ما رو باش سپردیمش دل و چشمامونو به کی
اون که به زندگی میگه ، نمایش عروسکی
با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم
تقصیرمن چیه که عاشق چشم تو شدم...
این قصه تکراریست...، مثل حرف های هر شب ...
مثل همان بهانه ایی که هر شب برایشان می گریم...
اصلا همه چیز تکراریست این روزا..، مثل خودم ،
مثل آیینه که هر روز فقط یک چهره را به من می نمایاند...
قاب خالی چهره ام ، مو های سفیدی که روزی عاشقانه سیاه بود...
من از تکرار پی در پی خسته...
من از اشک و آه خسته ..
آه ، من از این زندگی خسته،
حتی خدایان هم دگر سراغی از تنهای این کوچه ها نمی گیرند
این انتظار خسته ، این بار با حسرت خو گرفته ،
نفرین به من که هنوز هم در افسون عشق اولم...
نفرین به این مردمان که فقط وعده دروغ می دهند ...
نفرین به این مردمان که قلب شکسته ام را آزار می دهند
نفرین به واژه ای که سر آغاز دوست داشتن بود
نفرین به این عشق ها ،
نفرین به من و این زندگیم ،
نفریت به این شهر ها با مردمانش..
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم