براي نان شب؟

رد پایش در برف گم میشود

از بس که مانده بود،زیر پایش علف سبز شد،

زمستان را میگویم.

آوای پرستو،سخن بهار را فریاد میزند

که بدرقه می کند سرما را

و می پوشاند ردای سبز  به شاخه های بی حیای درختان

که اینگونه خود را در پیش چشم رهگذران

عریان نموده اند.

اما برای دخترک تنهای شهر

نوروز و دیروز،فرقی نمی کند.

او همیشه باید برای پست طینتان

زمستان وار،برگ از تن بریزد

تا فراهم آورد لذت دقایقی از آنها را

و تضمین نماید سیری روزی از خود را

و آبستن كينه از ايشان شود.

براستی آیا دخترک در این زمستان

اینگونه عریان

سرما نمی خورد؟

*     *     *