حالش هميشه مي خورد از شعر من به هم

سارا و شعر هام ندادند تن به هم 

 

اي رود هاي تيره همين است مزدتان

که مي رسيد توي سراب لجن به هم 

 

اردي بهشت گم شده، تقويم گم شده

روز ِ                               

- هزار و سيصد و شصت و دو - 

شنبه هم 

 

«ما» مرده است پشت دوتا «من» که مرده­اند

روحي نمانده است

بيا تا بدن به هم ... 

 

از اين برهنگي چه هراسي ست عشق را

تا هديه­ايم مثل دو تا پيرهن به هم 

 

بطري شکسته ، مست شدي ، گر گرفتي ام

آتش گرفته ودکا با چوب پنبه هم 

 

وقت سکوت کردن و لب بستن است عزيز

وقت سکوت کردن و لب دوختن به هم 

 

...

  

اين قصه نخ نما شده فرقي نمي کند

مرد از حسادت عاشق شد يا دو زن به هم ... ؟ 

 

 *** 

 

حالا درست آخر خط ایستاده­ایم

پیچیده­ایم لای سفید ِکفن به هم 

 

راهي نمانده است

بيا پير تر شويم

شايد رساند من و تو را گور کن به هم

 

 

 

 

وه چه بی رنگ و بی نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم

کی شود این روان من ساکن
اینچنین ساکن روان که منم

گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم

بحر من غرقه گشته هم در خویش
بوالعجب بحر بی کران که منم

این جهان وان جهان مرا مطلب
کاین دو گم شد در آن جهان که منم

فارغ از سودم و زیان چو عدم
طرفه بی سود و بی زیان که منم

گفتم ای جان تو عین مایی گفت
عین چه بْوَد در این عیان که منم

گفتم آنی بگفت های خموش
در زبان نآمده ست آن که منم

گفتم اندر زبان چو در نآمد
اینت گویای بی زبان که منم

می شدم در فنا چو مه بی پا
اینت بی پای پادوان که منم

بانگ آمد چه می دوی بنگر
در چنین ظاهر نهان که منم

شمس تبریز را چو دیدم من
نادره بحر و گنج و کان که منم

 

 

 

 

بی‌معنی ِ بی‌ربط ِغزل‌ها به شما چه؟
این بار دلم خواسته این را... به شما چه؟

اصلا دل من خواسته در اول این شعر
تکرار کنم قافیه‌ام را... به شما چه؟

در مصرع اول بگذارم: شب و آزار
در مصرع دوم: تب و دریا... به شما چه؟

از کرّه‌خر قصهٔ دیروز بگویم
تا نرّه‌خر قصهٔ فردا... به شما چه؟!

یک سوژهٔ تکراری و بی‌مزه بسازم
از دشمنی جنگل و صحرا... به شما چه؟

یک روز صراحت بدهم متن خودم را
یک روز ولی مثل معمّا... به شما چه؟

من شعر خودم را دارم، عشق خودم را
سعدی غزلی گفته... به من یا به شما چه؟

من قول ندادم به کسی شعر بسازم
یک روز نگفتم حالا! ها؟ به شما چه؟

شاید به کسی البتــّه... شاید... روزی...
یک قولـَکـَکی داده‌ام امّا به شما چه؟

اصلا تو چرا می‌خوانی شعر بدم را؟
هی می‌کِشی ابیات مرا تا «به شما چه؟»

«آشفتگی ما به شما ربط ندارد»
آشفتگی شعر من و ما به شما چه؟

 

 

 

خشکیده است اشکم؛ خشکیده چشم‌هام
مثل مرکبم
امشب سکوت کرده تو را گوش می‌کند
آواز هر شبم

امشب تو آمدی شاید دفتر مرا
آتش گرفته‌ای
شاید اتاق بوی تو دارد که باز هم
از تب لبالبم

مابین بیت‌های برهنه منم که باز
صورت به صورتم
انگشت‌ها گره شده انگشت‌هات را
لب‌هات بر لبم

این دفتر است مرز تو بودن برای من؛
بیرون این اتاق-
وقتی که چشمهای غریبه مرا... تو را...
قدری معذبم

اینجا دریده‌پیرهنم، عاشقم، منم
آنجا کسی‌م نیست
اینجا حیا ندارم، لبریز بوسه‌ام
آنجا مودبم

***

آنسو اتاق و دفتر تو، مثل من شده
پشت نقاب ترس
آشفته‌ای هزار شب و ساکتی که: «نه!
روز ِ مرتـّبم!»

ای کاش می رسید زمانی که دفترت
با دفترم یکی...
ای کاش این اتاق و اتاقت یکی شود
مثل شب و تبم...


 

 

 

بادام تلخ بودم پیش از سرودنت!
من کی عسل شدم؟
وقتی که خواندی­ام
زیر زبان شعر تو آرام حل شدم

آنوقت آمدی من را یک غزل شدی
آرام آمدی...
توی همین غزل!
توی همین غزل خواندی که غزل شدم

خواندی همان که خواستی­ام تا شدم همان
یک روز داستان
یک روز قهرمان
هر چیز خواستی خواندی من بدل شدم

یکبار یک تراژدی غصه دار یا
یک متن خنده­دار
یا یک درام سرد
گاهی از آن رمان­های مبتذل شدم

یک روز کودکم کردی توی قصه­ها
یک روز پادشاه
یکبار از قضا
درویش ِ پیر ِ ریش­بلند ِ کچل شدم!

آواز روستاتان را جار می­زدم
وقتی که ده­نشین-
بودی و بودمت
توی تمام دهکده ضرب­المثل شدم

شهری شدی... خیابان را فرش کردم و
اطراف خانه­ات...
شبگرد و دوره­گرد...
مشهور ِ کودکان ِ شرور ِ محل شدم!

گاهی که داغ بودی، داغم نوشتی و
توی همین اتاق
ما بین واژه­ها
آغوش گرم پیرهنت را بغل شدم

بادام تلخ بودم! اسمم غزل نبود!
این را تو می­سرود
خواندی و خواستیم
من هانی­ام! نفهمیدم کی عسل شدم؟!

 

 

 

 

 

نشست عاشق شب...
     کاغذ و مداد!
     نوشت...
     به ابتدای ترانه سلام داد؛
     نوشت

     چکاند قول مرا پشت وهم مردهٔ شمع
     برای جرات پروانه اعتماد نوشت

     و بعد... اول پرواز خستهٔ گنجشک
     بلوغ پنجره‌ها را شبیه ِ داد نوشت

     درون سینهٔ سرخ سراب آب گذاشت
     کنار شعلهٔ غمگین یاد باد نوشت

     کمی برای خودش گریه کرد؛ شاعر شد
     کمی برای دو عابر... کمی زیاد نوشت

     و دست خالی خود را نگاه کرد...
                                              افسوس!
     و اشک­هایش را روی امتداد نوشت

     در آخرین بیت این شب پر از تردید
     برای قدّ ِ بلندم وان یکاد نوشت!


 

 

 

 

 

 

 

«چهار سال»
عدد بی‌صدا
عدد مبهم
«چهار سال»
عدد گنگ
درهم و برهم

چهار سال مرا ماه قصه می گوید
و گوش‌هام صدای ستاره­ها را هم

و نقشه می­کشد این شعر تا مرا آرام...
و نقشه می­کشی آرام تا مرا کم­کم...

***

تو را غم آورد انداخت توی سینه­ٔ من
ولی نمی­روی انگار از دلم با غم

***

چقدر سخت شده در حضور این همه آ -
نفس کشیدن با تو، زدن تو را از - دم

...

اتاق­هامان سرد است مثل دل­هامان
فسرده، کوچک و غمگین، به وسعت عالم!
کنار پنجره دیوار اشک می­ریزد
گرفته چهره‌ٔ زخمی شیشه‌ها را نم

***

چهار سال
بگویید نه!
چهل سال است
که من میان سیاهی ِ روشن افتادم

دو سال «ما» «تو» از آن کم؛ دو سال «ما» «من» از آن
چهار سال «تو» «من» را فقط همین «ما» کم

چهار سال
چهل سال
چارصد سال است
که محرمند غزلهایمان به نامحرم


 

 

 

 

 

 

[پرده بالا می‌رود؛ صحنه خالی ست؛ صدای رسای شاعر شنیده می‌شود]

 

شاعر:

            «ای قله­های یخ­زده قدری بهارتر

            ای رودهای خشک... کمی آبشارتر

            

            ای ابرهای بی­هیجان بارور شوید

            قدری به خاطر دل من بی­قرارتر

            

            ای شاعران زمزمه­های جنون­زده

            شعری بلندتر... غزلی انتظارتر!

 

            با کبک­ها و چلچله­ها همنوا شوید

            مثل ترنم شبشان عشق‌بارتر

 

            باغی بیاورید که از خواب، سبزتر

            باغی که از بهشت خدا بی­حصارتر

            

            با من سرود تابستان را رقم زنید

            با میوه­های عاشق­تر... داغدارتر

            

            چیزی شبیه قلب همین روزهای ترش
            از سیب سرخ آدم و حوا انارتر

            

            سیبی رسیده بین دو فصل امید و بیم

            سیبی دو رنگ!

            شیرین­شور!

            آبدار... تر...

            

            من بین این دو فصل رسیدم... رسیده­ام

            این چند روز، قافیه در انحصارتر

            

            مال من است هفتهٔ پایان فصل او

            با من بهار خاطره­هایش بهارتر

            

            زیباترند با من آواز چشم­هاش

            با من نگاه آینه­ها بی­غبارتر

            

 

 

 

 

            با من سرود بودن و ماندن زلال­تر

            با من هوای باران­ها باردارتر

            

            خورشیدش از رسیدن من آفتاب­تر

            با من طراوت نفسش شعله­کارتر

            

            با من طنین قلب غزل­هاش نرم­تر

            با من ترانه­های سکوتش سه­تارتر

            

            ...

            

            باقی این غزل را ای مطرب ظریف

            زینسان همی شمار... ولی بیشمارتر»

[موسیقی آغاز می‌شود؛ همچنان صحنه کاملا خالی‌ست؛ پرده می‌افتد]


 

 

 

 

 

شبیه قصهٔ زرد ترانهٔ فرهاد *
کسی شبیه تو آرام اتفاق افتاد

 

بپرس کی ؟
شاید حول و حوش آبان ماه
و یا نه!
شاید روزی اواخر خرداد!

 

و یا نه!
شاید شب بود
من که یادم نیست!
«شبی ستاره‌ای از اوج آسمان افتاد»

 

کجا؟
نمی دانم!
سرزمین هیچ‌کجا!
در آستانهٔ موهوم ِ ناکجاآباد!

 

]چه فرق می‌کند آیا سکوت و تنهایی؟
سکوت و تنهایی...
                         توی آب...
                                           یا درباد...[

 

عقاب قلهٔ مغرور، دل به دریا زد
نهنگ شد
غزلش را به دست ساحل داد-

که خودکشی شودش مثل قصه‌های عجیب
که با هدف برود سمت هرچه باداباد

 

هزاربار من این قصه را سرود شدم
دو صفحه بود...
یکی هیچ!                     دیگری فریاد!

 

***

 

نهنگ
                               خاطره شد
لای موج‌ها گم شد

عقاب قلهٔ مغرور
                               مُرد
                                                     رفت از یاد...

 

 

-------------------
* یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
...

 

 

 

 

 

گاهی برای از تو سرودن بهانه‌ام
چیزی شبیه یک غزل عاشقانه‌ام

شب‌های مثل این منم و واژه‌های نرم
وقتی که نیستی غزلی بی‌بهانه‌ام

هستی! چرا دروغ بگویم که نیستی؟
وقتی که غرق رایحه‌های زنانه‌ام...

هستی و نیستی... چه تضاد مطنطنی!
باز این منم و شاعری ناشیانه‌ام!

حالا چه می‌سرودم...؟
ها!
شعر روز و شب!
اینکه چه می‌کنم بی‌تو... توی لانه‌ام!

گفتم که بی‌تو
منظورم باتو بود
وای!
انگار ول نمی‌کند این شاعرانه‌ام!

×××

هر روز صبح آینه‌ای تازه می‌شوم
در دست‌های نازکت آواز و... شانه‌ام

صبحانه می‌خوریم
کمی حرف می‌زنیم
یک قهوه‌خانه می‌شود آرام خانه‌ام

بعدش کمی گلایه از انبوه روزگار
عمری که می‌رود ماه و سالیانه‌ام

وقتی که حرف می زنی آرام می‌رود
دستی شبیه رویاها زیر چانه‌ام

توی صدای چشمانت غرق می‌شود
اندوه بی‌قرار و تب له‌لهانه‌ام

بعد از کمی غزل بازی، روزمرگی ست
آن مرد خشک منطقی عاقلانه‌ام

تا باز شب بیاید و شاعر بسازدم
ابیات غم بغل‌زده‌ی‌ حافظانه‌ام

اینجا تمام می‌شود آواز ِ بودنت
خالی ست چون که شب‌ها را آشیانه‌ام

شب‌ها... همین عمیق غزل‌های سوخته
شب‌های بی‌نشانه‌ی باران نشانه‌ام

شب‌ها چگونه می‌خوابی؟ توی رختخواب؟
بر بالشی بدون شباهت به شانه‌ام!

شب‌ها چگونه می‌خوابم؟ روی ابرها...
مثل ستاره‌ها شده خواب شبانه‌ام

هی پلک می‌زنم شب را غلت می‌خورم
یا زیر لب همین غزلم را ترانه‌ام...

×××

امروز بیست و پنج بهار از تو می‌رود
آن پنج تاش سهم من است و ترانه‌ام