چرا چشمهای تو از آسمان سبز خدا آبی ترند
چرا
واژه ها
نامفهومند
چرا من
میان این واژه ی همهمه همیشه
احساس تنهایی می کنم!!
ظهر بود
گفتم:
تمام سطح خویش را بدوم
شاید
از حجم بیهوده زمان بگریزم
غروب می بارد
اما حافظه ام چون سپیده دمی
بدون ابر
مانده است
هنوز در خویش می دوم
به ساعتم
نگاه می کنم
تمام بعد از ظهر را گم کرده ام!!
چشمهایت را می شنوم
گامهایی که مرا می خوانند
دستان
بغض آلوده ام را می بینی
خالی است
خاطره هایت را می بویم
همانهایی که گم شدند
شب بود
یا روز
بهار یا ....
اما درخت نمی خندید
فانوس چشمهای تو نباشد
درخت خواهد مرد
شب
به کوچه خم می شود
و لا جرعه سر می کشد
خورشید را
پرندگان بی همهمه
خاموش می شوند
و من
بی لرزش تنهایی برگی
تنها
با خاطراتم
می گذرانم
لحظه ای مرا وا گذارید
ای چشمها
دستها
اندوهش را آسمان
نم نم می بارید
در خاطره ی کهنه اش
مرد
حرف می زد
با خویش
این همه راه
با پایی که ندارم
چگونه آمده ام؟!
از راه مانده بود
که زنگ پایان پیش چشمها پیچید
و هنوز
شمارش معکوس جاده ها
رنگ نگرفته بود
که تابلویی فرمان ایست داد
همانجا که سوار شدیم پیاده شدیم
شبهای جمعه
مرده ها جشن می گیرند
به میهمانی میروند
باد را
می گویند آواز بخواند
درختها را
می رقصانند
و با هم
کف میزنند
بلند بلند !
در کوچه های خاطره باران
در مشام باد
عطر بنفش یاد تو را
سبز می نوشم
ناگهان
شکوفه شکوفه
خورشید
در من می جوشد
می آیی
سبز شویم ؟!
آن وقت
دستهایمان تا خدا
رشد می کند
دوات دلم را
برداشتم
که بر دریا نامت
را
سبز بنویسم
کاغذهای نمور آسمان
چقدر کوچکند
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 7:46 توسط قاطي
|
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم