از بعد بعید آمده ای و

چمدان های خسته ات را

باور نمی کنم که کار تمام شد!

من فقط به اتفاق فکر می کردم و

آمدنت

به معجزه می ماند در تاریکی زمین.

از انگشت هایت

از  بند بندانگشت هایت که مچاله می شوند در جیب

شعر می چکد و اضطراب.

تا چروک های این ملحفه را باز می کنم

 حرف بزن!

تا کار بعدِ

           بعدِ

              بعدیت شروع نشده است.