شد خزان گلشن آشنايي
باز هم آتش به جان زد جدايي
عمر من اي گل، طي شد بهر تو
ور تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي

 

 

اینجا عشق را
گاهی تشییع می کنند
فاتحه بر نبود مخوانید
تا بود بدهکاری بود
گم شدن ناچاری بود
...
این تابوتِ رهسپار
پر از احساس
سراسر خالی ست
عشق
هیچگاه نخواهد مُرد