از انجماد من و
طراوت توئه که
دستم از دستت
جدا نمیشه،
نه از صمیمیت بینمون!
من
- مثل یک شاگرد-
هر آنچه را
تو
- مثل یک استاد-
سرمشق دادهای،
تا به آخر
- تمام و کمال-
مینویسم.
حال میخواهد
سرمشقت راست باشد یا دروغ.
دوم یا سوم راهنمایی. کلاس تاریخ یا جغرافی. آقای رضایی، امتحان میان ترم سختی گرفته بود. 13، 14، 13، 16، 17... اِ... آقا چرا 17؟ بع! هر کی این امتحان رو بالای 15 شده باشه باید کلاهش رو بندازه بالا. مقصودی، 16. یکهو کلاهت رفت هوا و خورد به طاق کلاس. قبل از آنکه آقای رضایی بخواهد حرفی بزند، صدایت بلند شد که، آقا شما خودتون گفتید که هر کی این امتخان رو بالای 15 شده باشه، باید (و باید را با تأکید خاصی میگویی) کلاهش رو بندازه بالا. بیچاره هاج و واج ماند و همین طوری فقط توانست نگاهت کند. خودش را از تنگ و تو نیانداخت و خواندن نمرهها را ادامه داد. ولی کار به اینجا ختم نشد. کلاهت دست به دست بین بچهها چرخید، تا پایان لیست نمرهها. تا هر کس بالای 15 شده بود، کلاهت را بیاندازد هوا.
و حالا که کلاهت را انداختهای بالا، یادت نرود که بگیریش!
...موبایل رو از روی کتابهایی که بالای پاتختی کنار آباجور رو هم خوابیدن، در حالی که رو تختم دراز کشیدم، برمیدارم...
از همون دوران دبستان و تجدیدیهای بهاری و داد و هوارهای مامانی و صبحهای بی رحم امتحان، من زیر پتو و روی تختم حس آرامش رو تجربه کردم. شاید برای اولین بار و شاید اولین جایی بود که دوست نداشتم ترکش کنم. اون روزها گاهی فکر میکردم تختم یه فرودگاه متروکهیِ مخفیه و خوابهام هر کدوم یه هواپیمای جاسوسیاند. (من از همون موقع عاشق U2R بودم. یه هوپیمای جاسوسی تک سرنشین که تا ارتفاع شصت و شیش هزار پایی بالا میره) که هر شب از باند فرودگاه بلند میشن و صبحها دوباره همون جا میشینن. البته چون درسم خوب نبود و آقای صاحبدل میگفت داری از همه عقب میافتی، همیشه حس میکردم U2یِ من باید یه جاش ایراد داشته باشه. اما نشوندن یه هواپیما که نقص فنی داره، اون هم تو یه فرودگاه متروکه، اول صبح ماجراییه واسه خودش. گاهی هم اون روزها فکر میکردم تختم زیردریاییه. البته نه یه زیردریایی جنگی. فقط یه وسیله برا فرار بود (مثل همون زیردریایی که تو عصر یخبندان، یه جا یخ اقیانوس رو شکسته و منتظر کسانیه که سوار بشن اما یه سری آدم دیگه خودشون رو جای اونها معرفی میکنن. کاپیتان زیردریایی آخرش میفهمه اینا اونا نیستن اما به هر حال سوارشون میکنه). جایی که بقیه نباشن. شاید برا همین هم نور قرمز و بوی روغن دستگیرههای آهنی که به دستام میموندن رو دوست داشتم. چون تو عمق هشتصد متری دست کسی بهت نمیرسید. درست مثل کاپیتان نمو و ناتیلوس که همو خیلی دوست داشتن. من هم زیردریایی رو دوست داشتم. حتی اونقدر که بعضیها حسودی میکردن. چون اونجا دیده نمیشدم. حتی خیلی از مکالمات غیر رسمی من هم از همون جا صورت میگرفت. یادمه یه بار در عمق صد متری میان یکی از همین مکالمات بود که ناگهان مامان و زهرا اومدن تو اتاق و من ناخودآگاه سرم رو آوردم بیرون. همه چیز خوب بود تا اینکه یادم افتاد خداحافظی نکردم. اینه که بخاطر ادب هم که شده به عرشه یعنی زیر پتو برگشتم و یواش خداحافظی کردم. بالا که اومدم زهرا میخندید و مامان ناراحت و متعجب بود. اصلا انتظار نداشتن زیردریایی من بیسیم داشته باشه. سر همون داستان هم نزدیک بود به کل لو برم. هنوز هم گاهی وقتها با زیردریایی قدیمیم دایو میکنم. اول پتو رو میکشم سرم. بعدش با دست و پام همه دریچههای رو میبندم و میریم پایین. قدیما از این زیردریایی برای مراسم بعد از محاکمه و تودیع استفاده میشد. آخه تو اون دوران این چیزا خیلی رسم بود، هم از طرف اولیا و هم مربیان. یادمه من همیشه برای این که در زمان محاکمه حواسم جای دیگه است، بیشتر محاکمه میشدم. برا همین هم خیلی دنبال یه عضو از بدن گشتم که وقتی در زمان محاکمه برای نشون دادن بیتفاوتی تکونش میدی دیده نشه که زبان راه حل بدی نبود. اما جایی هم لازم بود مثل زیردریایی که بعد از محاکمه برای گریه کردن و غصه خوردن استقاده بشه، که بعدها جنبهی تفریحی توریستی هم پیدا کرد. البته تختم یه نقش دیگه هم داشت. در نقش یه نهنگ که خیلی دوست داشت زهرا رو بخوره اما چون پیر بود تا الان نتونسته و زهرا هر دفعه یه جوری فرار کرده. تو اون داستان هم مثل خیلیهاشون دیگه امیدی به شخصیت بد نیست. یا باید دوستی کنه و از فکر خوردن بقیه بیاد بیرون یا قسمت بعدی و یه تلاش بیهودهی دیگه.
نور LCD موبایل چشمامو اذیت میکنه. آباجور رو روشن میکنم و مثل مریضایی که میخوان سوپ بخورن کمی بالا میام. شمارههای save شده رو از اول چک میکنم. گاهی برای اینکه مطمئن شم که تنهام و هیچ کسی نیست که بشه باهاش حرف زد، فهرست موبایل مرجع کاملی بنظر میاد. کمتر از یک دقیقه تموم میشه. بعضیها رو یادم نمیاد جداً اونجا چی کار میکنن و هر چی فکر میکنم فایده نداره. بعضیها حتما الان خوابن. بعضیها تازه ازدواج کردن، درست نیست بهشون زنگ زد. بعضیها هم که... جداً که اون جا چه خبره؟! فکر کنم این آدما فقط و فقط تو گوشی موبایلم بتونن کنار هم دووم بیارن. بعضیها به هر حال یه کم خرافات لازم دارن. در مورد من ترتیب اسامی فهرست موبایلم مهمه. یعنی اگر یه آدم خوب زیر یه آدم بد باشه پس حتما... هر چند کسی زنگ نخواهد زد، اما بیسیم زیردریایی رو Silent میکنم و میرم سراغ U2.
- همین جوری بی فکر نوشتن تهش هیچی نمیشه! اگر ندونی که برای چی میخوای بنویسی ازش هیچی درنمیاد.
- چیزی یعنی چی؟
- یعنی میشه یه متنی که خودت هم بعدا رغبت نمیکنی یه نگاهی بهش بندازی. چه برسه که بخوای بخونیش.
- پس من چه کار کنم؟
- چی رو چی کار کنی؟
- آخه... میدونی؟ این دیگه شبیه عادت شده. من هر وقت آروم نباشم، مینویسم.
- خوب بنویس. بنویس و پاره کن و بندازشون دور.
- خوب... نمیدونم. من نمیفهمم برای چی مینویسم. اصلا کسی باید متنم رو بخونه یا نه؟ من اصلا نمیتونم بفهمم که مینویسم که کسی بخونه یا... یا اینکه برای خودم مینویسم. گاهی وقتها به خودم میگم اگر برای خودت مینویسی، پس چرا میذاریش تو وبلاگت؟ اما...
- اما چی؟
- هیچی! هیچ جوابی ندارم که بدم. میدونی حتی نمیتونم بفهمم که دارم چی کار میکنم. نمیدونم اینی که الان دارم مینویسم رو دارم برای خودم مینویسم یا اینکه میخوام بذارمش تو وبلاگم تا کسی بخوندش.
- کی؟
- چه میدونم؟! هر کی؟! مگه فرقی هم میکنه؟
- معلومه که فرق میکنه.
- خوب میدونی؟ ساهی اوایلش مخاطب خاص داشت. محمدعلی بود که مهم بود. هر چند بعدنش هم محمدعلی بود که مهم بود. اما خوب بعضی از متنها برای آدمهای خاصی نوشته میشدند. خودت که میدونی، حتی بعضیهاش جملههای تقدیمی دارند!
- آره میدونم. اما تو فقط مینویسی که آروم شی. بدون هیچ غرضی.
- نه... این طور نیست. این حرف، حسابی مفته.
- چی حسابی مفته؟
- همین دیگه. اینکه بنویسی و بذاری تو وبلاگت جلوی چشم همه، بعدش هم بگی توجه نکن! فکر میکنم دارم بخودم دروغ میگم.
- چه دروغی؟
- اینکه همه بدیهای دنیا رو باور کردم.
- باز اوفتادی به چرت و پرت گفتن. تو مشکلاتت کوچیکتر از این حرفهاست، بچه!
- خوب دیگه. این هم یه جور دروغ گوییه دیگه.
- آره. ولی آدم چرا باید همچی دروغی رو بگه؟
- برای اینکه راستش زهر داره.
- شاید... شاید راست بگی.
- هورا... بالاخره یه راست هم اومد سراغ ِ ما! هورا...
- خره! این وقت شب دست نزن. اون هم به این بلندی. الان همه میفهمند که من و تو بیداریم.
- ...
- از حرف من ناراحت شدی؟ چرا اشک تو چشمهات جمع شد؟
- نه بابا... همه خوشی آدمها لحظهایه. کافی یه لحظه به صدای دست و جیغ و فریادهات گوش نکنی. یه لحظه حواست پرت شه. تا بفهمی که کجایی... این چه زندگیه داری میکنی؟!
- اونقدرا هم بد نیست. بیخیال!
- همین بیخیال! بیخیال بودن! خوشی! بیخیالی! همین که آدمها به هم میگند خوش باشی... همین دیگه...
- چی میگی، تو؟! میدونم حالت بده که اومدی اینجا و داری با من حرف میزنی. اما دیگه خیلی هم چرند نگو.
- آخه... چه چرندی؟! از مؤمنها هم که بپرسی چرا از مالت به فقرا کمک میکنی؟ میگه به خاطر اینکه از این کار لذت میبرم!
- خوب واقعا میبره.
- ای بابا... چرا نمیفهمی چی دارم میگم؟
- چی میگی؟
- کارمون شده تو context هم دیگه برای توجیه خودمون و آروم کردن خودمون، حرف چپوندن.
- آهان! خوب اینکه بد نیست. ذهنهامون رو به هم نزدیک میکنه.
- برو بابا! کدوم نزدیکی؟! بذار این رو برات بخونم. ببین همه بیتفاوت زندگی میکنند. عصر نزدیکی نیست که. چپهاش هم لیبرالند.
- چپهاش لیبرالند یعنی چی؟
- یعنی همین. همه پای شنیدن عقاید که برسه. لیبرال میشند. هر کی به آیین خودش. میدونی چیه؟ آخه مسلمونها نمیتونند از دین خودشون برگردند. حکمش مرگه!
- خوب؟ امشب یا تو دیگه زدی به سیم آخر، یا من خنگ شدم.
- نه تو خنگ نشدی. من اینقدر سر حال نیستم که بخوام حرف حساب بزنم. بذاز برات یه مثال بزنم.
- بزن.
- اگر یه آدمی باشه که بگه من نمیخوام پشت چراغ قرمز وایسم. میشه ناهنجاری اجتماعی. اگر تعداد این آدمها زیاد باشند، میشه جامعه نامتمدن.
- خوب؟
- اما اگه یکی بگه من نمیخوام حرف تو رو گوش کنم. بگه من نمیخوام بشنوم تو چی میگی. بگه من دوست دارم اون طوری که دوست دارم زندگی کنم، میشه چی؟
- هیچی. چیزی نمیشه که. تازه همه آدمها همون طوری زندگی میکنند که دوست دارند، منظورت چیه؟!
- آهان! مشکل همینه. اینکه به نظر من، جامعهای که توش آدمهایی هستند که میگند ما نمیخوایم گوش کنیم تو چی میگی، از جامعهای که آدمها توش نمیخوان پشت چراغ قرمز وایسن ناهنجاریش بیشتره. اون جامعه عمیقا مشکل داره. آخره بیتمدنیه.
- خوب، بد و بیراه نگو. اگر میخوای به غربیها به توپی، اشتباه اومدی. خودت که میدونی من فوقش به خودم بتونم به توپم. بعدش هم، غربیها خیلی هم میشنوند.
- بذار این رو برات بخونم. ببین شنیدن که آخه... چه عرض کنم؟! اینطوری هر موجوده دیگهای هم میتونه بشنوه. اصلا کامپیوتر هم میتونه بشنوه. حتی سنگ، همین زیرشلواری!
- بخون ببینم چی میگی.
- "... با این حال بر این عقیده نیستم که امروزه مسأله مسأله گزینش یکی از این دو است – در وهلهی نخست از آن رو که در این جا، ما در عرصهیی (عجالتا، بگذارید بگویم عرصهیی از تاریخیت) به سر میبریم که مقوله گزینش در آن عرصه بسیار بیاهمیت مینماید؛ ..."*
- فهمیدم چی میگی. حالا این چه دخلی به تو داره.
- داره. یه حرف، یه حس، یه منش زندگی کردن، میچرخه و میچرخه. اینقدر شکل عوض میکنه تا به تو هم برسه. تا یه روزی وجود تو هم بیاهمیت شه. فرقی نکنه که الان هستی یا نیستی. تو باشی یا یه آدم دیگه.
- آهان! هم دردیم.
- من و تو یه... منظورت چیه هم دردیم؟!
- خوب بابا! شوخی کردم. چرا عصبانی میشی؟!
- حوصله شوخی ندارم.
- حالا میخوای چی کار کنی؟
- چی رو چی کار کنم؟
- نوشتن رو دیگه؟ وبلاگت رو؟ اصلا همین متن رو؟
- نمیدونم. این متن رو که میذارمش تو وبلاگم که همه از این ایدههای ناب استفاده کن...
- ...
- مرض! رو آب بخندی!
- اِ... حرف بد نزن دیگه.
- میدونی چیه؟
- چیه؟ بنال!
- حس میکنم هنوز باورم نشده!
- چی رو باور نکردی؟
- اینکه خیلی بیشعورم، بکل نفهم تشریف دارم.
- ای بابا. ولش کن. تا آخر عمرت هم باورت نمیشه.
- اما...
- اما چی؟
- واقعا هستم. ولی هی ازش فرار میکنم.
- بیخیال! آدمها همین طوریهاند.
- نه اشتباه نکن. فوقش، من و تو بیشعور باشیم.
- دست شما درد نکنه.
- خواهش میکنم. نگفتی؟
- چی رو؟
- اینکه با نوشتن چی کار میکنی؟ پاره میکنی میندازی دور؟
- هر چی من از جواب دادن طفره میرم. باز تو بپرس! نمیدونم... گمون نکنم جرأت پاره کردنش رو داشته باشم. همهاش پیش خودم میگم شاید یه روزی برات روشنگر باشه.
- بوده؟
- آره. شده. شده یه متنی یهو خودم رو بهم بشناسونه.
- چی بودی؟
- مزخرف!
- OK! همیشه همین طوریه!
- میدونی توی 100تا، 50 تای اول روایته. نه اون حرفی که داری میزنی؟!
- چی 100تا؟ کدوم 50تا؟
- همین دیگه. عصر بیتفاوتی. چه جوری گفتن مهمه. نه چی گفتن.
- آهان. خوب تو فکر میکنی چیز ِ جدیدی هم تو دنیا گفته میشه؟
- نه، از اون لحاظ شاید راست بگی! اما منظورم عصر بیتفاوتیه.
- ای بابا. بیتفاوت بودن؟! نبودن! باشی یا نباشی. اصلا یه ویز ویز ِ زیادی کمتر.
- آره میفهمم.
- نگفتی؟
- اَه... ولم کن دیگه. گفتم که نمیدونم.
--------------------------
* ژاک دریدا، "ساختار، نشانه، و بازی در گفتمان علوم انسانی"، بسوی پسامدرن، تدوین و ترجمه پیام یزدانجو.
راست میگفتی
از آن شبی که
شب بخیر معنای خفه شو میداد
تا آن شبی که
همه گذشته پوچ و بیمعنی میبود
فقط
چند ماه فاصله است.
چه کوتاه!
راست میگفتی.
----------------------
پینوشت:
1- اگه تلاش آدم برای اینکه خوابهاش تعبیر نشه، یه حماقته! پس بذار این پست تعبیر خوابم باشه. اصلا به قول تو، چه فرقی میکنه؟!
2- افتادم به چرت و پرت گویی، توجه نکن!
میبینم، با عجله از پلههای مترو پایین میآیم. قطار از جلو چشمانم از ایستگاه خارج میشود. باید منتظر قطار بعدی بمانم. دیگر عجلهای نمیتوانم بکنم. پس با خیال راحت کیفم را باز میکنم تا کتابی که قرار است از رویش برای بچهها سر کلاس سوال حل کنم، درآورم و نگاهی بهش بیاندازم. کتاب نیست! از آقای بغل دستیام میپرسم، ببخشید آقا، شما کتاب قرمز ِ المپیاد مقدماتی رو دارید؟ من کتاب رو خونه جا گذاشتم! نه ندارد. دانشگاه ام. دکتر دانشگر شما کتاب قرمز رو دارید که من از روش سوال برای بچهها حل کنم. نه! ندارید؟! هر کتاب ِ دیگهای؟! پس من سر کلاس چه کار کنم؟! کسری، تو کتاب قرمز... نه! نگهبان دم در... ببخشید شما کتاب... نه؟! ندارید؟! ای وای خدا... پس من سرکلاس چه غلطی کنم؟! ... عابری از نزدیکی مدرسه میگذرد... آقا شما هیچ کتابی دارید که من... میرود... آقا... خداااا... پس من سر کلاس چه کار کنم؟!... به حسین زنگ میزنم... من کتابم را جا گذاشتم... میخندد... مستأصلم... عصبانی... عاجز...
snooze موبایلم برای چندمین بار زنگ میزند. از خواب میپرم. ساعت 7 است. دیرم شد. یاد خوابی که داشتم میدیدم میافتم. از جایم بلند میشوم و اول از همه کتابی که قرار است ببرم سر کلاس را میگذارم روی میز تا یادم نرود و جایش نگذارم. صبحانه نخورده، دستشویی میروم، وضو میگیرم، لباس میپوشم و از در میزنم بیرون. تا سر خیابان تقریبا میدوم. سوار تاکسی میشوم... پلهها را سریع پایین میآیم و قطار جلو چشمانم ایستگاه را ترک میکند. دیگر عجلهای نمیتوانم بکنم. پس با خیال راحت کیفم را باز میکنم تا... کتاب نیست! ...
-----------------------------
پینوشت: کلاس هر طور بود به خیر و خوشی گذشت. گاهی میشه که آدم خواب میبینه و با تمام وجودش احساس میکنه شمایی از واقعیت درش هست. بسته به معنایی که ازش میفهمه، گاهی تمام تلاشش رو میکنه که تعبیر نشه. اما میشه.
تو
مثل سایه
مدام
در پی منی.
اما
- هزار بار شاید-
هر بار برمیگردم،
...نیستی!
----------------------------
پینوشت: شاید بی ربط، فیلم 3-Iron، Kim ki dok رو ببینید.
هنوز صدای جیغش در گوشم هست. نمیدانم چرا دخترها اینقدر از ما وحشت دارند؟! این هم که ول کن نیست. گیر عجب آدمی افتادیم امشب! ول کن دیگر. حالا خوب است دنبال غذایی نمیگردد. دنبال پلاستیک و چیزهایی است که شاید بشود، پولی ازش در آورد. با اینکه زن است اما ترسی از من ندارد. همین است که جلو هم نمیتوانم بروم. منم که میترسم. او انگار با همنوعان من بزرگ شده تا با همنوعان خودش. انگار با ما راحتتر است.
این گربه هم امشب دست از سر ما بر نمیدارد. دنبال ما راه افتاده و هر کجا را که من سرک میکشم، او هم بعد از من سرک میکشد. نمیدانم از جان ما چه میخواهد؟!
هر چه داشته روی هم پوشیده. چند تار مویش از گوشه روسری و شالی که دور سرش پیچیده بیرون زده است. مچ پایش را با پارچهی سفید و زمختی چند دور پیچیده. اما کفشهایش پارهاند. ولگرد است؟ یا خانه و کاشانهای دارد؟ اصلا پیدا نیست.
آن طرف کوچه، روی زمین ولو شده است و با آن چشمان براقش مرا میپاید و منتظر است تا من دست از سر این سطل بردارم و بیاید سراغش. امشب هم انگار خبری از پلاستیکهای دور ریختنی نیست. انگار امشب هیچ کس ظروف پلاستیکی دور ریختنی نداشته است. چه شب بیرزقی؟! ای خدا!
گونی بزرگ سفیدش، که بیشتر خاکستری است تا سفید را بر روی دوشش میگذارد و صدای نفسهایش از دور هم شنیدنی است. کند قدم برمیدارد و گونی را روی دوش راستش انداخته و برای همین بدنش کمی متمایل براست شده است. کمی هم به جلو خم شده. انگار بار کیسه بیش از حد برایش سنگین است. گاهی میایستد و نفسی تازه میکند و آهی میکشد و سرش را بالا میآورد و نگاهی به آسمان میاندازد. انگار میکند که خدا در آسمانهاست؟!
ای گربه از من بیچارهتر! در آن سطل هیچ برای خوردن پیدا نمیکنی. جز جعبههای پیتزا، که دیگر حتی بویشان را هم از دست دادهاند و بوی گه میدهند. شاید بتوانی آنها را لیس بزنی. نمیدانم چه کسی گفته که دنیا بی بو و بی مزه است؟! دنیا بیشتر مزه گه میدهد.
سرم را از بین آشغالها بیرون میآورم. نه خیر! هیچ خبری نیست. گمانم امشب، از آن شبهای گرسنگی است. میبینم که به راست میپیچد. فیالفور دنبالش میروم.
باز هم که دارد دنبال من میآید؟! عجب گربه بد پیلهای است؟! از وقتی این سطلهای بزرگ را گله به گله نصب کردهاند. کارم راحتتر شده است؟! نمیدانم. از این جهت که گوشه به گوشه نباید بایستم و چشمم جا به جا دنبال کیسههای زباله نباید بگردد، خوشایند است. اما از آن جهت که همه زبالهها یکجا روی هم تلنبار شدهاند، گشتن در زبالهها سخت شده است. گربهی بیچاره هم گشتی در آشغالهای کنار سطل میزند و چیزی نمییابد. آهان! یک لگن حمام را دور انداختهاند. خدایا شکرت! لگن بزرگی است. از فروشش 100، 150 تومانی به جیب خواهم زد. خدایا شکرت.
لگن به این بزرگی را در کیسهاش میچپاند، اما باز هم قدم که بر میدارد، نگاهش رو به آسمان است؟! این آدمیزاد هم برای خودش خلقتی دارد؟! راه میافتد و من هم بدون اینکه کنارهای سطل را بگردم، دنبالش میروم.
این گربه، امشب، پاک به سرش زده؟! گشتن دنبال غذا را رها کرده و دنبال من راه افتاده است! گمانم سرمای شدید، مغزش را مختل کرده است. نگاه کن چطور آن گوشه ایستاده و زل زده به من و نگاهم میکند. از جان من چه میخواهد؟! من دیگر به این بوها عادت کردهام. اما این یکی غیر قابل تحمل است. سرم را درون سطل میبرم تا ببینم بوی به این تندی از چیست؟ آهان! از این جگر کرم گذاشته است. نمیتوانم تحمل کنم و سطل را نگشته رها میکنم.
سطل را نمیگردد و به راهش ادامه میدهد. سطلی که بوی خوراکی میدهد را نگشته رها میکند؟! چند قدم نرفته باز میگردد. نگاهی به من میاندازد و به سمت سطل باز میگردد. با یک دست جلوی بینیاش را میگیرد و با دست دیگر جگر را به سمتم پرتاب میکند. راهش را میکشد و میرود.
من چرا باید شهروند نمونهای باشم؟! خیابان کثیف میشود، خوب بشود. مریضی میآورد، خوب بیاورد. چه کسی میتواند نگاه این گربه را تاب آورد؟! هان؟! نوش جانش.
... سرم در کیسهی زباله است. صدای ناز دختر بچهای توجهام را جلب میکند. شلوار لی و کاپشن صورتی به تن دارد. روسریاش هم صورتی است. با دست به من اشاره میکند و میگوید، گربه! نخور، آشداله! برو مامانت بهت غذا بده!
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم