نامه ای نه کلامی نه پیامی نه....
هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش
ندیدمش به کوچه ای به بامی نه
تا که غربت یار من در بر گرفت..
دل بهانه های خود از سر گرفت..گرمی خورشید هم اخر گرفت
کلبه ام خاموش شد اتشم افسرد
غنچه های بوسه ام بر عکس او پژمرد
باد یاد عاشقان را برد..........
همه میپرسند:چیست درزمزمه ی مبهم اب؟
چیست دربازی ان ابرسپید/روی این ابی ارام بلند
که تورامیبرداین گونه به ژرفای خیال؟
نه به ابر نه به اب نه به این ابی ارام بلند
من به این جمله نمی اندیشم
به تومی اندیشم ای سراپاهمه خوبی
همه وقت همه جا من به هرحال که باشم
به تو می اندیشم
توبیاتنهاتوبمان بامن
جای مهتاب به تاریکی شب هاتوبتاب
من فدای توبجای همه گلها توبخند
دردل ساغرهستی توبجوش من همین یک نفس ازجرعه ی جانم باقیست
اخرین جرعه ی این جام تهی راتوبنوش...
درعشق ۱+۱میشود۱نه۲
درژرفای عشق۲بودن ناپدیدمیشود
منطق ریاضی متعالی میگرددودیگربه کارنمی اید
درژرفای عشق ۲تن دیگر۲تن نیستند/یکی خواهندشد
ان هاچون یک تن احساس می کنند/عمل می کنند/
یک واحدسازمندند/یک لذت سرشارازوجدوسروراند
///
دل تنگی وبی قراری بسیاربه هم مرتبط اند
هرگاه احساس دل تنگی می کنی/بی قراری به سراغت خواهدامد/بی قراری زاده ی دل تنگی است...
///
عشق ترس رامحومی کند
هم چنان که نور ظلمت را....
اگه میخواین که اسمتون بره جز’ پیوندام ، اسم منو لینک کنین و خبرم کنین از نظرات ، تا منم لینکتونو بزارم