رها شدیم رها، مثل روح بی‏جسدی
 نه با توایم و نه بی‏تو ، چه روزگار بدی

 رها شدیم در آئینه‏های تو در تو
 چه ازدحام عجیبی چه شهر بی‏عددی

 رها شدیم در این کوچه‏های سرگردان
 نه آستانه‏ی عشقی نه خانه‏ی خردی

 مرا به حاشیه‏ی سرد زندگی آورد
 امید رو به زوالی، دلیل نابلدی

 ستاره‏ای شدم و در خودم درخشیدم
ولی چه سود که چشمی نمی‏کند رصدی

 مگر به سایه‏ی نام تو رو کنم پس از این
 که در پناه تو امن است، یا علی مددی

 

 


کاش از اول می دونستم واسه من موندنی نیستی.

 یادته موقع رفتن از ته دل می گریستی.

دل تو پر از فریبه واست از جونم گذشتم.

 حرمت و شکستی رفتی هنوزم غریبه نیستی.

کاش از اول می دونستم که تو هم تنهام میزاری.

تو بودی بود و نبودم اما نه دوستم نداری.

الهی که یه اب خوش از تو گلوت پایین نره.

 الهی توی زندگیت بیوفته صدهزار گره.

الهی چشمای سیات وفا از هیچکس نبینه.

نفرین و لعنتت کنن لیاقت تو همینه.

چشای خیس و به راهت بگو دوختم یا ندوختم.

عمری تو زخم زبونات بگو سوختم یا نسوختم.

 دل تو پر از فریبه واست از جونم گذشتم.

هنوزم عزیزترینی برو... الهی تنهات بزارن الهی دربه در بشی.

الهی اتیش بگیری بسوزی خاکستر بشی.

 میدونی فرقی نداره واسم بود و نبود تو.

الهی اتیش بگیره تموم تار و پود تو. "

 

 

 

 

 

 

 

کجاست بگو؟؟؟

 

 کجاس بگو اونکه برات می مرده کو؟

اونکه قسم می خورده که دوسِت داره ؟

اما به جاش با یه قسم، هر چی که داشتی برده کو

تنها شدی

بازتف سر بالا شدی

گذاشت و رفت،  دیدی دوسِت نداشت و رفت

کجاس بگو؟؟؟؟

اون که برات می مرده و هر چی که داشتی برده کو

اون که یه باره اومد و آتیش به زندگیت زد و ازت برید

اون که دل ساده و تنهاتو به صلابه کشید

یادت باشه منتظر اون که  میگه دردتو می دونه نشی

حرفاشو باور نکنی، هر کی بیاد نمک به زخمت می زنه

ساده ی دل داده ی من گول نخوری، دوباره دیوونه نشی

        

(دلم خیلی برات تنگه،کاش برگردی !!)

 

 

 

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور مي‌چرخد و آدمي‌ رو به‌ خدا.

ما همه‌ آفتابگردانيم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي،

 ديگر آفتابگردان‌ نيست. آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌

و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد. اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌

و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌

و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌سوخت.

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد،

مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.

آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزي‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمي‌گيرد؛

 اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ مي‌گيرد.

آفتابگردان‌ راهش‌ را بلد است‌ و كارش‌ را مي‌داند.

او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد، كاري‌ ندارد.

 او همه‌ زندگي‌اش‌ را وقف‌ نور مي‌كند، در نور به‌ دنيا مي‌آيد

 و در نور مي‌ميرد. نور مي‌خورد و نور مي‌زايد.

دلخوشي‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.

آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا.

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ مي‌ميرد؛ بدون‌ خدا، انسان.

آفتابگردان‌ گفت: روزي‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد،

 ديگر آفتابگرداني‌ نخواهد ماند و روزي‌ كه‌ تو به‌ خدا برسي،

ديگر «تويي» نمي‌ماند. و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر مي‌كنم،

 تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر مي‌كني؟ آفتابگردان‌ اين‌

را گفت‌ و خاموش‌ شد. گفت‌وگوي‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند.

 زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود.

جلو رفتم‌ بوييدمش، بوي‌ خورشيد مي‌داد.

تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظي‌ كردم،

داشتم‌ مي‌رفتم‌ كه‌ نسيمي‌ رد شد و گفت:

 نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ مي‌اندازد،

 نام‌ انسان‌ آيا كسي‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گريستم...