آنتوانِ عزیزم.
ابرازِ عشقِ شما نشان میدهد که در این کار خیلی مهارت دارید. من امشب میخواهم به کنسرتِ موریس لرو بروم. با من میآیید؟ برایِ کتابها متشکرم. آخ. فراموش کردم. مادرم میگوید که شما خیلی رُمانتیک هستید. شاید بهخاطرِ موهایِ بلندتان. تا امشب.
خداحافظ دوستِ عزیز.
اینها را «کولِت» مینویسد؛ همان دختری که دلِ «آنتوان» را میرُباید و یک نگاه، یک نظر به «کولِت» دلرُبا کافیست تا «آنتوان» در این دنیا پیِ چیزی دیگر نباشد. و از این به بعد است که چیزی شبیهِ اضطراب به جانش میافتد. حس میکند بیقرار است؛ درست مثلِ هر آدمِ دیگری که آن اضطراب به جانش افتاده است. و کاش همهاش همین بود؛ «آنتوان» هم مثل هر آدمِ دیگری، چشمانتظارِ حادثهای، یا شنیدنِ جملهایست که میتواند پایانِ زندگیاش باشد. از دست دادنِ «کولِت»؟ زندگی بدونِ «کولِت»، بدونِ خندهها و شادیِ با او بودن چه معنایی دارد؟
مشقّتهایِ عشق را چگونه میشود تحمّل کرد؟ ادامه پیدا کردنِ موقعیتِ نابرابرِ آنکه دوست دارد و آنکه دوست نمیدارد چگونه ممکن است؟ در برابرِ این موقعیتِ نابرابر چه باید کرد؟ چارهیِ کار صبر و بُردباریست یا کوتاهآمدن و دَمنزدن؟ یا که اصلاً خلاصکردنِ خود؟ یا رها کردنِ همهچیز و پُشتِ پا زدن به عشقی که ظاهراً خلاصهی همهی زندگیست؟
چه میشود که یکی «دوستی» را یکجانبه به «عشق»ی آتشین بدل میکند و دیگری آنرا یک «دوستیِ» سادهیِ معمولی میداند؟ چه میشود اگر این «دوستت دارم»ی که به زبان میآید، یا در رفتارِ آدمی، در حرکتش و چشمهایش، بُروز میکند، به چیزی فراتر از این کلمات بدل شود؟ این هم هست که یکی وقتی دل در گروِ دیگری مینهد، این خیال را هم در ذهنِ خود میپروراند که دیگری هم دل در گروِ او دارد؛ امّا نمیگوید.
همهی «آنتوان و کولِت» [1962] حکایتِ همین چیزهایِ بهظاهر معمولی و بهظاهر پیشِپاافتادهایست که در زندگیِ هر آدمی پیش میآید و «آنتوان» سادهدلتر از آن است که از این چیزها سر درآورد. برایِ «آنتوان» همهی زندگی در بودن با «کولِت»، در قدمزدنِ با او، در سینما رفتنِ با او خلاصه میشود و البته «کولِت» این چیزها را «جدّی» نمیگیرد و خیال نمیکند که «آنتوان» مردِ رؤیاهایِ اوست.
«آشنایی» همان «شناخت» نیست؛ هرچند جمعیتِ عظیمِ مردمانی که دو سویِ میزهایِ چوبیِ کافهها مینشینند و در فاصلهیِ رسیدنِ فنجانهایِ خوشبویِ قهوه، مهربانانه به چشمهایِ یکدیگر زُل میزنند، کاری به معنایِ کلمات ندارند. «دیگری» را نمیشود شناخت؛ میشود کمکم آشنا شد و این «تصوّرِ» هر آدم است که جایِ «شناخت» را میگیرد و خیال میکند که «دیگری» را میشناسد و، ناگهان، وقتی به خیالِ خودش همهچی را دربارهی او میداند، میبیند که حرکتی از «او» سر میزند، یا جملهای را به زبان میآورد که نشان میدهد او را نشناخته است. یعنی میشود دوست داشت بدونِ اینکه، حقیقتاً، آن دیگری را شناخت؟
این «آنتوان» است که «کولِت» را دوست دارد و این دوستی، این عشقِ یکطرفه را پدید میآورد. عشقی، علاقهای، محبّتِ بیش از حدّی در کار نیست. و «آنتوان» که خیال میکند باید به «کولِت» نزدیک باشد، خانهاش را، خلوتش را به ساختمانِ مقابلِ او منتقل میکند، به این امید که هرچه نزدیکتر باشد، هرچه در دسترستر باشد، «خواستنیتر» است. امّا این توقّعِ بیجاییست؛ در سالنِ سینما که نشستهاند، «کولِت» به «آنتوان» حتّا اجازهیِ برخورد، اجازهیِ تماس نمیدهد و نمیگذارد دستِ «آنتوان» دورِ گردنش باشد. پیامی واضحتر از این؟ ما «فقط» دوستیم.
این «کولِت» است که «آنتوانِ» سادهدل را «جدّی» نمیگیرد؛ هیجانزدهبودنش، بیدستوپایی و سردرگُمیاش، شاید، «کولِت» را آزار میدهد. «کولِت» آدمی را میخواهد که رفتاری پُختهتر داشته باشد، به خودش مسلّط باشد و بهوقتِ عصبیشدن، خودش پیش از دیگری نشکند و خُرد نشود. امّا «آنتوان» که چُنین آدمی نیست؛ او پسرکیست که قد کشیده و، یادمان باشد، سالهایِ کودکیِ خوبی نداشته است. در چهاردهسالگی از مدرسه گریخته [چهارصد ضربه، 1959] و دیدنِ مادرش با مردی ناشناس برایش کافیست تا به معلمّش بگوید «مادرم مُرده.» و یادمان هست که وقتی خانم روانشناسِ آن فیلم به او میگوید «والدینت اظهار کردن که تو مرتباً دروغ میگی.» جواب میدهد «خُب، من دروغ میگم؛ بعضی وقتها دروغ میگم، چون بارها سعی کردم به اونا حقیقت رو بگم، اما باور نکردهان... بنابراین ترجیح میدم دروغ بگم.» و باز یادمان هست که «آنتوان»، بعد از خواندنِ «در جُستوجوی مطلق» [نوشتهی اونوره دو بالزاک]، چُنان تحتِ تأثیر قرار میگیرد که وقتی معلمِ انشا میگوید «خاطرهیِ دردناکی را شرح دهید که خود شاهدِ آن بودهاید و شما را تحتِ تأثیر قرار داده است.» تصمیم میگیرد مرگِ پدربزرگش را بنویسد، امّا ناخودآگاه، آخرین جملههای رُمانِ «بالزاک» را هم واردِ نوشتهاش میکند و همین باعث میشود که معلّمِ بیانصاف، به او نمرهیِ صفر بدهد. «من برای کسانی که در این کلاس بالزاک رو نمیشناسن، میگم که این انشا یک سرقت ادبیه.» میبینید؟ بهجای آنکه تشویقش کند، تنبیهاش میکند، آن هم در مقابلِ بچّههایی که هیچکدام، حتّا، اسمِ «بالزاک» را هم نشنیدهاند. شاید، در نتیجهی همین سابقه است است که «آنتوان»، اینقدر هیجانزده، بیدستوپا و سردرگُم است.
«آنتوان و کولِت» را باید دیده باشیم تا از «بوسههایِ دزدکی» [1968] سر درآوریم و نوعِ برخوردِ «آنتوان» را در این فیلمِ کوتاه باید دیده باشیم تا سر درآوریم که چرا در «بوسههایِ دزدکی» دل در گروِ «فابین تابار» مینهد و پنهانیترین رازش را در نامهای با او در میان میگذارد، یا چرا در «کانونِ زناشویی» [1970] بعد از آنکه پدر میشود، ناگهان، به همسرش «کریستین» علاقهای نشان نمیدهد و با «کیوتو»، یک زنِ ژاپنی، بابِ آشنایی را باز میکند. و البته یادداشتِ عاشقانهیِ آن دلبر وقتی رویِ زمین میافتد، همهچی دستخوشِ تغییر میشود و زندگیاش به جهنّمی بدل میشود که بعدتر، بهکمکِ یک تماسِ تلفنی، آتشش را خاموش میکند.
و البته که «آنتوان» و «کولِت» باز هم یکدیگر را میبینند؛ در فیلم «عشق در فرار» [1979] و باز این «آنتوان» است که میخواهد مراتبِ دوستی و ارادتِ خود را به «کولِت» ابراز کند و باز این «کولِت» است که به او بیاعتنایی میکند و از قطار پیاده میشود. سالها گذشته است، امّا آدمها تغییر نکردهاند و هنوز یکی بیدلیل در جادهیِ یکطرفهاش سرگرمِ ابرازِ علاقه است.
«کولِت»، پیشتر، در روزگاری که هردو آنها جوان بودند، برایِ «آنتوان» نوشته بود که «ابرازِ عشقِ شما نشان میدهد که در این کار خیلی مهارت دارید.» و ظاهراً این همان درسیست که «آنتوان» از او آموخت. چه میشود کرد؟ امّا «مردی که زنها را دوست داشت» [1977] هم جوابی برایِ این سئوال پیدا نکرد که مشقّتهایِ عشق را چگونه میشود تحمّل کرد؟
بعدِ تحریر: نامهی «کولِت» به «آنتوان»، ترجمهی «بابک احمدی»ست در شمارهی 326 ماهنامهیِ سینماییِ فیلم.
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم