اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميري برمي گرده نگات مي كنه........بدون براش مهمي.

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي بر مي گرده با عجله مياد سمتت........بدون براش عزيزی.

 

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برمي گرده نگات مي كنه........بدون براش قشنگي.

 

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني باهات اشك ميريزه........بدون دوستت داره.

 

 

و اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني آروم تركت مي كنه........بدون عاشقته



 

 

 

 

همین که پیش هم باشیم

همین که فرصتی باشه

همین که گاهی چشمامون

تو چشم آسمون باشه

همین که گاهی دنیارو

با چشمای تو می بینم

همین که چشم براه تو

میون جاده می شینم

بازم حس میکنم زنده م

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم؟

 

همین که میشه یادت بود

تو روزایی که درگیرم

که گاهی ساده می خندم

گاهی سخت دلگیرم

همین احساس خوبی که

دلت سهم منو داره

همین که اتفاق عشق

 برای قلبم افتاده

بازم حس می کنم زنده م

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم؟

 

 

 

نمي دانم، اين روزها زياد به كار مي‌برمش. شايد من بازهم اشتباه كردم. هنوز وقتش نرسيده. وقت دل سپردن، اعتماد كردن، آرام بودن و به او فكر كردن.شايد هنوز اين لحظه‌ها را همين‌طوري بايد سپري كرد. بدون فكر به اينكه ...... اين روزها چند بار به اين موضوع فكر كردم كه شايد من خودخواهم. شايد نبايد او را زنداني كنم. كبوتر تا آزاد مي‌تواندبپرد، قشنگ است. وقتي به چيزي مي‌رسيم شايد ديگه برامون قشنگ نباشد. شايد محدوديت‌ها اذيتش بكنه....نمي‌دانم ..........................................................

شايد كبوتر هم فقط داشت از اينجا رد مي‌شد و من فقط بايد براش آب و دانه مي‌گذاشتم. همين كار را هم كردم. اما بيشتر را نبايد بخواهم. اما من تا كي مي‌توانم بخشنده باشم. اين روزها خالي تر از آني هستم كه بخواهم علت ها را توصيف كنم يا ............

مي دانيد، احساس مي‌كنم فرصت كمي مانده براي ابراز آن شادي‌هاي دروني كه مي‌توانست هر كبوتري را شاد كند و ديگر زماني براي بازگشت نيست. من هم مي‌خواهم كبوتري باشم كه در هيچ آسماني پرواز نكنم و بر هيچ زميني فرود نيايم. مي خواهم از اين غبار تيره بگذرم و ....................

مهربانم، من چقدر صبر دارم كه مي داني هيچ. در برابر عظمت تو من هيچم. و بي ثمر و بي توان و بي هيچ بال و پري براي پريدن و بي هيچ نغمه‌اي براي خواندن و بي هيچ گوشي براي شنيدن. بي‌شمار راه كه رفتم و بي‌حاصل بود و بي‌شمار بال و پري كه سپردم به كبوتران خسته‌اي كه هنوز روياي پرواز داشتند و پريدند و رفتند و حالا من در آرزوي فرصت‌هاي پروازي كه از دست داده‌ام و بال و پري كه ديگر ندارم، مانده‌ام. از تمام عمرم جز زماني كه صرف شادي ديگران كردم چيزي به خاطر ندارم..... امان از آنانكه مرا نمي‌شناسند و به قضاوتم مي‌روند و هيچ جز كودكي به ذهنشان نمي‌رسد. من نه توان آرام بودن در گوشه‌اي را دارم و نه توان گذشتن از كساني را كه دوستشان دارم. اما نمي دانم چرا هيچ كدام پس از گذشت اين همه سال و روز و لحظه، هنوز مرا نشناختند.من كنج خاموشي را مي‌خواهم كه درون آن از نور بيرون جدا باشم، نوري از درون خود مي‌خواهم كه از من جدا نشود، خاموش نشود،.........

مهربانم، صبر تو در تصور هيچ كس جاي نمي‌گيرد. بي‌شمار راه‌ها كه به تو ختم مي‌شود ولي تو را نمي‌بينيم. مهربانم، چشمي براي ديدن تو مي‌خواهم. خدايا تو درونم را مي‌داني، چه بگويم و چه نگويم. من قولم را شكستم. چگونه جبران كنم. احساس مي‌كنم كه شرمنده ترين و خجل‌ترين تا آخر دنيا منم. نمي‌توانم بگريزم از آنچه كه خودم را از آن منع مي‌كنم. نه صبر نه توان نه اميدي به ماندن. خدايا ...............

 

 

 

 

حتما برگ‌هاي پاييزي را ديديد، ساده و آرام، با باد از شاخه‌ها جدا مي‌شوند و پايين مي‌آيند. هيچ دو برگي را پيدا نمي‌كنيد كه حركت پايين آمدنشان مثل هم باشد. پس چرا آدمها فكر مي‌كنند كه بايد همه مثل هم باشند؟؟؟؟؟

امروز از آن روزهاي خوبي است كه من خرابش كردم. با بي‌حوصلگي، با  عجولي و با هزارتا نگراني بي‌خود. نمي‌دانم چرا تصميم كه مي‌گيرم، براي انجام آن انرژي ندارم. انگار همه انرژي را صرف تصميم‌گيري مي‌كنم. هنوز براي شناخت خودم راه زيادي بايد بروم كه الان كه به انتها فكر مي‌كنم، هياهوي نرسيدن در دلم مي‌افتد. آدمها به فكر گذراندن لحظه‌ها هستند. لحظه‌هايي كه بعضي‌هاشون خيلي قشنگند مثل دانه‌هاي برف و بعضي‌ها زشت مثل گرد و غبار. لحظه بعد چي مي‌شه؟؟؟ كسي نمي‌داند. من هم مي‌خواهم چند روزي به هيچ فكر نكنم، اما نميشه. انگار هميشه ذهنم بايد درگير باشه.....

فكرهاي بي‌نتيجه، راه‌هاي بي‌انتها، آسمان اما هميشه خوب. تابلوي زندگي من چقدر درهم است. شايد همه اينها مال اين باشد كه مي‌خواهم مثل دفعه‌هاي قبل، كبوتر را هم رها كنم. هميشه همين كار را مي‌كنم. كسي را كه دوست دارم يا فكر مي‌كنم مي‌توانم دوستش داشته‌ باشم، رها مي‌كنم. كه او انتخاب كند. او به نتيجه برسد و او باشد كه ........ مي‌رود....... نمي‌دانم چرا. شايد فكر مي‌كنم كساني را كه مي‌توانم دوست داشته باشم، اينقدر خوب هستند كه مبادا بودن با من اذيتشان كند. به جاي تلاش براي حفظ آنها رهايشان مي‌كنم كه خودشان انتخاب كنند و نتيجه هم كه مشخص. آنها مي‌روند و من هستم. من كار درستي مي‌كنم يا ......فكر مي‌‌كنم كسي را كه به اجبار نگاه داري، يك روز هم به اجبار بايد رهايش كني كه برود. اما چرا در اين دنياي به اين بزرگي و من كه مدت‌هاست از اين نوع چيزها نخواستم، يك دفعه يك كبوتر روي سقف خانه‌ام مي‌نشيند و من نمي‌دانم مي‌ماند يا مي‌رود...... نمي‌خواهم فكر كنم. از دل سپردن مي‌ترسم و از اينكه برود.......

مهربانم، راه‌هايم را تو به من بنما، كبوترم را به تو مي‌سپارم. مثل هميشه. هر چه تو كني بهترين است و من تلاش مي‌كنم كه راضي باشم و تو را راضي كنم. در حد بندگي‌ام بپذير. تو، تو را به من بشناس و خودم را.....

 

 

 

 

گاهي اوقات وقتي كاري را شروع مي‌كني، فكر مي‌كني به زودي موفق مي‌شوي. اما هر چقدر كه پيش مي‌روي متوجه مي‌شوي به اين سادگي‌ها هم نيست. درجا زدن ها شروع مي‌شه، نق زدن‌ها و بهانه گرفتن‌ها. هر كاري مي‌كني نمي‌تواني قدمي به جلو بگذاري. گاهي اوقات كارها را نيمه تمام مي‌گذاري و مي‌روي و امان از كارهاي نيمه تمام. چشم بر هم زدني مي‌شود يك كوه. و تو ... توانايي بالا رفتن نداري. هر چقدر سعي مي‌كني نمي‌تواني. سر مي خوري به جاي اولت. اين خوب نيست نه؟؟؟؟؟ تمام دور و بري‌ها منتظر يك نتيجه هستند و تو هيچ به دست نمي‌آوري. حالا ايراد گرفتن آنها شروع مي‌شود و بعد از مدت كوتاهي، خداحافظي كرده و نكرده، تنهايت مي‌گذارند..... عجيب است كه هيچ كس يك پا زير پايت نمي‌گذارد كه خيلي سر نخوري و پايين بيايي. فقط سر تكان مي‌دهند و ..... اگر خيلي خوش شانس باشي و در برنامه‌ات تعريف شده باشد، يك همراه خوب يكهو مي‌افته پايين و كمكت مي‌كنه كه بالا بري. اگر هم تعريف نشده باشد كه نيازي به گفتن نداره.

اين روزها خيلي تلاش مي‌كنم كه سر نخورم، اما نمي‌شه. هزار بار تا به حال اين را تجربه كردم. به پايين رسيدم و دوباره شروع كردم. حالا خسته شدم. دلم نمي‌خواهد كه بالاتر بروم يا پايين‌تر. اينجا هم كه هستم،‌ نمي‌شناسم. هيچ كس را نمي‌شناسم. بوي غربت مي‌دهد. دلم مي‌خواهد مي‌توانستم حداقل يك تعريف درست داشته باشم، از خودم، زندگي و همه چيز. انگار هر چي خوانده بودم و بلد بودم، باد هوا بوده. انگار به قول قديمي‌ها هيچ سنگي‌ روي سنگ ديگه بند نمي‌شه. هيچ چيزي سر جاي خودش نيست. عده‌اي در حال سر خوردن مدام هستند و عده‌اي ديگر با آسانسور بالا مي‌روند. عجب عجيبه اين دنيا. گاهي فكر مي‌كنم سر وته دنيا جابه جا شده.

بازهم بنويسم؟؟؟؟؟ هنوز كه لبريزي!!!!! نوشتن هم دواي من نيست. وقتي به روزهاي گذشته فكر مي‌كنم و به لحظه‌هاي اكنون كه چه ساده مثل دود شمع در فضا محو مي‌شوند و به گذشته‌هاشون مي‌پيوندند، احساس بدي پيدا مي‌كنم. اينكه يك روز بايد جوابگو باشيم براي همه آنچه كرديم و آيا كساني هم كه جلوي ما را گرفتند بايد جوابگو باشند؟؟؟ احساس مي‌كنم در سراسر خلقت در زمان‌هاي متفاوت، آدمها فكر مي‌كردند كه آخرالزمان رسيده و بازهم ساليان زيادي گذشته. تنها اميد اين روزها داشتن يك خدايي است كه داد ما را از بيداد زمان مي‌گيرد. اما چرا من، اكنون از جواني‌ام، حق زنده بودنم، تلاشم بهره‌اي نبرم. و ديگراني كه .............//

 

 

 

 

 

 

در فرهنگ ايرانيان قديم و زرتشتيان امروز، نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را آبان میدانند. وقتى نام روز و ماه در فرهنگ زرتشتى يکى شد، جشن برپا مى شود. اکنون در گاهشمارى جديد اين روز، ۶ روز به عقب آمده و ۴ آبان شده است. دليل اين تفاوت اين است که در گاهشمارى قديم، همه ماه هاى سال ۳۰ روز بودند و حالا که شش ماه نخست سال ۳۱ روزه است، اين روزها تغيير مى کنند. دهم آبان نيز به جشن آبانگان اختصاص دارد. آبان به نام آب و فرشته آب است. اين فرشته به نام «برزيزد» نيز خوانده مى شود. در اوستا «اپم نپات» و در پهلوى «آبان» گفته مى شود. آب جمع باران است. در اوستا و پهلوى «آپ» و در سانسکريت «آپه» و در فرس هخامنشى «آپى» است. اين عنصر مانند عناصر اصلى (آتش، خاک، هوا ) در آيين مقدس است و آلودن آن گناه است و براى هر يک از آنها فرشته مخصوصى تعيين شده است.
ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.

جشن آبان با ستايش و نيايش و شادمانی و در کنار چشمه سارها و رودها برگزار شدنی بوده است.


http://www.iranmatrix.ws/forums/showthread.php?t=43503

 

 

 

تا به حال يك كلاف كاموايي را باز كرديد؟ البته اين كار را بيشتر مادربزرگ‌ها انجام مي‌دادند. ولي من با مامانم زياد كلاف باز كردم. يادش به خير..... از يك طرف نخ شروع مي‌كرديم تا...... به انتهاش برسيم. واي از آن وقتي كه نخها گره مي‌خوردند. گاهي راحت باز مي‌شد ولي گاهي بايد تكه‌اي را پاره مي‌كرديم و دوباه گره مي‌زديم. اما قشنگ بود و در كنار مادر بودن، آرامشي بي‌حد به من مي‌داد. اين روزها، نمي‌خواهم كه با حرف‌هاي درهم، خاطر نازنين مادرم را آزرده كنم. اما گاهي در كلاف زندگي‌ آنچنان گرفتار مي‌شوم كه هيچ طرف نخ آن را نمي‌يابم. دلم نمي‌خواهد هيچ تكه‌اي را پاره كنم، اما گاهي اوقات هم نمي‌توان گره‌ها را باز كرد. به قول مامان نميشه با گره ببافي، اينطوري بافتني‌اش صاف و يكدست نمي‌شه.......

 

 

 

 

چقدر در ايجاد و حفظ آرامش محيط اطرافمان، موفق هستيم؟ اصلا آرامشي وجود دارد؟اگر هست، ما مي‌توانيم آن را حفظ كنيم و يا ديگران به راحتي آن را از بين مي‌برند؟

امروز، در مقايسه با چهارشنبه‌هاي گذشته، بيشتر منتظر قرار كوه هستم. نمي‌دانم، وقتي كه از شلوغي‌هاي پايين جدا مي‌شويم و با خستگي‌هاي شيرين، به بالا مي‌رسيم، انگار همه اين خستگي‌ها برطرف مي‌شود. تمام آن چيزهايي كه در يك هفته ديديم و شنيديم و تحمل كرديم، به يكباره از ما، جسممان و روحمان جدا مي‌شود. امان از وقت پايين آمدن، انگار غم‌هاي عالم روي دلم مي‌افتد. احساس مي‌كنم هر روز كه مي‌گذرد تحمل شلوغي‌هاي شهر را بيشتر از دست‌ مي‌دهم .......