دوتا بهتر از یکی است؟!

 بینهایت دوستش داشتم. مثل یک همزاد. انگار که خودم باشم. اصلا خودم بودم. من مغرور دو تا شده بودم. برایم مقدس بود. آن تصویر روبرویی بود. منعکس توی هیچ آینه ای.

بینهایت برایم عزیز بود. او من بود... فقط من وجود داشت. داشتم به دنیایم اثبات می کردم یک دوقلو دارم. ایده آلیست بودم آن روزها... برای خودم یک جور جلاد.

حرفش را کامل می کردم حرفم را کامل می کرد. بی خیال اصل اول داشتم توی دنیای تازه غوطه می خوردم. از او فقط کلمه داشتم. همین برایم کافی بود. حتی تصویر از او نمی ساختم. حتی صدا.او خودم بودم. با همین صورت. فقط کمی متفاوت.

گذشت... به او عادت کردم. خواست که مرا بیشتر بشناسد. او خواست... او اول بت را شکست... نردبان گرفت تا ماه را بچیند. من امتناع کردم. هزار دلیل برایش آوردم اما می خواست مرا بشنود.سرانجام مجبور شدم به دروغی که به او گفته بودم اعتراف کنم... اول با بدگمانی حدسیاتی درمورد اینکه دروغم می تواند چه باشد ابراز کرد و آنگاه من... دلم را زدم به دریا و گفتم...

"من پسر نیستم. من نمی توانم برادر تو باشم. یک خواهر می خواهی؟"

دنیایش فرو ریخت... البته من اینطور گمان می کردم. اوخ چه اشتباهی...!!!

مرا پذیرفت... به عنوان دوست. نه خواهر... نه هم خون... گفت تو دوستم می توانی بود. و من پذیرفتم. صدایم را خواست و من صدایم را به او بخشیدم. و او صدایش را به من.

چندی گذشت. او بیتاب شد مرا ببیند. و خواستش اجابت شد. او رادیدم. برایم غریبه نبود و برایم غریبه بود. برایش جالب بودم. مثل یک عروسک برای کودک. در اولین برخورد تنها چیزی که تکرار می کرد این بود" هیچ به پسرها نمی مانی. من چقدر احمق بودم..."

برایم بت شد. یکی مثل خودم آنسوی برکه... یکی که دست چپم بود... دست راستم بود... قلممم بود. با هم از همه چیز گفتیم و من دنیایش را بهتر و بهتر شناختم... آنقدر که از او در شناخت دنیایش بهتر شدم. به بودنش عادت کردم و به بودنم عادت کرد.

یک حس به من هشدار می داد. اما... او بت بود. او من بودم. او یک همزاد بود... گفت می خواهد بیشتر از یک دوست باشد برایم. می خواهد برایش همه چیز باشم... گفتم: من مسئولیت سرم نمی شود. گفت" مهم نیست... فقط اجازه بدهم دوستم داشته باشد" من اجابت کردم. و او دوستم داشت... حتی بیشتر از خودم.

 نه ،همیشه یکی بهتر از دوتا است.

 دنیا برای دو تا مغرور کوچک می شود. ... بیتابم می شد... او را از یاد می بردم. او به من فکر می کرد من به قلمم. بعد همه چیز عوض شد. انتهای پله ها را نشانم داد.

"می خواهم تا ابد با من باشی" کاخ آرزوهایم فرو ریخت. یکی که همزادم بود داشت به من سقلمه می زد زودتر بزرگ شو... دنیا مال آدم بزرگها است. زودتر بزرگ شو تا بیشتر دوستت داشته باشم. و من مقاومت کردم. و او شکست. خیلی تلخ بود وقتی گلهای نرگسش را پرت کردم توی بغلش... وقتی گفتم برای همیشه برو...

خیلی تلخ گریست. اما...

او را می بخشم... با آنکه همان نبود که مدام وانمود می کرد. از من رنجید چون واقعا همان بودم که از من شناخته بود. او ماند... من رفتم...

قصه ات را نوشتم... می شه دست از سرم برداری حالا؟! دیدی هیچ تصویر منفی ازت نمی دم؟