«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
من اگر
من اگر روح پریشان دارم من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازی دوران دارم دل گریان لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
غمستان نفسگیر،اگر نفسم می گیرد
آرزو در دل من،متولد نشده میمیرد
یا اگر دست زمان در ازای هر نفس
جان مرا میگیرد
دل گریان لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم من اگر خسته ترین انسانم
به وفای همه بی ایمانم دل گریان لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
خدایا
الهي اي تو نور خانه ي دل........................انيس و مونس و كاشانه ي دل
الهي اي غمت سوداي جانم.......................به من رحمي كه يا رب ناتوانم
چه باشد اي پناه بي پناهان.......................بشوئي از كتاب من ، گناهان
چه باشد اي اميد بي نوايان........................بگيري دستي از خيل گدايان
چه باشد اي تو آواي دل من.......................غم عشقت نمائي حاصل من
چه باشد اي چراغ روشن عشق..................مرا راهي دهي در گلشن عشق
چه باشد اي صفاي شام عاشق.................. بر آري از محبت كام عاشق
چه باشد اي اميد نا اميدان.........................شفا بخشي تو درد دردمندان
تجلي كن كه دل جاي تو گردد.....................امورم جمله هم رأي تو گردد
دل از هجران تو طوفان گرفته...................غمت از اين فتاده جان گرفته
مرا اي مونس و هم جان و هم هوش.........به قيد بندگي كن حلقه در گوش
كه من جان در ره عشق تو دارم.................بود اميد در راهت سپارم
اگر شب ناله و افغان برآرم.........................من اين افغان ز جان خودبرآرم
ببين مسكين ز هجرت اشك ريزان................تو يارب قلبش از عشقت بسوزان
تنها
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
بگذار
بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روی تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بميرم
بگذار چو خورشيد گدازنده مس فام
در دامن شب با تن تب دار بميرم
بگذار شوم سايه ايوان بلندت
سويت خزم و گوشه ديوار بميرم
ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم
تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم
بگذار بدان گونه وفادار بميرم
پرسید که
پرسيد که چرا دير کرده است ؟
نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است
تنها دقايقي چند تاخير کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آينه و گفت
احساس پاک تورا زنجير کرده است
گفتم ار عشق من چنين سخن مگوي
گفت : خوابي سالها دير کرده است
در آيينه به خود نگاه ميکنم آه
عشق او عجيب مرا پير کرده است
راست گفت آيينه که منتظر نباش
او براي هميشه دير کرده است
امشب
امشب از عطر سحر گاهی رهاتر ميروم...از نسيم نوبهای با صفاتر ميروم...
امشب از طوفان عشقی بيقرار بی قرار...از فراز قله هستی فراتر ميروم
نیمه شبها راز ميگويد دلم با محرمی...اوج فريادم ز شيدايی رساتر ميروم
پرتو مهر خدايی در وجودم جان گرفت...از صدای آشنايی خوش صداتر ميروم
تا رهايی ميروم تا بيکران عاشقی...امشب از عطر سحر گاهای فراتر ميروم
در غروب رفتن تو
در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم...زير بارون جدايی با خيال تو نشستم...
بی تو تنها گريه کردم تو شبهای بی ستاره....انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره...
پشت شيشه روز و شبها دل به بارون ميسپارم...من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميارم...
انتظار با تو بودن منو از پا در مياره...ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره...
اگه
اگه یه روز چشمات پر از اشک شد و دنباله شونه ای گشتی تا گریه کنی صدام کن ، قول نمیدم اشک های تو رو پاک کنم ، منم باهات گریه میکنم .
اگه دنبال مجسمه سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی صدام کن ، قول میدم ساکت بمونم .
اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی صدام کن ، قلبم تنها خرابه وجود توست .
اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم ، بهم نگو کجایی ، فقط یه لحظه چشماتو ببند و به من فکر کن
آمدی جانم
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟ بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟ نوش دارويي و بعد مرگ سهراب آمدي؟ سنگدل اين زودتر ميخواستي حالا چرا؟ عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست! من كه يك امروز مهمان تو ام فردا چرا؟ نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم! ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم