باز باران با ترانه

میخورد بر بام خانه

یادم آید روز دیرین

گردش یک روز شیرین

توی جنگلهای گیلان

بادوپای کودکانه کیپریدم از سر جو

دور میگشتم زخانه

 

 

 

 

 

به نابودی کشوندیم تا بدونم همه بود و نبود من تو بودی

بدونم هر چی باشم بی تو هیچم

بدونم فرصت بودن تو بودی

همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخواد و تو بگی آره

تمومه

همین که اول و آخر تو هستی

به محتاج تو محتاجیم حرومه


 پریشون چه چیز و که نبودم

دیگه میخوام پریشون تو باشم

تویی که زندگی مو آبرومو

باید هر لحظه مدیون تو باشم

فقط تو میتونی کاری کنی که

دلم از این همه حسرت جدا شه

به تنهاییت قسم تنهای تنهام اگه دستم تو دسته تو نباشه

 

 

 

 

 

 

کاش میدونستم زندگی فقط رفتن....فقط رفتن...نباید بایستی...نباید سعی کنی برای خودت جاده بسازی...نباید سعی کنی سنگ و کلوخا رو برداری..باید بری...از مناظر اطراف لذت ببری...و سعی کنی از روی سنگو کلوخا رد نشی...همین.

اگرم احیانا از روی سنگ رد شدی نگران نشو و برو....میتونی رد بشی...

فقط باید رفت....

به ظاهر یه جوریه..ولی همینه....واقعا همینه.