی که چشم­های تو را تر
در آسمان گرفته گلو را
آتش...
افق افق غم ِ تب­دار
آتش گرفته باز غروبم

روشن­ترین ستاره­ی قطبی
گم کرده راه ِ بازی شب را
فرقی نداشت مغرب و مشرق
فرقی ندا... شمال و جنوبم

این برکه مثل برکه­ی «من» نیست
«من» تیره­تر شده­ست درونش
«من» رودخانه مثل خیابان!
قیر و لجن!
سیاهی جوبم

دریاچه، لخته لخته­ی خون
«من»
این قایق «من» است... شکسته
«من» تکـّه تکـّه تکـّه به تکرار
«من» لـَخت لـَخت پاره­ی چوبم

«من» خرد می­شوم تبرت را
تو خرد می­شوی بت «من» را
از خنده­هات یاد گرفتم
بر سنگ­هام سنگ بکوبم


 

 

 

 

 

از چشم­هات کو غزلی شاعرانه­تر؟
یا از تب نگات شبی عاشقانه­تر

حالا کجاست نغمه­ی باران­سروده­ای
کز آبشار گیسوی لختت ترانه­تر؟

پیراهنت لطیف­تر از آب و ماهتاب
برگ گلی که از نم و شبنم شبانه­، تر

آتش ندیده­ایم از این آب­سوزتر
کو شعله­ای ز هرم تنت پرزبانه­تر؟

دستانت آه!
.
.
.
.
.
باز رسیدم به دست­هات
شاید سکوت قافیه­ها عاقلانه­تر...

مانند شعر من... یا نه
مثل اشک تو
آیا چکیده آینه­ای بی­بهانه­تر؟

***

امضا نمی­کنم بانو!
عشق، نام نیست
شاعر نداشتید ازین بی­نشانه­تر

از من خدای خالق تو ای بهار ناب!
هرگز نیافریده گلی بی­جوانه­تر...

آری گلی که خشکیده لایق تو نیست
قدری ببار!
بوسه بزن با لبان تر


 

 

 

 

کی می­دمد دوباره به گل­ها بهارتان
تا غنچه غنچه سبز شود شعرزارتان

جاری کند ترانه­ی نقاش قله­ها
در قاب آب­ها غزل آبشارتان

باران ِ رنگ و نور ببارد از آسمان
باران، شکوفه فرش کند کوهسارتان

گیسو بریزد آینه­ی آفتاب در
رنگین­کمان رنگارنگ ِ بهارتان

یک رودخانه شوق بریزد به پایتان
یک کهکشان ستاره، چشم انتظارتان

یک دشت اضطراب پریشان چشم­هاست
چشمان سرخ ملتهب اشکبارتان

آه ای ستاره­های درخشان چه می­شود
راهی نشان دهید بیایم کنارتان

با بوسه­های داغ مرا شعله­ور کنید
تا کی خیال شعله­ور یادگارتان؟

***

این شعرهای تکراری خسته­تان نکرد؟
این شعرهای تکراری شرمسارتان

این شعرهای تکراری می­رسند تا-
این شعرهای تکراری بی­قرارتان...


 

 

 

 

 

پرده بالا می رود[

... :                    «یک عمر دیر نامه رسیده ست»

شاعره:                «دیرتر!»

همسرا (1):          «وقتی که دست­هات پریشان و پیرتر»

شاعره:                «وقتی که شعرهاش برایم جدید نیست»

همسرا (1):          «وقتی که سیر می­شوی از شعر»

شاعره:                «سیرتر!»

همسرا (2):          «اما خودش؟

                          تو سیر شدی از خودت؟

                          چرا-

                          توی سکوت خیس اتاقت اسیر... تر...؟»

شاعره:                «...»

همسرا (1):          «کو آن جسارتی که تو را شاهزاده کرد؟»

همسرایان:            «هرگز ندیده­ایم که از این حقیرتر...!»

از متن اشعار:       «آخر همین...!»

شاعره:                «همان...!

                          همه­اش هی همین! همان!»

همسرا (2):          «پایان باشکوه­تری»

همسرا (1):          «چشم­گیرتر»

                          ...

از متن اشعار:       «ما مرده است پشت دو تا من که مرده­اند»

شاعره:                «شعری شنیده­اید که پر مرگ­ و میرتر...؟»

همسرایان:            «...»

شاعره:               «روباه مانده از همه عاشقان شهر

                         دیو دروغ از همه­ی شهر شیر تر!»

همسرایان:           «...»

شاعره:               «بی جنگ مرده­ایم و این تلخ­...»

همسرا (1):         «تلخ...»

همسرا (2):         «تلخ...»

شاعره:               «ای کاش مثل خاطره­هامان دلیرتر...»

                         ...

از متن خاطرات:   «این نامه را بگیر!»

همسرایان:           «عجب شعر عاشقی!»

... :                   «این نامه را بمیر!»

همسرا (1):         «همان شد!»

همسرا (2):         «بمیر!»

                        ...

                        ...

                        ...

] پرده می افتد [ 

 

 

 

 

 

در پشتی همیشه بسته بوده...

قبل اینکه تو بیای

شاعر از ترانه­هاش خسته بوده...

قبل اینکه تو بیای

هیشکی جرات نمی­کرد در بزنه
از خودش کنده بشه، به سیم آخر بزنه
یه ترانه توی دفتر بزنه
به ته کوچه یه شب سر بزنه

قبل اینکه تو بیای

...
..
.
یه دیوار بود ته کوچه، اصلا اونجا در نداشت
هیشکی از اینکه تو خونه کسیه، خبر نداشت

در پشتی بسته بود
همه چیز پشت در بسته، ساکت نشسته بود

قبل اینکه تو بیای

دل وا مونده ولی وامونده بود
از همه قافله­ها جا مونده بود

...
..

.
هر کی صاحبخونه رو گاهی سر کوچه می­دید
                                       راشو کج می­کرد می­رفت
شاعرم از این طرف،
        اخماشو می­کشید تو هم
                     با همه مردم شهر قصه لج می­کرد
                                                                می­رفت

قبل اینکه تو بیای

در پشتی بسته بود، باز نمی­شد
کبوتر یادش نبود پر داره
خسته بود،
تو فکر پرواز نمی­شد

***

...
..
.
هیشکی یادش نمی­ره،
 شاعر اخمو خنده شد

وقتی که تو اومدی

کبوتر یادش اومد،
دوباره باز پرنده شد

وقتی که تو اومدی

در پشتی با همین بهانه وا شد اون وقت
    کل شهر و آدماش،
          تو دل حسرت زده­ی ترانه جا شد اون وقت

وقتی که تو اومدی

...

..

.
اخمای بسته دوباره وا شدن
نذرای سه چار ساله ادا شدن

آسمون بارون فرستاد واسه­ی اومدنت
شاعر از نوشته هاش،
دو سه قطره خون فرستاد واسه­ی اومدنت

...
..
.
کوچه رو چراغ زدن با چشم تو
       جلو پات گل ریختن
                      وسط پیاده رو

...
..
.
درو آذین بستن برات خانوم
همه منتظر نشستن،
            سر کوچه تا تهش
                                        برای شنیدن صدات خانوم
                       واسه  دیدن یه لحظه از تب نگات خانوم
                                              واسه ی چشات خانوم

در پشتی وا شده

کل شهر تو دل خونه جا شده

وقتی که تو اومدی

***

...
..
.
در پشتی دوباره بسته شده

حالا بعد ِ رفتنت

شاعر از نبودنت خسته شده

حالا بعد ِ رفتنت


 

 

 

 

 

 

خبر به دورترین نقطه­های دور جهان...
نخواستیم من و تو...
نخواست هر دویمان...

نخواست هیچ کسی زندگی شبیه ِ همه
نخواست هیچ کسی حرف، ساده بعد از آن

و شعر پُر شد از استعاره­های عجیب:
«عقاب کوه دماوند»
«دختر سبلان»
«نهنگ»
«کودک زیبا»
«ستاره»
«ماهی»
«ماه»
و «چشم­های درخشان»
و «نم نم باران»
...

***

از آن به بعد تویی شاهزاده­ی خورشید
تویی بهارترین آفتاب تابستان

از این به بعد فراموش می­شود فرهاد
از این به بعد منم قصه دهان به دهان

و عشق را پس از این خون ماست در جریان
و عشق را پس از آن قلب ماست در ضربان

«که می­خوریم به سرمستی شقایق­ها»
دو تا شقایق وحشی درون یک گلدان

دو قوی ساکت و آرام توی برکه شب
و در افق هیجان دو اسب ِ سرگردان

دو تا پرنده که در آسمان شهر اسیر
مسافرانی در تنگی قفس مهمان

دو تا فرشته که در آسمان شعر رها
صریح تر بنویسیمشان:
دو تا انسان!

که می­خوریم پس از آن به باد هرزه­ی سرد
که می­خورند سیاهیّ ِ شوم در فنجان...:

«همیشه فاصله­ای هست»
فال تکراری!
همیشه کودک شاعر بهار را نگران

بهار...
سخت ترین فصل عمر تقویم است
همان که اسمت را لای واژه­ها پنهان...

همان که شب­ها را مخفیانه راه سپرد
همان که گم شد از شهر دوست تا تهران

بهار
هدیه تو را داد
پس گرفت سپس!
بهار
داد تو را
پس گرفت بعد از آن!

چقدر شعر ضعیف است دل که می­لرزد
و حرف تکراری
مثل آدم بی­جان...

و هیچ وقت تمامی نداشت قصه­ی ما
کلاغ
در راه خانه بی سر و سامان...

همیشه فاصله­ای هست و بود و خواهد بود
چه فرق می­کند این با خداست
یا شیطان
که با شکوه شود این درام بی­معنی
که دستهامان...

«افسوس»

باز در پایان

...


 

 

 

 

 

 

 

از خاطره­هامان به جز افسانه نمانده
چیزی به جز این خانه­ی ویرانه نمانده

شاید دو سه خط نامه و یا چند ورق شعر
جز این اثری از تو در این خانه نمانده

سنجاق سرت هست... ولی صبح، کنارم
مویی که به انگشت کنم شانه نمانده

***

من ماندم و طوفان که از این دشت تو را برد
من مانده­ام و رقص درختان ِ نمانده

من مانده­ام و میوه­ی ممنوع نچیده
من مانده­ام و لذت عصیان ِ نمانده

من مانده­ام و بوسه­ی خرداد نبوده!
من مانده­ام و بانوی آبان ِ نمانده!

من مانده­ام و عکس تو در خانه­ی خشتی
من مانده­ام و شعر پریشان ِ«نمانده»

چیزی غزلم نیست جز آواز نخوانده
چیزی غزلم نیست جز امکان ِ نمانده

***

از خاطره­هامان به جز افسانه نمانده
چیزی به جز این خانه­ی ویرانه نمانده

در،                                 
تخته­ای از چوب!       
                             که پوسیده و... 
دیوار،                              
          بسته­ست مرا راه، به ایمان ِ نمانده

یک­روز از این محبس غم می­پرم آرام
تا پنجره با یاد تو بیگانه نمانده

...

 

 

 

 

 

قطره­ای خون داشتم...
آن را برایت ریختم
آبروی شعرهایم را به پایت ریختم

شعله‌ای سوزان میان سینه­ام انداختی
قدری از سرخیش را در چشم­هایت ریختم

دست­هایم را فرستادم... گلویت خشک شد
چاه حلقوم غزل را توی نایت ریختم

رعشه­ی عشق مرا خواندی شبی شاعر شدی
لرزشی حزن آور از خود در صدایت ریختم

سرد !
مثل روح زرد فصل پاییزی شدی
دانه دانه برگ­ها را در هوایت ریختم

***

گریه کن حالا به جای اشک­های خشک من
من تمام چشم­هایم را برایت ریخته­م...


 

 

 

 

 

دست­ها کاغذ ِ پاره پاره
موج ِ فریاد را غم در آغوش
سطر سطر ِ صدا اشک ِ خشک است
مثل ِ دریا پریشان و خاموش

پارک، خالی‌تر از برگ ِ مرده
- ها! کلاغی پرید آن­طرف­تر! -
هیچ­کس نیست با بغض‌هایم...
آه­، راه ِ گلو را فراموش

نیمکت­های خالی­تر از پارک
سنگ ِ قبر فشارند و تابوت
برف ِ افسرده را باد، بُرده
تا تمام ِ خیابان کفن­پوش

هفت بیت است گـُرگیجه‌ی شعر
هفت خوان!
کاش هفتاد خوان بود!
گرچه فرقی نمی­کرد وقتی
عشق را حمله­ی صرع، بیهوش

رستمی نیست توی روایت
- باز توفان ِ هذیان گرفتم -
رستمی نیست تا هفت­خوان­ها
دیو ِ افسوس را حلقه در گوش

***

چشم­هاش آفتاب طلایی
- می­خزند ابرها آسمان را -
موج ِ موهاش، آزاد در باد
اخم و لبخند ِ شک روی ابروش

سوز ِ سردی می­آید عزیزم!
چای مجانی و...
هدیه­هایم...
شرم ِ گرمای رگ­های تب­دار
مثل خورشید
آتش در آغوش


 

 

 

 

شعرای تازه اومده از بهار
چشمای نحس شیطونو ببنده
خورشید خرداد اومده همون که
ترانه­هاش مثل غزل بلنده

بدخوا بگو بترکه دو چشمش
دروغ بذار قانقاریا بگیره
حسود بگو بمیره از حسادت
لجن بگیره دلشون بگنده

آبشار ِ رنگین کمونه دوباره
مهمونی ِ سبزه و یاس و بیده
مسابقه­س واسه بهاری شدن
عشقه که مثل همیشه برنده...

هر کدوم از راه می­رسن میارن
مژدگونی برای مهمونی­مون
شب ِ بهار با یه بغل ستاره
صب، با صدای دو سه تا پرنده

آسمون آفتاب میاره، زمین خاک
درختای زنده هوای تازه
دستای تو یه دنیا مهربونی
صورت روشنت یه غنچه خنده

عطر گلای روشن رازقی
می­پیچه تو ذهن سفید خونه
شیر و شیکر می­چکه از مغز شعر
شیرین­تر از نقل و نبات و قنده

حساب نکردم تا حالا ببینم
چقدر بدهکار توام... ترانه!
نگاه مهربون چقدر می­ارزه؟
حرفای عاشقونه بیتی چنده؟



 

 

 

 

 

 

 

توی قحطی نحس قافیه­هات
غزلی بدقیافه­ام کردی
چند بیتی نوشتی از من و بعد
به کتابت اضافه­ام کردی

شاعر ِ شعرهام!
آنیمام!
زود این بت شکست در قلمت
دیو پرطمطراق... آنیموس...
داستان خرافه­ام کردی

زندگی را گرفتی از سر شعر
جمله­ها را یکی یکی کشتی
وزن من سخت بود، دور افتاد
مثل بیتی اضافه­ام کردی

سعی کردی تو را فراموشت...
سعی کردی مرا فراموشم...
بعد از آن چند قطره
- یا چندین!-
اشک ِ روی ملافه­ام کردی

با صدایت بهار می­رویید
خوشه خوشه انار می­بارید
تو صدای منی عزیز... بفهم!
با سکوتت کلافه­ام کردی

***

قهوه­های سیاه می­میرند
دود­ها حلقه­حلقه می­رقصند
آخرش ناامید همراه ِ
مشتری­های کافه­ام کردی

 


 

 

 

 

 

 

 

بچه‌ی بازیگوش سرنوشت

دکمه‌ی ماشین حسابو غلط زد 

معلم اخموی ما بعد ازون

مشق کلاس عشقمون رو خط زد

زيبای خفته­مون لباشو دوخته

پری دريا صدفو فروخته 

بزک بمیر! بهار کجا بود؟

بمير

شکوفه­ی همه درختا سوخته 

 ابر سياه فقط سياهی داره

بارون نداره! جاش تباهی داره 

دريا همه­ش قير و لجن گرفته

فقط مغازه­هاس که ماهی داره! 

 

خیابونا بوق و فلز می فروشن

ساختمونا آسمونو گرفتن 

جایی برا کبوترا نمونده

کلاغا هم از این حوالی رفتن 

 

غیرت پهلوونا نم کشیده

بهتره مردونگی هر چی کم تر 

برهنگی مایه­ی احترامه

هر کی برهنه‌تره محترم تر 

 

دود و دروغ شده همه شهرمون

هیشکسی کاری به کسی نداره

انگار نه انگار که یه روز می‌خوندیم

یه دستمون سیبه یکی اناره

 

آهای درختای ستم کشیده

پاشین پاشین وقت گل بهاره 

آهای شکوفه­های خوشبوی یاس

پاشین پاشین بهار بشه دوباره

 

بگين يکی آفتابو بيدار کنه

بگين يکی يه دسته نور بياره 

صدا کنين ماهی که پشت ابراس

بگين بياد با يه سبد ستاره

 

وقت نداريم يالا بيدار شين از خواب

يالا همه شهرو چراغون کنين 

سفيد بپوشين همه مثل خورشيد

ديو دروغو يالا بيرون کنين

 

 آب بزنين صورتای خمودو

بگين يکی اذون بگه

سحر شد 

بگين يکی بياد نماز بخونه

بگين بياد

بياد

سياهی در شد

  

بیاد دلا رو وا کنه با اسمش

بگین بیاد بهارو پیدا کنه 

آب زلال چشم آسمونو

نذر تب تن درختا کنه 

 

بگين بيان خسته شديم از اين شهر

بگين بياد

بياد اميد فردا 

بگين بياد دستمونو بگيره

بگين بياد

بياد دوباره مولا

 


 

 

 

 

 

حالش هميشه مي خورد از شعر من به هم

سارا و شعر هام ندادند تن به هم 

 

اي رود هاي تيره همين است مزدتان

که مي رسيد توي سراب لجن به هم 

 

اردي بهشت گم شده، تقويم گم شده

روز ِ                               

- هزار و سيصد و شصت و دو - 

شنبه هم 

 

«ما» مرده است پشت دوتا «من» که مرده­اند

روحي نمانده است

بيا تا بدن به هم ... 

 

از اين برهنگي چه هراسي ست عشق را

تا هديه­ايم مثل دو تا پيرهن به هم 

 

بطري شکسته ، مست شدي ، گر گرفتي ام

آتش گرفته ودکا با چوب پنبه هم 

 

وقت سکوت کردن و لب بستن است عزيز

وقت سکوت کردن و لب دوختن به هم 

 

...

  

اين قصه نخ نما شده فرقي نمي کند

مرد از حسادت عاشق شد يا دو زن به هم ... ؟ 

 

 *** 

 

حالا درست آخر خط ایستاده­ایم

پیچیده­ایم لای سفید ِکفن به هم 

 

راهي نمانده است

بيا پير تر شويم

شايد رساند من و تو را گور کن به هم

 


 

حالش هميشه مي خورد از شعر من به هم

سارا و شعر هام ندادند تن به هم 

 

اي رود هاي تيره همين است مزدتان

که مي رسيد توي سراب لجن به هم 

 

اردي بهشت گم شده، تقويم گم شده

روز ِ                               

- هزار و سيصد و شصت و دو - 

شنبه هم 

 

«ما» مرده است پشت دوتا «من» که مرده­اند

روحي نمانده است

بيا تا بدن به هم ... 

 

از اين برهنگي چه هراسي ست عشق را

تا هديه­ايم مثل دو تا پيرهن به هم 

 

بطري شکسته ، مست شدي ، گر گرفتي ام

آتش گرفته ودکا با چوب پنبه هم 

 

وقت سکوت کردن و لب بستن است عزيز

وقت سکوت کردن و لب دوختن به هم 

 

...

  

اين قصه نخ نما شده فرقي نمي کند

مرد از حسادت عاشق شد يا دو زن به هم ... ؟ 

 

 *** 

 

حالا درست آخر خط ایستاده­ایم

پیچیده­ایم لای سفید ِکفن به هم 

 

راهي نمانده است

بيا پير تر شويم

شايد رساند من و تو را گور کن به هم

 

 

 

 

وه چه بی رنگ و بی نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم

کی شود این روان من ساکن
اینچنین ساکن روان که منم

گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم

بحر من غرقه گشته هم در خویش
بوالعجب بحر بی کران که منم

این جهان وان جهان مرا مطلب
کاین دو گم شد در آن جهان که منم

فارغ از سودم و زیان چو عدم
طرفه بی سود و بی زیان که منم

گفتم ای جان تو عین مایی گفت
عین چه بْوَد در این عیان که منم

گفتم آنی بگفت های خموش
در زبان نآمده ست آن که منم

گفتم اندر زبان چو در نآمد
اینت گویای بی زبان که منم

می شدم در فنا چو مه بی پا
اینت بی پای پادوان که منم

بانگ آمد چه می دوی بنگر
در چنین ظاهر نهان که منم

شمس تبریز را چو دیدم من
نادره بحر و گنج و کان که منم

 

 

 

 

بی‌معنی ِ بی‌ربط ِغزل‌ها به شما چه؟
این بار دلم خواسته این را... به شما چه؟

اصلا دل من خواسته در اول این شعر
تکرار کنم قافیه‌ام را... به شما چه؟

در مصرع اول بگذارم: شب و آزار
در مصرع دوم: تب و دریا... به شما چه؟

از کرّه‌خر قصهٔ دیروز بگویم
تا نرّه‌خر قصهٔ فردا... به شما چه؟!

یک سوژهٔ تکراری و بی‌مزه بسازم
از دشمنی جنگل و صحرا... به شما چه؟

یک روز صراحت بدهم متن خودم را
یک روز ولی مثل معمّا... به شما چه؟

من شعر خودم را دارم، عشق خودم را
سعدی غزلی گفته... به من یا به شما چه؟

من قول ندادم به کسی شعر بسازم
یک روز نگفتم حالا! ها؟ به شما چه؟

شاید به کسی البتــّه... شاید... روزی...
یک قولـَکـَکی داده‌ام امّا به شما چه؟

اصلا تو چرا می‌خوانی شعر بدم را؟
هی می‌کِشی ابیات مرا تا «به شما چه؟»

«آشفتگی ما به شما ربط ندارد»
آشفتگی شعر من و ما به شما چه؟

 

 

 

خشکیده است اشکم؛ خشکیده چشم‌هام
مثل مرکبم
امشب سکوت کرده تو را گوش می‌کند
آواز هر شبم

امشب تو آمدی شاید دفتر مرا
آتش گرفته‌ای
شاید اتاق بوی تو دارد که باز هم
از تب لبالبم

مابین بیت‌های برهنه منم که باز
صورت به صورتم
انگشت‌ها گره شده انگشت‌هات را
لب‌هات بر لبم

این دفتر است مرز تو بودن برای من؛
بیرون این اتاق-
وقتی که چشمهای غریبه مرا... تو را...
قدری معذبم

اینجا دریده‌پیرهنم، عاشقم، منم
آنجا کسی‌م نیست
اینجا حیا ندارم، لبریز بوسه‌ام
آنجا مودبم

***

آنسو اتاق و دفتر تو، مثل من شده
پشت نقاب ترس
آشفته‌ای هزار شب و ساکتی که: «نه!
روز ِ مرتـّبم!»

ای کاش می رسید زمانی که دفترت
با دفترم یکی...
ای کاش این اتاق و اتاقت یکی شود
مثل شب و تبم...


 

 

 

بادام تلخ بودم پیش از سرودنت!
من کی عسل شدم؟
وقتی که خواندی­ام
زیر زبان شعر تو آرام حل شدم

آنوقت آمدی من را یک غزل شدی
آرام آمدی...
توی همین غزل!
توی همین غزل خواندی که غزل شدم

خواندی همان که خواستی­ام تا شدم همان
یک روز داستان
یک روز قهرمان
هر چیز خواستی خواندی من بدل شدم

یکبار یک تراژدی غصه دار یا
یک متن خنده­دار
یا یک درام سرد
گاهی از آن رمان­های مبتذل شدم

یک روز کودکم کردی توی قصه­ها
یک روز پادشاه
یکبار از قضا
درویش ِ پیر ِ ریش­بلند ِ کچل شدم!

آواز روستاتان را جار می­زدم
وقتی که ده­نشین-
بودی و بودمت
توی تمام دهکده ضرب­المثل شدم

شهری شدی... خیابان را فرش کردم و
اطراف خانه­ات...
شبگرد و دوره­گرد...
مشهور ِ کودکان ِ شرور ِ محل شدم!

گاهی که داغ بودی، داغم نوشتی و
توی همین اتاق
ما بین واژه­ها
آغوش گرم پیرهنت را بغل شدم

بادام تلخ بودم! اسمم غزل نبود!
این را تو می­سرود
خواندی و خواستیم
من هانی­ام! نفهمیدم کی عسل شدم؟!

 

 

 

 

 

نشست عاشق شب...
     کاغذ و مداد!
     نوشت...
     به ابتدای ترانه سلام داد؛
     نوشت

     چکاند قول مرا پشت وهم مردهٔ شمع
     برای جرات پروانه اعتماد نوشت

     و بعد... اول پرواز خستهٔ گنجشک
     بلوغ پنجره‌ها را شبیه ِ داد نوشت

     درون سینهٔ سرخ سراب آب گذاشت
     کنار شعلهٔ غمگین یاد باد نوشت

     کمی برای خودش گریه کرد؛ شاعر شد
     کمی برای دو عابر... کمی زیاد نوشت

     و دست خالی خود را نگاه کرد...
                                              افسوس!
     و اشک­هایش را روی امتداد نوشت

     در آخرین بیت این شب پر از تردید
     برای قدّ ِ بلندم وان یکاد نوشت!


 

 

 

 

 

 

 

«چهار سال»
عدد بی‌صدا
عدد مبهم
«چهار سال»
عدد گنگ
درهم و برهم

چهار سال مرا ماه قصه می گوید
و گوش‌هام صدای ستاره­ها را هم

و نقشه می­کشد این شعر تا مرا آرام...
و نقشه می­کشی آرام تا مرا کم­کم...

***

تو را غم آورد انداخت توی سینه­ٔ من
ولی نمی­روی انگار از دلم با غم

***

چقدر سخت شده در حضور این همه آ -
نفس کشیدن با تو، زدن تو را از - دم

...

اتاق­هامان سرد است مثل دل­هامان
فسرده، کوچک و غمگین، به وسعت عالم!
کنار پنجره دیوار اشک می­ریزد
گرفته چهره‌ٔ زخمی شیشه‌ها را نم

***

چهار سال
بگویید نه!
چهل سال است
که من میان سیاهی ِ روشن افتادم

دو سال «ما» «تو» از آن کم؛ دو سال «ما» «من» از آن
چهار سال «تو» «من» را فقط همین «ما» کم

چهار سال
چهل سال
چارصد سال است
که محرمند غزلهایمان به نامحرم


 

 

 

 

 

 

[پرده بالا می‌رود؛ صحنه خالی ست؛ صدای رسای شاعر شنیده می‌شود]

 

شاعر:

            «ای قله­های یخ­زده قدری بهارتر

            ای رودهای خشک... کمی آبشارتر

            

            ای ابرهای بی­هیجان بارور شوید

            قدری به خاطر دل من بی­قرارتر

            

            ای شاعران زمزمه­های جنون­زده

            شعری بلندتر... غزلی انتظارتر!

 

            با کبک­ها و چلچله­ها همنوا شوید

            مثل ترنم شبشان عشق‌بارتر

 

            باغی بیاورید که از خواب، سبزتر

            باغی که از بهشت خدا بی­حصارتر

            

            با من سرود تابستان را رقم زنید

            با میوه­های عاشق­تر... داغدارتر

            

            چیزی شبیه قلب همین روزهای ترش
            از سیب سرخ آدم و حوا انارتر

            

            سیبی رسیده بین دو فصل امید و بیم

            سیبی دو رنگ!

            شیرین­شور!

            آبدار... تر...

            

            من بین این دو فصل رسیدم... رسیده­ام

            این چند روز، قافیه در انحصارتر

            

            مال من است هفتهٔ پایان فصل او

            با من بهار خاطره­هایش بهارتر

            

            زیباترند با من آواز چشم­هاش

            با من نگاه آینه­ها بی­غبارتر

            

 

 

 

 

            با من سرود بودن و ماندن زلال­تر

            با من هوای باران­ها باردارتر

            

            خورشیدش از رسیدن من آفتاب­تر

            با من طراوت نفسش شعله­کارتر

            

            با من طنین قلب غزل­هاش نرم­تر

            با من ترانه­های سکوتش سه­تارتر

            

            ...

            

            باقی این غزل را ای مطرب ظریف

            زینسان همی شمار... ولی بیشمارتر»

[موسیقی آغاز می‌شود؛ همچنان صحنه کاملا خالی‌ست؛ پرده می‌افتد]


 

 

 

 

 

شبیه قصهٔ زرد ترانهٔ فرهاد *
کسی شبیه تو آرام اتفاق افتاد

 

بپرس کی ؟
شاید حول و حوش آبان ماه
و یا نه!
شاید روزی اواخر خرداد!

 

و یا نه!
شاید شب بود
من که یادم نیست!
«شبی ستاره‌ای از اوج آسمان افتاد»

 

کجا؟
نمی دانم!
سرزمین هیچ‌کجا!
در آستانهٔ موهوم ِ ناکجاآباد!

 

]چه فرق می‌کند آیا سکوت و تنهایی؟
سکوت و تنهایی...
                         توی آب...
                                           یا درباد...[

 

عقاب قلهٔ مغرور، دل به دریا زد
نهنگ شد
غزلش را به دست ساحل داد-

که خودکشی شودش مثل قصه‌های عجیب
که با هدف برود سمت هرچه باداباد

 

هزاربار من این قصه را سرود شدم
دو صفحه بود...
یکی هیچ!                     دیگری فریاد!

 

***

 

نهنگ
                               خاطره شد
لای موج‌ها گم شد

عقاب قلهٔ مغرور
                               مُرد
                                                     رفت از یاد...

 

 

-------------------
* یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
...

 

 

 

 

 

گاهی برای از تو سرودن بهانه‌ام
چیزی شبیه یک غزل عاشقانه‌ام

شب‌های مثل این منم و واژه‌های نرم
وقتی که نیستی غزلی بی‌بهانه‌ام

هستی! چرا دروغ بگویم که نیستی؟
وقتی که غرق رایحه‌های زنانه‌ام...

هستی و نیستی... چه تضاد مطنطنی!
باز این منم و شاعری ناشیانه‌ام!

حالا چه می‌سرودم...؟
ها!
شعر روز و شب!
اینکه چه می‌کنم بی‌تو... توی لانه‌ام!

گفتم که بی‌تو
منظورم باتو بود
وای!
انگار ول نمی‌کند این شاعرانه‌ام!

×××

هر روز صبح آینه‌ای تازه می‌شوم
در دست‌های نازکت آواز و... شانه‌ام

صبحانه می‌خوریم
کمی حرف می‌زنیم
یک قهوه‌خانه می‌شود آرام خانه‌ام

بعدش کمی گلایه از انبوه روزگار
عمری که می‌رود ماه و سالیانه‌ام

وقتی که حرف می زنی آرام می‌رود
دستی شبیه رویاها زیر چانه‌ام

توی صدای چشمانت غرق می‌شود
اندوه بی‌قرار و تب له‌لهانه‌ام

بعد از کمی غزل بازی، روزمرگی ست
آن مرد خشک منطقی عاقلانه‌ام

تا باز شب بیاید و شاعر بسازدم
ابیات غم بغل‌زده‌ی‌ حافظانه‌ام

اینجا تمام می‌شود آواز ِ بودنت
خالی ست چون که شب‌ها را آشیانه‌ام

شب‌ها... همین عمیق غزل‌های سوخته
شب‌های بی‌نشانه‌ی باران نشانه‌ام

شب‌ها چگونه می‌خوابی؟ توی رختخواب؟
بر بالشی بدون شباهت به شانه‌ام!

شب‌ها چگونه می‌خوابم؟ روی ابرها...
مثل ستاره‌ها شده خواب شبانه‌ام

هی پلک می‌زنم شب را غلت می‌خورم
یا زیر لب همین غزلم را ترانه‌ام...

×××

امروز بیست و پنج بهار از تو می‌رود
آن پنج تاش سهم من است و ترانه‌ام


 

چكيد             چكيد                 چكيد

آنقدر بي امان

تا خود                را در دل سرد سنگ جا كرد

                                                               و همچنان

ميچكد               ميچكد                   ميچكد

تا آكنده نگردد

                             اين راه سخت

                                                                   از رسوب زمان


 
 
 
 
 

پ . ن : همين حوالي هستم ،‌ كمي دورتر ، برميگردم.


 

 

 

مترسك


 

قافيه


 

حجم ترد

آينه

ديگر به آينه نگاه نميكنم

                    بگذار زنگار بگيرد

                                            نـــــــــــــــــــــــه !

                                                                             بگذار بشكند...


آل

در انبساط تنهايي
آبستن نطفه اي سردم
از جنس ترديد
بد ويار شده ام
عوق ميزنم از بوي باور و ايمان
كجاست آل ِ‌ زائو ترسان؟
شوك ميخواهم براي سقط اين بار ِ ناخواسته .



آدم

آدم ديروز

                              عشقش                            حـــــــــــوا خوري بود


و آدم امروز

                                هــــــــــــوا خوري

                                                                 البته با متعلقات جانبي !!!

 

مواظب خودت باش! 

تازگی ها چقدر مد شده استفاده از این عبارت. سابق از عبارت زیبای خدا نگه دارت یا خدا حافظت باشد، یا از عباراتی چون همیشه با توام! در قلب منی! دوستت دارم! هواتو دارم! استفاده می کردیم.

مراقبت از عزیزانمان را به خودشان واگذار نمی کردیم. شاید استفاده از عبارت مواظب خودت باش که اکنون استفاده می کنیم، صحیح تر باشد. چون به واقع ما نه می توانیم همیشه مراقب عزیزانمان باشیم و اگر هم بخواهیم و بتوانیم ، پدیده هایی همچون مرگ و مهاجرت و جنگ و ...مانع از همیشه در کنار هم بودن می شود. ولی گفتن جملات با احساس تر در پایان خدا حافظی هایمان دل هایمان را به بودن کسی یا انرژی مثبتی گرم می کند.  

مواظب خودمان و واژه هایمان باشیم! هنوز نفس بعدی را چاق نکرده، خورد خورد و ریز ریز تنها تر نشویم...

 

 پی نوشت: 

۱- الهی! ما را به خودمان واگذار نکن!

۲- دمت گرم که هوامو داری.

۳- دوسش داریم باید نگیم ، میذاره میره تا بگیم.

۴- من که برات می مردم، فندق برات می شکوندم، بذارم برم؟؟؟

 

 

 

 

از آن روز  که لب هایم

به انتظار بوسه ای طولانی

و دست هایم

به انتظار باغ مرطوب دستی

سرگردان ماند

زندگی دو پاره شد

قسمتی در رویا

و نیمه ی دیگر

در اندوه

 

به خاطر بیاور

نسیم خنک نگاهش

چه آسان

بر گلی نشست

که هر روز

از پس آن کوچه ی باد خیز

به رختخواب او می خلید...

 

 

 

 

از آن روز  که لب هایم

به انتظار بوسه ای طولانی

و دست هایم

به انتظار باغ مرطوب دستی

سرگردان ماند

زندگی دو پاره شد

قسمتی در رویا

و نیمه ی دیگر

در اندوه

 

به خاطر بیاور

نسیم خنک نگاهش

چه آسان

بر گلی نشست

که هر روز

از پس آن کوچه ی باد خیز

به رختخواب او می خلید...

 

 

 

گاهی با خود فکر می کنم ،

 چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است

و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ...

 نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختنش  یا در نوع خوردنش؟

به هر حال به سلامتی شما .......

 ته نوشت: دیروز ما بلند به اون دوست عزیز اعلام کردیم مطلب دزد نیستیم اما انگار ناراحت شدن.جناب ۴۸  مشکل رو از اونجا میدونن که من ذکر منبع نکردم.برای اینکه باز از این مسائل نباشه و فردا یکی دیگه نگه متن از منه باز هم داد میزنم آی ملت این متن از من نیست ...منبعشم نمی دونم چون توسط شخصی برام ارسال شد منم دیدم خوندنیه گذاشتم اینجا دوستان بخونن.لطفا تمام کسانی که این متن رو از خودشون میدونن منو تا آخر عمر نوکر خودشون بدونن برای این غلطی که کردم.

 

"تمام روز نشستی  فکر می کنی بهت خیانت شده؟ فکر می کنی از اعتمادت سواستفاده کردن؟هرچی نوشیدنی غیرمجاز داشتی خوردی،هرچی سیگار داشتی کشیدی که چی بشه؟!!مگه خودت نمی گفتی زندگی مثل پوکره ،مگه نمی گفتی سر این میز نباید به کسی اعتماد کرد؟حالا اعتماد کردی؟چشمت کور،دندت نرم ،حقت بود.بچه جون روزگار ،روزگاره نامردیه .پاشو این ادا اطوار ها رو در نیار که بهت نمیاد،اینها مال آدم های ساده با زندگی ساده هست، تو نه خودت ساده ای نه زندگیت...."


عده ای می گویند حرف زدن با خود نوعی روان درمانیست،عده ای دیگر  آن را از نشانه های روان پریشی می دانند....

 

 

 

 

 

 

با آدم ها درگیر می شوم،

می نویسم.

با بشقاب ها دوست می شوم،

پاک می شوند.

با دخترم حرف می زنم،

رشد می کند.

کتاب می خوانم،

تازه می شوم.

راه می روم،

شاد می شوم.

به موسیقی گوش می کنم،

زنده می شوم.

به گذشته ها فکر می کنم،

غمگین می شوم

شور می زنم

ترس می شوم

 

هنوز سنگینی می کنند

هنوز دلم را

به درد می آورند

هنوز

رهایم نمی کنند...

گذشته های خام اشتباه سر در گم

 

 

 

 

 

 

پدر یکی از آشنایان در حادثه ی رانندگی در جاده ی شمال فوت شد. امروز سه روز می شود که فوت کرده و من نتوانستم در مراسم ختم شرکت کنم. اما همه اش نا خود آگاه به او فکر می کردم. مردی 65 ساله ی سرحال و قد کوتاه بود. همیشه او را با کلاهی لبه دار و شلوار جین و تی شرت و جلیقه می دیدم. مگر در عروسی دخترش که با کت و شلوار نشناختمش. موهایی سپید داشت و خوش برخورد بود. آخرین باری که دیدمش برای کاری به محل کار من مراجعه کرد بود. تقریبا دو هفته قبل از فوتش. من سرم شلوغ بود و از دور دیدمش.

امروز فکر می کردم اگر همیشه فکر کنیم آدم کنارمان را، هر کس که می خواهد باشد، همکارمان، دوستمان، راننده ی تاکسی یا آژانس، بقال سر کوچه ، گل فروش  را طوری نگاه کنیم که انگار بار آخریست که می بینیمش، شاید با دیگران مهربان تر باشیم و با احترام تر با آن ها برخورد کنیم. شاید بذل توجه به هر لحظه که با هر آدمی روبرو می شویم، به نظر احمقانه برسد. شاید بگویید که مثلا فلانی در روز با 100 نفر آدم در رابطه است. چطور ممکن است به هر کدام توجه کند. اما به نظر من، یک نگاه مهر آمیز که سرچشمه اش فکر احترام گذاشتن به دیگران است ،کافیست که شما دین خود را به همنوعتان ادا کرده باشید. به نظر من، مزیت ما انسان ها نسبت به سایر موجودات، قدرت غلبه بر مشکلات است. مشکلاتی که نه تنها با عصبانیت و بی احترامی به دیگران و به خودمان حل نمی شوند، که مشکلات دیگری نیز اضافه می کنند. آدمیزاد هر چه آرام تر و صبور تر و فکور تر باشد، انسان تر است. زیباترین لحظاتی که در فیلم ها و سریال های خوب به نظرم می رسد، لحظه ی توجه به انسان دیگر و کمک به دیگران است. صلح و دوستی و مثبت اندیشی را از درون خودمان باید شروع کنیم. انسان هر چه آرام تر باشد، خوش رو و خندان تر خواهد بود.

یاد آن مرد سالخورده ی سپید موی به خیر که فکر کردن به آخرین لحظه ی دیدارش، تاریکی های ذهنم را سرشار از سپیدیِ افکار مثبت می کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

بعضی آدم ها فقط زنده اند... 

بعضی خمیده و پاتیلن

بعضی سر بلند و سر افراز 

بعضی پوست کلفتند

بعضی دل نازک 

بعضی پشت سرشون هم چشم دارند

بعضی کور دلن 

بعضی میرن زیارت

بعضی نرفته زیارت شفا بخشن 

بعضی کتاب می خونن

بعضی نخونده فیلسوفن 

بعضی غم و غصه دارن

بعضی مشنگ و دل خوشن

بعضی سرشون به تنشون می ارزه

بعضی ارز شون به سرشون می چربه 

بعضی نجیب و سر بزیرن

بعضی گنده دماغ و چشم چرون 

بعضی بع بع می کنند

بعضی بع بع می برن 

بعضی خوابن

بعضی بیدار 

بعضی دو رگه ن

بعضی بی رگن 

بعضی این شکلی

بعضی اون شکلی 

بعضی سماور

بعضی استکان 

بعضی مخ تیلیت

بعضی عاقلن

بعضی بی پرده

بعضی در خفا 

بعضی تنگ و ترش

بعضی منگ و گنگ

 

اگه بپرسی آخرش که چی؟

من میگم به تو

از پای این نت

اگه پا نشی

من هی میگمو

تو هی گیج میشی

 

بعضی مستن و

بعضی سر براه

 

شب داره میاد

عیالت میاد

درو که وا کرد

تورو نیگا کرد

تازه می فهمی:

 

بعضی ابلهن

بعضی گرگ و میش

پاشو با با جون

کیش و کیش و کیش

 

پی نوشت:

۱ـ چون قافیه تنگ آید، شاعر به جفنگ آید...

۲ـ فتو شاپ بلد نیستم. از عکسم ایراد نگیرین. خیلی هم هنریه!

۳ـ اگه تونستی آخرشو بهتر از من تموم کنی

 

 

 

 

 

 

سماور نفتی

حیاطی قدیمی

سینی استکان و نعلبکی شسته در حوض

آب و جاروی بعد از ظهر

قندان پر از قند

چینی گل سرخی

گلیم نخ نما

و پله هایی که بالا و پایین می رفتیم از آن

و پک مادر بزرگ به قلیون

و آرزوی بی قیدی گذشته و

نبود حیاط و

سماور و

قوری و

مادر بزرگ

 

 

 

 

 

 

 

 

تو یک تیپ "عارف" هستی، مهربان، خردمند و بخشنده. مثل بودای فرزانه، تو می توانی سخنران تاثیر گذاری باشی و می توانی استعدادهای خلاقانه ات را در راه پیشبرد اهدافی که قلبت برایت تعیین کرده است - و نه عقلت – بکار ببری.

ولی مراقب باش که دوستانت از این طبیعت آرام تو سوء استفاده نکنند. که این درست همان بلایی بود که بر سر مسیح آمد!

پیش از هرچیز دیگری، تو دوست داری که هماهنگ با جریان زندگی پیش بروی. ضمناً احتمالاً چیز دود کردنیی در این دنیا نمونده که تو دود نکرده باشی!! خیلی باحاله!!

آهان! راستی پرحرفی رو هم خیلی دوست داری!! این هم باحاله!

 

 

باد در سر او،

طوفان در دل من

 

تنها می شوم

می دانم

 

اما طوفانی که می شود

ویران می کند...

 

 

 

در من، منی هست. سر آسیمه و پریشان.مظلوم و تنها و سرگردان.همچون کودکی آسیب دیده و رشد نکرده که تشنه ی قطره آبی ست زلال. و من خوب می دانم که چگونه نوازشش کنم، آبیاریش کنم و چگونه به نگاه ملتمسش پاسخ گویم. اما به کره خری چموش می مانم که سر بر گردانده ام. و خوب می دانم که اگر فقط به اندازه ی یک قطره به او توجه کنم یک دریا آرام می شوم ولی فرار می کنم و فرار می کنم و آرام نمی گیرم.

و بعضی وقت ها، بعضی آدم ها، با قسمتی از تو درگیر می شوند که تو سال هاست از آن گریخته ای. حرف های این آدم ها مرهمی ست بر من نهان تو. بر آن که تو آگاهانه به او بی توجهی. آن آدم ها را دوست داری چون آن می کنند که تو خود می باید می کردی و از ان ها می گریزی همانطور که از آرامش واقعی...

 

به نابودی کشوندیم تا بدونم     همه بود و نبودم تو بودی

 بدونم هر چی باشم بی توهیچم    بدونم فرصت بودن تو بودی

   همه دنیا بخواد و تو بگی نه     نخواد و تو بگی آره تمومه

 همین که اول و آخر تو هستی    به محتاج تو محتاجی حرومه

   پریشون چه چیزا که نبودم      دیگه می خوام پریشون تو باشم

   تویی که زندگیمو و آبرومو     باید هر لحظه مدیون تو باشم

فقط تو می تونی کاری کنی که    دلم از این همه حسرت جدا شه

     به تنهاییت قسم تنهای تنهام     اگه دستم تو دست تو نباشه

   همه دنیا بخواد و تو بگی نه    نخواد و تو بگی آره تمومه

همین که اول و آخر تو هستی     به محتاج تو محتاجی حرومه

          تو همیشه هستی اما      این منم که از تو دورم

 من که بی خورشید چشمات       مثل ماه سوت و کورم

    نمی خوام وقتی تو هستی      آدم آدمکا شم

          چرا عادتم تو باشی      می خوام عاشق تو باشم

           تازه فهمیدم بجز تو    حرف هیچکی خوندنی نیست

            آدما میان و میرن     هیچکی جز تو موندنی نیست

         منو از خودم رها کن      تا دوباره جون بگیرم

      خستم از این عقل خسته      من می خوام جون بگیرم

 همه دنیا بخواد و تو بگی نه       نخواد و تو بگی آره تمومه

همین که اول و آخر تو هستی    به محتاج تو محتاجی حرومه          

           

 

 

 

من...از عبور شب میایم که هوا نارنجی شده...

درختها برگ گریه میکردندو زمین خش خش میکرد.

به یمن تولدم شبها قد کشیدندو روزها آب رفتند.....

قدم که گذاشتم توی این دنیا پاییز بود....

مدرسه که رفتم...

عاشق که شدم...

شاعر که شدم...

هی پاییز بود و .....

صدایم نکن...من از دلبستگی هایم پا پس نمیکشم...

هر چقدر که شبها قد بکشند و درختها برگ گریه کنند

باز هم میمانم...

قبل از عبورشب میروم که هوا نارنجی میشود.

و درختها....هی....شبها......روزها

از دنیا که رفتم باز پاییز میشود.

صدایم کن....

پاییز شده....

من هستم....

 

 

 

من تمنا کردم

که تو با من باشی

توبه من گفتی: هرگز!    هرگز!!!!!

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه ی این هرگز کشت.....

چقدر این روزها تنهایم....

 

 

 

(( دردی اگر داری و همدردی نداری

با چاه آن را در میان بگذار با چاه!

غم روی غم اندوختن دردیست جانکاه))

گفتند این را پیش از این اما نگفتند

گر همرمان در چاهت افکندندو رفتند...

آنگاه دردت را کجا فریاد کن؟

آه............!!!!!!

 

 

 

 

دلم ميخواست بازم تورو يه شب تو خواب ميديدمت مثل گلاي نيلوفر از روي آب ميچيدمت بازم ميشد با همديگه كنار دريا بشينيم يا بپريم به آسمون آبي عشق رو ببينيم دلم ميخواست با همديگه تنهايي رو قال بذاريم

 

دل بكنيم از اين قفس براي هم بال بذاريم سر بذاريم رو دوش هم براي هم گريه كنيم با همه مهربون باشيم براي هم گريه كنيم بگيم بهم از دل و جون من ميمونم تو همون بمون نريم سراغ ديگرون پا نذاريم رو عهدمون اگه يكيمون بميره اون يكي ياري نگيره عاشق بمونه تا كه هست چون كه به عهدش اسيره يعني اينا خياليه فقط يه قابه خاليه داشتن تو براي من آرزوي محاليه كاشكي ميشد كه روياهام رنگ حقيقت بگيرن كاشكي ميشد كه تا ابد من وتو مال هم باشيم براي پرواز از قفس پراي بال هم باشيم پراي بال هم باشيم ...!!!

 

**********PPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPP**********

 

دلم برات تنگ شده جونم ميخوام ببينمت نميتونم .........اي خدا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ..............!!!

 

***********PPPPPPPPPPPPPPPPPPP**********

 

دلم برات تنگ شده خيلي وقته لحظه ي دوري از تو خيلي سخته نميدوني چه تلخه بي تو بودن چه معني داره بي تو شعر سرودن دل تنگيهام فراوونه دل ديگه بي تو داغونه دنيا با اون بزرگياش بي تو برام يه زندونه هيچ كس رو جز تو ندارم كه سر رو شونش بزارم  باز مثل ابراي بهار واسش يه دنيا ببارم سر رو شونش بزارم  به سر هواي تو دارم اين جوري داغونم نكن من كه اسير عشقتم بيا و زندونم نكن زندگي بي تو مشكله خودت اينو خوب ميدوني بيا و اين آخر عمر بگو همين جا ميموني .........!!!

 

***********************************************

 

عزيزم رفتم ....

 

رفتم كه نباشم سر راهت  رفتم رفتم ...رفتم كه نبينم روي ماهت رفتم رفتم ...رفتم غم تنهايي كشيدم اما همه جا خواب تو ديدم اين فاصله ها چاره نبوده هر جا يه نشوني از تو بوده رفتم رفتم ...رفتم رفتم ...دلگيرم از اين عمر دو روزه نازنينم قسمت به جدايي از تو بوده بهترينم تو در قلب مني هر جا كه هستم نازنينم چه در جمع و چه تنهايي نشستم بهترينم رفتم رفتم ...رفتم كه نباشم سر راهت رفتم رفتم ....فقط همين ...!!!!

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

 

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري روبروم نشستي اما از غريبه كم نداري روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره از صداي تو شنيدم كه دلت دوستم نداره دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو تو به دنبا

دلم ميخواست بازم تورو يه شب تو خواب ميديدمت مثل گلاي نيلوفر از روي آب ميچيدمت بازم ميشد با همديگه كنار دريا بشينيم يا بپريم به آسمون آبي عشق رو ببينيم دلم ميخواست با همديگه تنهايي رو قال بذاريم

 

دل بكنيم از اين قفس براي هم بال بذاريم سر بذاريم رو دوش هم براي هم گريه كنيم با همه مهربون باشيم براي هم گريه كنيم بگيم بهم از دل و جون من ميمونم تو همون بمون نريم سراغ ديگرون پا نذاريم رو عهدمون اگه يكيمون بميره اون يكي ياري نگيره عاشق بمونه تا كه هست چون كه به عهدش اسيره يعني اينا خياليه فقط يه قابه خاليه داشتن تو براي من آرزوي محاليه كاشكي ميشد كه روياهام رنگ حقيقت بگيرن كاشكي ميشد كه تا ابد من وتو مال هم باشيم براي پرواز از قفس پراي بال هم باشيم پراي بال هم باشيم ...!!!

 

**********PPPPPPPPPPPPPPPPPPPPPP**********

 

دلم برات تنگ شده جونم ميخوام ببينمت نميتونم .........اي خدا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ..............!!!

 

***********PPPPPPPPPPPPPPPPPPP**********

 

دلم برات تنگ شده خيلي وقته لحظه ي دوري از تو خيلي سخته نميدوني چه تلخه بي تو بودن چه معني داره بي تو شعر سرودن دل تنگيهام فراوونه دل ديگه بي تو داغونه دنيا با اون بزرگياش بي تو برام يه زندونه هيچ كس رو جز تو ندارم كه سر رو شونش بزارم  باز مثل ابراي بهار واسش يه دنيا ببارم سر رو شونش بزارم  به سر هواي تو دارم اين جوري داغونم نكن من كه اسير عشقتم بيا و زندونم نكن زندگي بي تو مشكله خودت اينو خوب ميدوني بيا و اين آخر عمر بگو همين جا ميموني .........!!!

 

***********************************************

 

عزيزم رفتم ....

 

رفتم كه نباشم سر راهت  رفتم رفتم ...رفتم كه نبينم روي ماهت رفتم رفتم ...رفتم غم تنهايي كشيدم اما همه جا خواب تو ديدم اين فاصله ها چاره نبوده هر جا يه نشوني از تو بوده رفتم رفتم ...رفتم رفتم ...دلگيرم از اين عمر دو روزه نازنينم قسمت به جدايي از تو بوده بهترينم تو در قلب مني هر جا كه هستم نازنينم چه در جمع و چه تنهايي نشستم بهترينم رفتم رفتم ...رفتم كه نباشم سر راهت رفتم رفتم ....فقط همين ...!!!!

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

 

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري روبروم نشستي اما از غريبه كم نداري روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره از صداي تو شنيدم كه دلت دوستم نداره دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو تو به دنبال ستاره من به ياد قسم تو تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري ؟حالا روبروم نشستي حرف تو فقط جدايي تو قسم نخورده بودي كه يه دنيا بي وفايي تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره نور يك ستاره يك شب جاي مهتابو ميگيره جاي مهتابو ميگيرههههههههههههههه.....!!! ل ستاره من به ياد قسم تو تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري ؟حالا روبروم نشستي حرف تو فقط جدايي تو قسم نخورده بودي كه يه دنيا بي وفايي تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره نور يك ستاره يك شب جاي مهتابو ميگيره جاي مهتابو ميگيرههههههههههههههه.....!!!

 

 

 

 

 

 



عيشم مدام است از لعل دلخواه   کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش   گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند   پيران جاهل شيخان گمراه
از دست زاهد کرديم توبه   و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گويم شرح فراقت   چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبيناد اين غم که ديده‌ست   از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از ياد حافظ   درس شبانه ورد سحرگاه
link


گل در بر و می در کف و معشوق به کام است   سلطان جهانم به چنين روز غلام است
گو شمع مياريد در اين جمع که امشب   در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است وليکن   بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است   چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر مياميز که ما را   هر لحظه ز گيسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هيچ و ز شکر   زان رو که مرا از لب شيرين تو کام است
تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است   همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گويی که مرا نام ز ننگ است   وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز   وان کس که چو ما نيست در اين شهر کدام است
با محتسبم عيب مگوييد که او نيز   پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است
حافظ منشين بی می و معشوق زمانی   کايام گل و ياسمن و عيد صيام است
link


مدامم مست می‌دارد نسيم جعد گيسويت   خرابم می‌کند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شکيبايی شبی يا رب توان ديدن   که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم   که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندويت
تو گر خواهی که جاويدان جهان يک سر بيارايی   صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رويت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی   برافشان تا فروريزد هزاران جان ز هر مويت
من و باد صبا مسکين دو سرگردان بی‌حاصل   من از افسون چشمت مست و او از بوی گيسويت
زهی همت که حافظ راست از دنيی و از عقبی   نيايد هيچ در چشمش بجز خاک سر کويت
link


فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان   لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود   گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان
ای که طبيب خسته‌ای روی زبان من ببين   کاين دم و دود سينه‌ام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت   همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن   چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين   نبض مرا که می‌دهد هيچ ز زندگی نشان
آن که مدام شيشه‌ام از پی عيش داده است   شيشه‌ام از چه می‌برد پيش طبيب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم   ترک طبيب کن بيا نسخه شربتم بخوان
link


به جان پير خرابات و حق صحبت او   که نيست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است   بيار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد   که زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه ميخانه گر سری بينی   مزن به پای که معلوم نيست نيت او
بيا که دوش به مستی سروش عالم غيب   نويد داد که عام است فيض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست   که نيست معصيت و زهد بی مشيت او
نمی‌کند دل من ميل زهد و توبه ولی   به نام خواجه بکوشيم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است   مگر ز خاک خرابات بود فطرت او
link


ساقی ار باده از اين دست به جام اندازد   عارفان را همه در شرب مدام اندازد
ور چنين زير خم زلف نهد دانه خال   ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد
ای خوشا دولت آن مست که در پای حريف   سر و دستار نداند که کدام اندازد
زاهد خام که انکار می و جام کند   پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد
روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز   دل چون آينه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب   گرد خرگاه افق پرده شام اندازد
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار   بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد
حافظا سر ز کله گوشه خورشيد برآر   بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد
link


تو را که هر چه مراد است در جهان داری   چه غم ز حال ضعيفان ناتوان داری
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان   که حکم بر سر آزادگان روان داری
ميان نداری و دارم عجب که هر ساعت   ميان مجمع خوبان کنی ميانداری
بياض روی تو را نيست نقش درخور از آنک   سوادی از خط مشکين بر ارغوان داری
بنوش می که سبکروحی و لطيف مدام   علی الخصوص در آن دم که سر گران داری
مکن عتاب از اين بيش و جور بر دل ما   مکن هر آن چه توانی که جای آن داری
به اختيارت اگر صد هزار تير جفاست   به قصد جان من خسته در کمان داری
بکش جفای رقيبان مدام و جور حسود   که سهل باشد اگر يار مهربان داری
به وصل دوست گرت دست می‌دهد يک دم   برو که هر چه مراد است در جهان داری
چو گل به دامن از اين باغ می‌بری حافظ   چه غم ز ناله و فرياد باغبان داری
link


مقام امن و می بی‌غش و رفيق شفيق   گرت مدام ميسر شود زهی توفيق
جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است   هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقيق
دريغ و درد که تا اين زمان ندانستم   که کيميای سعادت رفيق بود رفيق
به ممنی رو و فرصت شمر غنيمت وقت   که در کمينگه عمرند قاطعان طريق
بيا که توبه ز لعل نگار و خنده جام   حکايتيست که عقلش نمی‌کند تصديق
اگر چه موی ميانت به چون منی نرسد   خوش است خاطرم از فکر اين خيال دقيق
حلاوتی که تو را در چه زنخدان است   به کنه آن نرسد صد هزار فکر عميق
اگر به رنگ عقيقی شد اشک من چه عجب   که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام   ببين که تا به چه حدم همی‌کند تحميق
link


می‌دمد صبح و کله بست سحاب   الصبوح الصبوح يا اصحاب
می‌چکد ژاله بر رخ لاله   المدام المدام يا احباب
می‌وزد از چمن نسيم بهشت   هان بنوشيد دم به دم می ناب
تخت زمرد زده است گل به چمن   راح چون لعل آتشين درياب
در ميخانه بسته‌اند دگر   افتتح يا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک   هست بر جان و سينه‌های کباب
اين چنين موسمی عجب باشد   که ببندند ميکده به شتاب
بر رخ ساقی پری پيکر   همچو حافظ بنوش باده ناب
link


ساقی به نور باده برافروز جام ما   مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پياله عکس رخ يار ديده‌ايم   ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق   ثبت است بر جريده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان   کايد به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری   زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
گو نام ما ز ياد به عمدا چه می‌بری   خود آيد آن که ياد نياری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است   زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست   نان حلال شيخ ز آب حرام ما
حافظ ز ديده دانه اشکی همی‌فشان   باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دريای اخضر فلک و کشتی هلال   هستند غرق نعمت حاجی قوام ما
link


روز وصل دوستداران ياد باد   ياد باد آن روزگاران ياد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت   بانگ نوش شادخواران ياد باد
گر چه ياران فارغند از ياد من   از من ايشان را هزاران ياد باد
مبتلا گشتم در اين بند و بلا   کوشش آن حق گزاران ياد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام   زنده رود باغ کاران ياد باد
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند   ای دريغا رازداران ياد باد
link


کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد   محقق است که او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت   نهاده‌ايم مگر او به تيغ بردارد
کسی به وصل تو چون شمع يافت پروانه   که زير تيغ تو هر دم سری دگر دارد
به پای بوس تو دست کسی رسيد که او   چو آستانه بدين در هميشه سر دارد
ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب   که بوی باده مدامم دماغ تر دارد
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس که تو را   دمی ز وسوسه عقل بی‌خبر دارد
کسی که از ره تقوا قدم برون ننهاد   به عزم ميکده اکنون ره سفر دارد
دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد   چو لاله داغ هوايی که بر جگر دارد
link


ديدم به خواب خوش که به دستم پياله بود   تعبير رفت و کار به دولت حواله بود
چهل سال رنج و غصه کشيديم و عاقبت   تدبير ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت   در چين زلف آن بت مشکين کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر   دولت مساعد آمد و می در پياله بود
بر آستان ميکده خون می‌خورم مدام   روزی ما ز خوان قدر اين نواله بود
هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچيد   در رهگذار باد نگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح   آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود
ديديم شعر دلکش حافظ به مدح شاه   يک بيت از اين قصيده به از صد رساله بود
آن شاه تندحمله که خورشيد شيرگير   پيشش به روز معرکه کمتر غزاله بود
link


زبان خامه ندارد سر بيان فراق   وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم که بر اميد وصال   به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم   به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال   که ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی   فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود   ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم   که روز هجر سيه باد و خان و مان فراق
رفيق خيل خياليم و همنشين شکيب   قرين آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست   تنم وکيل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از يار   مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق
فلک چو ديد سرم را اسير چنبر عشق   ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پای شوق گر اين ره به سر شدی حافظ   به دست هجر ندادی کسی عنان فراق
link


ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش   بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم   آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود   گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خويش
کای دل تو شاد باش که آن يار تندخو   بسيار تندروی نشيند ز بخت خويش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد   بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خويش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون   آتش درافکنم به همه رخت و پخت خويش
ای حافظ ار مراد ميسر شدی مدام   جمشيد نيز دور نماندی ز تخت خويش
link


 

 

اینم یه سبد گل تقدیم به شما .

 

اینجا نماز خونه بود که اون طرفش دریا بود .

 

اینم یه قایق که توی چمناست .

 

اینم جدید ترین مدل گاری 2008.

 

اینم یه آلاچیق خوشگل .

 

گلها رو داشته باش .

 

اینم نخل شمال راستی اونجا پر از این درختا بود اینا نخله ؟ وا مگه

نخل مال جنوب نیست .

 

اینم یه قسمت کوچولو از اون محوطه بود .

 

نامردین اگه ببینین و نظر ندین

اینم عکس عشقولانه:

اینم عشق من :

 

 

 

دستاوردهای سفر کوش آداسی:

 

-         یک بدن کاملا ذغالی!

-         روحیه سرحال

-         خستگی راه برگشت!

-         یک ساعت و نیم بهم خوردن زمان خواب شایا( دیشب 2 خوابید!)

-         چند تا پیراهن جدید!

-         یک عالمه خاطرات خوش

-         از همه مهمتر یک کیلو و نیم اضافه وزن!

 

 

 

"یک شنبه روزی، هنگامی که در اتوبوس بودم، پشت سرم مردی در اواخر میانسالی خود داستان بی معنایی را با صدای بلند تعریف می کرد. از آن نوع داستان هایی بود که حتی اگر آن را مستقیماً برای خودتان هم تعریف کنند باز به دشواری می توانید دنبالش کنید، و با این که به محتوای داستان گوش نمی دادم، اما در درونم خیزش نامنتظر نفرت را احساس کردم. آن چه دلم را به هم می زد، نه حرف های او، که نحوه ی گفتارش بود- کیفیت صدا و شیوه ی تلفظ اش."

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست        تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیــــــست

با اینکه بیتاب منی بازم منو خط مــیـــزنـــــی      باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشــمــــنــی

کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کـنه           اون لـــحظـــه های آخر از رفتن پشیمــونـــــــــت کنه

دلگیــــرم از ایـــــن شـــــــــهــــــر ســـــــــــرد            این کــــوچــــه هـــای بـــــی عـــبــــــــــــــــــــــــور

وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره         عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پــــــــــــره

باید تو رو پیدا کنم،هر روز تـــنــهاتر نــــشـــی          راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نـــــــــشـــی

پیدات کنم حتی اگه پـروازمـو پر پر کــــــنـــــی         محکم بگیرم دستتو،احساســـمــو بـــــــاور کنـــــــــی

 

 

 

 

http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجخدایا سرشت تو پاک و بی آلایش،

http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجپس از تو می خواهم چنین دلهای بی آلایش

http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجرا که قطره ای از نهاد توست ، گریان مکنی

 


http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجلبخندهايش به حالت تعليق درامده.ازوقتي تکرارشادي هايش راحلق اويزکردهhttp://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج


http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجچقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانندhttp://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج


http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجمن در این کلبه خوشم تو در ان اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش.http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج


http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجبیا در باغ چشمانم درختی از عطوفت باش http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجکه من فانوس شهرم را ؛ http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجبه دستان تو بسپارم http://sms-5m5.blogfa.com/- اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.orgگروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org 

 

 

 

ر یک روز آفتابی پسر کوچکی وارد داروخانه ای شد، کارتن شامپو را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هشت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسرشد و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد ."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

پایان داستان

* بدبختی عملکرد کاری من کامپیوتری هستش دوما ه یه بار مسئولم باید بهم امتیاز بده .

* چون یکشنبه تعطیلی میلادیست در نتیجه این داستان را در یکی از روزهای پاییزی پاریس تجسم کنید .

 

عکس یوزارسیف

میگم حضرت یوسفم فشنه...

اینم زلیخا عاشق یوسف

 

۲.

۳.

۴.

۵.

 

 

 

 

 اینم یه عکس دیگه واسه دوستای گلم...

 

 

یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت می‌گم چشماتو می‌بندی؟ میگی آره! بعد چشماتو می‌بندی ... بهت می‌گم برام قصه می‌گی تو گوشم؟ می‌گی آره! بعد شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن ... می‌دونی؟ می‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی تو که نمی‌دونی می‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمی‌دونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمی‌بینی که سریع می برم ... نمی‌بینی خون فواره می‌زنه ... رو سنگای سفید ... نمی‌بینی که دستم می‌سوزه و لبم رو گاز می‌گیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه می‌گی.. من شلوارک پامه ... دستمو می‌ذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم می‌ریزه رو زانوم و از زانوم می‌ریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی ... تو بغلم کردی ... می‌بینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم می‌کنی که گرم بشم ... می‌بینی نامنظم نفس می‌کشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! می‌بینی هر چی محکمتر بغلم می‌کنی سردتر میشم ... می‌بینی دیگه نفس نمی‌کشم ... چشماتو باز می‌کنی می‌بینی من مردم ... می‌دونی؟

من می‌ترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می‌گیره‌ها ! بعدش تو همون جوری وسط گریه‌هات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم می‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ 

 



 

 

 

 

 

 

گفتم نرو پرپر میشم

گفتی: میخوام رها باشم

گفتم: آخه عاشق شدم

گفتی:میخوام تنها باشم

گفتم: دلم

گفتی: بسوز

گفتی: یه عمری باز هنوز

گفتم: پس عمرم چی میشه

گفتی: هدر شد شب و روز

گفتم: آخه داغون میشم

گفتی: به من خوش میگذره

گفتم: بیا چشمام تویی

گفتی: آخر کی میخره

گفتم: منو جنس میبینی

گفتی: آره بی قیمتی

گفتم: یه روز کسی بودم

با من نکن بی حرمتی

گفتم: صدام میمیره باز

گفتی: با درد بسوز بساز

گفتم : حالا که پیر شدم

گفتی: که از تو سیر شدم

گفتم: تمنا میکنم

گفتی: میخوام خردت کنم

گفتم: بیا بشکن تنو

گفتی: فراموش کن منو

_________________
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد‎‎
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد.



 

 

 

 

 

در این فکرم من و دانم که هرگز

 

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

 

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

 

دگر از بهر پروازم نفس نیست

 

 

درد تاریکیست درد خواستن

 

رفتن و بیهوده خود را کاستن

 

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

 

سینه آلودن به چرک کینه ها

 

در نوازش،نیش ماران یافتن

 

زهر در لبخند یاران یافتن

 

زر نهادن در کف طرارها

 

گمشدن در پهنه ی بازارها

 

 

 مسافر به انتظارت خواهم ماند.تا ابد برای همیشه!زیرا می دانم که به سوی من

 باز خواهی گشت.پس با همه ی توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد.

به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را

می نوازد.قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است.

حتی اگر بدانم جسمت به سوی من باز نمی گردد باز هم به انتظار می نشینم.

                     شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد.

 

 

 

 آگهي تبريک

 باراک عزيز!

يک‌بار ديگر در چهارمين سال عمر مبارک دولت رايحه، شاهد به بار نشستن موفقيت عظيم ديگري از معجزات هزاره سوم هستيم، که به حتم بعد از غني سازي سوخت هسته اي و هدفمند کردن يارانه ها و مسکن مهر خيلي خوش به حال‌مان شد!

 آري همانا انتخاب تو به عنوان پرزدنتي ( يو اس آ ) فقط يک انتخاب نبود! يک نه بزرگ به همه کج انديشان ذليل مرده بود که مي خواستند آن پيرمرد را قالب مان کنند! بي شک با آمدن تو شعار " ديو چو بيرون رود اوباما در آيد " تحقق يافته است و اميدواريم که آن همه حرف قشنگي که با چشمان اشک آلود در نطق پيروزي انتخاباتي‌ات گفتي، با جلوس در کاخ سفيد به فراموشي نرود و چشمه اشکت هيچ وقت نخشکد .

 از طرف اوبامايي هاي مقيم مرکز

 آگهي مزايده

 انتخاب يک برخي به عنوان رياست جمهوري يک برخي کشور ديگر، موجبات بهانه براي يک برخي شعار دهندگان گرديده و فعلا گيج و ويج مانده‌اند که يک برخي شعارها مستدام گردد يا نه؟! لذا به سبب احتمال کاهش ارتفاع ديوار بي‌اعتمادي و براي دل‌خوشي يک برخي  کبک ها که سرشان در خاک و خل گير کرده و به دلايل خيلي ديگر که هنوز عقلمان قد نمي‌دهد ، مقاديري شعار با پس زمينه آرمانگرايي ويژه جمهوري هاي تازه استقلال يافته و انقلاب‌هاي ململي و مخملي ، در قالب هاي ضد امپرياليستي ، مرگ بر ، زنده بر و ... به فروش مي رسد . علاقمندان جهت کسب اطلاعات بيشتر به سياست هاي جديد ( سيا ) مراجعه فرمايند .

 روابط عمومي سيا و شرکاء

 آگهي ازدواج فوري

 يک عدد کاندوليزا رايس ترجيحا بانو، دو خوابه، با مستقلات نفتي، در حد صفر کيلومتر، جهت ازدواج با طايفه رجال سياسي ترجيحا از احزاب جمهوري خواه شيخ نشينان خليج عرب ( فارس سابق ) اعلام آمادگي مي کند . افرادي که قيافه بالا تنه شبيه دي کاپريو داشته باشند در اولويتند .

 جمعي از طرفداران محيط زيست

 آگهي استخدام فوري

 با عنايت به احتمال وقوع استيضاح چند وزير ديگر ، به تعدادي کارگر ساده با مدرک تحصيلي سيکل جهت اشتغال در پست هاي وزارتي شديدا نيازمنديم . علاقمندان به همانجا مراجعه فرمايند . ضمنا مدرک تحصيلي عزيزان قبلا استعلام خواهد شد و به مدارک تحصيلي صادره از آکسفورد ايکبري! تاثيري داده نخواهد شد .

 بنگاه کاريابي رايحه‌مند

 آگهي همکاري

 به چند نفر تلسکوب! جهت رصد جزاير کوچک براي تبادل سفير نيازمنديم .

 وزارت خارجه و سفراي ترشيده 

 

 

 

 

کدخدای راستگو ( از مجموعه قصه های آبادی)

آورده اند که روستای بزرگی با مردمان راستگو در گوشه ای از این جهان کذاب موجود بود. مردم روستا خیلی زود باور بودند ، کافی بود که کدخدا و یا مستشارانش وعده سرخرمنی به مردم بدهند و این طفلی جماعت دیگر به معده شان قول کباب می دادند و البته بعدها به این سودا زخم معده می گرفتند ...

القصه وعده و وعیدهای کدخدا پابانی نداشت ، یک روز قول مسکن می داد ، یک روز قول وام ازدواج می داد، یک روز به همه سهام می داد ، یک روز یارانه می داد ، یک روز رایانه میداد ، یک روز بیمه می کرد ، یک روز کنکور را بر می داشت و جایش چیز دیگری می گذاشت! ، یک روز گوش متخلف ها را می پیچاند ، یک روز درمانگاه آبادی را مجانی می کرد و روز دیگر همه این فرمایشات را فراموش کرده و حتی آب قناب جیره بندی می شد ...

خلاصه به اندازه ای از این شل کن سفت کن ها اتفاق افتاد که دیگر مردم تصمیم گرفتند که به خاطر وعده های بی ریشه کدخدا برنامه های زندگی شان را بهم نریزند و مثل سابق به قوت لایموت بسنده کرده و زندگی از سر گیرند....

این گذشت تا این که یک روز جارچی های کدخدا همه جا داد و قال راه انداختند که ایها الناس ! کدخدا تصمیم گرفته هر روز به هر خانواده ای یک کیسه طلا بدهد و برای این که مردم زحمت حمل آن را نکشند به پیمانکار بخش خصوصی سفارش کار داده شده تا کیسه های طلا را به در هر خانه ای برساند و البته رسید تحویل هم نمی خواهیم چرا که ما نوکر مردمیم و آنها قیم ما ...

مردم آبادی هم که مثل سابق گوش شان از این صحبت ها پر بود ، هیچ بهایی ندادند که ندادند . اما از بخت خوش این بار کدخدا تصمیم جدی داشت ، و از فردای آن روز خدمه های کدخدا هر روز یک کیسه طلا جلو درب مردم می گذاشتند و می رفتند ... اما چون مردم دیگر اعتمادی به این حرف ها نداشتند خیال می کردند که حتما این کارها دوربین مخفی است و به کیسه های طلا نزدیک نشدند که نشدند ...

دو سه ماه گذشت تا این که کیسه های طلا جلو درب هر خانه ای تلنبار شد و کم کم به دلیل عرضه  بالا و نبود تقاضا ، قیمت جهانی طلا روز به روز افت کرد و طلا از حالت ارزشمند بودن به مشتی زباله تبدیل گردید ...

عاقبت پسرخاله کدخدا که اتفاقا پیمانکار رفت و روب بود ماموریت یافت تا این آت و آشغال ها را از جلو درب منازل جمع کند .  

 

 تذکر : هر گونه تشبیه این موضوع با داستان چوپان دروغگو پیگرد قانونی دارد.

 

 

 

جام مش جمشيد ( از مجموعه قصه هاي آبادي )

     آورده‌اند که روستاي آسفالت شده بزرگي با مردمان ورزشکار در گوشه اي از اين جهان رخوت زده موجود بود ! ورزشکاران روستا به برکت مديريت صحيح کد خدا در همه عرصه‌هاي ورزشي بر دهکده هاي مجاور پيروز مي شدند . يکي از ورزش هايي که در بين عموم اقبال فراوان داشت بازي ورزشي بود به اسم " پيل دسته " .

مسابقات ليگ برتر جام مش جمشيد

ورزشکاران اين رشته بين مردم ده خيلي محبوب بوده و تقريبا همه دختران اهالي عکس آنها را در طاقچه اتاق‌شان داشتند و البته از وقتي که پيل دسته به صورت ليگ حرفه اي برگزار مي شد ورزشکاران اين رشته حسابي مايه‌دار شده و به همين خاطر اوليا بچه‌هاي خود را تشويق مي کردند که به جاي درس خواندن بروند پيل دسته باز شوند تا بلکه بجاي الاغ ، سوار اسب هاي تازي وارداتي شوند . البته بعضي مواقع هم پيل دسته بازان الگوي خوبي براي جوانان نمي شدند و سر از پارتي و خفن کاري در مي‌آوردند که نيروهاي " واکنش سريع " تحت امر کد خدا آنها را ارشاد مي کردند ...

اين بگذشت تا که اين که اوج بازي هاي سراسري موسوم به جام مش جمشيد فرا رسيد و تيم روستا در چند قدمي صعود به جام جهاني قرار داشت . هيجان و تشويش تمام مردم روستا را گرفته بود و حتي اين حساسيت به زنان و پيران ده نيز سرايت کرده بود که گويي در اين شهر هيچ مشکلي نيست الا صعود تيم پيل دسته به جام جهاني .

در جريان بازي‌ها مردم فوج فوج از زمين هاي کشاورزي ، صحرا و دار قالي بلند شده و براي تشويق تيم به ورزشگاه خاکي مستقر در وسط آبادي مي رفتند . در اين ميان عده اي از تماشاگرنماها  فضاي ورزشگاه خاکي را کمي مسموم نمودند و حتي به اهل و عيال داور نيز ابراز لطف وافر کردند و خلاصه لطف بازي هاي سالم و جوانمردي در بين حرف هاي صد تا يه غاز گم شد ... کد خدا هم که اين طور ديد فورا دستور داد تا متد شگرف مديريتي يعني " تنبيه براي همه ـ تشويق براي يک نفر " را اجرا کنند تا همه اهالي بدانند که اگر کد خدا اراده کند از يک من ماست چقدر دوشاب استخراج مي شود ؟!

القصه با نظر ايشان محل برگزاري بازي ها به دورترين ناحيه حريم روستا انتقال يافت تا بهانه هاي مختلف سبب عدم راهيابي تيم به جام جهاني شود . پس ما نتيجه   مي گيريم که همه امور به نظر مساعد کد خدا بستگي داشته و البته مکان رقص عروس با کيفيت و نتايج حاصله از آن نيز رابطه مستقيم دارد !

 

 

 

 

 

شرحي برمناقب شيخ محمد اشرف نيا

از جهد بر منصب استانداري تا سوداي وکالت در پارلمان

 دوش به قلت تجربت از بزرگي استفهام نمودم راز ماندگاري برخي مديران را؟ گفت: در مسطور آمده که سه نشان دارد: يکي آن باشد که امروزي ها آن را ژنتيک و قدما بر آن نام مادرزاد نهند بدين روي که شخص چون از شکم مادر برون جست مدير زاده شود و دويم قرابت و خويشي با طايفه بزرگان علي الخصوص اين خويشي هر چه به طايفه عيال مهتر بهتر، و سيم داشتن جربزه و فن بيان که بخيلان بر آن نام دستمال نهند. اما در حقيقت يک نشان دارد و بس: آن که مدير بايست در بند احساسات نبوده و جهت حرکت آب در امواج خروشان داند که هر کس را اين صفت موجود نيست به نزد اهل فن نا خرد شمارند و کلاهش پس معرکه .

منقول از عبيد غازاني في کتاب منهاج الغازان فی الاحوال چاخان باب 1400 به نقل از جدش و او هم سينه به سينه به گفته بچه محلش چنين روايت کند که...

 

شرحي بر مناقب شيخ محمد اشرف نيا

جهد بر منصب استانداري تا سوداي وکالت در پارلمان

 دوش به قلت تجربت از بزرگي استفهام نمودم راز ماندگاري برخي مديران را؟ گفت: در مسطور آمده که سه نشان دارد: يکي آن باشد که امروزي ها آن را ژنتيک و قدما بر آن نام مادرزاد نهند بدين روي که شخص چون از شکم مادر برون جست مدير زاده شود و دويم قرابت و خويشي با طايفه بزرگان علي الخصوص اين خويشي هر چه به طايفه عيال مهتر بهتر، و سيم داشتن جربزه و فن بيان که بخيلان بر آن نام دستمال نهند. اما در حقيقت يک نشان دارد و بس: آن که مدير بايست در بند احساسات نبوده و جهت حرکت آب در امواج خروشان داند که هر کس را اين صفت موجود نيست به نزد اهل فن نا خرد شمارند و کلاهش پس معرکه .

منقول از عبيد غازاني في کتاب منهاج الغازان فی الاحوال چاخان باب 1400 به نقل از جدش و او هم سينه به سينه به گفته بچه محلش چنين روايت کند که شيخ محمد اشرف نيا را اجمعين از صفات اخص فوق در هم يکي اوفتد تا چونان بر عرش قدم زند که گويند روزي به قصد بسط مفرح ذات از زادگاهش عجب شير روانه ديار تحت امرش طبريز بود که به اثنا راه فرزند از رزومه فاخر پدر سئوال کرد و جوياي نصايح در باب استمرار طريق پدر در آينده.

شيخ محمد اشرف نيا قدس سره، که در کتب تواريخ پيشتر به شيخ اشرف اشتهار دارد، بعد از حمد و ثناي حضرت حق به ذکر فروتني و شکست نفسي هاي مرسوم مديريتي پرداخته و چنين سخن برآورد که:

جان پدر! پدر هيچ بر سبق غره ندارد که مصداق همان جمله معروف باشد که «هذا من فضل ربي» و اگر لطف و کرامات او نبود که شيخ اشرف چونان دگران رعيت بود از آن حيث که مدارج و مکاتب غني در خور نباشد و بل چه بسا در عوام بيش از او صفات عاليه معنوي يافت شود و قس عليهذا ... بعد از اين چنين ابراز، که بيشتر گلابي بازي باشد تا فروتني، بر فرزند سوابق و مدارج بر شمرد بدين سياق:

اي فرزند! پدر در اوان کار به عضويت شوراي نهادها بر آمد تا قاماس قاماس به کسوت شهرداري خوي وارد آيد و از آن طرق به کسوت رييس هيئت مديره و مدير عاملي آب اروميه جولان همي رود که آنجا مدخلي براي دخول بر شهرداري خوي باشد و بعد رداي معاونت سازمان آب منطقه اي آذربايجان غربي را پوشيده و به سبب سوابق مرتبط فوق با امر «آموزش و پرورش»! عضو شوراي منطقه اي آموزش و پرورش آذربايجان غربي اتفاق حضور اوفتد تا از اين يوم بخت با مردم شريف آذربايجان شرقي يار باشد که به طبريز رحل اقامت بگسترد که بر مسند مديريت سازمان آب جلوس همی نماید... زينحال به همان جهد قديم از نردبان مديريت مکرر بالاتر همي عزم بود تا بر هيئت مديره و معاونت آب و فاضلاب استان آذربايجان شرقي يکه تازي مطلق گردد تا به سبب ارتباط تنگاتنگ مديريت فاضلاب با امر خطير «آموزش و پرورش»!، به عضويت شوراي منطقه اي آموزش و پرورش استان آذربايجان شرقي بر آمده تا اینکه چندي بعد با افتخار بر رزومه خود کتابت گردد: «اولين شهردار منتخب دولت اصلاحات» و بعد از آن مشاور استاندار و معاونت عمراني استاندار و مخلفاتي شغل هاي دم دستي اين چنيني که البت رضاي حضرت حق و خدمت به خلق الله در نظر بود و لا غير.   

فرزند که به استماع چنين مثنوي پر هيبت مملو از مقام و منصب هاي پدر کمي سر در گم بود، نيشخندي بر آورد و فرمود:

اي پدر! في الحال خوش تر آن باشد که جنابعالي جاي خود را با اين ساققيزنويس آذرپيام عوض کني که تو از ساققيز چسبناک تري، آن گونه که بر ميز و صندلي هاي مديريتي چسبيده اي!... پدر نيز در قبال اين حرف شوخ وار بر بازوي فرزند کوبيد و ادامه داد:

اي فرزند! زينهار که فکر در کني اين جولان همين طور الله بختکي نصيب پدر گرديده که حلال روا ندارم بل که تجربت و زيرکي و شناخت سمت باد در اين مدار مهم باشد که تو طفل صغير چه داني پدر سياست پيشه چه گويد، که شاعر بهتر فرمايد: خامان ره نرفته چه دانند شور عشق؟ که ايضا آن چنان که مبرهن است در اين باب اخير که معاونت عمران را يدک داشتم هيچ نکردم جز ادامه دهنده همان راههاي بي مقصد و مدارا با پروژه هاي لاک پشتي ابتر وار که اين فقرات در چنبره بده بستان هاي رايج مستور ماند و البت به زمان پاسخگويي مقام مافوق تر مسئول است و بنده مصون !

فرزندم! سياست را چونان عسل و سرکه باشد که گاه به اجبار يکي را نوشيدن مباح ضروري اوفتد آن چنان که گاه به اقتضاي زمانه و به کاندیداتوري پارلمان ششم بايد دم از اصلاحات زده و بر شهرداري دولتش غره گشت و چه بسا زماني دگر دم از ارزشها زده و پيراهن يقه دپيلمات سفارش همي از براي دوخت که اين چنين رسوم در بين طايفه مديران امري عادي باشد و گريز نيست که اگر جز اين بود که چنين رزومه پر طمطراق را رديف نبود في الحال. 

فرزند را در اين حال سئوال از آرزوي پدر در لب نشست که شيخ اشرف آهي بر آورد و فرمود:

عزيز دل بابا! پدر را دو آرزو بر دل بود که تا بر آن دو دست نپايد افسردگي و ياس را نشايد که شيخ اشرف را جلوس بر کرسي سبز پارلمان اميد فراوان يازد اگر چه اين امر به صبر و ممارست تا پارلمان دوره هاي مديد لازم بود. و ديگر آرزو همانا بر مسند استانداري گام نهادن و تاج و تخت والي استان بر تن پوشيدن را تمناي دل باشد که اين دومي را خماري مضاعف مستولي گشته از آن حيث که چند روز قبل از يک قدمي اش ديپورت گرديدم.

گويند سخن که بدينجا رسيد حوصله شيخ اشرف از کف رهيد و فرزند را ياراي صحبت اضافه نمانده و آن پير سياست پيشه را با تفکراتش تنها گذاشت تا براي فرداي عمر سياسي اش فکر نو در کند که شب دراز است و قلندر بيدار.

 

 

ای کاش حرفاتو به خودم میگفتی من که خیلی باهات راحت بودم تو بودی که نمیخواستی غرورتو بزاری

کنار سعی کردم انقدر بهت نزدیک بشم تا منو باور کنی تا بفهمی عاشقانه دوست دارم در کنارم باشی

چون از صمیم قلب دوست دارم ومیپرستمت تو که میدونی دنیای منی و بدون تو زندگی معنایی نداره

الان شدم یه الهام تنها و غمگین بار ها نزاشتم با یه موضوع کوچیک بینمون بهم بخوره اما دیگه نتونستم

تلاش کنم چون خودمو هیچ دونستم وفهمیدم دیگه فایده ای نداره که بخوام تلاش کنم چون تو نمیخوایی

تو منو حقیر کردی اما من اینه خیالم نیست چون دوست دارمو تورو از خودم میدونم بارها اشکمو دراوردی

اما برام شیرین بود عزیز دلم هر کی جایی من بود دیگه براش این چیزا مهم نبود اما من با همه فرق

میکنم اینو خودت خوب میدونی الانم تنها نگرانیم تویی که نکنه اشتباهی کنی که بعدش پشیمون

بشی شاید خنده دار به نظر برسه اما تو بیشتر از خودم برام مهمی تور خدا مراقب خودتو کارات باشه

دوست دارم عزیزم ...

 

 

 

 

خیلی دوست دارم برای چند لحظه ام که شده خودمو جای تو بزارم تا بیبینم چه حالی داری دوست دارم

بدونم چقدر برات همه چیز مهم بود درسته همه چیز تموم شده اما با وجود این که داره روزای جدایمون

بیشترو بیشتر میشه اما من به جایی اینکه اروم تر بشم داغون تر شدم اشتباه من و سزای با تو بودن

بود که دوست داشتم ومیخواستم پابه پات بیام تا بزرگ بشی اما این فکرم اشتباه بود منی که با تمام

وجودم حست میکردمو توبرام بیشتر از خودم مهم بودی این بود جواب این همه دوست داشتنم من تو

این مدتی که با هم بودیم خودمو به خاطر تو فراموش کرده بودم وشده بودم کسی که تو میخوای درسته

خیلی چیز ها رو نتونستی تغییر بدی اما در هر صورت شده بودم نیمه تو خاطره های با هم بودنمون

شده برام یه خواب تنها نگرانیم تویی که تو این دنیایی بی رحم میخوایی چی کار کنی هر وقت به یاد

حرفات میوفتم سعی میکنم ازشون دور شم دلم شکسته نمیخوام بگم تو دلمو شکستی میگم رسم

دوست داشتن و عاشق بودن همینه که دل عاشقارو میشکونه.

یاد حرفات بیوفت که چه حرفایی به کسی که یه زمانی دوسش داشتی زدی . چطوری تونستی تو روم

وایستیو بگی .............................. ادم با دشمنشم این رفتارو نمیکنه که تو با من کردی خیلی باهات

حرف داشتم اما تو مهلت ندادی حرفامو نگه میدارم زمانی که تو همه چیزو بفهمی . که رفتارت با من

اصلا" منطقی نبود تویی که تو دلت هیچی نیست تویی که پاکو معصومی تویی که میدونم با تمام

وجودت دوسم داشتی تویی که حاضر نیستی دله کسیو بشکونی اما نمیدونم چی شد دنیا

برعکس شد....       

اما برات آرزوی موفقیت میکنم و همیشه دعا میکنم که تو زندگیت خوشبخت بشی به تمام آرزوهات

برسی و نزار هیچ کس برات تصمیم بگیره تا الان رو پاهای خودت وایستادی از این به بعدشم همین کارو

کن و خاطره دوستیمونم بزن به حساب یه خواب حالا یا تلخ یا شیرین

این حرفا رو نوشتم تا به خودت بیایی همین البته اگه یه روزی یه سری به نوشته هام بزنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزی قلبت رو دزدیدم و واسه اینکه جای اون یه جای امنی باشه

 

اونو تو قلبم جا دادم اما نمیدونستم که وقتی میخوای اونو ازم بگیری

 

                             قلبمو می شکنی...!!!!!!!!

یاد گرفتم عشق با تمامه عظمتش دو سه ماه بیشتر نیست

یاد گرفتم عشق یعنی فاصله و فاصله ...

یعنی دو خط موازی که هیچ گاه به هم نمی رسن ...

یاد گرفتم در عشق همون قدر که محبت کنی همون قدر از ارزشت کم میشه

و یاد گرفتم هر چه عاشق تر

                             تنهاتر...

 

 

 

به تو نگاه می کنم
به دور دست
به نقطه تاریک عمرم
به جایی نگاه می کنم که روزی به واسطه تو

بر قله آن می ایستادم
به جاده نگاه می کنم
جاده ای که روزی همه دلخوشی من بود
روزی گفتم تنهایی خیلی تنها

گفتی با تنهایی تنها ترم
به خود می گویم که چرا
که چرا رفت و نگاه نکرد
چرا چشمان خسته و گریان مرا ندید

چرا رفت وعشق را با خود برد
بازهم به دور دست نگاه می کنم
باز هم به نقطه ای سیاه نگاه می کنم
چشمهایم را می بندم

چشمهایم را از جاده بر می گردانم
آن روز یادت هست
آن روز را به یاد می آوری
روزی که به تو گفتم دوستت دارم

روزی را که قلبم را به تو تقدیم کردم
روزی که پلک هایم قدرت زدن نداشت
چون چشم هایم به چشمانت خیره بود
روزی را به یاد می آوری

که عاشقانه از درد هایم برایت سخن گفتم
آن را برای تو کنار گذاشته ام
قلبم را می گویم
قلبی که از غصه و درد سنگین است
قلبی که مالامال از محبت خالیست
همیشه اینگونه بوده است کسی رو که خیلی دوست داری زود از دست
 
می دهی ...پیش از اینکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد
و دور می شود هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته ای هنوز همه ی
لبخندهایت را به او نشان نداده ای ...همیشه این گونه بوده است کسی را که از
دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود و وقتی به خودت می ایی که
 
دیگه...!!!
         برای عشق تمنا کن ولی خار نشو.

              برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده. 

                        برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. 

                 برای عشق مثل شمع بسوز ولی نزار پروانه ببینه. 

              برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر.  

                         برای عشق وصال کن ولی فرار نکن.

            برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن... 

           عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني.

 

 
 
 
 
 
 
 

امانت نبود دلم

که دست نخورده باز پس فرستادیش

امانت نبود دلت

که بی بهانه بازستاندیش

تنها چشمهایم به امانت آمده بودند

و لبهای ترانه خوانم

 

خیالی نیست نازنینم

رها کن این کور لب دوخته را

دلت را بردار و برو...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لحظه هاي بي تو بودن خيلي سخته

روزي كه اومدي خودت اومدي ومن ناخواسته باهات دوست شدم فقط به عنوان دوست بوديم اما روزا كه

گذشت عاشقت شدم يادم روزاي اول بي تاب بوديو طاقت نداشتي ازم دور باشي و قتي با هم قهر

ميكرديم نميزاشتي چون طاقت قهرو نداشتي اين كارات باعث شد منم عاشقت بشم وتوبشي تمام

وجودم اما روزا كه گذشتن و به ۱ سال ۶ ماه رسيدن همه چيز برعكس شد من بي تابت شدمو وطاقت

دوريتو نداشتم اما چه سود حالام كه رفتي خودت خواستي بري اما نخواستي بفهمي با اومدنو ورفتنت

كسي رو درگير خودت كردي من هميشه ناراحتيهات برام مهم بود اما تو نه بعد اسم دوستيمونو گذاشتي

عشق اما دريغ از كاراي كه يه عاشق بايد درقبال عشقش كنه من تمام حرفاي خودم كه بهت ميزدم يا

حرفايي كه تو ميزدي رو براشون ارزش قائل بودم اما تو حتي براي حرفايي كه از روي احساسات        

بچه گانت ميزدي ارزش قائل نبودي اما اگه ميديدي بي تابتو ميكردم چون ميدونستم نا خواسته يه

تصميمي رو ميگرفتي اما اين سري ديگه با همه لحظه هاي با هم بودنمونو جدايمون فرق ميكنه بد جوري

دلمو شكستي اميدوارم اينو روزي بفهمي كه دل عشقتو شكستي

 

راز گل سرخ براي خودش كلي حرف داره اما فقط براي خودش چون فقط اونه كه ميفهمه عشق يعني چي

 

تنهايي رو ترجيح ميدم ميدوني چرا به خاطر اينكه احساساتتو خرج كسي نميكني كه بعدش بخواد

 

 

 

 

 

 

 

هرگز نگو ...

هرگز نگو که دوست دار ی حقیقتا بدان اهمیت نمیدهی ...

درباره احساسات سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد...

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستنش را داری ...

هرگز نگو برای همیشه وقتی می دانی که جدا می شوی ...

هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری ...

هرگز سلامی نده وقتی می دانی که خداحافظی در پیش است ...

 به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی ...

قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری...

 

 

 

 

 

 

 

 

سوختن معنای عشق است

 

پسری باهوش و زیرک بود و از كودكي علاقه به علم و دانش داشت . او ۱ آهنگر زاده ، شهرستانی و بزرگ شده ي جنوب شهر بود ...

نوجواني احمدي نژاد

... و از بچه مذهبيهاي محل

می­شد حدس زد که اعتقادات دینی محکمی دارد

با رتبه ي خوبي وارد دانشگاه شد

كارت دانشجويي احمدي نژاد

عضو فعال انجمن اسلامی و با بچه هاي آنجا حسابی دم خور بود

احمدي نژاد دانشجويي

كم كم با امام آشنا و علاقه مند و شیفته ي او گردید

امام احمدي نژاد

انقلاب تازه پیروز شده بود ؛ خبر رسید که از جنوب و غرب به كشور حمله شده است ؛ با دوستانش به جنگ رفت

احمدي نژاد جبهه

دوستاني كه بعضی از اونها ديگر در عالم خاکی نيستند

جبهه احمدي نژاد

جنگ تمام شد ؛ دولت به او پیشنهاد استانداري تازه تاسيس اردبيل را داد . از فرمانداری ماکو به اردبیل آمد

اردبيل استانداري

مدتی بعد  شورای شهر دوم به دنبال ۱ شهردار مناسب و کارشناس برای تهران بود . پيشنهاد مسولیت شهر را به او دادند . او هم پذیرفت

تهران احمدي نژاد

چند سال ديگر نيز گذشت ... تا اینکه سرانجام در ۱ روز ساده ، كه شهردار در حال استراحت بود ،

خواب احمدي نژاد

سحر گاه از خواب بیدار شد و صبحانه اش را خورد

احمدي نژاد صبحانه

كفشهاي بنددارش را پوشيد تا راهی مسجد شود

احمدي نژاد
جمعيت زیادی درب مسجد جمع شده بودند و يكصدا مي گفتند : شهردار مردمي ما رييس جمهور ماست

استقبال مردمي

او مثل هميشه با روي خوش جواب داد

گفت زود است هنوز صبح نشده ؛ چند روز بعد ثبت نام كرد
انتخابات

رقابت  شدید ، حریفان  قدر و تنور انتخابات داغ داغ

نام او در حلقه ي فرضی نبود .  در مرحله ي اول کمتر نگاهی به سمت او رفت

ولي او محكم و جدی آمده بود

احمدي نژراد محكم

شعار خوبي انتخاب كرده بود

احمدي نژاد انتخابات

گفتمان عدالت طلبی کاملا فراموش شده بود
لزوم عدالت

فضاي فرهنگي نيز به هواي تازه نياز داشت

بعد از موفقیت در مرحله ي اول، بعضیها تازه فهميدند حضور او جدی است و اتفاقا تصمیم قطعی برای ماندن دارد

با اینکه دير آمده بود ولي خیلی زود او را شناختند

مردم از سادگي او لذت مي بردند و سادگي و صداقت وي در دل آنها نشسته بود

ابراز احساسات و لبخند او را هم دوست داشتند

مردم احمدي نژاد

رقابت تنگاتنگ و فشرده شده بود

بعضيها شمشیر را از همان ابتدا از رو بستند و تهمت و تخریب عليه او را با غلظت زیاد شروع کردند

موج حملات به سويش سرازير شد

ولی در آن سو و در میان مردم ، گاهي هجوم احساسات پاک آنها ، كار را برای وی سخت می کرد

در همه حال از خدا كمك می خواست

... و در همه جا

نماز احمدي نژاد

گام دوم را هم با موفقيت برداشت

مسير راه برايش مشخص بود

دوباره از خدا كمك خواست تا در اين راه یاریش كند

احمدي نژاد نماز

از امام عصر (عج) مدد جست

مسجد جمكران

و از محبوبيتي كه بين مردم كوچه و بازار داشت

سادگيش به دلها مي نشست

ساده زيستي احمدي نژاد

البته در اين راه دعاي معلم اولش هم موثر بود

احمدي نژاد معلم كلاس اول

تواناييهاي خودش هم به كمكش آمدند

تیمش را انتخاب کرد

احمدي نژاد

تا گامهايش را محكم تر بردارد

احمدي نژاد

بعضي  گروههاي داخل دايره ي قدرت هنوز او را غريبه مي دانستند ؛ از دست آنها به خدا پناه برد ؛ گاهي با او نامهرباني شد و تخريب . عده اي پر ادعا عكسش را آتش زدند اما بر خلاف مدعيان ، برنياشفت و با آرامش جواب داد

دانشگاه امير كبير احمدي نژاد

اين همه عجله و زياده روي در تخريب ۱ رئيس جمهور ؟!؟ نيت كرد تا راه امام و آقا را ادامه دهد

بعدها او  توانست شاخ بعضیها را در نيويورك بشکند

دانشگاه كلمبيا

او در گل زدن به دروازه ي حريف و استفاده از فرصتهای طلایی تبحر خاصي داشت

فوتبال احمدي نژاد

سوگند خورده بود براي دفاع از حق ملت ذره ای کوتاه نیاید

انرژي هسته اي

از آسمان تمام شهرهاي ايران گذر كرد

سفرهاي استاني احمدي نژاد

به ديدن مردم شهرها رفت و مردم هم به استقبالش آمدند

با زبان خودشان با آنها صحبت كرد

احمدي نژاد خانواده شهدا

گاهي بلوچ

گاهي مانند ۱ لرستاني غيور

احمدي نژاد در لباس بختياري

گاهي ۱ روستايي شاد

گاهي ۱ عرب خوزستاني

احمدي نژاد لباس عربي

و گاهي ۱ رفتگر شهرداري

گاهي تركمن

احمدي نژاد

پاستور را خانه ي اول خود كرد ؛ شيوخ كوچك منطقه را مسحور قدرت خويش نمود

احمدي نژاد شيوخ منطقه

بر روي اقيانوس پلي به اون طرف آب زد

احمدي نژاد آمريكاي جنوبي

افكار بلندي براي ايران در سر داشته و دارد

احمدي نژاد تكنولوژي موشكي

در نگاه خسته اش دلسوزي براي ايران موج مي زند

ملت را در تنهايي خود شريك كرد


بعضی غریبه ها حتي تا به قصد ربودن و ترور وي نیز پیش رفتند

... و چه زود گرد پیری بر چهره اش نشست

سه سال مدارا

اما خدا در همه حال با متقین و صبر پیشگان است

من عاشقم ای عارفان آمد بهار عاشقان

خواهم برم بر محضرش خونین تر از برد یمان

گردیده اکنون فصل نو آمد زمان وصل تو

هنگامه کن فریاد کن ای مدعی ای خوش بیان

ای دل بهای شد پدید آلاله سوسن بر دمید

آلاله ها گلگون صفت سوسن نموده صد زبان

ای دل نویدی دادمت هش دار عیدی دادمت

گسترده دیدی دادمت از گفتنیهای جهان

ما را سراسر جان شدی در جان ما پنهان شدی

چون آیت جانان شدی در عقل و روح و جسم و جان

همچون مسیحا دم شدی احیاگر آدم شدی

روشنگر یادم شدی رخشنده نور پر توان

ذکر تو ما را یاد شد تا آه ما فریاد شد

یکپاره شور و داد شد آزادی کوته زبان  

 

 

ای فام ما ای کام ما بی تو نبوده نام ما

ای صحبت ایام ما دستت گشوده دام ما

ای داد دل ای داد دل فریاد از این بیداد دل

ای وای ما ای وای ما ای وای این ایام ما

ای یاد ما ای یار ما ای دیده بیدار ما

ای شاه ما ای ماه ما روشن نموده شام ما

ای روشن از تو جام دل بی تو چه شد فرجام دل

نی نام دل ماندی به جا  نی عمر و جسم و جان ما

گفتی که از لعل لبت نقل و شکر نوشم دهی

گفتم که دادی وعده ای اکنون روا کن کام ما

کردم شکایتهای دل زان آه بی سودای دل

بر جام خلقان می زنی یکدم بزن بر جام ما

عمری طلب کردم تو را از بارگاه کبریا

اکنون که گشتی مبتلا چون می رهی از دام ما

آزادی از آنجا بدی لختی دگر آنجا شدی

دارد نشان زین ادعا خورشید راس بام ما

 

 

 

 

 

 

آتش عشق توئی در دل ما پیدا شد

سر ما در گرو عشق عظیمت تا شد

صد هزاران ره و بیره که زدم در همه عمر

عاقبت بر در کوی کرمت ماءوا شد

چهره واکن بنما رخ که از آن بخت جوان

شب ظلمت شد و خورشید کنون پیدا شد

صنما دل زبرم بردی و در آفت آن

دل چه باشد سر و جان یکسره از بن لا شد

تا نمودی به مژه قصد شکار چو منی

تا شکار مژه ات این دل بی پروا شد

تا به ابروت کمان کردی و دستی بزدی

تا که این پشت الف از غم هجرت تا شد

تا به یک غمزه نازت قد ما گشت دوتا

تا که از آتش عشقت شرری بر پا شد

تا نهادی به کرشمه سر نا ساز به ما

تا که نازت به دل غمزده ما جا شد

سر گرفتی و برفتی و پشیمان نشدی

هان چه کردی و چرا کردی و چون اینها شد

دل آزادی ما از غم دوریت شکست

دیده اش خون و زخون دامن او دریا شد

 

 

 

 

سر به سر عشق و نویدی همه امید منی

گل من سنبل من روضه جاوید منی

نفسم روح و روانم دل و عقلم هوشم

مه و خورشید و فلک زهره و ناهید منی

گل من تو همه مهری همه عشقی همه لطف

محفل بی غش من خانه امید منی

بت من عشق توئی عشوه توئی ناز توئی

صنما روح منی پیکر جاوید منی

عشق تو کشت مرا بر سر دارم آویخت

مه من گرمی من از تو  ُ تو خورشید منی

که سرشت آن تن سیمین قد رعنا لب لعل

شب من تار و تو مه روشنی دید منی

حرکات تو چنان کبک خرامان به دمن

بخت آزادی اگر خفت تو امید منی

 

 

 

 

دوش به مرغ و دمن شب پره دیوانه شد

شعله آتش گرفت یکسره ویرانه شد

زعطر گل بوستان بسکه به سر گیج شد

رو به بیابان شد و بی سر و سامانه شد

شهد گلستان چشید بر سر آتش رسید

بال به اخگر زد و بی دل و پروانه شد

چون ز تنش پر بسوخت بال به اخگر بسوخت

در نظر بوستان عاقل و فرزانه شد

بال و پر سوخته طوس پر افروخته

با می خاکستری ساقی میخانه شد

چون به سرای رفیق هدیه خود جان نمود

شهره هر شهر شد هم بت و بتخانه شد

بر سر کوی رفیق چون به خرامان رسید

باد زد و خاک شد تربت هر خانه شد

 

 

 

از عشق نگو جانا کین عشق گهر بار است

از هجر نگو یارا چون هجر دل آزار است

این نکته بدان ای دوست گر در طلب یاری

آنکس که بورزد عشق یا هجر گنه کار است

هجران تو پیرم کرد عشق تو اسیرم کرد

وز هجر و غم عشقت شب دیده چه بیدار است

گیرم تو شدی عاشق بر عشق شدی وافق

هر چند در این دنیا دیوانه شده عار است

با هجر چه خواهی کرد پس صبر توانی کرد

این است که آزادی از عشق تو بیزار است

 

 

 

آندم که تو را در ره باریک مدرسه .......

خندان و شاد و خرم و سرمست و پر نشاط

با دستهای گرم

با چشمهای چون شب و با چهره چو ماه

با قلب پر زمهر

لبخند عاشقانه و گرمی آن نگاه

دیدم ..... دلم زشوق

شد روشن همچون درخشش پر جلوه پگاه

 

آنگه که گشت دلم مملو اشتیاق

تا لحظه ای روشن شود چشمم به چشم تو

تا یک نظر نظاره کنم قهر .....ُ خشم تو

دانستم این نکته که دل مبتلا شده

زندانی و اسیر دوشبگون ُ چشم تو

 

آنگه که زنگ خانه تو با بهانه ای

بفشردم و خودت به دم درب آمدی

آنگه که از تلاقی چشمم به چشم تو

صد برق آتشین

از قعر تاریکی چشمان مست خود

بر قلب من زدی

آنگه که با غرور

آنگه که با تبسم و لبخند و رمز و راز

دادی به من ندا

از زیرکانه تماشای سایه ها

عشقت به دل نشست

چون باده ای که به جام شراب شد

عشقت به دل نشست

چون عاشقی که به جامی خراب شد

 

آنگه که از فراغ تو چشمم پر آب شد

آنگه که چهراه ات

در خاطرات کهنه بسان سراب شد ........

آنگه .........

چه خسته ام ........

 

 

 

 

یکی یاری بدیدم شاد و سر مست

سرشکم بیکرون در دیده بنشست

یکی گفتم که ای گریان دل خون

تو خود نا دیده غم این چه سرشک است

بگفتم ساقی غمخوار حالم

ندیدی یار من پیمانه بشکست

دمی با من خوش و خندان و سرمست

کنون از دیدنم دیده فرو بست

بگفتا ای جوان اینسان دو رنگی

همی نظم ونظام روزگار است

دریغا از جفا کاری نگویم

همین وانم همی الحق که زشت است

بگفتم از ریا کاری دلم خون

خوراکم درد دل آب دو چشم است
چراغ زندگیم از رنج و هرمان

به دست روبهی جانانه بشکست

بگفتا آن کسی تن بر ریا زد به دست خود ریا و فتنه کشته است
وگر جور و جفا در او نباشد همه روی زمین بر وی بهشت است
بگفتم گر ریا کاری نباشد دگر بر یار دل دادن نه زشت است
دگر ای کین و بد خواهی خبر نیست برای عاشقان دنیا بهشت است
ولی افسوس این پیمان شکستن به چهر هر مه تابان نوشته است
خداوند جهان جور و جفا را از اول با نکو رویان سرشته است

 

 

گفتم ای ساقی چه باشد عشق بی حد با رفیق

گفت همچون ذورقی باشد که دست آرد غریق

گفتمش بی حرمتی چون باشد اندر این طریق

گفت خود بی حرمتی افکندن جان در حریق

گفتمش بی عشق بر حق چون شود جان و دلم

گفت جان آشفته و دل بحر ظلمت را غریق

گفتمش چون باشد این عشق به یزدان عشق حق

گفت خود بنما سوال از راهیان این طریق

گفتمش عشق به حق را چون برانم بر دلم ؟

گفت میل بر هوا را در دلت گردان رقیق

گفتمش عارف بگو کی می رسم بر شهر عشق

گفت هر آنگه که بندی عهد و پیمان با رفیق

گفتمش آخر چگونه طی کنم این راه دور

گفت خود آگه شوی چون پا نهی در این طریق

گفتمش آیا در این ره خوب و بد گردد حساب

گفت حتی ذره ای کرده حساب آید دقیق

گفتمش عاشق بگو کی بر کنم عزم سفر

گفت هر آندم که بپذیرد تو را عزم رفیق

گفتمش آخر چه باشد توشه این راه من

گفت آزادی به نیکی و بدی در این طریق

 

چند نکته برای دختر خانوما!

 امروز می خوام چند تا نکته بگم که اگه توسط دختر خانوما رعایت بشه خیلی به نفشونه
مخصوصا اگه دوست دارن ازدواج کنن

 
1- در معرض دید باشید، گذشت اون زمان که می‌گفتن: من اون دختر نارنج و

ترنجم که از آفتاب و از سایه می رنجم.

2- تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج کنید، اگه موندن چه بهتر، نموندن

دورشون رو خط بکشید.

3- پسر‌های فامیل بهترین و در دسترس‌ترین طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپیدشون.

4- توی اجتماع باشیدو با مردم قاطی شید، با ننه صغرا و بی‌بی عذرا نشست

و برخاست کنید، همینا هستن که شادوماد می‌سازن واستون.

5- در پوشش دقت کنید، لباس چسبون و کوتاه فقط آدمای هوس پرست رو دورتون جمع

می کنه، یه پوشش سنگین و اندکی رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.

6- مهمون که میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی کنید، خلاصه یه چشمه بیاین که

بگید :ما هم هستیم.

7- سعی کنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره که مامانه بتونه جلوی در وهمسایه 

پز بده که دخترم قربونش برم اینجوریه و اونجوریه...

8- تا مامانه و باباهه می‌گن دخترمون دیگه وقته عروسیشه سرخ نشین و در برید،

در حرکات و سسخناتتون این نظر رو تایید کنید و دنبالشو بگیرید.

9- عوض اینکه توی جریانات عشقی خیابونی و زودگذر غرق بشیدیه خورده به فکر زندگی آینده‌تون بشید و اینقدر از این دست به اون دست نرید چون...!

10-این قدر  چت بازی برای پیدا کردن مرد رویاهاتون نکنید خیلی ها گشتشن ولی پیدا نکردن 
11-.........

 

 

 

پرنده ی قشنگم کی ميايی ؟!
رفيق روز تنگم کی ميايی
پرنده ی قشنگم کی ميايی ؟!
رفيق روز تنگم کی ميايی

دلم کرده هوای رنگ و بوتو
گل خوش آب و رنگم کی ميايی کی ميايی

 

 

 

 

وقتی قناری عشق , دیگه واسم نمیخونه
تو دیگه مال من نیستی
وقتی گل تو باغچه , نمیزنه جوونه
تو دیگه مال من نیستی

از روزی که به سادگی , دل منو شکستی
روزی که تو رفتی و با غریبه ها نشستی

تو دیگه مال من نیستی , تو این دیار بی کسی

تو دیگه مال من نیستی , بیای به دادم برسی

 

گناهي ندارم ولي قسمت اينه:

که چشماي کورم به راهت بشينه


براي دل من واسه جسم خسته ام؛

مني که غرور تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسي در نياورد؛که هر کي تو رو خواست يه روزي بد آورد
براي دل من واسه جسم خسته ام؛مني که غرور تو چشمات شکستم
واسه من که بر عکس کار زمونه يکي نيست که قدر دلم رو بدونه
گناهي ندارم ولي قسمت اينه که چشماي کورم به راهت بشينه
هنوزم زمستون به يادت بهاره
تو قلبم کسي جز تو جايي نداره
صداي دلم ساز نا سازگاره
سکوتم به جز تو صدايي نداره
تو خواب و خيالم همش فکر اينم:که دستاتو بازم تو دستام ببينم
ولي حيف از اين خواب پريدم که بازم با چشماي کورم به راهت بشينم
سر از کار چشمات کسي در نياورد؛که هر کي تو رو خواست يه روزي بد آورد
براي دل من واسه جسم خسته ام؛مني که غرور تو چشمات شکستم


 

 

 

يه روز ميفهمي كه دلت


عشق منو كم مياره


تازه ميفهمي مث من


هيشكي تو رو دوست نداره

 

 

 

 

 

خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...

خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...

خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش

جشن بگيری ...

خيلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر

می کنی به خاطرش زنده ای ...

خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی

دوست نداره ...

خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون

بگه : ديگه نمی خوامت ...

خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...

خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما

يه دفعه اشک از چشات جاری بشه ...

خيلی سخته که وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برای

تولدش کادو بخری با يکی ديگه ببينيش ...

خيلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفش

يه (( ن )) کم داشته ...

 

 

همون طور که قول داده بودم در این پست طرز حموم رفتن دخترا رو براتون می زارم  البته اینو بگم که من قصد بی احترامی به کسی رو ندارم فقط میخوام تفاوتها معلوم بشه

خودتون با خوندن این متن متوجه تفاوت دختر وپسرا در حموم رفتن میشید.

خوب بریم سر اصل مطلب :

ساعت 8 صبح بلند میشن احساس میکنن نیاز به حموم دارن میرن لباسارو اماده میکنن بعد30 دقیقه گشتن دنبال لباس وتست همشون که کدوم بهتره اونا رو بر میدارن میزارن کنار میرین تو حموم اماده شستوشو میشن در کمود صابونا رو باز میکنن انواع مدل صابون اونجا هست (سفید کننده. برنزه کننده. براق کننده .از بین برنده. ایجاد کننده. نرم کننده. سفت کننده و……)خودشون گیج میشن کودومو وردارن بعد از 10 دقیقه فکر دو سه تا رو انتخاب میکنن میرن سراغ شامپو وااااااااااای چقدر شامپو اینجاست مدلها ومارکها ی مختلف با عطر های مختلف دوباره 10 دقیقه طول میکشه تا انتخاب کنن کدومو استفاده کنن بعد از انتخاب 30 دقیقه فقط زیر اب میمونن 10 دقیقه بیکار میشنن مه به قول خودشون شرک بدنشون در بیاد تازه شروع به کسیه کشیدن میکنن بعد از 45 دقیقه شستشو میرن دوش اخرو بگیرن که بیان بیرون اونم تقریبا30 دقیقه طول میکشه اخه نباید یه ذره از کف تو سرو بدنشون باقی بمونه خلاصه بعد از این همه قرطی بازی 45 دقیقه هم طول میکشه تا خودشونو خشک کنن و لباس بپوشن

  حالا جمع بزنید ببینید یه حموم کردن ساده چند ساعت طول میکشه من که حساب کردم 3 ساعتو 30 دقیقه یه حموم طول میکشه تازه کم کمش یعنی از ساعت 8 تا 11:30یه حموم کردن

 

 

 

 

 

ساعت2 بعد از ظهر

ـ همون طور كه رو تخت نشسته  لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق

- نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم

ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ? فيگور راست? نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره? (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه

ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز? آبي? بنفش

ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره

ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون

ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره

ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا

ـ زير دوش ميگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ?كر كر ميخنده

ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده? آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش

ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و ميشاشه توش

ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه

ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق

ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و۲دقيقه اي لباس مي پوشه

 

 

 

 

 

 

 

خدا وکيلي چرا دخترا در عين تيز بودن اينقدر ...(به علت رعايت مسايل ايمني حذف شد! ) هستن که اگه اول آشنايي هزار جور خالي براشون ببندي و از باباي کارخونه دارو وضع مالي توپ و ...کلا هر مدل وعده و حرفاي شيرين و رويايي براشون بگي  جذبت ميشن حتي اگه بعدا بفهمن دروغ گفتي.
ولي اگه اول آشنايي باهاشون روراست باشيو خوب و بدتو بهشون بگي پا پس ميکشن !
و اما دلايل وضعيت فکري دخترا و پسراي گل در اين مورد (از نظر من):
دخترا:  من فکر ميکنم اين به خاطر شخصيت رويايي دختراست چون برنامه ريزي بيشترشون وسه آينده اينه که توسط يه پسر ايده آل که تو ذهنشون ترسيم کردن براي ازدواج انتخاب بشن و توسط اون به آرزوهاشون برسن و کمتر تو برنامه ريزيشون وسه آينده تصور ميکنن که خودشون بايد براي رسيدن به چيزايي که ميخوان تلاش کنن براي همين مشکلات رسيدن به اين آرزوها رو نميبينن !پس وقتي يه پسرآس و پاس از نوع  مو سيخ سيخي با حرفاي قشنگ جلوشون سبز ميشه و بهشون وعده هاي تخيلي اي  ميده که اگه يه پسر با IQ در حد جلبک هم اونا رو بشنوه ميفهمه طرف داره دروغ ميگه باورش ميکنن وبهش دل ميبندن چون توروياهاشونم رسيدن به همه چيز همون طور که پسره داره ميگه راحته!  پسرا: اما اين قشرزحمتکش! از جامعه که بنده هم جزوشونم خدا وکيلي واقع گرا ترن و با وعده و وعيد خام نميشن چون اکثرا خودشون اوستاي اين کارن!

*ولي از يه نکته نميشه گذشت که  اکثر دخترا وقتي به يکي دل ببندن ديگه بستن و همون طور که اول نوشته هام اومد حتي اگه بعدا بفهمن طرف بهشون دروغهاي اساسي گفته اکثرا بازم باهاش ميمونن!
نميدونم اين رفتارشون رو بايد حسن تلقي کرد يا عيب؟ ولي هرچي هست خانوما با اين رفتارشون خودشون ميطلبن که اول آشنايي دروغ بشنون !!!
**البته بايد متذکر بشم که بنده هيچ مسئوليتي در قبال کسايي که خيلي  شاد و خوشحال! بعد از  خوندن اين مطلب به اولين دختري که رسيدن گفتن برج ميلاد مال بابامه و جاي 5تا انگشت رو صورتشون مونده قبول نميکنم ! هر چيزي فوت و فن داره عزيزانم  به همين سادگيم که نيست!

 

 

 

سری تکامل پسر از نظر دخترها

 

5 سالگی  بزغاله

15 سالگی نخاله

25  سالگی  باحاله

35 سالگی اند حاله  

45 سالگی  بی حاله

55  سالگی ضد حاله

65 سالگی  مچاله

75  سالگی تفاله

۸۵ سالگی  زباله

 

 

 

 

روش مخ زدن باری اقا پسرا

اين مطلب هيچ ربطي به خانمها نداره لطفا حتي سعي نکنن يه کمش هم بخونن چون در پايان من جلوي دستتون نيستم که دمپايي به طرفم پرتاب کنيد(کار ديگه از دستتون بر نمي ياد) براي همين ممکنه کلتونو بکوبيد توو مانيتور, اونوقت هم مانيتور ميشکنه هم کله شما پس لطفا خانمها نخونن.

************

خب بعد اتمام حجتم با خانمها ميرسيم به آقا پسر هاي گل گلاب که دپرس گوشه خونه نشستن و نمي دونن چجوري مخ بزنن, ( کار نداره داداش ,مخشون خدايي خورده فقط کافيه جمشون کني)

 ************

و اما

براي مخ زني يه دختر بايد به چه نکاتي توجه کرد:

 

1. هر جا که ديديد تعدادي دختر دارن از خنده غش و ضعف ميرن بدونيد که کارشون فقط براي تظاهر و جلب توجه چون: بر عکس ما پسرا هيچ دختري نيست که براي يه دختر ديگه اونقد جذاب و شيرين سخن باشه که طرفشو به غش و ضعف بندازه .در ضمن ما پسرا چون خيلي شورشو در اورديم ديگه حتي بابا ننه هم رو  مسخره ميکنيم و مي خنديم اما دخترا اين جوري نيستن و هيچ وقت هيچ دختري نتونسته يه دختر ديگه رو از ته دل بخندونه! آخرين دختري که تونست يه دختر ديگه رو بخندونه وقتي بود که پدربزرگ پدر جد من رفت واسه زنش هوو اورد و چون اين دو تا خيلي از هم بدشون ميومد وقتي که يکيشون مرد اون يکي از ته دل خنديد! پس نتيجه ميگيريم که خنده دخترا يعني اينکه خواهش ميکنم استدعا دارم يکي بياد مخ من رو بزنه!

 

2. وقتي که توي يه ماشين تنها دو تا دختر بودند مطمئن باشيد يکيشون پشت فرمونه چون اگر نباشه خوب ماشين راه نميفته ديگه iq ! خوب دخترا راننده هاي خوبي نيستند و موقع رانندگي 80 درصد حواسشون به رانندگيه که يه وقت اشتباه نکنن.( الان ميگيد پس 20 درصد بقيه کجاست؟ بايد عرض کنم که معمولاً دخترا فقط از 80 درصد حواسشون استفاده ميکنن و به عبارت ديگه همه حواسشون رو هم که جمع کنن ميشه 80 درصد و اون 20 درصد باقي مونده رو هم خدا بشون نداده تا بعداً راحت گول بخورن و عاشق شن و اين طوري نسل بشر منقرض نشه! وگر نه خدا وکيلي اگه يه دختر 100 درصد حواسش جمع باشه اونوقت کي مياد زن من و تو و باباتو عموت ... شه؟!؟!؟! )

 

3. تا يه ماشين ديديد که توش دو تا دختر هستند سريع نريد کنارش و بخوايد شماره بديد به دو دليل:             الف:اين روش قديمي شده  

ب:ممکنه تصادف کنيد چون در اون حالت ماشين هاي ديگه اي هم هستند که همزمان با شما اون ماشين رو ديدن و چون اونها هم به روش قديمي عمل ميکنن پس سريع ميخوان خودشونو برسونن بهش و اولين کسي باشن که شماره ميدن و از اونجايي که تجربه نشون داده وقتي يه پسر يه دختر ميبينه ديگه مخش از کار ميفته پس اگر شما هم در اون زمان با ماشينتون اونجا باشيد پس احتمال تصادف زياده!

بنابراين و با توجه به دو مورد فوق نتيجه ميگيريم که وقتي يه ماشين با دو تا دختر ديديد بايد سريعاً از محل دور شيد و فاصله رو زياد کنيد

 

4. مهمترين اصل در زدن مخ يه دختر آرامشه.البته ميدونم که ضربان قلب چه بخواي و چه نخواي ميره رو 1000 اما بايد جوري رفتار کنيد که طرف نفهمه شما استرس داريد.حتي الامکان مي تونيد واسه اينکه نشون بديد چقدر آرامش داريد اگه توو ماشين هستيد در حال حرکت در ماشين رو باز کنيد و بپريد بيرون و اين نشان دهنده اوج آرامش و ابله بودن شماست!

 

5. خيلي وقتا اتفاق ميفته که وقتي يه ماشين رو به عنوان سوژه در نظر ميگيريد در همين حال يه ماشين ديگه هم پيدا ميشه و شما مي مونيد که از اين دو تا ماشين کدومشون رو انتخاب کنيد.راستش اين مشکليه که تا حالا افراد اهل فن راه حلي واسش پيدا نکردن ولي خوب شما ميتونيد در اين مواقع خيالتون رو يه کم راحت کنيد از اين بابت که من نويسنده هم سردرگم ميشم چه برسه به شما!

 

6. هيچ وقت وقتي که يه ماشين ديديد که دختر تووش هست و شما هم سوار ماشين پيکان قراضه سبز رنگ هستيد سعي نکنيد که عمليات محيرالعقول انجام بديد و چه ميدونم سرعتو زياد کنيد و لايي بکشيد واينا... چون واقعاً لايي کشيدن يک پيکان سبز رنگ از بين چند تا پژو و پرايد و ماکسيما صحنه چندان خوشايندي نيست و اولين فکري که در اين حالت به ذهن بيننده خطور ميکنه اينه که احتمالاً راننده پيکان از دِه اومده!

 

7. يه نکته خيلي خيلي مهم رو به خاطر بسپاريد و اون اينکه مطمئن شيد که اون دو نفري که توي ماشين نشستند و يکي از يکي خوشگل ترند مادر و فرزند نباشند .به هر حال امروزه با پيشرفت علوم و فنون بعضي وقتا مادره از دختره جوون تر ميشه پس حتماً حواستون جمع باشه!

 

8. سعي کنيد وقتي يه ماشين ديديد که تووش دو تا دختر نشستن صداي ضبط ماشينتونو زياد نکنيد که کل خيابون برگردن ماشين شما رو نگاه کنند چون ديگه اينکه آدم آهنگ تکنو بذاره و صداشو زياد کنه واقعاً خز و خيل شده و در ضمن اين جوري ممکنه سوژه هم بپره به هر حال اونا دخترن ديگه مثل ما پسرا که نيستن، کارشون حساب و کتاب نداره...

 

 

 

ایا اراز علاقه یا عشق پسرا دروغیه؟

این سوال رو از هر دختری بپرسی جوابش این خواهد بود که : عشق همه پسرها دروغی بیش نیست.
 امروز میخوام درباره پسرا و عشقشون مطالبی رو بنویسم که البته نظر شخصی من و برام ثابت شده هست.امیدوارم دخترخانم ها هم با تفکر بیشتر و درک پسرا بتونن واقعاً تشخیص بدن کدوم پسر واقعاً دوستشون داره و کدوم تظاهر به دوست داشتن میکنه.
به نظر من پسرا دو دسته هستند.پسرایی که واقعاً از احساسات لطیف و روح و قلب پاکی برخوردارند و به نظر من 5 درصد جامعه پسرا رو تشکیل میدن و پسرایی که هیچی از احساسات نمیدونن و همیشه افکار بدی توی ذهن دارند و 95 درصد دیگر رو تشکیل میدن.بیشتر دوست دارم در مورد اون 5 درصد صحبت کنیم.
خب این 5 درصد طرز تفکرشون دقیقاً برعکس اون 95 درصد هست.این نوع پسر ها به دختر به چشم یک وسیله برای گذراندن اوقات فراغت یا وسیله ای برای خاموش کردن شعله هوای نفسانی و شهوانی خودشون نگاه نمیکنند.
این تیپ پسرا دخترا رو میشناسن،بهشون احترام میزارن،نیازهاشونو میدونن،طرز برخورد باهاشونو بلدن،طرز رفتار در برابر یه دختر رو میفهمن،دختر رو مثل پسرا قبول دارن،برای دخترا حق و حقوقی قائلن،سعی میکنن دخترا رو درک کنن،بهشون کمک کنن و خیلی چیزای دیگه که در اون 95 درصد نیست.
اما اگه بخوام در مورد دوست داشتن و عشق بگم ، باید بگم اون 95 درصد عاشق دخترا هستن ولی عاشق ظاهرشون.ولی اون 5 درصد به تنها چیزی که فکر نمیکنن همون ظاهر هست.دوست داشتن و عشق این 5 درصد پاک ، صادقانه،راست و رویایی هست.بر خلاف اون 95 درصد که فقط تظاهر به عاشق بودن میکنن.
این 5درصد برای بیان احساسشون به زمان زیادی نیاز دارن.چون میترسن دخترا فکر کنن که اونا هم مثل اون 95 درصد تظاهر به عاشقی میکنن.برای همین در ابتدا چند هفته و حتی چند ماه سعیی میکنن به اون دختر نشون بدن و بفهمونن که اونا با بقیه فرق دارن و بعد از اینکه مطمئن شدن اون دختر واقعاً اینو درک کرد که این جزو اون 95 درصد نیست میره جلو و احساسشو بیان میکنه.ولی در بیشتر موارد قبل از اینکه این پسر بره جلو اون دختر با یکی از همون 95 درصدی ها دوست شده و بعد از مدتی که بینشون به هم میخوره ، حالا به هر دلیل، این پسره میره جلو ولی دختره فکر میکنه اینم مثل همون قبلیه و برای همین این پسر رو هم رد میکنه و تمام زحمات پسره هدر میره.
ولی این نوع پسرا خیلی کم هستن و تشخیص دادنشون خیلی سخته.ولی اگه یه همچین پسری پیدا بشه باید قدرش رو دونست و به احساسش بها داد.ولی چیزی که اینجا جلب توجه میکنه اینه که ، خب از کجا باید تشخیص داد این پسر محترمی که ابراز علاقه کرده به یه خانم محترم جزو کدوم دسته هست.به نظر من که خیلی سخته.چون اون 95 درصد خیلی خوب نقش بازی کردن رو بلدن.یه بار یکی از دوستای من داشت از ماجرایی که برای اون و دوست دخترش افتاده بود برام صحبت میکرد.جمله ای گفت که خیلی منو ناراحت کرد و حتی باعث شد طرز نگرش من به اون عوض بشه.این پسر برای رسیدن به هدفش حتی جلوی دوست دخترش گریه کرده بود و البته گریه ای شیطانی و طبیعی هست اون دختر با توجه به احساسات لطیفی که داره بهش اعتماد کرده بود و ... بالاخره چوب اعتمادش رو خورده بود.پس بهترین کار این هست که دختر خانم ها به جای اینکه با احساسشون برن جلو با عقل و منطقشون برن جلو.مطمئنن اینطوری احتمال اینکه به اون 95 درصد بربخورن کم هست.امیدوارم روزی برسه که واقعاً دخترا به پسرا و پسرا به دخترا اعتماد کنن و این جمله معروف که "همه مردها سر تا پا یه کرباس هستند" دیگه از اذهان پاک بشه. 

مگه نه!؟!؟!؟!؟

خواجه و مریدانش ...

خواجه را گفتند:ای خواجه برایمان اندر فواید فصل سرما و برف بوران کمی نطق بفرمایید؟

فرمود:اندر فواید فصل زمستان همین را کافی باشد که زنان خود را از گزند سرما حفظ نمایند و دیگر از بی حجابی های فصل گرما خبری نیست.و در ادامه فرمود: آنها خود را از گزند سرما حفظ می کنند حال آنکه ندانند گزند نگاه نامحرمان و بیمار دلال هزاران هزار بار بیشتر از گزند سرما و برف و بوران می باشد.

خواجه را گفتند:ای خواجه بدترین حادثه در نزد تو چه می باشد؟

فرمود:آنکه مشغول زدن سایه چشم به چشمانت باشی از قضا سایه به داخل چشمان تو برود و دیده بگشایی ببینی قرنیه ی چشمت اکلیلی شده و برق می زند.

به خواجه گفتند:ای خواجه نامردی ترین حادثه در نزد تو چه می باشد؟

فرمود:یه ویروس پدر و مادر دار به جان کامپیوترت بیفتد و همه ی اطلاعاتت را اعم از آهنگ و تصاویر و نوشته هایت راخراب کند و دلت تا ته بسوزد و مجبور شوی ویندوز جدید نصب نمایی.

به خواجه گفتند: خوشایند ترین حادثه در نزد تو چه می باشد؟

فرمود:اینکه قبض موبایل این ماه مراعات قلب پدرم را بنماید.و کمی کمتر بیاید(از محلات است)

 

 

 

 

 

خیلی دوست دارم توی یه جایی به غیر از شهر زندگی کنم یه روستا و یا یه جای ییلاقی خوش آب و هوا

دور از شهر و محل زندگیم ...

یه خونه ی چوبی با حداقل امکانات برای زندگی ...

یه باغ و یه زمین کشاورزی و کوچیک که توش فقط به اندازه ی مصرف خودم میوه سبزیجات و می کاشتم

یه چند تا مرغ تا هر روز صبح تخم تازه بگذارن ...

یه گاو که هر روز صبح شیر تازه اش رو بدوشم ...

یه اسب قوی که هر جایی بخوام برم منو ببره ...

دوست دارم لباس هامو خودم با دست توی تشت چنگ بزنم نه اینکه ماشین لباس شویی برام بشوره !

ظرف هامو کنار حوض یا رودخانه بشورم نه اینکه ماشین ظرف شویی برام بشوره!

خونه ام رو با جارودستی جارو بزنم نه اینکه با ماشین جارو برقی خونه رو جارو کنم !

دوست دارم غذام رو روی هیزم درست کنم نه بوسیله ی اجاق گاز و ماکروفر و از اینجور چیزا !

دوست دارم نون سفره ام رو خودم توی تنور بپزم نه اینکه بخرم !

دوست دارم هوای سالم استشمام کنم نه هوای کثیف و شیمیایی شهر رو !

دوست دارم طبیعت همسایه ام باشه نه برج و ساختمان های بلند!

دوست دارم یه جایی باشم که فقط خودم خودم اونجا زندگی کنم من از این شلوغی شهر خسته شدم!

از سر و کله زدن با آدم هایی که هر کدوم اخلاق و خصوصیات خاصی دارن !

"درسته خیلی سخته اما کسالت آور نیست

درسته توانایی های زیادی می خواهد اما هدر رفتن استعدادها نیست."

 

 

 

 

Flower***Flower

حکایت دیگری از تو ورق خورده است که پله پله غرق گل شوی.

در مقطعی دیگر، جلوه مقدماتی عشق را می‏بینی و به سرسبزی‏ها آراسته می‏شوی.

بهاری نو خوش دمیده است که تو را از نفس‏های خویش برویاند.

قرار است پا به نهالستان آوازهای ماه بگذاری.

وقت آن رسیده است که خود را با آسمانی‏ترین روزها بسنجی و با توانستن برابر بدانی.

چیزی کم نداری در راه رسیدن به خواسته‏های درست.

کنجکاوی، در بساط نوجوانی‏ات یافت می‏شود؛ به شرطی که به موقع و به جا از آن بهره بگیری.

خنده‏های تو، در ذهن این دوران، سپرده می‏شود تا سال‏ها بعد، به بازخوانی خاطرات بنشینی.

بیا و نگاهت را تا باغ شادی ببر. روی پای خود بایست و نشاط‏آورترین ناحیه روزگار را تماشا کن.

بیا و به اشیای پیرامون خود رنگ معنویت بزن.

کارهایت را مطابق ثانیه‏های زلال آب‏ها تنظیم کن.

بوی بهشت را روی خلوت دل بگستران.

سفرهایی از این سال تا تولد لطیف باران، برای تو ترسیم شده است.

خنده‏های گلبرگ‏های نو، چقدر شبیه سجاده کوچک توأند که وقت نماز، همه جا را معطر می‏کند!

بلوغ تو آغازگر مسیر پر از مهر بندگی است.

همراه با قرآن از قصه‏های روشن مهتاب، جرعه جرعه بنوش.

بلوغ تو چقدر به جوانه‏های درخت می‏ماند که رو به پنجره می‏شکفند!

Flower***Flower

واقعا خوشحالم که این روز رو به همه ی شما نجوونای گل سرزمین ایران تبریک گفتم ... وامیدوارم که این دوره ی حساس از زندگیتون رو به بهترین وجه ممکن به اتمام برسونید ...

این روز رو به نوجوونایی که امسال سال اول نوجوونیشونه بد جور تبریک میگم

و همچنین

این روز رو به نوجوونایی که امسال سال آخر نوجوونی شون هست شدید تبریک میگم

اين روزا حال و هوات بهاريه
نوجووني فصل بي قراريه
دل تو يه چيزايي فهميده
داره دنيا رو نشونت ميده
گاهي بازيگوشي گاهي سر به زير
گاهي تو جمعي و گاهي گوشه گير
گاهي حس مي کني خيلي مي دوني
گاهي تو يه حس ساده مي موني
اينا لحظه هاي نوجوونيه
هم زمينيه هم آسمونيه
داري کم کم تو خودت پيدا ميشي
داري هم قد بزرگترا ميشي
از خودت مي پرسي من يعني چه
عشق و ايمان و وطن يعني چه
دوست داري حسي رو که داري بگي
نمي خواي حرفاي تکراري بگي
همينه حرفاي تازه مي زني
گاهي حرف بي اجازه مي زني
اينا لحظه هاي نوجوونيه
هم زمينيه هم آسمونيه 

به هر حال به من که خیلی خوش گذشت دوستتون دارم زیاد تا

خدا نگهدار

Get WellFor YouFor YouGet Well

 

 

 

 

 

 

 

لباس های تیره رنگ،شما را در زمستان گرم نگه می دارد؛چرا که رنگ سیاه،حرارت خورشید را جذب می کند.دما سنجی معمولی که در یک روز سرد 10 درجه ی سانتی گراد را نشان می دهد،در صورت سیاه بودن 60 درجه سانتی گراد را نشان خواهد داد.

آیا می دانید که یک لیتر سرکه در زمستان سنگین تر از تابستان است !!!

با دیدن قطرات درشت شبنم می توان یک هوای خوب را پیش بینی کرد.

بدون وجود ابر و دیگر اجزای تشکیل دهنده ی اتمسفر زمین، دمای هوا در خط استوا به 176 درجه ی سانتی گراد در روز و 220- درجه ی سانتی گراد در شب می رسد.

از آنجایی که پرندگان دندانی برای جوییدن ندارند،عمل جوییدن در پرندگان توسط معده انجام می شود !!! بدین ترتیب که ریگ ها و سنگریزه ها را می بلعند، حرکت این سنگریزه ها در معده ی پرنده،دانه ها را آسیاب می کند در نتیجه معده می تواند غذا را هضم کند.

اغلب هزار پاها گوشت خوارند،ولی یک نوع هزار پای بزرگ وجود دادر که گیاه خوار است.

اگر آب در دسترس"راکون"ها باشد،همیشه غذای خود را قبل از خوردن می شویند.

منقار دارکوب با سرعت 17 کیلومتر بر ساعت به طرف جلو و عقب حرکت می کند.

90درصد نوجوانان دارای جوش صورت هستند.

طی 65 تا 70 سال، غدد بزاقی دهان، بیش از 25 هزار لیتر بزاق تولید می کند.

شش ها دارای 300000 میلیون مویرگ اند که اگر آنها را پشت سر هم ردیف کنیم،طول شان به 2400 کیلو متر خواهد رسید.

مردها بیشتر از زنان دچار کوررنگی می شوند.در واقع از هر 200 زن یک نفر و از هر 12 مرد یکی به این بیماری مبتلا می شود.معمولا فرد مبتلا، قادر به تشخیص رنگ هایی چون زرد و سبز روشن از یکدیگر نیست.بعضی از افراد، کوررنگ کامل اند.یعنی تمام رنگ ها را سیاه و سفید می بینند.

آیا ویتامین C قادر به درمان سرما خوردگی معمولی است؟

جواب منفی است. ویتامین  Cممکن است از شدت علائم سرمت خوردگی مثل درد بدن و تب و لرز بکاهد اما قادر به درمان و یا جلو گیری از سرما خوردگی نیست.

عدسی چشم در تمتم طول زندگی بشر به رشد خود ادامه می دهد.

هنگام صحبت،برای بیان هر کلمه 72 ماهیچه به کار گرفته می شود.

 

 

 

 

 

 

دوستت دارم

بیا دنیارو تقسیم کنیم،ستاره ها مال تو

آسمون مال من،ماه مال تو خورشید مال

من،

اصلا" همشون مال تو ولی تو مال من

دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

تکرار بهانه
 

 

                         

 

            تکرار بهانه                    

 

گاهی در حواشی صدایت می بارم

اهسته و در خلوت تا

به سبزه بخت سیالت گلدوزی شوم

شاید مثل پروانه ایی که رنگ قناری را نمی داند

تو بمان همیشه تو بمان

باور کن هنوز از شمارش ضربان قلبت باز نگشته ام

و سایه ی من نیز زیر انبوهی از فسیل اگرها

تو را می نگرد

در رگ زرد برگ

از زبان چشم باد.

 

 

 

 

 

 

 

 

چه زیباست به خاطر تو زیستن
 

 

 

 

 

 

 

 

 با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ،

 با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!

           عزيزم دوستت دارم

چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا

         در قلبت طلسم كرده اي و

نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !

          عزيزم دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه صفحه زندگیم را هم چون پرستویی به سمت طلوعت

به پرواز در می اورم در جغرافیای امید تا به تو گفته باشم

زندگی زیباست به زیبایی دریای از سکوت.

 

 

 

 

   

 

                      

تقدیم به بهترینم

 

ای صدای صادقانه ای هوای عاشقانه.فصل با تو بودن من فصلی

از گل و ترانه.همدم همیشگی موندن و رفتن من باش.چشم پاک

و زلال من،عطش گفتن من باش.هر چه هستی هر که هستی

واسه من عزیزترینی،با تو بودن ارزومه تو امید اخرینی.

 

 

 

                          

 

 

 

 

 

 


بـــــــــه چشمان دل انگیز تو سوگند

بــــــــــه لبهای هوس ریز تو ســوگند

بـــــــــــه انـدام چــوگـــلبرگ سپیدت

بـــــــه لبخندت،به اندوهت،امـیدت

به لبخندت که چون لبخند گلــهاست

به رخسارت که چون مهتاب زیباست

به گلهای بهار و عشق و هســــــتی

بــه آن قــــــران که آن را می پرستی

قســــــــــم ای عشق تا زنده هستم

تو را دوست دارم می پرستم

 

لحظه ای دوستم داشته باش
 

 

                                         

 

             

 

                          

 

            

 

لحظه ای به من نظری بینداز

 

ببین من عاشق را

 

ببین که چگونه عاشقانه در جستجوی تو هستم

 

آرزویم رسیدن به تو است

 

تویی تنها در قلب من

 

من بدون تو تنهای تنهایم

 

باور کن تنها تر از من کسی نیست

 

مرا باور کن عزیزم

 

 

           

 

    

 

           

 

 

 

 

ای آشناترینم
 

                   

 

               

 

کاش مي شد عشق را ابراز کرد

 يا که عشق را با سحر اغاز کرد

 لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت

گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت.

 

                    

 

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.

 

 

حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي..

جدايي سخت است نه به سختي تنهايي

 

                 

 

 

 

                              اي آشنا                            

                             مرا صدا كن

                             تا از شبستان تاريكي هايم شاخه گلي برايت بفرستم          

                             كه زيبايي آن به وسعت بزرگي ات باشد

                             صدايم كن

                             تا از وراي غم هايم پيامي برايت بفرستم

                             كه معناي آن به اندازه راز چشمانت باشد.

 

 

                  

 

                                  Click to view full size image

 

                    

 

     

 

 

 

 

تو مثل بارونی
 

       

 

                                                            

 

تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری

تو مثل نم نم بارون لیطف و پاک و صبوری.

 

 

تو دریایی و من در این گستره.قطره ایی بیش نیستم

تو گلستانی و من در این وسعت سبز هرزه گیاهی بیش

نیستم تو فرشته نجات منی.درمانده ایی هستم و گریزی

می طلبمم مرا دریاب.

 

بیا با چشمهای ساده من مهربانی کن

نگاه خاکیم را مثل باران اسمانی کن

همیشه مثل یک احساس سرشار از صدای عشق

میان خاطراتم باش و با من هم زبانی کن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                   

 

    

 

      دریای عشق

 

به دريا بزن قايقت ميشوم .

 

 حقيرم ولي لايقت مي شوم .

 

من عاشق شدن رو بلد نيستم

 

 تو يادم بده عاشقت ميشوم

 

 

.

تا وقتی بارون میاد همه کف کنن

*************

از من پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو

گفتم زندگیمو  ناراحت شد و قهر کرد

اما هیچ وقت نفهمید که تموم زندگی من بود

 

 

قصه ها بر من گذشت تا بدانم کيستم سرگذشتم هر چه بوده من پشيمان

 نيستم من اگر سردار عشقم يا که پاک باخته ام سرگذشتم را به دستان

 خودم ساخته ام.

 

 

 

چه تنگنای سختی است!

یک انسان یا باید بماند یا برود.

و این هر دو

اکنون برایم از معنی تهی شده است.

و دریغ که راه سومی هم نیست!

 

 

36 تصویر پسرانه

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 

 

 

 

 

باران باشد ....

تو باشی ....

و یک جاده ی بی انتها ...

به خدا به این دنیا می گوییم خدا نگهدار.

 

 

 

 

از یه نی نی یه می پرسن : عشق یعنی چی ؟

 

نی نی میگه : عخش یحنی بذالی اونم از پفکت بوخوله ، اما فقط دوتا دونه ها … !

 

 

عاشقت بودم یادت هست ؟

 

گفتم : دوستت دارم .

گفتی : خیلی کوچیکی برای دوست داشتن ...

 

رفتم که بزرگ شوم ...

اما آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت عاشقت بودم .

 

 

 

 

 

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او

دیدم غم است دز می زند

ای دوست بی وفا

از غم باموزید وفا

غم با همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

 

 

 

 

 

 

 

 

تصویری که دارید مشاهده می کنید ، برنده جایزه پولیتزه می باشد که در سال 1994 میلادی در زمان قحطی سودان گرفته شده است .

این عکس کودک قحطی زده ای را نشان می دهد که به سمت اردوگاه غذا سازمان ملل ، یک کیلومتر آنطرف تر می رود ؛ لاشخوری که در تصویر مشاهده می کنید منتظر مرگ این کودک است تا او را بخورد .

هیچ کس نمی داند چه بر سر این کودک آمده است ، از جمله عکاسی که این تصویر را گرفت ، زیرا او به محض اینکه این تصویر را گرفت آنجا را ترک کرد ؛ او سه ماه بعد به علت افسردگی شدید خود کشی کرد .

 

 

 

 

 

 

 

 

0001

تو که نیستی غم غربت با منه
همیشه یه دنیا حسرت با منه

تو که نیستی روزا با شب یکی اَن
هر دوشون تاریکن و تاریکی اَن

با تو ماهو همه جا می بینم
حتی خورشیدو شبا می بینم

بی تو این دنیا که تو چنگ منه
دیگه چنگی به دلم نمی زنه

می دونستی پیش تو گیره دلم
می دونستی بری می میره دلم

ای دل صاب مرده باز تو رو خواب برده
پاشو از خواب و ببین دنیاتو آب برده

دارم از این همه گریه آب میشم
رو سر دنیا دارم خراب می شم

خیلی مأیوسه دلم یه کاری کن
داره می پوسه دلم یه کاری کن

غم و غصه شده حقِّ دل من
به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه
به خدا بهتره زیر گِل باشه

می دونستی پیش تو گیره دلم
(آی) می دونستی بری می میره دلم

mmm

 

 

0001 

تو چنگ ابرای بهار افتادم و درنمیام

چشمامو سرزنش نکن از پسشون برنمیام

پیر شدم تو این قفس، یه کم بهم نفس بده

رحم و مروتت کجاست، جوونیامو پس بده

فکر نمیکردم بذاری زار و زمین گیر بشم

فکر نمی کردم که یه روز

این جوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود

حتی اگه سنگ بودی ، دلت به رحم اومده بود

دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه

شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه

پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست

دلبر خودپسند من قله ی خوشبختی کجاست؟

ازت می خواستم بمونی ، بهت می گفتم که نری

این روزا نیستی اما باز ، به پات می افتم که نری

تو فکرتم اما دلم

هی میگه فکرشم نکن

یه کم به فکر تو نبود

پس دیگه فکرشم نکن

فکر نمیکردم بذاری زار و زمین گیر بشم

فکر نمی کردم که یه روز

این جوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود

حتی اگه سنگ بودی ، دلت به رحم اومده بود

ازت می خواستم بمونی ، بهت می گفتم که نری

این روزا نیستی اما باز ، به پات می افتم که نری

mmm

عشق من به تو

مانند رود كوهستاني است

پيوسته و پايدار

عشق من به تو

شبيه تابش ابدي خورشيد است

يا مانند دريا كه هرگز نمي آسايد

امواج قوي و نجيبش

كه از آغوش بازش پيوسته مي گذرد

عشق من به تو

مانند درختي است

كه در قلب ريشه كرده است

عشقي بي قيد و شرط

حقيقي و ابدي

و خاموش نشدني

دوست دارم....

نه فقط به خاطر چراغانی چشمانت وقتی شقایق را زمزمه میکنی...

بخاطر همه آنچه که بر من ارزانی داشتی....عشق را.... چگونه بودن را....

معلم عشق من...........ای شعله شکوه عشق...

 

 

 

 

 

 

 

بدون تو سنگم کنار تو ابرم

بذار تا گریه کنم سر اومده صبرم

***
نه گریه مونده برام نه خنده مونده برام

فقط یه کابوس کشنده مونده برام

***

کسی که هستیشو به وعده هات داده

یه بار بپرس چرا به این روز افتاده

***

همش تو این فکرم الان تو فکر چیه

کجاست چیکار میکنه؟ الان کنار کیه؟

***

اگه یه روز مردم بیا و گریه کنان

یه شاخه نیلوفر بذار روی قبرم

***

یه حس گیج و سمج همیشه همدممه

میگن شکنجه بسه میگم بازم کممه

***

نگات چرا چشمی به من نمیدوزه

چرا برای دلم دلت نمیسوزه

***

تو فکر و ذکر منی ولی ازم دوری

دلت نخواسته منو نگو که مجبوری

mmm

 

 

 

mmm

به تو تبریک میگم که به تو باختم و

زیر پا له کردم دل خود ساختمو

به تو تبریک میگم که دلم پیش تو بود

که تموم زندگیم توی آتیش تو بود

مگه چی خواستم ازت به جز عاشق بودن؟

که چشام برای تو آینه دق بودن

بگو چی کم داشتم که بریدی از دلم

به کدوم مقصودت نرسیدی از دلم

به تو تبریک میگم که بیخودی

توی زرق و برق دنیا گم شدی

و به تو تبریک میگم گم شدن رو

گل گلخونه ی مردم شدن رو

دلی غمگین تر از دل من هم مگه هست

تو نشون من بده دل غمگین اگه هست

تو صدای قلبمو نشنیدی ای وای

مردم از چشمای تو دیگه از من چی میخوای؟

به تو تبریک میگم به تسلای دلم

که دل سنگیت رو بذاری جای دلم

این منم که از دنیا مونده و وامونده

این منم که هرچی داشت پای تو سوزونده...

0001

ای وای بر من که:

چه ساده بودم و به تو دل بستم و چه ساده ترم که نمیتوانم ازت دل بکنم...

و حقم اینکه : تو منو اینجوری له ام کنی آره این حق منه مگه نه...؟

 

 

 

 

0001

تو ناز میکنی ، من ناز میکشم ، این منطق کیه؟
انگار پیش تو فرقی نمیکنه کی عاشق کیه

روح تو مریمه ، چشم تو نرگسه ، دست تو نسترن
روح تو ، دست تو ، چشم تو ، عشق من
گلخونه منه ، گلخونه منه

وقتی که خاطره ، غمگین تو هنوز ، تو خونه منه
یعنی که بار غم ، بی تو شبانه ، رو شونه منه

غم بار عشقت رو ، رو دوش میکشم، پا پس نمی کشم
با این خیال پوچ ، که چشم های تو ، دیوونه منه...

m0m0m0m1

۰۰۰۱ مهربانم دوست دارم تا همیشه با این که تو ...

 

امشب از آيينه ها آواز يا هو مي وزد
دارد از حيراني چشمت هياهو مي وزد

پلک واکن هر چه مي خواهم تماشايت کنم
در نگاه تند چشمان تو آهو مي وزد

باز گرداگرد ايوان تو پرپر مي زنم
باز هم از چار سوي عرش هوهو مي وزد

من هم آوازتو احساس غريبي مي کنم
اي که از دلتنگي ات عطر پرستو مي وزد

باد مي رقصد ميان نقش گنبدهاي تو
از تن گلدسته ها انگار شب بو مي وزد

شعر من مثل غزالان پريشان شما
در نسيم خانه ات اين سو و آن سو مي وزد

 

 

 

 

مصطفی زمانی بازیگر نقش یوسف

*دوستان مطبوعاتی ام می گفتند اهل مصاحبه نیستید
راستش مدت زیادی هست كه مصاحبه نكرده ام...

*خوب اینكه نكته خوبی نیست كه با رسانه ها ارتباط ندارید
نه اینكه مصاحبه نكنم ...بلكه انتخاب نشریه برایم بسیار مهم است چرا كه دیده ام در برخی مصاحبه ها دخل و تصرف صورت می گیرد و برخی حرف ها عوض می شوند.

با این اوصاف پس اهل مصاحبه هستید
بله من یك مصاحبه مفصل با نشریه رویش انجام دادم و عكس خاصی هم برای روی جلد آن آماده كردیم و بسیاری حرف ها را در آنجا زده ام كه دیگر نیازی نیست تكرار شوند می تواند منبع خوبی باشد.

چرا در سریال اینقدر چهره تان را عوض كرده اند
نظر كارگردان این بود.وقتی به من گفتند كه انتخاب شدم تصور كردم بخاطر رنگ چشمهایم مرا قبول كردند در حالیكه كارگردان تست گریم من را با لنز قهوه ای پسندیده بود. مو و چشم هایم را تیره كرده اند تا به چهره ام معصومیت ببخشند

شما چند سال دارید .. اهل كجایید
24 سال و اهل فریدون كنار هستم .

برای انتخاب یوسف هر روز اخبار مختلفی منتشر می شد یادتان هست ازبین چند كاندیدا برای این نقش انتخاب شدید
اطلاع داشتم برای نقش یوسف تست می گیرند. حتی یك بار ازجلوی دفتراین پروژه رد شدم، اما نرفتم تست بدهم. هفته بعد یكی ازدوستانم عكس مرا به آقای سلحشورنشان داده بود و با پیشنهاد او 7 اردیبهشت 83 اولین تست را دادم و3 روزبعد دو تا ازسكانس های سریال را ازمن تست گرفتند كه بعدها فهمیدم سخت ترین سكانس ها بوده است. پس ازیك ماه، تست گریم دادم بعد با من قرارداد بستند با این شرط كه اگركاندیدای بهتری پیدا شد، با نظركارگردان من كناربروم. تا آنجا كه اطلاع دارم ازحدود 3 هزارنفرتست گرفتند و زمانی من را انتخاب كردند، گفتند تنها كاندیدایی هستی كه روی آن اتفاق نظردارند. ازتاریخ عقد قرارداد یعنی تیرماه 83 تا شروع فیلمبرداری دراوایل بهمن همان سال، شرایط بسیارسختی داشتم. برخی عوامل اصلی كارسعی درانتخاب یكی ازبازیگران حرفه ای داشتند. حتی مدتی دنبال یك بازیگرخارجی گشتند. ولی همه ما می دانیم كه تجربه ساخت فیلم مصائب مسیح توسط مل گیبسون ثابت كرد ایفاگرنقش پیامبرباید یك بازیگرناشناخته باشد. آدمی كه روی او ذهنیت خاصی وجود ندارد. به هرحال ازآنجا كه بازیگری برای من آنقدراهمیت نداشت كه به خاطرآن ازهمه چیزبگذرم، باهمه اینها كنارآمدم. من به مفهوم واقعی عاشق بازیگری وشهرت نبودم، به هرحال یا بازی می كردم یا نمی كردم.با جلساتی كه گذاشتند وحمایت های آقای سلحشور رفتم جلوی دوربین پس ازیك هفته هم بازیگرثابت این نقش شدم. الان هم حدود یك سال است كارمی كنم.

از نظرخودتان هم بهترین گزینه بودید
من حس می كنم این نقش نیازبه كسی دارد كه بدون توجه به دوربین وعوامل پشت صحنه حرف بزند كه این كارسختی است. آنهایی كه حرفه ای هستند نا خودآگاه مجبورند به این چیزها توجه كنند. صحنه هایی بود كه احساس می كردم فقط باید با دلم حرف بزنم . خیلی جاها من اصلاً به كاراكترفكرنمی كردم. او را بازی نمی كردم، خودم بودم. حس می كنم برای این كارنیازبه آن داریم كه درونمان را قوی كرده باشیم ومن این كاررا پیشترانجام داده بودم. شاید به خاطرنوع زندگی ای كه خداوند برایم رقم زده است. البته به نظرمن یك بازیگرحرفه ای نمی تواند این نقش رابرای مردم ارائه كند. من برای مردم بازی می كنم. اصولاً نقش پیامبر را باید برای مردم بازی كرد.

دستمزدتان چقدر بود
(با خنده) این مسایل را نمی توانم بگویم .. ولی رقم زیادی نبود .

كار با سلحشور چگونه بود ایا حاضرید دوباره با او كار كنید
من حتما در اولین فرصت نسبت به او ادای دین می كنم ....آقای سلحشورترجیح می داد كار براساس دید ایشان پیش برود نه بازیگر.

چند بار فیلمنامه را خوانده اید
حدود 13 بار.

دراین زمینه مطالعه دینی هم داشتید
مطالعه ی دینی زیادی نداشتم. اما كتابهای مختلفی خواندم ازجمله خود قرآن. ازطرفی فیلمنامه براساس شرایط نوشته می شود نه واقعیت. بین آنچه درفیلمنامه هست و آنچه ممكن است با مطالعه عمیق به دست بیاید، گاه دوگانگی وجود دارد كه عوض كردنش سخت است. واقعیت گاه باورپذیرنیست. مثل واقعیت رو گرداندن یوسف از زیباترین زن مصر. باید آن را به ذهن مردم جامعه نزدیك كرد، به مردمی كه دارای طبیعت وغریزه انسانی هستند. من سعی كردم فیلمنامه نوشته شده را به خودم بقبولانم.

پیش از شروع فیلمبرداری چقدر تمرین داشتید
درمدت 6 ماه قبل از فیلمبرداری، دو تا معلم بازیگری و یك مربی سواركاری به صورت خصوصی داشتم. آقای داوود دانشور یكی ازاستادان بازیگری ام بود كه من آشنایی با تئوری سینما را مدیون او هستم. شمشیربازی را هم با خود كارگردان تمرین كردیم.

اولین صحنه ای كه بازی كردیدكدام صحنه بود
اولین صحنه داخلی زندان بود كه خبری برای من می آورند مبنی براین كه زلیخا دستور داده شما را شكنجه كنند. این اولین پلانی بود كه بازی كردم

مصطفی زمانی بازیگر نقش یوسف

مصطفى زمانی بازیگر نقش یوسف


دراین مدت با عوامل مشكلی نداشته اید
بعضی ها بودند كه الان نیستند وخیلی دلشان نمی خواست كه من این نقش را بازی كنم. آنها اغلب سینمایی بودند. البته من اوایل آدم بسیارخشكی بودم. فكرمی كردم اگر روابطم بیش از یك سلام وعلیك باشد ممكن است این تصورپیش بیاید كه به خاطرگرفتن نقش حاضرم اخلاقم را زیر پا بگذارم و این موجب ناراحتی خیلی ها شده بود. اما الان به همه ی آنها احترام می گذارم.

بازیگر نقش كودكی یوسف هم با شما نسبت فامیلی دارد. او چگونه انتخاب شد
بله، پسرعمه ی من است. پس ازحدود 2 سال همدیگررا دریك مجلس عروسی دیدیم و من حس كردم آن معصومیتی كه اینها دنبالش هستند درچهره ی اوهست. همان جا چند تا دیالوگ به او دادم كه خیلی خوب جواب داد وگفت بازیگراول استان مازندران بوده است. به این ترتیب او را معرفی كردم و با تستی كه ازاو گرفتند، ظرف 3 روزجلوی دوربین رفت.

پیش از این پروژه مشغول چه كاری بودید
دررشته مدیریت صنعتی دانشگاه غیرانتفاعی تحصیل می كردم و حسابدار یك شركت كوچك بودم.

تجربه ی سینمایی هم داشتید
نه. فقط چند بارتئاترهای مدرسه و دانشگاه بازی كرده بودم.

پیشنهاد دیگری نداشتید
قبل ازیوسف 3 تا كارسینمایی به من پیشنهاد شد كه هرسه تجاری بودند. شاید هم بدم نمی آمد بازی كنم. اما روز آخر بازیگر دیگری را انتخاب كردند. حتی یك باركه برای بستن قرارداد رفته بودم، گفتند ما با فلانی قرارداد بسته ایم درحالی كه به من قول داده بودند. خیلی اذیت شدم. حتی به جرأت می توانم بگویم ازتیرماه 83 كه قرارداد اولیه را برای یوسف بستم تا موقعی كه جلوی دوربین رفتم، سخت ترین روزهای زندگی من بود. واقعاً دلم می خواهد به آنهایی كه درعالم سینما جایگاه بالایی پیدا كرده اند بگویم: اگربخواهند رسم دنیا را به نا حق به هم بریزند، ازهمان جا كه هستند زمین می خورند. من با همه ی سختی ها ازكسی گله مند نیستم و حاضرنبودم به خاطر پذیرفتن این نقش، پا روی اصول اخلاقی و زندگی ام بگذارم.

بعد از یوسف دلتان می خواهد چه نقشی را بازی كنید
دوست دارم نقش یكی ازرجال بزرگ ایرانی با تفكرات ایرانی را بازی كنم
 
 
 
 
 
 
عکسهای میترا حجار درآمریکا
 














 
 
 
 
 
برای دیدن روی عکس کلیک کنید

 Sylvia Saint 01                   Sylvia Saint 02                    Sylvia Saint 03

 Sylvia Saint 04                   Sylvia Saint 05                    Sylvia Saint 06

 Sylvia Saint 07                   Sylvia Saint 08                    Sylvia Saint 09

 Sylvia Saint 10                   Sylvia Saint 11                    Sylvia Saint 12

 Sylvia Saint 13                   Sylvia Saint 14                    Sylvia Saint 15 

 

 

 

عکسهای کارینا کاپور

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکسهای مدل لباس مجلسی