عصرهای خانه تازه ام هميشه خدا سوت و كور است.با كوچه هايي خلوت كه درش پرنده پر نمي زند.در ساختمان روبه رو پيرمردي هست كه عادت دارد عصرها ليوان چايش را بردارد بيايد روي بالكن بنشيند و رهگذرهاي گاه و بي گاه را تماشا كند و بعد در ساعتي مقرر جاي خودش را به زنش بدهد .

دختر جوان هميشه پكرشان عادت دارد شب ها در اتاقش را قفل كند بيايد كنار پنجره‚سيگاري آتش بزند تا وقتي چراغ اتاقش را خاموش مي كند كوچه يكدست در  تاريكي فرو برود...

 

ای بسا معنی که از نامحرمی های زبان

با همه شوخي مقيم پرده هاي راز ماند

                                                                         بیدل  

 

 

 

چه دردي است در ميان جمع بودن

ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي لبهاي خود همواره بستن
به رسم دوستي دستي فشردن
ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولي در بطن خود غوغا نشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولي در دل اميد به خانه بستن
به من هر دم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد از اين غمخانه رستن.

 

 

چشای آبی تو مثل یه دریا میمونه
دل خسته منم مثل یه ماهی میمونه
ماهی خسته من می خواد تو دریا بمونه
ماهی خسته من نذار که تنها بمونه
ماهی دوست داره خونه ش همیشه تو دریا باشه
بوسه بر موج بزنه کنار ماهیها باشه
ماهی خسته من می خواد که تنها نباشه
ماهی خسته من بذار تو دریا بمونه
ماهی اگه تنها باشه خسته و دلگیر میشه
ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهیگیر میشه
نکنه یکی بیاد چشماتو از من بگیره
ماهی دل بمیره دریاتو ماتم بگیره

 

 

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
فرقي نداره بي تو بهار مون با پاييز
نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز
غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست
اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگ