از بعد بعید آمده ای و
چمدان های خسته ات را
باور نمی کنم که کار تمام شد!
من فقط به اتفاق فکر می کردم و
آمدنت
به معجزه می ماند در تاریکی زمین.
از انگشت هایت
از بند بندانگشت هایت که مچاله می شوند در جیب
شعر می چکد و اضطراب.
تا چروک های این ملحفه را باز می کنم
حرف بزن!
تا کار بعدِ
بعدِ
بعدیت شروع نشده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 1:2 توسط قاطي
|
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم