و خدایی که در این نزدیکی است!
یه روز یه کوهنورد می خواسته یه قله ی بلندی رو فتح کنه.
بعد از چند سالی که آمادگی کسب کرد و حرفه ای شد و دوره اش رو گزروند تصمیم می گیره که تنهایی اون قله رو فتح کنه .
یه روز شروع کرد به بالا رفتن همین طور رفت بالا و بالا.
اتفاقا هوا ابری شد و ابر سیاهی همه جا رو فرا گرفت، همین جور که بالا رفت چون نمی دید کجا میره نزدیکای قله بود که پاش لیز خورد و سقوط کرد.
همین طور که سقوط می کرد مرگ رو داشت به چشم می دید و بعد خاطرات گذشته اش اومد جلوی چشماش.
مسافت زیادی رو پرت شد تا اینکه یکدفعه طناب به کمرش سفت شد و یه جا آویزون شد بعد وقتی چاره ای نداشت فریا زد:
خدایا کمکم کن.
بعد خدا بهش گفت: چه کمکی می خوای بهت بکنم.
اون گفت من نجات بده.
خدا گفت: باور می کنی که من می تونم نجاتت بدم.
کوهنورد گفت آره.
خدا بهش گفت اگه طناب رو رها کنی نجات پیدا می کنی.
یه ذره فکر کرد و محکم به طناب چسبید و طناب و رها نکرد.
فردا صبح که گروه نجات اومد می بینه یه مرد به طناب آویزونه و محکم به طناب چسبیده و یخ زده و فقط یک متر با زمین فاصله داره.
فکر کنم همتون منظورمو فهمیدید و میدونید این داستان چه نکته ای داره.
حالا نکته ای که می خوام در مورد این مطلب بگم اینه که:
خدا خیلی به ما نزدیک.
این ما هستیم که باورش نداریم و خدا رو لمس نمی کنیم.
شاید این مورد در مورد خودم هم صادق باشه یعنی اینکه بعضی وقتها چیزایی رو می نویسم و از خدا گله می کنم که چرا این کارو برام انجام ندادی که چرا کمکم نمی کنی.
شاید بازم خدا دوستم داشت که یه کاری کرد که استادم توی دانشگاه این داستان رو فقط برای من تعریف کنه.
شاید با گناه هایی که من می کنم با کارهایی که می کنم و اونو از دست خودم می رنجونم ولی اون بازم بهم می گه بیا من باهاتم، بیا من کمکت می کنم.
وقتی اینها رو می بینم اشکم در میاد و از خوشحالی واژه هام خیس می شه.
نمی دانم چرا امشب واژه هایم همگی خیس شده اند.
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم