باغِ زندگى ميانِ دستهاى باد
اين گناهِ توست !
ما ز خاطره تو رفتهايم
در عبورِ لحظههاى بىصدا
که جز تو
عشقِ ديگرى نمانده است
و کاشکى
طلسمِ انقيادِ شب شکسته بود
کاشکى حضورِ سبزِ تو ميانِ خانه بود
کاش آفتاب
غُبار ِ ذرههاى پيکر ِ تو را
به دستهاى باد مىسپرد
دردها تمام مىشدند
ستارهى چشمهاى تو
دوباره در مدار ِ يک طلوعِ تازه بود !
از کتاب کاشکي پرنده پر نداشت
اي که بيداري خوابت ، فرق ِ چنداني نداره
اي که کندي و شتابت ، فرق ِ چنداني نداره
زندگيت همش خياله ، آرزوهاي محاله
جلوي تموم ِ کارات ، يه علامت ِ سواله
روز و شب برات يه جوره ، انگاري همش تو خوابي
نه نظام و قيد و بندي ، نه حسابي نه کتابي
اي که خورشيد توي شهرت، روشني هاشُ فروخته
همه هستي تُ سوزونده، گَردِ روياهاي سوخته
اي «ستاره سوخته» برخيز ، شيشه ي طلسمُ بشکن
بتکون غبار ِ تن رُ ، قيد و بند جسمُ بشکن
کاري کن که روشني ها ، آسمونتُ بگيرن
کاري کن که تيرگي ها ، از ميون برن ، بميرن
از کتاب ديگه دوست ندارم
اين گناهِ توست !
ما ز خاطره تو رفتهايم
در عبورِ لحظههاى بىصدا
که جز تو
عشقِ ديگرى نمانده است
و کاشکى
طلسمِ انقيادِ شب شکسته بود
کاشکى حضورِ سبزِ تو ميانِ خانه بود
کاش آفتاب
غُبار ِ ذرههاى پيکر ِ تو را
به دستهاى باد مىسپرد
دردها تمام مىشدند
ستارهى چشمهاى تو
دوباره در مدار ِ يک طلوعِ تازه بود !
از کتاب کاشکي پرنده پر نداشت
اي که بيداري خوابت ، فرق ِ چنداني نداره
اي که کندي و شتابت ، فرق ِ چنداني نداره
زندگيت همش خياله ، آرزوهاي محاله
جلوي تموم ِ کارات ، يه علامت ِ سواله
روز و شب برات يه جوره ، انگاري همش تو خوابي
نه نظام و قيد و بندي ، نه حسابي نه کتابي
اي که خورشيد توي شهرت، روشني هاشُ فروخته
همه هستي تُ سوزونده، گَردِ روياهاي سوخته
اي «ستاره سوخته» برخيز ، شيشه ي طلسمُ بشکن
بتکون غبار ِ تن رُ ، قيد و بند جسمُ بشکن
کاري کن که روشني ها ، آسمونتُ بگيرن
کاري کن که تيرگي ها ، از ميون برن ، بميرن
از کتاب ديگه دوست ندارم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۷ ساعت 6:32 توسط قاطي
|
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم