حالش هميشه مي خورد از شعر من به هم
سارا و شعر هام ندادند تن به هم
اي رود هاي تيره همين است مزدتان
که مي رسيد توي سراب لجن به هم
اردي بهشت گم شده، تقويم گم شده
روز ِ
- هزار و سيصد و شصت و دو -
شنبه هم
«ما» مرده است پشت دوتا «من» که مردهاند
روحي نمانده است
بيا تا بدن به هم ...
از اين برهنگي چه هراسي ست عشق را
تا هديهايم مثل دو تا پيرهن به هم
بطري شکسته ، مست شدي ، گر گرفتي ام
آتش گرفته ودکا با چوب پنبه هم
وقت سکوت کردن و لب بستن است عزيز
وقت سکوت کردن و لب دوختن به هم
...
اين قصه نخ نما شده فرقي نمي کند
مرد از حسادت عاشق شد يا دو زن به هم ... ؟
***
حالا درست آخر خط ایستادهایم
پیچیدهایم لای سفید ِکفن به هم
راهي نمانده است
بيا پير تر شويم
شايد رساند من و تو را گور کن به هم
|
وه چه بی رنگ و بی نشان که منم |
بیمعنی ِ بیربط ِغزلها به شما چه؟
این بار دلم خواسته این را... به شما چه؟
اصلا دل من خواسته در اول این شعر
تکرار کنم قافیهام را... به شما چه؟
در مصرع اول بگذارم: شب و آزار
در مصرع دوم: تب و دریا... به شما چه؟
از کرّهخر قصهٔ دیروز بگویم
تا نرّهخر قصهٔ فردا... به شما چه؟!
یک سوژهٔ تکراری و بیمزه بسازم
از دشمنی جنگل و صحرا... به شما چه؟
یک روز صراحت بدهم متن خودم را
یک روز ولی مثل معمّا... به شما چه؟
من شعر خودم را دارم، عشق خودم را
سعدی غزلی گفته... به من یا به شما چه؟
من قول ندادم به کسی شعر بسازم
یک روز نگفتم حالا! ها؟ به شما چه؟
شاید به کسی البتــّه... شاید... روزی...
یک قولـَکـَکی دادهام امّا به شما چه؟
اصلا تو چرا میخوانی شعر بدم را؟
هی میکِشی ابیات مرا تا «به شما چه؟»
«آشفتگی ما به شما ربط ندارد»
آشفتگی شعر من و ما به شما چه؟
خشکیده است اشکم؛ خشکیده چشمهام
مثل مرکبم
امشب سکوت کرده تو را گوش میکند
آواز هر شبم
امشب تو آمدی شاید دفتر مرا
آتش گرفتهای
شاید اتاق بوی تو دارد که باز هم
از تب لبالبم
مابین بیتهای برهنه منم که باز
صورت به صورتم
انگشتها گره شده انگشتهات را
لبهات بر لبم
این دفتر است مرز تو بودن برای من؛
بیرون این اتاق-
وقتی که چشمهای غریبه مرا... تو را...
قدری معذبم
اینجا دریدهپیرهنم، عاشقم، منم
آنجا کسیم نیست
اینجا حیا ندارم، لبریز بوسهام
آنجا مودبم
***
آنسو اتاق و دفتر تو، مثل من شده
پشت نقاب ترس
آشفتهای هزار شب و ساکتی که: «نه!
روز ِ مرتـّبم!»
ای کاش می رسید زمانی که دفترت
با دفترم یکی...
ای کاش این اتاق و اتاقت یکی شود
مثل شب و تبم...
بادام تلخ بودم پیش از سرودنت!
من کی عسل شدم؟
وقتی که خواندیام
زیر زبان شعر تو آرام حل شدم
آنوقت آمدی من را یک غزل شدی
آرام آمدی...
توی همین غزل!
توی همین غزل خواندی که غزل شدم
خواندی همان که خواستیام تا شدم همان
یک روز داستان
یک روز قهرمان
هر چیز خواستی خواندی من بدل شدم
یکبار یک تراژدی غصه دار یا
یک متن خندهدار
یا یک درام سرد
گاهی از آن رمانهای مبتذل شدم
یک روز کودکم کردی توی قصهها
یک روز پادشاه
یکبار از قضا
درویش ِ پیر ِ ریشبلند ِ کچل شدم!
آواز روستاتان را جار میزدم
وقتی که دهنشین-
بودی و بودمت
توی تمام دهکده ضربالمثل شدم
شهری شدی... خیابان را فرش کردم و
اطراف خانهات...
شبگرد و دورهگرد...
مشهور ِ کودکان ِ شرور ِ محل شدم!
گاهی که داغ بودی، داغم نوشتی و
توی همین اتاق
ما بین واژهها
آغوش گرم پیرهنت را بغل شدم
بادام تلخ بودم! اسمم غزل نبود!
این را تو میسرود
خواندی و خواستیم
من هانیام! نفهمیدم کی عسل شدم؟!
نشست عاشق شب...
کاغذ و مداد!
نوشت...
به ابتدای ترانه سلام داد؛
نوشت
چکاند قول مرا پشت وهم مردهٔ شمع
برای جرات پروانه اعتماد نوشت
و بعد... اول پرواز خستهٔ گنجشک
بلوغ پنجرهها را شبیه ِ داد نوشت
درون سینهٔ سرخ سراب آب گذاشت
کنار شعلهٔ غمگین یاد باد نوشت
کمی برای خودش گریه کرد؛ شاعر شد
کمی برای دو عابر... کمی زیاد نوشت
و دست خالی خود را نگاه کرد...
افسوس!
و اشکهایش را روی امتداد نوشت
در آخرین بیت این شب پر از تردید
برای قدّ ِ بلندم وان یکاد نوشت!
«چهار سال»
عدد بیصدا
عدد مبهم
«چهار سال»
عدد گنگ
درهم و برهم
چهار سال مرا ماه قصه می گوید
و گوشهام صدای ستارهها را هم
و نقشه میکشد این شعر تا مرا آرام...
و نقشه میکشی آرام تا مرا کمکم...
***
تو را غم آورد انداخت توی سینهٔ من
ولی نمیروی انگار از دلم با غم
***
چقدر سخت شده در حضور این همه آ -
نفس کشیدن با تو، زدن تو را از - دم
...
اتاقهامان سرد است مثل دلهامان
فسرده، کوچک و غمگین، به وسعت عالم!
کنار پنجره دیوار اشک میریزد
گرفته چهرهٔ زخمی شیشهها را نم
***
چهار سال
بگویید نه!
چهل سال است
که من میان سیاهی ِ روشن افتادم
دو سال «ما» «تو» از آن کم؛ دو سال «ما» «من» از آن
چهار سال «تو» «من» را فقط همین «ما» کم
چهار سال
چهل سال
چارصد سال است
که محرمند غزلهایمان به نامحرم
[پرده بالا میرود؛ صحنه خالی ست؛ صدای رسای شاعر شنیده میشود]
شاعر:
«ای قلههای یخزده قدری بهارتر
ای رودهای خشک... کمی آبشارتر
ای ابرهای بیهیجان بارور شوید
قدری به خاطر دل من بیقرارتر
ای شاعران زمزمههای جنونزده
شعری بلندتر... غزلی انتظارتر!
با کبکها و چلچلهها همنوا شوید
مثل ترنم شبشان عشقبارتر
باغی بیاورید که از خواب، سبزتر
باغی که از بهشت خدا بیحصارتر
با من سرود تابستان را رقم زنید
با میوههای عاشقتر... داغدارتر
چیزی شبیه قلب همین روزهای ترش
از سیب سرخ آدم و حوا انارتر
سیبی رسیده بین دو فصل امید و بیم
سیبی دو رنگ!
شیرینشور!
آبدار... تر...
من بین این دو فصل رسیدم... رسیدهام
این چند روز، قافیه در انحصارتر
مال من است هفتهٔ پایان فصل او
با من بهار خاطرههایش بهارتر
زیباترند با من آواز چشمهاش
با من نگاه آینهها بیغبارتر
با من سرود بودن و ماندن زلالتر
با من هوای بارانها باردارتر
خورشیدش از رسیدن من آفتابتر
با من طراوت نفسش شعلهکارتر
با من طنین قلب غزلهاش نرمتر
با من ترانههای سکوتش سهتارتر
...
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زینسان همی شمار... ولی بیشمارتر»
[موسیقی آغاز میشود؛ همچنان صحنه کاملا خالیست؛ پرده میافتد]
شبیه قصهٔ زرد ترانهٔ فرهاد *
کسی شبیه تو آرام اتفاق افتاد
بپرس کی ؟
شاید حول و حوش آبان ماه
و یا نه!
شاید روزی اواخر خرداد!
و یا نه!
شاید شب بود
من که یادم نیست!
«شبی ستارهای از اوج آسمان افتاد»
کجا؟
نمی دانم!
سرزمین هیچکجا!
در آستانهٔ موهوم ِ ناکجاآباد!
]چه فرق میکند آیا سکوت و تنهایی؟
سکوت و تنهایی...
توی آب...
یا درباد...[
عقاب قلهٔ مغرور، دل به دریا زد
نهنگ شد
غزلش را به دست ساحل داد-
که خودکشی شودش مثل قصههای عجیب
که با هدف برود سمت هرچه باداباد
هزاربار من این قصه را سرود شدم
دو صفحه بود...
یکی هیچ! دیگری فریاد!
***
نهنگ
خاطره شد
لای موجها گم شد
عقاب قلهٔ مغرور
مُرد
رفت از یاد...
-------------------
* یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
...
گاهی برای از تو سرودن بهانهام
چیزی شبیه یک غزل عاشقانهام
شبهای مثل این منم و واژههای نرم
وقتی که نیستی غزلی بیبهانهام
هستی! چرا دروغ بگویم که نیستی؟
وقتی که غرق رایحههای زنانهام...
هستی و نیستی... چه تضاد مطنطنی!
باز این منم و شاعری ناشیانهام!
حالا چه میسرودم...؟
ها!
شعر روز و شب!
اینکه چه میکنم بیتو... توی لانهام!
گفتم که بیتو
منظورم باتو بود
وای!
انگار ول نمیکند این شاعرانهام!
×××
هر روز صبح آینهای تازه میشوم
در دستهای نازکت آواز و... شانهام
صبحانه میخوریم
کمی حرف میزنیم
یک قهوهخانه میشود آرام خانهام
بعدش کمی گلایه از انبوه روزگار
عمری که میرود ماه و سالیانهام
وقتی که حرف می زنی آرام میرود
دستی شبیه رویاها زیر چانهام
توی صدای چشمانت غرق میشود
اندوه بیقرار و تب لهلهانهام
بعد از کمی غزل بازی، روزمرگی ست
آن مرد خشک منطقی عاقلانهام
تا باز شب بیاید و شاعر بسازدم
ابیات غم بغلزدهی حافظانهام
اینجا تمام میشود آواز ِ بودنت
خالی ست چون که شبها را آشیانهام
شبها... همین عمیق غزلهای سوخته
شبهای بینشانهی باران نشانهام
شبها چگونه میخوابی؟ توی رختخواب؟
بر بالشی بدون شباهت به شانهام!
شبها چگونه میخوابم؟ روی ابرها...
مثل ستارهها شده خواب شبانهام
هی پلک میزنم شب را غلت میخورم
یا زیر لب همین غزلم را ترانهام...
×××
امروز بیست و پنج بهار از تو میرود
آن پنج تاش سهم من است و ترانهام
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم