انسان بی آرزو
انسان خسته
خسته ی آنچه نمی بايست بود
بودن هميشه بودن
بودن در خلاء تنهايی
ماندن ، بی آرزويی
خوردن ، خفتن
در جاده ی بی انتهای پوچی
پای در دوزخ ِ سياه مانده
در ياْسی بی پايان
در اين خسته خانه ی جان
به دنبال روزنی گشتن
در اين دوزخ ِ تاريك و سياه
راه ِ گريزی جستن .