لبخند هایی که نزده محو می شوند............اشک هایی که جاری نشده خشک می شوند
عشق هایی که نیامده تمام می شوند............گل هایی که نشکفته پژمرده می شوند
قرار هایی که نرفته و دیر می شوند.............مردهایی که در جوانی پیر می شوند
آه....روزگار....پیر زنی که در پشت آن صورت تکیده سیرت فریبنده ای دارد و در زیر آن چارقد کهنه خاطرات زنده دارد...درد دارد...شکایت از صراحی ها دارد......جوانی در باد دارد......
من نمی دانم چرا او درد دارد...صورتی زخمی...درد دل هایی بسیار دارد.......
من نمی دانم چرا او اشک دارد...چشمه هایی پر ز غم دارد ...وباز هم روزگار آید......با دلی پر خون..
با سرودی پر ز باد و اشک و بوران و با زخم زبانی این چنین گوید:آی آدمها.......آی آدمها که دل هاتان پر از سنگ است...سینه هاتان پر زماتم است.........درد دل ها تان عشق پر ننگ است......خون دل هاتان قرمز و زرد است......آی آدمها............آی آدمها.........
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان ۱۳۸۷ ساعت 21:47 توسط قاطي
|
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم