اگر دریای دل آبی است تویی فانوس زیباییش

اگر آئینه یک دنیاست تویی معنای دنیایش

تو یعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چیدن

تو یعنی پاکی باران تویعنی لذت دیدن

تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن

تو یعنی از سحر تا به شب به زیبایی درخشیدن

تویعنی یک کبوتر را به تنهایی رها کردن

خدای آسمانها را به آرامی صدا کردن

تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی

تو یعنی پیک آزادی برای روح زندانی....

 

 

 

داستان عشق و  د يوانگي  

زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگي ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.

ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.

تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است.

ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام

در گوش او گفت :عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .

صداي ناله اي بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود

و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني ،

فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي

 عاشق سرک مي کشند

  


با يه شکلات شروع شد. من يه شکلات گذاشتم توي دستش,اون يه شکلات گذاشت توي دستم.من بچه بودم,او هم بچه بود.سرم و بالا کردم,سرش و بالا کرد.ديد که من و ميشناسه.خنديدم.گفت:"دوستيم؟"گفتم"دوست دوست"گفت"تا کجا؟"گفتم"دوستي که تا نداره"گفت"تا مرگ"خنديدم و گفتم"من که گفتم تا نداره"گفت"باشه,تا پس از مرگ"گفتم"نه نه نه,تا نداره"گفت"قبول,تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن.يعني زندگي بعد مرگ.تا بهشت,تا جهنم,تا هرجا که باشه من و تو باهم دوستيم"خنديدم.گفتم"تو براش تا هرجا که دلت مي خواد تا بذار.اصلا يه تا بکش از اين دنيا تا اون دنيا.اما من اصلا تا نميذارم"نگام کرد,نگاش کردم.مي دونستم.اون مي خواست دوستيمون تا داشته باشه.دوستي بدون تا رو نمي فهميد


گفت"بيا برا دوستيمون يه نشونه بذاريم"گفتم"باشه,تو بذار"گفت"شکلات,هر بار که همديگه رو ديديم يکي مال من يکي مال تو".گفتم"باشه"
هربار يه شکلات ميذاشتم توي دستش.اونم يه شکلات ميذاشت توي دستم.باز همديگه رو نگاه مي کرديم.يعني که دوستيم.دوست دوست.من تندي شکلاتم رو باز مي کردم و ميذاشتم توي دهنم.مي گفت"شکمو!تو دوست شکمويي هستي"و شکلاتش رو ميذاشت تو يه صندوق کوچولوي قشنگ.مي گفتم"بخورش"مي گفت"تموم مي شه.مي خوام تموم نشه.مي خوام واسه هميشه بمونه"
صندوقش پر شکلات شده بود.اون هيچ کدومش رو نمي خورد.من همشو خورده بودم.گفتم"اگه يه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن,اون وقت چي کار مي کني؟"گفت"مواظبشون هستم.مي خوام نگهشون دارم تا وقتي دوست هستيم"و من شکلات رو گذاشتم تو دهنم و گفتم"نه نه نه,تا نداره,دوستي که تا نداره"

 

يک سال,دو سال,چهار سال,ده سال و بيست سال شده.اون بزرگ شده,منم بزرگ شدم.من همه شکلاتا رو خوردم,اون همشو نگه داشته.اون امشب اومده که خدافظي کنه.مي خواد بره.بره اون دور دورااااا.ميگه"ميرم اما زود بر مي گردم"من مي دونم,ميره و بر نمي گرده.يادش رفت شکلات رو به من بده.من يادم نرفت.يه شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم"اين براي خوردن"يه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش.گفتم"اينم آخرين شکلات واسه صندوق کوچيکت"يادش رفته بود که صندوقي هم داره واسه شکلاتاش.هر دو رو خورد.خنديدم و مي دونستم که دوستي من"تا"نداره.مثل هميشه.خوب شد همه شکلاتام رو خوردم.اما اون هيچ کدومش رو نخوردحالا با يه صندوق پر از شکلات نخورده چيکار مي کنه؟؟؟؟

خدا پشت و پناهت... اما...

واسه لحظاتي مهمان دلم بودي خيلي راحت دعوت شدي به مهماني زندگيم...

 ميدونم رسم مهمان نوازي را خوب به جا آوردم...درسته که خداحافظي نکردي و رفتي...

حرفي نيست. منظورم اين نبود و رفتنت را به فال نيک مي گيرم... تو از اول اومده بودي بري...

چي شد به همين زودي به همين آسوني جا زدي...

 به جاي اينکه در کنار عاشقت باشي در کنار يه غريبه زود آشنا نشسته اي...

 ميزبان دل اون شدي... ؟؟؟!!!اشکالي نداره من هم خوابیدم تو گورستان خاطرات...

 اگه مي بيني گلايه اي از من به تو نميرسه به خاطر اينه که از خودم گذشتم تا تو بفهمي که

هنوزم ......هنوزم....دوستت دارم...

 ولي تو هرگز نفهميدي اشکاي من بدرقه راه کي شدن.....

تو ندونستي من چه ها از بي تو بودنها کشيدم و تاوان عاشق بودنم را چگونه با تلخي پس ميدم...

بگذريم از اين گلايه هاي کهنه...

نميدونم چرا وقتي مي خوام از تو بنويسم ناخوداگاه به سوي گلايه ميرم...

 شايد مي خوام سبک بشم وحرفايي که وقتي رفتي نتونستم بهت بگم را به نگارش در بيارم...

شايد هم گلايه هايي که دلم نيومد پيش تو به زبان بيارم حداقل بنويسم...

اينو مطمئنم روزي مي فهمي که دل عاشق و اميدواري را شکستن چقدر گناهه...

هر وقت هم بفهمي دير نيست... خيلي ديره... اين دل ديگه انتظاري از تو نداره...!

 درسته خوب فهميدي با همين الکي خوش بودنام تونستم باورم را ارضا کنم که تو ديگه نيستي...

نيستي...در بازي عشقمون چه گناهکار باشي چه بي تقصير من از سر تقصيراتت گذشتم...

بايد گذشت کرد... از گناه بي تفاوت بودنت هم مي گذرم...

باز ميگم خدا پشت و پناهت...