از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟
گفت: بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
بیاموزند که چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنها که
دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها طول می کشد تا ان زخم التیام یابد
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که
به کمترین ها قانع است
بیاموزند که انسانهایی هستند که انها را دوست دارند اما نمی دانند
چگونه عشقشان را ابراز کنند
بیاموزند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند
به خدا گفتم ایا دیگر چیزی هست که باید دانست
گفت: این که بدانند من همیشه و همه جا هستم.
بوی عیدی، بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی
وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم ..
یادش بخیر!
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
یبا بنگر ، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ،ای همگناه من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
ومن می مانم وبیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده متروک
شب افتاده است و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را
نمی خواهم بداند هیچکس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
بیا ای مهربان با من
بیا ای نازنین من
|
باید ایستاد، دست ها را مشت کرد، در چشمان این سگ وحشی زل زد.ناگهان فریاد زد و حرکات عجیب غریب در آورد، زبان را در آورد و رقص کمر کرد کمی خم شد و دور خود چرخید و همزمان به ماتحت خود هم ضربه زد ؛ اگر توانش باشد عر عر هم کرد تا از تعجب چشمان اش باز شود و گورش را گم کند.اما اگر تصمیم به فرار بگیری آنقدر دنبالت می دود که خسته شوی و از پا درآیی. گذشته ی بد را می گویم، احساس گناه را می گویم، ترس هایمان | |
|
با شمشیرهایتان وحشت و ترس در قلب کافران بیاندازید به آرامی. و چون بر کفار و منافقین و یهود غلبه کردید، مردانشان را هر جا که یافتید بکشید به آرامی. همانا در آتش جهنم می سوزند تا ابد به آرامی. و زنانشان را اسیر کنید و به مانند غنایم به میان خود تقسیم کنید. و به کنیزی در آورید از آنها هر کدام که خواستید و بر آنها فرود آیید به آرامی. همانا زن های شما کشتزارهای شمایند پس هر کجا و هر زمان که خواستید فرود آیید به آرامی. و اگر سرپیچی کردند بزنیدشان به آرامی. و هم رواست بر شما فرود آمدن بر دختران نابالغ به آرامی. و مردان و زنانی از میان شما که دزدی می کنند ببرید دستشان به آرامی. و از میان شما هر کدام که از دینش بازگشت پیدایش کنید و سر از بدنش جدا کنید به آرامی. و اگر زن و مردی از شما زنا کردند صد تازیانشان بزنید با شهادت دیگر مومنان به آرامی. و یا در خانه حبسشان کنید تا بمیرند به آرامی تا اینکه شاید خدا چاره ای بیاندیشد به آرامی. و یا اگر محصنه بود بر سرشان سنگ بزنید تا بمیرند به آرامی. همانا دین کاملی به شما فرو آوردیم به آرامی.
| |
رابطه ماشین نیست که وقتی به پت پت افتاد کاپوتش را بشود بالا داد و تعمیرش کرد. تازه اگر اصلا مکانیکی هم بلد باشی. چطور باید گفت؟ تعمیر کردنی نیست. ای کاش بود. ای کاش می شد گردن خم کرد و به آن کسی که عمری را با او گذرانده ای و غم زده در ماشین نشسته و بیرون را نگاه می کند گفت "عزیزم فکر می کنم تسمه پاره کرده ایم. نگران نباش! تسمه اضافی داریم. تو نگران نباش من تو را خودم به شمال می برم." اگر صدای تلق و تولوق می آید معنایش اینست که کمی زیادی خیلی دیر شده است. شبیه کابینی که از تسمه اش کنده شود. نمی شود گردن خم کرد و گفت نگران نباش عزیزم تسمه ی اضافی داریم همه چیز درست می شود. کاری نمی شود کرد ؛ هر دو سقوط می کنند دیگر! اینکه کدام یک از دو نفر در رابطه "اول" مقصر بوده و یا اصلا کسی مقصر بوده تفاوتی در اصل مساله ی سقوط نمی کند. واقعیت اینست که دو نفر که عمری را در یک کابین با هم سپری کرده اند حالا با سرعت تمام دارند از عرش رویاییشان پایین می آیند. نه با شناختنش چیزی حاصل می شود و نه آن رابطه بال در می آورد. البته شاید تجربه شود. اما واقعا گور پدر چنین تجربه ای که قرار است دوباره روزی به کار آید.
مهمترین مساله (البته بعد از زنده ماندن) این است که این روابط مرده را بتوان هر چه سریعتر به خاکِ خاطره سپرد. دوای تلخ اش هم تکرار این حقیقت است که زندگی کوتاه است و دنیا پر از موقعیت های دیگر. شانس قبلی فقط یک شانس از میان شانس های دیگر بوده است که دریای تصادفی طبیعت به تورتان انداخته است.
روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم
زير نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم: بميرد بهتر است. برای بار سوم که
از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته ای باشد.
اما زير تخته سنگ جوانی را مرده يافتم...
هميشه آخر هر چیز خوب ميشود.اگر نشد بدان هنوز آخر آن نرسيده (چارلی چاپلی)
وقتی کوچک بوديم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شديم بیشتر دلتنگيم ............
کاش کوچک می مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و
فرياد هم که می زنيم باز کسی حرفمون رو نميفهمه...
هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو
تو چشماش ببینی اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشید بدون برات میمیره .
اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو میمیره و اگر هم
خندید بدون اصلا دوست نداره........
چشمانم را می بندم و تو را در کنار خود می بينم. نميدانم اين چه نيروئی ست که
مرا به سوی تو می کشاند !هروقت که تنهايی ها به سراغم می آید ياد توست که
مرا از آن جدا می کند،ياد توست که مرا شاد نگه می دارد با يا توست که من زنده ام.
ياد تو به من اميد می دهد، اميد به زندگی.
مونس شب های بی قراری ام دوستت دارم
به من تماس بگیر خدایا....
هر روز
شيطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،
آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
ديروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.
×××
با من تماس بگير ، خدايا
حتی هزار بار
وقتی كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روی پيام گير دلم بگذار.......
کاش آسمان حرف کوير را می فهميد و اشک خود را نثار گونه های خشک
کوير ميکرد، کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پائین آمدن دستها
مستجاب ميشد، کاش مهتاب با کوچه های تاريک شب آشناتر بود، کاش بهار
آنقدر مهربان بود که باغ را به دستان خزان نمی سپرد، کاش مرگ معنای
عاطفه را می فهميد...
(دکتر علی شریعتی)
می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام
خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برايم
شکستی...بخاطر احساسی که برايم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر
زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...
و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی....
زیباترین عكس ها تو یه اتاق تاریك درست میشن پس هر وقت تو تاریكی
زندگی بودی ،
بدون خدا داره زیباترین عكس هارو ازت میگیره...پس لبخند بزن...
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش
راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند
در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول
را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات
من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را
شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و
می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا
می توانستم برایت انجام بدهم
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
...
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
((سهراب سپهری))
عشق موازی
سرکلاس دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما
می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت :
بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه
به هم نمی رسند" و بچه ها هم تکرار کردند:دو خط موازی هیچگاه به هم
نمی رسند. خط اولی گفت می شنوی اینها چه می گویند؟! می گویند ما به
هم نمی رسیم! ولی من می گویم می رسیم به شرطی که…
شرط عشق چه بود؟!
چشم عاشق
در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت
که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند
ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش
روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر بیماری
که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره
می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره رو به یک پارک باز بود و
دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با
قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره بیرون زیبایی
خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افقی دور دست دیده میشد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش
چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی
تازه میگرفت.
روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و
مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار
ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار
این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را به سمت پنجره
کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره می توانست
آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند
رو به رو شد!
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت
پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نا بینا بود.
مرد گفت: نابینابود و عاشق! و چه خوب شرط عشق را می دانست.
شرط عشق چه بود؟!
۱.شرط عشق...به شر طی به هم میرسند که واسه هم بشکنند
2.چشم عاشق... شرط عشق امید بود
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم