آن روز عشق از جلو و سقوط از عقب وارد شد

نزدیک به آن روزی بود که برادرم از دیپلماسی فارغ شد

باران می آمد نم نم آن روز عشق از جلو و سقوط از عقب وارد شد

نزدیک به آن روزی بود که برادرم از دیپلماسی فارغ شد

باران می آمد نم نم
عشق هم پیش میرفت کم کم

گربه از روی شیروانی پرواز کرد
 پدرم کتاب شعر را از نو آغاز کرد

مادرم باز فریاد زد که یک روز از خانه میروم تا بدنبالم بگردید
خستگی اش پیدا بود ولی باز هم میترسید

چشم هایم خیس بودبی خود
اما یاد گرفتم
یاد گرفتم که کسی را دوست نداشته باشم جزخود

هندوانه هایی زیر بغلم بود
نمی دانم که آنها را گذاشته بود
 ولی دیگر برایم مهم نبود

تاریخ فلسفه . جغرافیای دینی
املا . انشا . هندسه تحلیلی

همه اش بازی بچگی بیش نبود
خواننده خنده اش از روی نیش نبود

ولی قول میدهم
قول میدهم که شروعی دیگر