خدا کجاست

 

در کنار قلب من

ناله ای از عشق وپر شوری ان

می شکفد در کنار ناله هایم

غنچه ای پرپرشده را می بینم

که از فراسوی زمان

با لبی تشنه از لطف خدا

به سراغم می اید

که ای کسی که هستی وجز هستی چیزی نیستی

من تو را در این شب تاریک

به سوی سیاهی می خوانم

تا بیایی ولطف را بر من ارزانی داری

اری من همانم

که از فراسوی زمان می ایم

فصل ها را به هم وسال ها را به یکدیگر

وصله می زنم ومی خوانم از عشق

که تنها ماندم

تنها ماندم با غنچه ای حال دیگر پژمرده

وبا صدایی بلند داد می زنم

خدایم کو

تا این غنچه را به من بازگرداند

خدایم کو خدایم کو

خدا کجاست