خاله سوسک ناقلا آقای موش بلا
این کتاب همون داستان خاله سوسکه خودمونه البته امروزیش زن بیچارهای که بدنبال کار روانه بازار میشه تا بتونه مخارج زندگی خودش و پدر پیرش رو تامین کنه .توی بازار به قصاب و بقال وچقالو..هر کسی که برای کار رو می ندازه به بهونه های واهی دست های ظریف زنونشو از بازارکار کوتاه می کنندو به جاش خیلی محترمانه و صد البته بیشرمانه از او تقاضای ازدواج می کنند. ازدواجی که در پاسخ سوال به این نازبانو، برای تامین آرامش در آینده اش تبدیل می شه به جوابی که در هنگام ناراحتی و مشاجرات حتی کار به استفاده از انواع ابزارآلات و سلاحهای سردو نقره ای مثل ساتور و امثالهم هم میشه و اون که دنبال یه نگاه متفاوت میون همه مردان میگرده انقدری تسلیم نمی شه تابلاخره مرد رویاهاش رو پیدا میکنه در کتاب جدید که با عنوان بالا در بازازعرضه شده خاله سوسکه مرد رویاهاشو توی یکی از غرفه های شهر بازی در هنگام فروش بلیط پیدا میکنه واون هم یه کار دربخش ماشین سواری شهربازی براش مهیا می کنه وخلاصه هم باهم همکار می شن و هم هم خونه و خاله ءامروزی ما دیگه از کسی نمی پرسه که اگه دعواشون بشه اون رو با چی می زنن بلکه ازاونها می پرسه که” در شرایط سخت و ناراحت کننده تو از دلم خبر داری چه فکری توی سرداری ” ؟
 
 
چه فرقی دارد
از بالا رو به پايين که بيايی
سمتِ چپ خيابان
سمتِ راستِ توست،
صبح‌ها شکلی از رفتنيم
عصرها خستگانی که بازمی‌آيند،
رويا باخته، بی‌اميد،‌ اندکی معترض!


به اين بادِ بی‌نشانِ خبرچين
اصلا اعتماد نکن!


طبيعی‌ست که بعد از آن همه اضطراب
حالا پناه می‌برم به دعا،
به سادگی، به سهمِ همين هرچه که هست،
هرچه که بود
هرچه که خواهد شد.


سقاخانه‌های کوچکِ دخيل،
بُن‌بستِ طولانیِ تا آن‌همه دور،
تَوَکّلِ روشنِ حالا بيا به‌بعد،
رازِ چراغ،
انتظارِ ناممکنِ بی‌اميد،
و بازگشتِ بی‌باورِ‌ آدمی از انعکاسِ‌ آواز خويش،
پس کی خواهی آمد ... علاقه‌ی تا آخرين دقيقه! ...

 
 
 
 
 
شب سرد آبان است
اما حال و هوای غروب را دارم
مثل زمانی که زمین گیر شده ام و
قلمم را پرواز می دهم !

شب است
اما دلم مناجات گنجشکان سحرگاهی را
در خود می شنود
...

آبان و آفتاب
هر دو وعدگاه هجرانند
انگار آفتاب و آبان
هر سال سی روز با هم
الوداع می خوانند
...

گم کرده ام
همه چیز را !
شاید هیچ زمانی پیدا نکرده بودم !
حتی سر کلاف قلمم را هم
گم کرده ام !
مثل زمانی که خواب مرا میرهاند
و هی طواف می کنم
خودم را !
تا سر ملافه سادگی ام را هم گم کنم !


باد خزان و آبان می وزد
نوای محزون باد
مرثیه ایی بیش نیست
بر مرگ برگ ها
مرگ عشق ها
مرگ من
...
 
 
 
 
 
مدیر کل امور فرهنگی سازمان ملی جوانان در گفتگو با روزنامه ایران:" مجرد ها برای فرار از ازدواج بهانه می تراشند. درصد بسیاری از دختران و پسران آمادگی ازدواج را دارند و تنها منتظرند از سوی افرادی تشویق به ازدواج شوند."

صحنه: داخلی، روز
نور، صدا، تصویر...حرکت!

مادر:" آفرین پسرم... برو ازدواج کن! هووووورررراااا!"
پسر:" من که نه کار دارم نه می توانم خانه اجاره کنم چطوری بروم زن بگیرم؟"
پدر:" تو می توانی پسرم... برو جلو، ما پشتت هستیم!"
صدای افرادی از توی کوچه:" آفرین، صد آفرین، هزار و سیصد آفرین!"( مگر نشنیدید که گفتند جوان منتظر است از سوی افرادی(؟!) تشویق به ازدواج شود، حالا چه فرقی می کند افرادش چه کسانی باشند؟!)
پسر:" ولی من هنوز نمی توانم پول توجیبی خودم را هم دربیاورم..."
پدر به خواهر و برادر کوچکتر:" خب تشویقش کنید! یک و یک و یک، دو و دو و دو...!"
خواهر کوچکتر:" هول نشو دقت کن... مسابقه است، همت کن!"
برادر کوچکتر: "هیبیب هورا... زنده باد شادوماد!"
پسر:"بابا شما که یک عروسی مختصر هم نمی توانید برای من بگیرید چرا بقیه را علیه من می شورانید؟!"
پدر:" ساکت باش، تو حالی ات نمی شود! ما داریم تشویقت می کنیم بدبخت!"
صداهای توی کوچه:" ما منتظر عروسی هستیم... هیچ جا نمی ریم همین جا هستیم!"
مادر( تحت تاثیر جوّ):" نون و پنیر و سالاد، یالا بشو تو داماد!!"
پسر:" من حتی یک دست کت و شلوار درست و حسابی هم ندارم که برویم خواستگاری... هزار جور گرفتاری دارم. درسم هنوز تمام نشده. شهریه کلاس هایم را با بدبختی جور می کنم. هر کس از راه می رسد به من گیر می دهد. زور همه به جوان ها رسیده. هنوز مدل شلوارم را خودم نمی توانم انتخاب کنم والا از توی خیابان جمعم می کنند(!) آن وقت توقع دارید بروم یک نفر را انتخاب کنم برای همه عمر؟ با چه آموزشی؟ از بچگی به ما گفتند دخترها لولو خورخوره اند. بزرگتر که شدیم گفتند بحران ازدواج است، مواظب باش دخترها گولت نزنند. تا آمدیم با همکلاسی دخترمان دو کلام حرف بزنیم بردندمان کمیته انضباطی. ولی بعدا که دوباره یواشکی با هم حرف زدیم(!) طرف پرسید چه کاره ای؟ راست می گوید خوب. با کدام درآمد می خواهم دستش را بگیرم بیاورمش کجا؟! این جوری می خواهم خوشبختش کنم؟ شما فکر می کنید مشکلات من یکی دوتاست؟"
پدر:" پس با این همه مشکل آن گوشه نشسته ای چه غلطی می کنی؟ آن چیست که داری می تراشی؟"
پسر: "بهانه است!! می تراشم که یک وقت مجبورم نکنید ازدواج کنم!"

 
 
مدیرکل امور فرهنگی سازمان ملی جوانان:"تحقیقات ما نشان می دهد که جوانان دانشگاهی از ترم یک تا سه به شدت علاقه مند ازدواج هستند اما از ترم چهارم به بعد انگیزه لازم برای ازدواج را از دست می دهند."

پسرجوان دانشجوی ترم یک به دختر همکلاسی اش:" من به شدت علاقه مند ازدواجم. شما چطور؟!"
پسرجوان دانشجوی ترم دو به دختر همکلاسی اش:" نمی خواهی به شدت علاقه من جوابی بدهی؟!"
پسرجوان دانشجوی ترم سه به دختر همکلاسی اش:" یعنی می گویی شدت علاقه برای ازدواج کافی نیست؟!"
پسرجوان دانشجوی ترم چهار به دختر همکلاسی اش:" از شدت علاقه ام دارد کم می شود ها! هنوز جوابت منفی است؟!"
پسرجوان دانشجوی ترم پنج به دختر همکلاسی اش:" کار پیدا کردم اما راستش حالا که فکر می کنم می بینم حق با تو بود. باید اول به فکر در آمد می بودم!"
پسرجوان دانشجوی ترم شش به دختر همکلاسی اش:" هنوز پس اندازم کافی نیست."
پسرجوان دانشجوی ترم هفت به دختر همکلاسی اش:" دیگر هیچ علاقه ای به ازدواج با تو ندارم!"
پسرجوان دانشجوی ترم آخر به دختر همکلاسی اش:" دیگر هیچ علاقه ای به ازدواج با هیچ کس ندارم!"

سوال: مسوولان امور جوانان کجا هستند؟
جواب: دارند آمار می گیرند ببینند جوان ها در دانشگاه دقیقا از ترم چندم انگیزه های لازم برای ازدواج را از دست می دهند؟!