عده ای می گویند حرف زدن با خود نوعی روان درمانیست،عده ای دیگر آن را از نشانه های روان پریشی می دانند....

با آدم ها درگیر می شوم،
می نویسم.
با بشقاب ها دوست می شوم،
پاک می شوند.
با دخترم حرف می زنم،
رشد می کند.
کتاب می خوانم،
تازه می شوم.
راه می روم،
شاد می شوم.
به موسیقی گوش می کنم،
زنده می شوم.
به گذشته ها فکر می کنم،
غمگین می شوم
شور می زنم
ترس می شوم
هنوز سنگینی می کنند
هنوز دلم را
به درد می آورند
هنوز
رهایم نمی کنند...
گذشته های خام اشتباه سر در گم
پدر یکی از آشنایان در حادثه ی رانندگی در جاده ی شمال فوت شد. امروز سه روز می شود که فوت کرده و من نتوانستم در مراسم ختم شرکت کنم. اما همه اش نا خود آگاه به او فکر می کردم. مردی 65 ساله ی سرحال و قد کوتاه بود. همیشه او را با کلاهی لبه دار و شلوار جین و تی شرت و جلیقه می دیدم. مگر در عروسی دخترش که با کت و شلوار نشناختمش. موهایی سپید داشت و خوش برخورد بود. آخرین باری که دیدمش برای کاری به محل کار من مراجعه کرد بود. تقریبا دو هفته قبل از فوتش. من سرم شلوغ بود و از دور دیدمش.
امروز فکر می کردم اگر همیشه فکر کنیم آدم کنارمان را، هر کس که می خواهد باشد، همکارمان، دوستمان، راننده ی تاکسی یا آژانس، بقال سر کوچه ، گل فروش را طوری نگاه کنیم که انگار بار آخریست که می بینیمش، شاید با دیگران مهربان تر باشیم و با احترام تر با آن ها برخورد کنیم. شاید بذل توجه به هر لحظه که با هر آدمی روبرو می شویم، به نظر احمقانه برسد. شاید بگویید که مثلا فلانی در روز با 100 نفر آدم در رابطه است. چطور ممکن است به هر کدام توجه کند. اما به نظر من، یک نگاه مهر آمیز که سرچشمه اش فکر احترام گذاشتن به دیگران است ،کافیست که شما دین خود را به همنوعتان ادا کرده باشید. به نظر من، مزیت ما انسان ها نسبت به سایر موجودات، قدرت غلبه بر مشکلات است. مشکلاتی که نه تنها با عصبانیت و بی احترامی به دیگران و به خودمان حل نمی شوند، که مشکلات دیگری نیز اضافه می کنند. آدمیزاد هر چه آرام تر و صبور تر و فکور تر باشد، انسان تر است. زیباترین لحظاتی که در فیلم ها و سریال های خوب به نظرم می رسد، لحظه ی توجه به انسان دیگر و کمک به دیگران است. صلح و دوستی و مثبت اندیشی را از درون خودمان باید شروع کنیم. انسان هر چه آرام تر باشد، خوش رو و خندان تر خواهد بود.
یاد آن مرد سالخورده ی سپید موی به خیر که فکر کردن به آخرین لحظه ی دیدارش، تاریکی های ذهنم را سرشار از سپیدیِ افکار مثبت می کند.
بعضی آدم ها فقط زنده اند...
بعضی خمیده و پاتیلن
بعضی سر بلند و سر افراز
بعضی پوست کلفتند
بعضی دل نازک
بعضی پشت سرشون هم چشم دارند
بعضی کور دلن
بعضی میرن زیارت
بعضی نرفته زیارت شفا بخشن
بعضی کتاب می خونن
بعضی نخونده فیلسوفن
بعضی غم و غصه دارن
بعضی مشنگ و دل خوشن
بعضی سرشون به تنشون می ارزه
بعضی ارز شون به سرشون می چربه
بعضی نجیب و سر بزیرن
بعضی گنده دماغ و چشم چرون
بعضی بع بع می کنند
بعضی بع بع می برن
بعضی خوابن
بعضی بیدار
بعضی دو رگه ن
بعضی بی رگن
بعضی این شکلی
بعضی اون شکلی
بعضی سماور
بعضی استکان
بعضی مخ تیلیت
بعضی عاقلن
بعضی بی پرده
بعضی در خفا
بعضی تنگ و ترش
بعضی منگ و گنگ
اگه بپرسی آخرش که چی؟
من میگم به تو
از پای این نت
اگه پا نشی
من هی میگمو
تو هی گیج میشی
بعضی مستن و
بعضی سر براه
شب داره میاد
عیالت میاد
درو که وا کرد
تورو نیگا کرد
تازه می فهمی:
بعضی ابلهن
بعضی گرگ و میش
پاشو با با جون
کیش و کیش و کیش
پی نوشت:
۱ـ چون قافیه تنگ آید، شاعر به جفنگ آید...
۲ـ فتو شاپ بلد نیستم. از عکسم ایراد نگیرین. خیلی هم هنریه!
۳ـ اگه تونستی آخرشو بهتر از من تموم کنی![]()
سماور نفتی
حیاطی قدیمی
سینی استکان و نعلبکی شسته در حوض
آب و جاروی بعد از ظهر
قندان پر از قند
چینی گل سرخی
گلیم نخ نما
و پله هایی که بالا و پایین می رفتیم از آن
و پک مادر بزرگ به قلیون
و آرزوی بی قیدی گذشته و
نبود حیاط و
سماور و
قوری و
مادر بزرگ
|
تو یک تیپ "عارف" هستی، مهربان، خردمند و بخشنده. مثل بودای فرزانه، تو می توانی سخنران تاثیر گذاری باشی و می توانی استعدادهای خلاقانه ات را در راه پیشبرد اهدافی که قلبت برایت تعیین کرده است - و نه عقلت – بکار ببری. ولی مراقب باش که دوستانت از این طبیعت آرام تو سوء استفاده نکنند. که این درست همان بلایی بود که بر سر مسیح آمد! پیش از هرچیز دیگری، تو دوست داری که هماهنگ با جریان زندگی پیش بروی. ضمناً احتمالاً چیز دود کردنیی در این دنیا نمونده که تو دود نکرده باشی!! خیلی باحاله!! آهان! راستی پرحرفی رو هم خیلی دوست داری!! این هم باحاله! |
باد در سر او،
طوفان در دل من
تنها می شوم
می دانم
اما طوفانی که می شود
ویران می کند...
در من، منی هست. سر آسیمه و پریشان.مظلوم و تنها و سرگردان.همچون کودکی آسیب دیده و رشد نکرده که تشنه ی قطره آبی ست زلال. و من خوب می دانم که چگونه نوازشش کنم، آبیاریش کنم و چگونه به نگاه ملتمسش پاسخ گویم. اما به کره خری چموش می مانم که سر بر گردانده ام. و خوب می دانم که اگر فقط به اندازه ی یک قطره به او توجه کنم یک دریا آرام می شوم ولی فرار می کنم و فرار می کنم و آرام نمی گیرم.
و بعضی وقت ها، بعضی آدم ها، با قسمتی از تو درگیر می شوند که تو سال هاست از آن گریخته ای. حرف های این آدم ها مرهمی ست بر من نهان تو. بر آن که تو آگاهانه به او بی توجهی. آن آدم ها را دوست داری چون آن می کنند که تو خود می باید می کردی و از ان ها می گریزی همانطور که از آرامش واقعی...
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم