چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

وقتي که من دارم فكر مي كنم وتو داري فكر مي كني كه من دارم به چي فکر مي کنم دوست دارم که فکر کني که دارم به تو فکر مي کنم

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 کاري نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم که داريم دروغ مي گوييم آن هم به خودمان و کاري نکنيم که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي مردم با صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند

   -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

اگر ان شب نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم

   -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 اي آفتاب خوبان، مي‏جوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم

   -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 اي آفتاب خوبان، مي‏جوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند

 

 

 

 

 

 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با
    كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي

    ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست
    داشتن كسي كه لايق دوست داشتن
    نيست اسراف محبت است

************ ********* ******

     دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند،
    عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند

************ ********* ******

    اما چه رنجي است لذت ها را تنها
    بردن و چه زشت است زيبايي ها را
    تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده
    اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت
    تنها بودن سخت تر از كوير است
************ ********* ******

    اكنون تو با مرگ رفته اي و من
    اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم
    كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر
    ميشوم . اين زندگي من است

************ ********* ******

    وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را
    بستند.وقتی خواستم ستایش کنم،
    گفتند خرافات است.وقتی خواستم
    عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی
    خواستم گریستن، گفتند دروغ
    است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند
    دیوانه است.دنیا را نگه دارید،
    میخواهم پیاده شوم

************ ********* ******

  اگر قادر نيستي خود را بالا  ببري
   همانند سيب باش تا با افتادنت
   انديشه‌اي را بالا ببري

 ************ ********* ******

    به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ   و عشق.

    آدم با غرور مي تازد،

    با دروغ  مي بازد و

    با عشق مي ميرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نجات عشق
نجات عشق :
در جزيره اي زيبا تمام حواس .زندگي مي كردند:شادي.غم.غرور.عشق.و ... روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده
و جزيره را ترك كردند.اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت .عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت :نه .مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست.
غرور گفت:نه.نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد.
غم در نزديكي عشق بود.پس به او گفت:اجازه بده.تا من با تو بيايم.غم با صداي حزن آلود
گفت:من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.اما اون آنقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد.آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود كه ناگهان صداي سالخورده گفت:بيا من تو را خواهم برد.عشق آنقدر خوشحال بود كه حتي فراموش كرد نام پير مرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد.وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد
كسي كه جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد.عشق نزد علم كه مشغول
حل مسئله اي روي شنهاي ساحل بود رفت و از او پرسيد:آن پيرمرد كه بود؟
علم پاسخ داد:زمان
عشق با تعجب گفت:زمان!اما او چرا به من كمك كرد؟
علم لبخندي خردمن دانه زد و گفت :زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است
 
 
 
 
 
 
 
عشق يعني خون دل يعني جفا ღ♥ღ

ღ♥ღ عشق يعني عالمي راز و نياز ღ♥ღ

ღ♥ღ عشق يعني درد و دل يعني صفا ღ♥ღ

ღ♥ღ عشق يعني يك شهاب و يك سراب ღ♥ღ

ღ♥ღ عشق يعني يك سلام و يك جواب ღ♥ღ

ღ♥ღ عشق يعني يك نگاه و يك نياز ღ♥ღ