از زبان خانمي که از سرطان از دنيا رفت :


اگر مي توانستم يک بار ديگر به دنيا بيايم ، کمتر حرف مي زدم و بيشتر گوش مي کردم .


دوستانم را براي صرف غذا به خانه دعوت مي کردم حتي اگر فرش خانه ام کثيف و لکه دار بود و يا کاناپه ام ساييده و فرسوده بود .


در سالن پذيرايي ام ذرت بو داده مي جويدم و اگر کسي مي خواست که آتش شومينه را روشن کند نگران کثيفي خانه ام نبودم .


پاي صحبت هاي پدربزرگم مي نشستم تا خاطرات جواني اش را برايم تعريف کند و در يک شب زيباي تابستاني پنجره هاي اتاق را نمي بستم تا آرايش موهايم به هم نخورد . شمع هايي که به شکل گل رز هستند و مدت ها بر روي ميز جا خوش کرده اند را روشن مي کردم و به نور زيباي آنها خيره مي شدم .


با فرزندانم بر روي چمن مي نشستم بدون آنکه نگران لکه هاي سبزي شوم که بر روي لباسم نقش مي بندند .


با تماشاي تلويزيون کمتر اشک مي ريختم و قهقهه خنده سر مي دادم .


هر وقت که احساس کسالت مي کردم در رختخواب مي ماندم و از اينکه آن روز را کار نکردم فکر نمي کردم که دنيا به آخر رسيده است .


بي صبرانه در انتظار 9 ماه بارداري مي ماندم و هر لحظه از اين دوران را مي بلعيدم  چرا که شانس داشته ام که بهترين موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمايش بگذارم .


وقتي که فرزندم با شور و حرارت مرا در آغوش مي کشيد هرگز به او نمي گفتم : بسه ديگه ! حالا برو پيش از غذا دستهايت را بشور . به او مي گفتم : امروز به تو گفتم چقدر دوستت دارم ؟ و با اشتياق در آغوشم نگهش مي داشتم  و هرگز ديگر او را پس نمي زدم تا بداند هميشه آغوشم براي او باز است