وقتی نگاهی تو را مسخ می کند
و تمامت را می گیرد
جز فکر کاشتن بوسه ای بر لب
و به دست آوردن دلی که دلت را تسخیر کرده
چیزی در خودت نمی بینی ،
حسرت نوازش چهره ای که بر تو لبخند می زند
تو را به مرز دیوانگی می کشاند ...

وقتی سر انگشتانت حرف می زنند
و لب ها غرق در بوسه های مکرراند ...
یک آن شک می کنی
که شاید این عشق باشد ...
شاید ...

 

ما از آنجا و از اينجا نيستيم ما زبيجاييم و بيجا مي رويم...

 

 

 

بر من و تو روزگاري گذشت وعشقي پا گرفت

عاقبت چرخ حسود آمد و اين عشق را از ما گرفت

شادماني بود عشق بود تو بودي

 عشق وشادماني با تورفت وغم مرا تنها گرفت

با همه بيگانه گي هام مي روم در سكوت سرد غمگين زمان بي هدف بي يار وتنها مي روم

مي روم تا شايد كه در دشتي بزرگ در سرايش كه نامش زندگيست بازيابم آنچه را كه گم كرده ام...

 

 

 

 

 

 

كاشكي اين پنجره خواب هميشه بسته بمونه

                 تا دلم تو خوابو رؤيا تورو از خودش بدونه

                            رفتيو بار سفر از اين دل ديوونه بستي

                                    دل من نه آخ دل آيينه وشمعدونو شكستي..

  

   آخر هر عشقي اشكيست كه از آه دل سرازير مي شود......

 

 

 

 

و الهه ی عشق مرا صدا زد ... عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد. اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد... آرزو
كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند. آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را

تجربه كنيد. و چه زيباست ديدن شوق زندگي در چشمان يك دوست.......