آرزويم اين است
نتراود اشك در چشم تو هرگز،مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
قومی متفکرند اندر ره دین
قومي به گمان فتاده در راه يقين
ميترسم از آنكه بانگ آيد روزي
كه اي بي خبران راه نه آن است و نه اين
خیام ![]()
دوباره شدم زندوني دنيا
خدايا اين همه غم چيه رو دلم
كي ميشه منم خودم باشم
كي ميشه كنار دريا
روي شن هاي داغ ساحل
زير نور داغ خورشيد
بدوم و دستها بگشايم
خود را رها كنم از اين همه رنج
از خوشحالي فرياد بر آورم
كه من نيز آزادم
با گذر روزها ، عمر مي گذرد
آب رفته باز نمي گردد
آيا مي شود از اين كابوس وحشتناك برخيزم
آيا آن هنگام كه تن خود خوب يافتم
آيا روز هاي گذشته ام باز خواهند گشت
آيا دوباره در كنار ياران خواهم بود
ياران يك به يك پي زندگي خود رفته اند
من مانده ام در اين زندان تاريك
به ياد دارم آن روزهاي كودكي را
آن اشك هاي پنهاني را
آنهنگام كه پشت پنجره ايستاده بودم
تنها تو صداي اشك هاي مرا مي شنيدي
آنهنگام كه در فرياد شادي بچه ها خاموش گشته بود
آنهنگام كه خسته و تنها به گذر روزهاي عمرم مي انديشيدم
به آينده مجهول خود
آري آن روز كه در پاي كوه تنها ايستاده بودم
به شادي آنان كه از قله مي آمدند مي نگريسم
اينك باز به روز هاي خوشي كه نمي توانم داشته باشم
به روز هاي كه مي گذرند
به فرصت ها و كساني كه نمي توانم در پيشان رهسپار شوم
آنان كه نمي توانم دلهايشان را شاد كنم
تو شاهدي كه دل در آتش عشق مي سوزد
اما سكوتم را از رضايت مي پندارند
مي بيني كه چه تنها افتاده ام
آنهنگام كه به سيمايش مي نگرم
دلم مي خواهد به فرياد در آيد
از اين سرنوشت تلخ؛
تنها دل خوشي من اينست كه مي دانم كه مي داني.
دلم راضي نمي شود كسي را در نا توانيم شريك كنم
نمي خواهم كه مانع راهش شوم
او را رها كردم ، مي بيني ، دلم را با خود مي برد
نمي توانم رفتنش را تاب آورم
نمي خواهم او را از آن ديگري ببينم
مي ترسم از آن هنگام كه فرا خواهد رسيد
مي ترسم زندانم را تاريكي فرا گيرد
بغضي گلويم مي فشارد ، نفسم برون نمي آيد
مي دانم كه مي داني
مي دانم كه روزهايي كه مي روند باز نخواهند گشت
مي ترسم همه آرزوهايم با رفتنش بميرند
لحظه اي در سكوت فرو ميروم
مي خواهم خود رها كنم اما پروبالم شكسته است
دلم خسته است با خود مي گويم
آيا از اين زندان رها خواهم شد
سخت در انتظار طلوع نور مانده ام

سه تا گل هستند كه خيلي براي من ارزش دارند
1- گل رزُ كه مظهر عشقه
2- گل شقايق كه دلم مثل دلش خونه
3- گلي كه داره اين مطلب رو می خونه
همه برای عزیز ترینشون گل میفرستن.من موندم برای گلم چی بفرستم


من همیشه از تو دور بودم و هستم ولی نمیدونم چرا باز عاشقته این دله خستم نمیدونم چرا باز عاشقته این دله خستم عزیزم هستی همیشه به یادم عشق تو همیشه تو قلب من اصیره همیشه به این در و ان در چشم دوختم زم خاطرات تو هیچوقت از یادم نمیره
ولیبخاطر تو روی موج غمها نشستم
حتی اگر تورا از دست دادم
عزی
نبودی که بب ینی در اتیش عشقت سوختم
دوستت دارم
هيچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم نشد يه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم روزا با تو بيدار ميشم شبا با تو به خواب ميرم هيچ وقت نشد نفهميدی که بی تو دنيا ندارم تو همه دنيای منی امروز و فردای منی هيچ وقت نشد بدونی که من بی تو فردا ندارم ميگن چشای عاشق يه دنيا شعرو قصه ست


معنی عشق
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند زن جوان : یواشتر برو من میترسم مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی میترسم مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی دوستم داری زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی مرد جوان : مرا محکم بگیر زن جوان : خوب ، حالا میشه یواشتر بری مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه من نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت مرد جوان از بریدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
گل
عاشقانه
فقط تو


دلتنگی
هيچ وقت به خودت مغرور نشو ....... شبي در انتهاي كوچه تاريك تنهايي ،همان جايي كه مرز مبهم پايان و آغاز است ، تو را ديدم نشسته روي سنگي در خراب آباد تنهايي و سر بر سايه گاه حسرت و اندوه و غمگين از غم نا مردمي ها ، نا مرادي ها و گريان از غم ويراني يك عشق و تو تنها ترين تنها و من بي خبر از قسمت فردا و چندي در كنار هم نشستيم و نگه كرديم و تو فرياد هاي بي صدايي را كه در عمق نگاهم بود ، حس كردي و اين حس لطيف و مبهم و ساده سر آغاز دوستيمان شد .... و بعد از چند وقتي تو به من گفتي خداحافظ و اين بود آخرين حرفت و من را در خراب آباد تنهايي رها كردي و من در سايه گاه حسرت و اندوه و غمگين از غم نا مردمي ها ، نا مرادي ها و گريان از غم ويرانی يك عشق و ... . من همانم ... بیا با هم بگذریم ، از کوچه باغ هایی که نمی شناسیم ، از خیابانهایی که در سکوت باور شده اند ... بیا ، بیا به من اعتماد کن ... من همان صمیمی کوچه های غریبم . من همانم ... همان که از محفل سرد اندیشه ها ، ناباورانه ترد شده ام ... من دگر دل به کوچه ها می بندم ... به کوچه های غریب و بی نشان دیارانی دور !!!
هر وقت دلتنگ شدی به یاد بیار
کسی رو که خیلی دوستت داره
هر وقت ناامید شدی به یاد بیار
کسی رو که تنها امیدش توئی
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار
کسی رو که به صدات محتاجه
وقتی دلت خواست از غصه بشکنی
به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته


اگه تنها شدنم ای خدا یه قسمته
پس بزار تنها بمونم تنهائی یه نعمته
خدا یار بی کسونه خدا خیلی مهربونه
تو برو با روزگارت چی می شه خدا می دونه



برگ ها هميشه وقتي مي ريزن كه فكر مي كنن طلا شدن
گل اگر خار نداشت 
دل اگر بی غم بود 
اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود
زندگی،عشق،اسارت،قهر،آشتی 


همه بی معنا بود


آه عزیزم
شیرینم
صدای عشق
من اغازم. من یه شروع دوباره . من یه عاشق همیشگی. من دوتا چشم خندون. یه لب شاد. آره به خاطرت میخندم. من ُ کسی که تموم شده یه دل شکسته دوتا چشم گریون ........................................ 




یاد
تنها چند جمله
گرم یادآوری یا نه ... من از یادت نمی کاهم... تو را من چشم در راهم ...هنوزم همانم که بودم
عشقولانه
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم