رها شدیم رها، مثل روح بیجسدی |
رها شدیم رها، مثل روح بیجسدی
نه با توایم و نه بیتو ، چه روزگار بدی
رها شدیم در آئینههای تو در تو
چه ازدحام عجیبی چه شهر بیعددی
رها شدیم در این کوچههای سرگردان
نه آستانهی عشقی نه خانهی خردی
مرا به حاشیهی سرد زندگی آورد
امید رو به زوالی، دلیل نابلدی
ستارهای شدم و در خودم درخشیدم
ولی چه سود که چشمی نمیکند رصدی
مگر به سایهی نام تو رو کنم پس از این
که در پناه تو امن است، یا علی مددی
ای که روزی ز بـ ـــد حادثه دنبال نگـ ـــاهم آیی!
.من به اندازه ی جبران خیـ ـــانت به تو شک خواهم داشت!
.من برای دل زخمیـ ــــت نـ ــــمـ ـــک خواهم داشت!
." آنچنان منتظرم از سر شوق که اگر زود بیایی دیر است"
***************************************************
|
مــــی روم!!! | ||
|
مــی روم قبرستان، جـــای من اینجـــا نیست! .جــای من شاید آنجـــا باشد، که همــه گریانند...که همــه عریانند .خـــانه ی هــر انسان ،قــدر ظرفیت او!!! ظـــاهرا خــوابند، امـــا دانم: ........... از من و تو بیشتر بیدارند!!! ... بیشتر انسانند!!! .مـــی روم، شاید آغــــاز جدیدی باشد، کوله بارم پر هــــیچ!!! مـــن خـــــدا را دارم. .او مـــرا میخــواند! وقت رفتن آمـــــد! قبل رفتن بنویس: زندگی بازی نیست!!! و خـــدا راضـــی نیست!!! همه ی عمــر و جـــوانی را،..بر بازی تلخی بـــازی!!!
******************************************
باید فراموشت کنمچندیست تمرین میکنممن می توانم! می شود!آرام تلقین میکنمحالم، نه، اصلآ خوب نیست...تا بعد بهتر می شود!!فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ غمگین میکنممن می پذیرم رفته ای،و بر نمی گردی همین!خود را برای ِ درک این،صد بار تحسین میکنمکم کم ز یادم می روی،این روزگار و رسم اوست!این جمله را با تلخی اشصد بار تضمین میکنم |
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی
تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب
برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی
احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید
با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ
آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :
دلم حیران و سرگردان چشمانیست
رویایی و من تنها برای زیبایی آن چشم تو را
در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت!
و من بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشمهایت
را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی
خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟
شاید خطا کردم و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان
من باشی نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی . وبعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و بعد رفتنت آسمان چشمهایش خیس باران بود
وبعد رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو هزاران
بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد رفتنت دریا چه
بغضی کرد کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد
ومن با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی
برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد ببین!
سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد این همه
طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب
پنجره آرام و زیبا گفت : «تو هم در پاسخ این بی وفایی ها
بگو در راه عشق و انتخاب او خطا کردم. » ومن در حالتی
ما بین اشک و حسرت تو تردید کنار انتظاری که بدون
پاسخ و سرد است ومن در اوج پائیزی ترین ویرانه ی
یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا؟
شاید به رسم عادت پروانگی مان باز هم برای شادی
و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
*************************
باز باران!
نه نگو یید با ترانه !
می سرایم این ترانه جور دیگر:
باز باران بی ترانه
دانه دانه
میخورد بر بام خانه
یادم آید روز باران....:
پا به پای بغض سنگین
تلخ و غمگین
دل شکسته
اشک ریزان
عاشقی سر خورده بودم
میدریدم قلب خود را
دور میگشتی تو از من
با دو چشم خیس و گریان.
میشنیدم از دل خود
این نوای کودکانه
پر بهانه
زود بر گردی به خانه.
یادت آید؟
هستی من!
آن دل تو جار میزد
این ترانه
باز باران،
باز میگردم به خانه
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم