
رد پایش در برف گم میشود
از بس که مانده بود،زیر پایش علف سبز شد،
زمستان را میگویم.
آوای پرستو،سخن بهار را فریاد میزند
که بدرقه می کند سرما را
و می پوشاند ردای سبز به شاخه های بی حیای درختان
که اینگونه خود را در پیش چشم رهگذران
عریان نموده اند.
اما برای دخترک تنهای شهر
نوروز و دیروز،فرقی نمی کند.
او همیشه باید برای پست طینتان
زمستان وار،برگ از تن بریزد
تا فراهم آورد لذت دقایقی از آنها را
و تضمین نماید سیری روزی از خود را
و آبستن كينه از ايشان شود.
براستی آیا دخترک در این زمستان
اینگونه عریان
سرما نمی خورد؟
* * *
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۷ ساعت 2:14 توسط قاطي
|
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم