کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را می توان از نگاهش خواند ، اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم ، سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست .دنیا را ببین... بچه بو دیم از آسمان باران می آمد بزرگ شدیم  از چشمهایمان می آید !! بچه بودیم درددل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند ، بزرگ شده ایم درددل ها را به صد زبان می گوییم ... هیچ کس نمی فهم

اما واقعا عاشقی دروغه؟

نمی دونم ولی خودمم هنوز مطمئن نیستم که عاشقی دروغ باشه به قول یه نفر بستگی داره عاشق چی یا کی باشی ، بعضی از عشقا واقعا قشنگه و ارزش داره آدم به خاطر اونا همه جیزشو فدا کنه .

منم فکر می کردم عاشقی دروغه و اصلا عشق واقعی وجود نداره اما حالا که فکر می کنم با خودم می گم شاید من هنوز کم تجربه تر از اونم که بتونم یه عشق واقعی رو درک کنم .

امیدوارم هیچوقت هیچکس به این نتیجه نرسه که عاشقی دروغه . و همیشه لیاقت اینو داشته باشه که یه عشق واقعی سراغش بیاد.

دستهامان نرسيده ست به هم...
از دل و ديده ، گرامي تر هم
آيا هست؟
_ دست ،
آري ، ز دل و ديده گرامي تر:
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بي گمان دست گرانقدر تر است.
هر چه حاصل کني از دنيا ،
دستاوردست !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين ،
دست دارد همه را زير نگين
سلطنت را که شنيده است چنين؟!
شرف دست همين بس که نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست.
در فروبسته ترين دشواري ،
در گرانبارترين نوميدي ،
بارها بر سر خود ، بانگ زدم :
_ هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست که هست !
بيستون را ياد آر ،
دستهايت را بسپار به کار ،
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروي شگفت انگيزي ست ،
دستها ئي که به هم پيوسته ست !
به يقين ، هر که به هر جاي ، در آيد از پاي
دستهايش بسته ست !
دست در دست کسي ،
يعني : پيوند دو جان !
دست در دست کسي ،
يعني : پيمان د و عشق !
دست در دست کسي داري اگر ،
داني ، دست ،
چه سخن ها که بيان مي کند از دوست به دوست !
لحظه اي چند که از دست طبيب ،
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد ؛
نوشداروي شفا بخش تر از داروي اوست !
چون به رقص آئي و سر مست بر افشاني دست ،
پرچم شادي و شوق است که افراشته اي !
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينائي ،
خواه در ساختن فردائي !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينک ، هر دم
سرنوشت بشر است ،
داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است که ما
تيرهامان به هدف نيک رسيده ست ، ولي
دست هامان نرسيده ست به هم !
دست من اما خاليست...

   وعــــده مـــا لـــب دریـــا

 

 دلای آدما تنگه                     غصه هم گاهی قشنگه

 آسمونا پُر دوده                             قلب عاشقا کبوده

 قفسا پُر پرنده                                        لبای بدون خنده

کاش توی قحطی شقایق                                 باز بریم سوار قایق

بشینیم بریم توی دریا                                         من و تو تنهای تنها

 اینقدر میریم که ساحل                                     از من و تو بشه غافل

قایق رو با هم می رونیم                       میریم اونجاها می مونیم

 پس ببین یادت بمونه                        کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا                      وعده ما لب دریا


عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد

 

چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو   پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟   گوش گوش دوتا گوش ، یه دست باز یه آغوش   بیا بگیر قلبمو ، یادم تورا فراموش چوب چوب یه گردن ، جایی نری تو بی من!   دق می کنم میمیرم ، اگه دور بشی از من   دست دست دوتا پا ، یاد تو مونده اینجا   یادت میاد که گفتی ، بی تو نمیرم هیچ جا   من؟ من؟ یه عاشق، همون مجنون سابق...

 

وقتی به دنیا آمدیم تنها کسی بودیم که گریه می کردیم و بقیه می خندیدند ، سعی کنیم جوری زندگی کنیم که وقتی رفتیم فقط ما بخندیم و بقیه گریه کنند .

 

 

بی تو گریه کردم توی شب ها بی ستاره،  انتظارتو کشیدم تا که برگردی دوباره

در غروب رفتن تو لحظه هایم را شکستم، زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم

پشت شیشه روز وشب دل به بارون می سپارم،من برای گریه هایم چشمه ها روکم می آرم

انتظار با تو بودن منو از پا در می آره، ترس از این دارم که بی تو تا ابد چشام بباره