بوي عطر خاك باران خورده دركهسار

آمدن

 رفتن

دويدن

عشق ورزيدن

در غم انسان نشستن


پا به پاي شادماني‌هاي مردم پاي كوبيدن

آري 

 

تو می دانی دوستی چیست؟

تنهایی را چه معنی می کنی؟

تنهایی بهتر است یا دوستی؟

من اما زیباترین و خالص تری واژه ها و احساسات را در تنهایی یافته ام

از تمام دوستانم دل بریدم .... از همه

حال در تنهاترین لحظات زندگی ام استوار ایستاده ام....

از دوستی هایی که برای شکل گرفتنشان از خودم دور گشته ام بیزارم

از همه بریده ام تا در این دنیای مجازی , خودم باشم...

خودم... خود... این زیباترین واژه ی هستی

دیگر برای هیچ دوستی ارزشی قائل نخواهم شد....

در دشوارترین لحظات زندگی شان به یاریشان شتافتم....

اما هر زمان نیاز داشتم نبودند....

می روم تا اجبار بودنم بر آنان تحمیل نشود.

می دانی گاهی کلید ها بجای گشودن قفل ها در را قفل می کنند....

حال تنهایی را دوست دارم....

اجبار؟

نه این انتخاب خودم بود.....

 

 

 

 

 


ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت به که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو روزی ما باد لعل شکرافشان شما

 

 

 

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام

و از خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام

عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام
شرمم از خرقه آلوده خود می‌آید که بر او وصله به صد شعبده پیراسته‌ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز هم بدین کار کمربسته و برخاسته‌ام
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان کاسته‌ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته‌ام

 

 

 

 


گفتـی که می بوسم تو را، گفتم تمنا مـــی کنم 

 گفتی اگر بيند کسی، گفتــم که حاشا می کنم


 گفتـــــــــی ز بخت بد اگر ناگه رقيبت آيد ز در  

   گفتم که با افسون گری او را ز سـروا می کنم

 

گفتــــــی که تلخی های می گر ناگوار افتد مرا   

گفتم که با نوش لبـم آن را گــوارا مــی کنـم


گفتی چه می بينی بگو در چشم چون آيينه ام    

گفتـم که من خود را در اوعـريان تماشا میکنم

 

گفتـــــی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند    

 گفتـــم که با يغماگـران باری مدارا می کنــم


گفتــــــی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم    

 گفتم که ارزان تر از اين من با تو سـودا می کنم

 

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويـم برو    

گفتـم که صد سال دگر امروز و فــردا می کنم

 

گفتـــــی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم    

 گفتـم ز تو ديـوانه تر دانی که پيــدا می کنم

 

                سیمین بهبهانی

 

 آري زندگي

 

 

ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
یا خرمن عنبری یا بار سوسنی ؟
سون نه ای که بر سر خورشید افسری
گیسو نه ای که بر تن گلبرگ جوشنی
زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری
شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی
 بستی به شب ره من مانا که شبروی
بردی ز ره دل من مانا که رهزنی
گه در پناه عارض آن مشتری رخی
 گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی
گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند
تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی
دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری
پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی
دامی تو یا کمند ؟ ندانم براستی
دانم همی که آفت جان و دل منی
از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم
ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی
 همرنگ روزگار منی ای سیاه فام
 مانند روزگار مرا نیز دشمنی
ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر
 ما را به جان گدازی چون برق خرمن ی
ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه ؟
دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی ؟
                                                                                  رهی معیری