ای محتضران!

که امیدی وقیح

خون به رگهایتان می گرداند

من از زوال سخن نمی گویم

یا خود از شما – که فتح زوالید...

من از آن امید بیهوده سخن می گویم

که مرگ نجات بخش شما را به امروز و فردا می افکند

 

 

 

 

 

من طنین سرود گلوله ها را از فراز تپه شیخ شنیدم

لیکن از خواب بر نجهیدم...

بخنده های مغموم، فشردگی غضب آلود لبها شد،

(من خفته بودم)

ارومیه گریان خاموش ماند

و در سکوت به غلغله دور دست گوش فرا داد

(من عشقهایم را می شمردم)

تک تیری

غریو کشان

از خاموشی ویرانه برج زرتشت بیرون جست

(من به جای دیگری می نگریستم)...

برف پایان ناپذیر بود

اما مردمی از کوچه ها به خیابان ها می ریختند

 که برف

پیراهن گرم برهنگیشان بود

(من در کنار آتش می لرزیدم)