دیگر از دست گریه هم کاری بر نمی اید دل انقدر تنگ است که گریه های مدامم هم ارامش نمی کند من از این بغض های گاه و بی گاه از این لحظه های تکراری دلتنگی و اندوه خسته شده ام من از این ترک کردن های غیر منطقی و بی دلیل خرد شده ام و خسته دیگر سکوت شده ام و این همه صبوری دارد امانم را می برد!!! دیگر نمی خواهم صبور باشم! نمی خواهم سال ها منتظر باشم تا شاید... شاید بیایی! چرا درک نمی کنی که خیلی دوستت دارم چرا درک نمی کنی که باید مرا دوست داشته باشی... خیلی!!! امیدوارم روزی که فهمیدی چقدر مرا دوست داری همین نزدیکی باشم. این را بدان که همیشه دوستت داشتم و دارم تا همیشه دنیا.تا همیشه دنیا
این دلتنگی های مدام بد جور امانم را بریده است
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۸۷ ساعت 4:19 توسط قاطي
|
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم