


YES WE CAN
آيا دوست دارید بدون رمز ورود ، وارد ویندوز(ایکس پی) شوید
يکي از مشکلات ويندوز xp راه نفوذ به آن در صورت فراموش کردن password مي باشد .
همانطور که همه شما مي دانيد xp امکان جالب switch user را دارد که مي توان محيط را براي کار user هاي مختلف فراهم کرد .
حالا اگر شما اين password را فراموش کنيد چاره چيست؟.
در اين حالت چند راه نفوذ هست و آن اين است که در هنگام ظاهر شدن منوي کاربران در ابتدا ، دو بار کليدهايALT+CTRL+ DELETE را فشار دهيد سپس در قسمت نام کلمه administrator را تايپ کرده و قسمت password را خالي بگذاريد و Ok را بزنيد در اين حال وارد سيستم مي شويد.
حال اگر در هنگام نصب ويندوز Xp برايAdmin پسورد گذاشته باشند چه كار كنيم؟
براي اين كار قبل يا هنگام بالا آمدن ويندوز كليد F8 را زده سپس بسته به نوع نياز خود بكي از گزينه هاي Safe Mode را انتخاب كنيد.
بعد از وارد شدن به ويندوز در منو Start كليك كنيد سپس گزينه RUN را انتخاب كرده ودر جاي خالي عبارت Control userpasswords2 را تايپ كنيد.
پنجره باز شده داراي 2 TAB به نام هايUsers & Advanced مي باشد.
TAB Users را انتخاب كرده و تيك گزينه:User must enter a username and password to use this computer را برداريد.
با برداشتن تيك اين گزينه ديگر هنگام ورود به ويندوز از شما پسورد گرفته نمي شود.
حالا با استفاده از گزينه Add مي توان نام كاربري را به آن اضافه و با استفاده از گزينه Remove مي توان نام كاربري را حذف كرد همچنين با استفاده از گزينه Properties مي توان ميزان دسترسي كاربران به ويندوز را تعيين كرد

زنده گانی هنر بافتنِ پارچه یِ زیبایی ست،
زنده گی دوختنِ شادی هاست،
و به تن کردنِ پیراهنِ گل دارِ امید...
پیش از آن که پرده فرو اُفتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآن اَم که زنده گی کنم
برآن اَم که عشق بورزم.
برآن اَم که باشم.
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند من اَند
کسانی که نیازمند ایشان اَم
کسانی که ستایش انگیزند،
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که اَم
که می توانم باشم
که می خواهم باشم،
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گران بار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خودم
به سوی حقیقت
که راهی ست ناشناخته
پر خار
نا هم وار،
راهی که، باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
....
اکنون می توانم بگویم
که زنده گی کرده ام.
برف می بارد؛
برف می بارد به رویِ خار و خارا سنگ .
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظارِ کاروانی با صدایِ زنگ...
بر نمی شد گر زِ بامِ کلبه ها دودی،
یا که سوسویِ چراغی گر پیامی مان نمی آورد ،
ردِ پا ها گر نمی افتاد رویِ جاده ها لغزان ،
ما چه می کردیم در کولاکِ دل آشفته یِ دم سرد ؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
رویِ تپه، روبه رویِ من...
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم .
زود دانستم، که دور از داستانِ خشم، برف و سوز،
در کنارِ شعله یِ آتش،
قصه می گوید برایِ بچه هایِ خود عمو نوروز،
«... گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمانِ باز؛
آفتابِ َزر؛
باغ هایِ گل؛
دشت هایِ بی در و پیکر؛
سر برون آوردنِ گل از درونِ برف؛
تابِ نرمِ رقصِ ماهی در بلورِ آب؛
بویِ عطر خاکِ باران خورده در کُهسار؛
خوابِ گندم زارها در چشمه یِ مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غمِ انسان نشستن؛
پا به پایِ شادمانی هایِ مردم پای کوبیدن؛
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم اندازِ بیابان هایِ خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبویِ تازه آبِ پاک نوشیدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سویِ کوه راندن؛
هم نفس با بلبلانِ کوهیِ آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛
نیم روزِ خستگی را در پناهِ دره ماندن؛
گاه گاهی،
زیرِ سقفِ این سفالین بام هایِ مه گرفته،
قصه هایِ در هم غمِ را ز نم نم هایِ باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره یِ رنگین کمان را
در کنارِ بام دیدن؛
یا، شبِ برفی،
پیشِ آتش ها نشستن،
دل به رویاهایِ دامن گیر و گرمِ شعله بستن ...
آریِ آِی، زنده گی زیباست.
زنده گی آتش گَه ی دیرنده پا برجاست.
گر بیفروزیش، رقصِ شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناهِ ماست.»
...

اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم