پنجره ها خندیدند...آن روز که تو آمدی ...با همان نگاه نقره ای و لبخند همیشگی...

آسمان از شوق بارید..اشک اطلسی آسمان مرا یاد روز های نبودنت انداخت...روز هایی که دور بودی اما  بودی...و حالا که آمدی با همان دستان پر مهرت و من در ارزوی گرفتن آن دستان ماندم...مردم....تحقیر شدم...اما تو...رفتی...این بار بی خبر و برای همیشه...پیر شدم...قامتم خمیده شد و تو هنوز هم نیامدی...نیامدی تا آغوشت را باز کنم و آرامش ابدی ام را در آن باز یابم...؟!