نگاه یخ زده رهگذران..........پیر زنی تکیده..بیوه ای نگران..کنیزکی نالان..کودکان یتیمی که آب می خواهند...دستان چرکینی که گناه می نامند.......مادری دل نگران و پدر ها عصیان....

کاش در کوچه تقدیر سخن می گفتند....کاش با ساز و دهل می گفتند....

درد سرما زدگی...کوچه های بن بست و درختان تنومند که جان می دادند...... 

پشت این پنجره ها چیست که او می خندد؟!

 

  کاش قصه ی عشق تو مرا رام نمی کرد.......

                            کاش غصه ی رنج تو مرا خام نمی کرد..........  

 

 

 

 

 

 شعر ناتمام 1...
باز دفتر عشق را به رویم بستی.................باز سفره نور را به سویم بستی

کاش نون و شکر و خرقه خود می دیدی...........که چگونست در این گنبد دوار سیلی

شاهزاده ابر ها...
شاهزاده ابرها می آید در پس چهره شب و نسیم بی خود شده از تکبیر زمین می راند...

و صدایی دیگر در همین فاصله ها می پیچد:پشت دریا شهری است و خطر ها بسیار...

قایقی می سازم از میله های زندان...می روم باز به جایی پنهان...تا کسی نشکافد پرده های رندان...

مرد آهن خورده...ناله گوی فصل هاست.........کوچه باغ و بستان ...کوله بار مستان....

                    عاقبت می آید پادشاه ابرها.......

 

 

 

 

کلاغ عاشق...
یه کلاغ پیر و تنها روی این شاخه نشسته...

یه سیاه زشت بی کس..یه کلاغ دل شکسته...

نه قراری واسه موندن..نه امیدی واسه پرواز...

نه لبایی که بخندن..نه صدایی واسه آواز...

همه ی عمر درازش توی این سیاهی بوده..

هیچکسی برای قلبش حرف عشقی نسروده...

خیلی وقت پیش همه عشقش یه کبوتر سفید بود..اونی که برای قلبش آخرین نور امید بود..

چه شبا که با یادش تا سحر ستاره میشمرد...

روز که می شد واسه عشقش یه سبد ترانه میبرد...

اما آخر کی شنیده یه کلاغ آواز بخونه...یه کبوتر نمی تونه عاشق کلاغ بمونه...

این که یه روز پاییز کبوتر حرف سفر زد...گریه کلاغو نشنید توی آسمونا پرزد...

حالا این کلاغ تنها مونده با یه عالمه یاد...تو صداش هیچی نمونده حتی گریه حتی فریاد...

اما تو شباش دوباره سفره ترانه بازه...تا نفس داره میتونه به ترانه دل می بازه...

تموم خاطره هاشو به ترانه ها سپرده....ولی با صدای زشتش دل هیچکس و نبرده....

+ نوشته شده توسط پروانه حسین زاده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 23:47 | زندگی من....
گریه باد تلخ است چون زندگی ام..

لبخند نسیم سرد است چون بوسه مرگ...

چشم ها به افق می نگرد  چون واژه های سرد بی خاطره...

من ِتنها تو غبار جاده ای سرد در بیابان سلاطین هزار رنگ....

در گلستان خاموش ننگ و تب حادثه ای تلخ...می نشینم با دلی سنگ...

در کنار جاده ای تنگ...می شناسم عشق و بعد زنگ....