کلاس چهارم ، رياضي را اصلا دوست نداشتم
مثلا معلم مدام توضيح مي داد که دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
اما من اصلا ياد نمي گرفتم
شايد به همين خاطر بود که دل به تو بستم
و شايد به همين خاطر بود که وقتي در جواب نگاه پر عطشم سکوت تلخي کردي دلم شکست
چون ياد نگرفته بودم که دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند ...
هميشه مي گفت : اي دل ار عاشق شوي ديوانه اي
چون خيلي قبولش داشتم اغلب سکوت مي کردم و در دلم حرفشو تاييد
هميشه مي گفت : جنون فقط سهم مجنون بوده و عشق هم فقط براي شيرين
حرفش به نظرم ديوانگي اومد اما شيرين بود ، دوسش داشتم قبولش کردم
هميشه مي گفت : عاقل بيا و عاقل برو مبادا خودتو بسپري دست دلت که واي از اون روز
به عقلم که رجوع کردم ديدم راست مي گه آدم همه کاراش بايد عاقلانه باشه روزي که دل بست شبيه مجنون شده بود که مدام تو گوشم زمزمه مي کرد :
يک آن شد اين عاشق شدن ، دنيا همان يک لحظه بود ...
باز من قفس شدم ، تو پرنده اي هنوز
من دوباره باختم ، تو برنده اي هنوز
باز هم من و عطش ، ذره ذره سوختم
تو شکوفه کردي و سخت زنده اي هنوز
باز من زدوريت شب به شب گريستم
تو نظاره کردي و واي خنده اي هنوز
اين دل شکسته ام سهم بي کسي نبود
من خداي بيدلي ، صاحب دلي هنوز
بس که بي تاب شد خاطرات تو شکست
مثل قلب و روح من شرحه شرحه اي هنوز
زندگاني مرا تو سراب کرده اي
باز هم مقصري ، بي بهانه اي هنوز
من تمام خويش را وقف صبح کرده ام
باز هم نيامدي ، ماه پاره اي هنوز ...
تو را که مي بينم ياد مهتاب مي افتم و آب ، تو مثل مهتاب زيبايي و من آن آب بي نصيبي که فقط عکس رخ تو در آن افتاده و بين من و تو چقدر فاصله هست ؛
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
تو شايد اولين سيب سرخي باشي که از درخت افتاد ، تو شبيه ناگفته هاي شمسي و تمناهاي دل حافظ ، تو مثل آن ماه زيبايي هستي که چشمم مدام مي بيندش اما مي داند که هيچ وقت به آن نمي رسد . زيبايي زيبا ، زيباتر از ماه شب چهارده ، اصلا ماه پاره ترين تويي که ماه با تو برابري نمي کند ؛
زاخترم نظري سعد در رهست که دوش
ميان ماه و رخ يار من مقابله بود
تو چقدر شبيه لحظه لحظه عمر مجنوني وقتي که جنون نداشت و چقدر دوري از بي تابي هاي دل او
آها ! فهميدم ، تو مثل همان درخت زيبايي هستي که همه محو زيبايي اويند و او بي تفاوت و غرق در غروري زيبا مي خرامد و بالا مي رود و چقدر دل مي شکند وقتي تحسينش مي کنند ؛
قامتش را سرو گفتم سر کشيد از من به خشم
دوستان از راست مي رنجد نگارم چون کنم
راستي تو همان ماهي قرمزي نيستي که يک بار به خوابم آمدي و درياي خشک وجود مرا سيراب بودن کردي و از آن پس من ماهي درياها شدم و تو درياي بيکران ، همان ماهي کوچکي که دچار آبي درياي بيکران تو شد ؛ نمي دانم خدايا !
مرا درياب که دل دريايي من بي تو مرداب است ...

اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم