من و اقا جان ¦ ان سوی پنجره ,
   

آقاجان گفت: "با مترو برویم!". می‌ارزید. هم زمانش. هم هزینه‌اش. در ایستگاه مترو حدود پنجاه، شصت نفری در صف ایستاده بودند. کارت اعتباری داشتم ولی برای آقاجان باید بلیط می‌گرفتم. بعد از رد شدن از محل کنترل بلیط، روی سکو ، از قبل می‌دانستم که در واگن دقیقا کجا باز می‌شود. به آقاجان هم گفتم. این که می‌گویم آقاجان فکر نکنید که از آن پیرمردهای کت و شلوار قهوه‌ای با کلاه شاپو و عصای دسته نقره‌ای ها! آقا جان از پیرمردی، فقط سفیدی موهایش و چندتایی هم چین و چروک صورتش را داشت، که امروز همه جوان‌ها هم دارند. فرزی آقاجان در تمام فامیل زبانزد است.

آقا جان نگاهی به مسافران روی سکو و منتظر قطار کرد و گفت:" بریم واگن آخریه... اونجا بهتره..." مرد میان سالی که کنار آقاجان استاده بود به آقاجان نگاه عاقل به سفیهی انداخت. ذکری هم زیر لب زمزمه کرد و به آقاجون گفت:
"حاج آقا! ازشما بعیده...حالا این جوونا بگن یه چیزی...!" آقاجان دستی به صورتش کشید و گفت:" ای آقا! مگه تو واگن آخر چی کار می‌کنن؟ خدمات خاصی به مردم می‌دن؟"
- نه! واگن آخر خدمات خاصی به مردم نمی‌دن. مخصوص بنده و شما نیست!
- بارک الله ... پس مترو هم بله...
بحث داشت بالا می گرفت که پریدم وسط و گفتم: " آقاجون! واگن آخر مخصوص خانماست. مردا رو راه نمی‌دن." آقا جان نگاهی به مسافران واگن آخر انداخت و گفت :" مگه دو واگن اولی مال اونا نبود؟" یکی از پسرهای ریش آنکاردی و قیافه مامانی که کنار آقاجان ایستاده بود گفت:"آقاجون! مترو بعد از چندبار که از جلو و عقب تصادف کرد، به خاطر این که خسارت کمتر بشه واگن اول و آخر رو دادن خواهرا"...

صدای خشن مردی در ایستگاه پیچید که خط قرمز سکو، حریم ایمن شماست. لطفا از آن عبور نفرمایید. قطار رسید. مسافرها آماده هل دادن و فتح صندلی‌های خالی بودند. آقاجان خوب توجیه بود. یکی از درها را نشان کرد و با آن دوید.خیالم جمع بود آقاجان هرجا بنشیند صندلی بغلی را هم برای من می گیرد. عجله‌ای برای داخل شدن نکردم. مادر و دختری به سکو رسیده بودند. دختر به مادرش گفت:" مامان زود باش بریم واگن آخری... الان درو می بنده..." مادره یک نگاه تند و تیزی به دختر کرد و گفت:" واگن آخر چرا؟ همین جا سوار می شیم...."
- آخه مامان اینجا مردونه ست.
- آخه و زهرمار! مگه حمومه که زنونه، مردونه باشه...بدو! تو نمی فهمی! وقتی ما بریم تو، مردا بلند می شن ما می‌شینیم....
آقا جان بلند گفت:" پسر بدو ، راه افتاد! تقریبا هجوم بردم به سمت در واگن. دلم گرم بود که پیش آقاجان صندلی ام محفوظ است.


***

داخل واگن دیدم همان مادر و دخترش کنار آقاجان نشسته‌اند. آقاجان گفت:" دیراومدی پسر! جایت را دادم به به خانما! ثواب داره پسر! ... غیرتت کجا رفته؟ "
حرف‌های آقاجان یعنی حدود پنجاه و پنج دقیقه سرپا ایستادن و لولیدن و هم نفس شدن با مسافران. ایستگاه پنجم دیگر در بسته نمی‌شد. اما دونفر با چه سختی سعی می‌کردند که از بین درهای در حال بسته شدن قطار عبور کنند. این قدر بدن مسافرها به هم گیر و گرفت داشت که اگر دستشان را هم به میله نمی‌گرفتند، نمی‌افتادند. راننده قطار هم دایم تذکر می‌داد که :"مسافران گرامی! لطفا مانع بسته شدن درب قطار نشوید." یکی با عصبانیت فریاد زد:"آقای محترم هل نده! اینجا خانم ایستاده..." آقاجان در حالی که محو صحبت های اجتماعی با مادر و دختر بود، بلند گفت:" بگو بیاد اینجا بشینه... جا هست!" آقا جان لجم را درآورده بود.

مردی که سینه به سینه ام در واگن ایستاده بود و تقریبا به هم چسبیده بودیم، شب قبل سیر و پیاز زیادی با غذایش خورده بود. به همین دلیل هم وقتی نفس می کشید، تنگی نفس می گرفتم... آقا جان هم که اصلا مرا یادش رفته بود. می‌خواستم جابه جا شوم. نمی شد.

ایستگاه هفتم یا هشتم بود که سه نفر می‌خواستند سوار قطار شوند. جا نبود. هم زمان با هم دستشان را به لبه ی داخلی در ورودی محکم کردند و فشار آوردند. یکی از آنها هم دایم می گفت :" آقا جا به جا شید. در چفت بشه، راه بیفتیم...." یکی از وسط های واگن داد زد :" آقا چفت شد! بگو راه بیفته..."

***

به ایستگاه مقصد که رسیدیم ندا را به آقاجان دادم و پریدم بیرون. اما مگر آقاجان دل می کند. آقا جان بعد از پیاده شدن ایستاد و به رفتن قطار از ایستگاه نگاه کرد. شاید هم یاد قطار دودی افتاده بود.

 


 

 

ساعتی تنها شدم، آمد سراغم باز هم
فکرتان دیوانه‌ام می‌کرد از آغاز هم

دانه پاشیدی برایم دام گستردی سپس
پای من در دام تو گیر است پس پرواز هم

دل مطیعت شد تو سرهنگی و من فرمان‌برت
هرچه می‌خواهی بگو فرمان بَرَد سرباز هم

شب که می‌آید دلم مانند کودک می‌شود
شعر می‌گویم نمی‌خوابد به این آواز هم

وای! می‌ترسم که هر شب، شب در آغوشم کشد
ساعتی تنها شوم آیی سراغم باز هم

+++

آسمان گرم تماشای من و توست ببین
روی ساحل همه جاپای من و توست ببین

موج آمد که به ما سرزند اما برگشت
دید دریا به تماشای من و توست ببین

دست در دست تو دادم که همه پی ببرند
زندگی لحظه‌ی حالای من و توست ببین

موج می‌آید و لبخند و گل‌ولای و نسیم
مثل لبخند تسلای من وتوست ببین

حاضر هستی که دلی هم به دل آب زنیم؟
قایقی هست مهیای من و توست ببین

باید از بر کنم این خاطره‌ی هر شبم است
ماجرایی که معنای من و توست ببین

+++

برای این‌که بفهمی دلم اسیر تو شد
غزل سرودم و دیدی؛ چه دستگیر تو شد؟

هوا هوای بهار است و من زمستانی
دلم گرفته عزیزم، چرا اسیر تو شد

هزار مرتبه گفتم که عاشقت نشوم
دوباره عاشق چشمان بی‌نظیر تو شد

هنوز اول راهم به انتها نرسد
دلی که منحرف از سیر در مسیر تو شد

اگرچه منحرف از راه می‌روم چه شود
پیاده‌ام برسد انتها وزیر تو شد

تو شاه صفحه‌ی شطرنج و من وزیر شوم
وگر نه، چون رخِ دلبسته گوشه‌گیر تو شد

 

 

 

 

 

"> یکی بود ، یکی نبود. زیرگنبد کبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روباه گرسنه و بی نوایی بود که در کتابها خوانده بود وقتی کلاغ قالب پنیر پیدا می کند، از میان آن همه درخت و آن همه راه از قصد می رود روی درختی می نشیند که سرراه عبور روباه باشد. بیچاره روباه زود باور که فکر می کرد هر چه درکتاب بنویسند درست است، این بود که به جای شکار کردن و مرغ و خروس گرفتن تصمیم گرفت فقط راه برود و بالای درخت ها را نگاه کند تا اگر کلاغی بر آن نشسته باشد با شعر خواندن و همان کلک های قدیمی، قالب پنیر کلاغ را به چنگ بیاورد ( تازه این طوری خطرش هم کمتر است. چون اگر مرغ و خروس شکار می کرد، سگهای دهکده تعقیبش می کردند. آنوقت مجبور بود یا سهم شان را بدهد یا طاقت زخم دندان هایشان را را داشته باشد.)
بله، روباه خوش خیال خیلی راهها را جستجو کرد، اما روی هیچ درختی کلاغی نبود. داشت کم کم ناامید می شد.( وای! ناامیدی! چه چیز بدی! واه واه!) ناگهان چشمش به کلاغی افتاد با مهارت تمام روی شاخه درختی فرود آمد. روباه آنقدر خسته و گرسنه بود که با عجله زیر درخت رفت و بدون توجه به منقار کلاغ ( این خیلی مهم است. حالا بعدا معلوم می شود که چرا همه روباه ها باید قبل از هر اقدامی به منقار کلاغ نگاه کنند.) بله! بدون توجه به منقار کلاغ شروع کرد به شعر خواندن :

نشسته روی درختی کلاغ زیبایی
بیا ببین چه سری،مرحباعجب پایی!

به نغمه خوانی و آواز بهتر از بلبل
عجب صدای خوشی، نغمه دل آرایی

پرش سیاه تر از شب شبیه بخت من است
دمش کشیده تر از قد سرو بالایی

تو ای کلاغ که طاووس بوستان منی ...

ناگهان کلاغ قارقاری کرد و زد زیر خنده. روباه که منتظر همین لحظه بود، پرید تا قالب پنیر را بردارد، اما قالب پنیری در کار نبود، چون اصلا روباه توجه نکرده بود که کلاغ چیزی به منقار نگرفته و همین طوری روی شاخه درخت نشسته (ما که گفتیم اگر روزی روزگاری روباه گرسنه ای را دیدید، یادتان نرود باید قبل از هر اقدامی به منقار کلاغ ها توجه کافی داشته باشید. از ما گفتن بود!)
روباه خیلی ناراحت بود. آنقدر که نتوانست بقیه شعرش را بخواند و شروع کرد به شعر خواندن درباره بخت بد خودش:

آه از بخت سیاه ما و از منقار خالی
مرده گویی بخت ما در روزگار خشکسالی

کاشکی هرگز نمی دیدم کلاغی بر درختی ...

کلاغ فریاد زد: آقا روباهه، بیخود خودت را ناراحت نکن، تقصیر خودت است، باید حواست را جمع کنی و برای کلاغی که پنیر ندارد، شعر نخوانی. تازه این کلک هم خیلی قدیمی شده، برای سیر کردن شکم باید راه دیگری پیدا کنی. اما از من به تو نصیحت؛ برای کلاغ ها شعر نخوان، پنیری که از منقار کلاغ بیفتد، این همه نمی ارزد. کلاغ این را گفت و پر زد و رفت.
روباه ناامید و غمگین راه افتاد. با خودش حرف می زد و غرغر می کرد: می گوید برای کلاغ ها شعر نخوان. بله، من خودم هم این را می دانم که پرندگان خیلی زیبا هستند و شعر به درد آنها می خورد، اما اولا در داستان کتاب همین روباه و کلاغ آمده، بعد هم فقط کلاغ ها قالب پنیر و گردو و این جور چیزها به منقارشان است.
***
باورش نمی شد، چشمهایش را مالید، اما خواب نبود. درست روبروی او بر شاخه درخت کلاغ سیاهی نشسته بود و یک قالب سفید رنگ تر و تمیز که احتمالا ( این احتمالا را یادتان باشد!) پنیر بود به منقار داشت.
روباه رفت زیر درخت و گفت: سلام جناب کلاغ! لطفا چند لحظه صبر کنید تا من سر چشمه آبی به سر و صورتم بزنم و برگردم. کلاغ سری تکان داد. روباه رفت تا با شستن صورت خوب حواسش را جمع کند و اگر احتمالا در خواب است، بیدار شود.. به هر حال آبی به سر و صورتش زد و برگشت. اما درست می دید. جاده، کلاغ، قالب پنیر، شاخه درخت. روباه با خوشحالی خیلی زیاد ( شاید از خیلی زیاد هم بیشتر ) پای درخت رفت و با حرکات موزون ( همین حرکات موزون! کور بشود هر کسی که فکر کند روباه از خوشحالی داشت می رقصید.) بله! با حرکات موزون آواز خوانی را شروع کرد:

مرحبا بر بخت و بر اقبال روباهی چو من
شد پنیر این کلاغه مال روباهی چو من

کلاغ منقارش را باز کرد تا بگوید این قالب پنیر نیست، اما باز کردن منقار همان و افتادن قالب سفید همان. روباه آنقدر ذوق زده بود که قالب را برداشت و فرار کرد. کلاغ خنده اش گرفته بود و برای دیدن حال و روز روباه به دنبال او پرواز کرد و رفت.
***
روباه دراز به دراز روی زمین افتاده بود و از دهانش کف بیرون می زد، کلاغ کنار او نشسته بود و با نگرانی نگاهش می کرد، اما خنده اش را نمی توانست نگاه دارد. روباه با ناله ای ضعیف گفت: پنیر هم پنیرهای قدیم، آه چه تلخ و بدمزه بود، وای دلم ... مادر جان به دادم برس ... و با هر جمله کف سفیدی از دهانش بیرون زد.
کلاغ جلوی خنده اش را گرفت وگفت: آقا روباهه شما خودش را ناراحت نکن، خوب مثل اینکه عجله داشتید. من سعی کردم به شما بگویم که این قالب سفید پنیر نیست بلکه صابون است، اما شما صبر نکردید. ( معلوم می شود که صبر هم چیز خیلی مهمی باید باشد.) راستی یک چیز دیگر، البته شاید الان وقتش نباشد اما این را بگویم و بروم که خیلی عجله دارم ؛ آقا روباهه، شما که به این قشنگی شعر می گویی، چرا برای کلاغ ها ...
این را که گفت، روباه آه بلندی کشید و یک عالمه کف سفید از دهانش بیرون زد.

 

 

 

 

 

این معاشقه ی بی نظیری كه راه افتاده ، حالا زیبا تر هم می شود . یادت می آید یا نه؟ این قصه از یك دست رها شده شروع شد . دستم را نگرفتی تا عاشقانه ها آغاز شوند . من آن نگرفتن را با تمام نجابتی كه از چشمهایت می بارید ، نه به حساب نجابت ، كه به حساب غرور گذاشتم . تو ، به همین سادگی ، معشوقه ی مغرور این عاشق همیشه غمگین شدی ... .
قصه ، البته ، قصه ی عجیبی بود . معاشقه ها ، همه ، غریب بودند . من ، نه خنده های بی نهایت دوست داشتنی‌ ات ، كه آن غم پنهان پشت خنده ها را تصویر می كردم و تو همیشه به خاطر این كشف شدن بی هنگام بر افروخته می شدی . عاشقانه های من ، شاید تنها عاشقانه های دنیا بودند كه به جای بالا بردن ، معشوقه را تحقیر می كردند ...
بر عكس همه ی عاشق های دنیا ، من هیچ وقت آرزوی بوسیدن معشوقه را نداشتم . آرزوی من خیلی ساده تر از این حرفها بود : دوست داشتم روبرو بنشانمت و فقط تماشایت كنم . تو ناز كنی و من هم برای نازهای تو غزل بسازم . آرزوی من ، با همه ی سادگی اش ، البته یك آرزوی دست نیافتنی بود ... .
تمام سعی ات را كردی كه بزرگترین آرزوی زندگی من را دست نیافتنی تر كنی . هر روز من را به یك سرزمین جدید تبعید می كردی ، به خیال اینكه دیگر پیدایت نكنم . ساده بودی اما ! راحت تر از هر چه تصورش را كنی فریبت می دادم و دنبال خودم تا تبعید گاه می كشاندمت . تو با این كارهایت فقط قصه را پیچیده تر می كردی ... .
به خنده های من اخم می كردی ، به خیال اینكه دورم كنی . دیوانه بودی كه نمی فهمیدی من عاشق این ابرو كج كردن های تو هستم ، دیوانه بودی و نمی فهمیدی و اشتباه می كردی ... .
چه لذتی می بردی از شلوغی ! آرایشت همیشه شلوغ ترین آرایش ممكن بود ، كارهایت ، شلوغ ترین كارهایی كه از یك معشوقه می تواند سر بزند . خودت را دلقك كرده بودی تا هیچ وقت آن غمی كه پشت چشمهایت پنهان شده ” لو“ نرود . این وسط ، من ، به خاطر كشف كردن آن غم پنهان ، محكوم به حذف شدن بودم ... .
معاشقه ی بی نظیری شده : من تحقیرت می كنم ، تو برافروخته می شوی ، من تحقیرت می كنم ، تو بر افروخته می شوی ، این وسط بالاخره یك نفر كم می آورد و این قصه را با تمام غربتی كه دارد تمام می كند ... .

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

 

من آدم عاشقی نیستم این ها نوشته های یک دل سردرگم هست که هیچ وقت عاشق نشده...............


بی مونس ¦ دوستی ,
   
همدم روزهای تكراری بی مونس هنوز !
سلام
من ساكن فصل خستگی ام. بس كه بی كسی از سر و كول دلم بالا رفت، جاپای تمام قدم زدنهایش روی دل وامانده من ذُق ذُق می كند! دیگر یادم نمی آید اهل كجا بودم و چه شد. دیگر یادم نمی آید كه چه طوفانی از كجا بر خاست ... فقط در بحبوحه این روزهای دلگیر یادم می آید كه … عجب بهشتی بود !! عجب نسیمی!! … هی روزگار !
همه عالم حیران حیران من شده اند و خودم حیران حیرانی دلم و دل بیچاره هم حیران تو !!
این تسلسل دیوانه وار قشنگ نیست ؟! نه! انصافا بگو كجای این تسلسل بد است ؟! …گور پدر منطق!! مثل همیشه ...
... مثل همیشه ! همیشه ای كه از چشم تو آغاز شد !
... مثل هنوز! هنوزی كه دلم بی تو تمام شد!!

*

قلب تو بر حریری نرم و آرام خوابیده است او را باید با ضربه های عشق و ایمان به هوش آورد و بیدار كرد باید در زندگی چیزی باشد كه دل آدمی بخاطر آن تپیده تا افسرده نشود.

 

 

 

 

 

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
گاه زخمی که به پاداشته ام
زیروبم های زمین را به من اموخته است
گاه در بستر بیماری من
حجم گل چندبرابر شده است
وفزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
وچه معبر ظریفی است سهراب عزیز وچه نیک تعبیر میکند هذیان تب الوده شبهای بیماری را

 

 

توی قطار نشسته باشی و بخواهی چیزهایی را که قبلا نوشته بودی ، پاکنویس کنی ؛ قطاری که قیمت بلیتش جهت رفاه حال ملت از دو هزار تومان به سه هزار و سیصد تومان افزایش یافته کرده است .

دوستی می گفت : « گریه کردن هم دل خوش می خواهد . »

توی یک بزرگراه بزرگ که ماشینها با سرعت بالا حرکت می کنند داری پیاده رد می شوی و هر لحظه هم احتمال می دهی یکی از ماشینهایی که دارند می روند یک لحظه دچار انحراف شود و یک لحظه همه جا تاریک شود و چشم که باز کنی ببینی همه جا سفید است و از جایت نتوانی تکان بخوری و انگشتان پای چپت که بعدا با همه پرده پوشیهای پرستار مهربان و زیبا و فک و فامیلت بفهمی از زانو قطع شده است ؛ بخارد ، توی دستانت پلاتین کار گذاشته اند و یک چیزی به اسم نخاع در تو قطع شده و با ضعف شدید بینایی که برایت پیش آمده برای خوردن ، آشامیدن و مهمتر از همه قضای حاجت ، محتاج دیگرانی !

ای مادر ! ... دلت برای تمام کودکیهایت تنگ شده روزهایی که فکر می کردی خواب بعدازظهر بالاترین ظلمی است که بر تو می شود و شبهایی که پدر نبود یعنی جبهه بود ، مادر دستت را می گرفت ، به ایوان می آورد و می گفت : « از ماه سراغ بابایت را بگیر » ترجمه اش چیزی به این مضمون می شود : « شکوفه ماه ! بابایم را ندیده ای ؟ » و با این کار فکر می کرد تو را آرام می کند ولی خبر نداشت که همه ی دلتنگیهای عالم را روی دلت آوار می کند .

روزگار پست تر از آنی بود که فکرش را می کردی . هر روز تو سری خوردن و هر روز یک بلای جدید که باید ( دقت کنید باید ! ) به سرت بیاید . دچار یک روزمرّه گی و روزمرگی اساسی می شوی و هر روز تکرار و تکرار و ... تکرار !
پلشتی ، پلیدی ، نکبت و کثافت همه جا را گرفته و گاهی وقتها گیر آدمهای آشغالی می افتی که یک کلمه دهن به دهن شدن با آنها به لعنت خدا نمی ارزد .

دست می کنی توی جیبت و می بینی سر و ته پولی که داری ۲۶۵ تومان است و تو هم رویت نمی شود ، یعنی غرورت ( نخندید ) اجازه نمی دهد از خانواده پول بگیری . بعد با خودت تصمیم می گیری هر روز بجز اتوبوس های شرکت واحد و اتوبوس های باقیمانده از جنگ جهانی دوم سرویسهای دانشگاه سوار چیز دیگری نشوی و اصلا هم برایت مهم نباشد که دختر و پسر توی اتوبوس زورچپان شده اند ؛ ماخوذ به حیا شوی .
تخم مرغ هم که گران شده و مجبوری به یک عدد آن ، آن هم آب پز ( بدون مصرف روغن ) قناعت کنی ، با آن بوی گندش که دل و روده ات را درهم می پیچد .

شاسی ضبط را فشار می دهی و ارواح فامیل معروف پدری ات! می خواهی موسیقی گوش کنی ؛ شجریان ، اصفهانی ، آریان ۲ ، سیاوش ، معین ، هایده ، ابی و ... همه را امتحان می کنی اما هیچکدام - خودشان را هم که بکشند - نمی توانند آرامت کنند . می روی روی تخت دراز می کشی ، چشمهایت را می بندی و برای فرار از وضع موجود تمام تلاشت را می کنی که بخوابی .

خواب ! ... چشم ها را که به هم می گذاری ، شروع می شود رویاها ، و چقدر شیرینند همه چیزهایی که توی بیداری نمی توانی به آنها برسی . مثلا انگیزه ات توی دانشکده که فارغ التحصیل شده را می بینی که توی ویلای شمال کنار شومینه دارید نسکافه می خورید و هنوز کام اول را از فنجان نگرفتی ؛ صدای اعصاب به هم ریز ساعت زنگی بیدارت می کند که بلند شو مثلا قسطت را به خدا بپرداز و آماده شو که ساعت ۸ کلاس داری !

کلاس ! ... دانشگاه از مسخره ترین چیزهایی است که کشف شده است . استادها که عشقی درس می دهند و تو هم که عشقی درس می خوانی . در واقع نمی خوانی . خانواده هم که دل خوش کرده اند که بچه شان دانشجو است و توی فلان دانشگاه درس می خوانی . آن هم فقط و فقط شبهای امتحان برای پاس کردن واحدهای مزخرف ترمهای مزخرفتر از آنها !

اگر بنشینی به بدبختیهایت فکر کنی ؛ می بینی که بیچاره تر از تو اگر پیدا بشود ، همان خودت هستی . بالاخره آدم باید در یک کاری ، چیزی ، رتبه ای بیاورد و این هم سهم توست .

چشم که باز کردی ، شروع کردی به گریه کردن ، دلت خوش بود که همه چیز درست می شود . کمی که بزرگتر شدی ، اگر جیش را نمی گفتی ، کتک می خوردی و گریه می کردی و یعنی دلت خوش بود درست شدن نزدیک است .
کمی بزرگتر که شدی ( از بزرگتر قبلی کمی بزرگتر ! ) تکلیفهای مدرسه را که حوصله نداشتی انجام بدهی ، باز کتک می خوردی . هم از معلم ، هم به قول مدیر از اولیاء ... و گریه !
بزرگتر که شدی ، توالی بین گریه هایت کم و کمتر شد و مثلا هروقت عاشق می شدی و اصولا هیچ وقت به نتیجه نمی رسید ؛ گریه می کردی . بعدها آنقدر توالی گریه هایت کم شد که اصلا یادت نمی آید آخرین باری که گریه کردی کی بود ؟ یعنی : دلخوشیهایت هی کم و کمتر شد و حالا اینجایی که داری به زمین و زمان بد و بیراه می گویی .

دوستی می گفت : « گریه کردن هم دل خوش می خواهد . » ما این یک قلم را نداریم