آغازرهایی

 

رفتن ورهای از من

به افق به دریا رسیدن

به ناکجاسفرکردن

تابی کران

تادروازه ی نهم

دورشدن

ندیدن وکور شدن

نشنیدن ومور شدن

رفتن از شهر بزرگ

به اغاز رهاییها

به اغاز همه چیز

به سیاهی به فنا

مردن وخورد شدن

رد شدن از رود بزرگ

همین رود مشگی از خون خدا

افتادن ودیگر...

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××

 

 آغاز

 

شب زیباست سیاه سفیدوسفید سیاه

گریه شادی و شادی گریه

مرگ زیباست چون اغاز تاریکی ست

زندگی مرگ است ومرگ زندگی

ستاره زیباست چون سیاهی زیباست

شب روزوروزشب

برای ما

ماکه شب مردگانیم در این دنیا

 

××××××××××××××××××××××××××××××××

آه چه بد شبی.چه بد سحری بود

شبی پراکنده از امواج گوناگون صداها

گاه صدای عاشقی بی پرواکه از پس پنجره

عشق خودمی خواند ومی گرید

گاه صدای خدا که فرزندم رستگار باش

وصدای شیطان که رها کن

رها کن این زندگی سراسر رنج ودرد.نفرین بر تو باد

در اتش رهایی من بسوز

ومن دیوانه واربه سوی...میروم