خداوندا من که از جنس آب و نورم

 

پس چرا درقالبه خا که وجودم

 

پس چرا هیچ رنگی ز خوبی ندیدم من در این قا ب خا کی

 

خدایا من بیخبرم از اسرارخلقتت چون تو تنها خدایی

 

از خا که وجود زشتی ها در نها د ما

 

گهی می شن اسب بی افسا رگهی رام در افسار

 

گهی شا د اسبابند گهی غمگین ودر خوابند

 

گهی آهسته در خواب نا م تو را می خوانن

 

گهی پشت به درگا هت در غرور بی حسا بن

 

گهی چون من با چرایی به یا د تو می افتم

 

گهی با شکا یت ها یم  به پا ی تو می افتم

 

خداوندا مرا ده نه از خا ک ونه از آب

 

از نورت به روشنی آفتاب